۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

♥ قسمت دهم ♥

خارجی - حیاط دانشکده - ظهر
مین یه گوشه نشسته و همینطور اشک از چشمهاش سرازیره، سوهی سریع به طرفش میاد و میگه:
_ اینجایی؟ (اشکهای مین رو پاک میکنه) درمورد چانسونگ شنیدی؟... گفتم که دیر بجنبی پشیمون میشی.
همین لحظه چشم سوهی به سوزی می افته و به پهلوی مین میزنه و میگه:
_ نامزدش اون دختره س.
مین با تردید به طرف سوزی نگاه میکنه و با بغض میگه:
_ حالا میفهمی چرا بهش نگفتم؟... (آب گلوش رو به سختی قورت میده) از انتخابش معلومه منو رد میکرد.
سوهی به ظاهر آراسته ی سوزی یه نگاه میکنه و یه نگاه به ظاهر شلخته ی مین و میگه:
_ با مردها زیاد رابطه نداشتی نمیدونی، اینم مثل وویونگ فراموش میکنی فقط کافیه یه مرد دیگه وارد زندگیت بشه.
سوهی، مین رو در آغوش میگیره و دلداریش میده.

داخلی - دانشکده - غذاخوری - ظهر
سوزی، یوبین و یئون سر میزی نشستن و درحالی که ناهار میخورن میگن و میخندن. جونهو که تازه وارد غذا خوری شده با حسرت به خندیدن سوزی نگاه میکنه، یهو متوجه میشه که یوبین براش دست تکون میده، جونهو به طرف میزشون میره و در حالی که سعی میکنه لرزش صداش رو کنترل کنه به سوزی میگه:
_ تبریک میگم. 
سوزی لبخندی میزنه و میگه:
_ ممنون.
جونهو تا چشم توی چشم سوزی میشه احساس میکنه قلبش داره منفجر میشه و چشمهاش دارن نمناک میشن سریع رو به یوبین میگه:
_ مزاحمتون نمیشم.
جونهو سریع ازشون دور میشه. سوزی با تعجب به رفتنش نگاه میکنه و رو به یوبین میگه:
_ جونهو یه جوری بود، نکنه فکر کرده بوده واقعا من احساسی بهش دارم!
یوبین: نه بابا، اگه اینطوری فکر میکرد حداقل بهت میگفت، جونهو خجالتی هست ولی نه اونقدر.  

داخلی - دانشکده - کلاس رقص - بعد از ظهر
بعد از کلاس همه ی دانشجوها از کلاس بیرون رفتن بجز نیکون، یئون، سوهی، مین و وویونگ. مین همینطور بیحال و غمزده سر جاش نشسته، وویونگ کنارش میشینه و میگه:
_ چرا قیافه ت اینطوری شده؟ دقیقا شبیه اونموقع ها شدی، کسی ولت کرده؟
مین با بیحالی میگه:
_ چی داری میگی؟
وویونگ با تردید دستش رو به طرف دست مین میبره ولی با خودش میگه: «یه موقع دوباره بهم دل میبنده» دستش رو عقب میبره و میگه:
_ اینطوری خیلی زشت شدی. اینقدر به این مردا دل نبد، برای خودت زندگی کن.
سوهی از پشت محکم وویونگ رو هل میده و میگه:
_ کسی از تو دلداری نخواست، حتی بلد نیستی دلداری بدی... پاشو برو.
وویونگ با غضب به سوهی نگاه میکنه و از کلاس بیرون میره. بعد از چند دقیقه مین با ناراحتی میگه:
_ وویونگ درست میگه، خیلی زشت شدم، میرم صورتمو بشورم.
مین از کلاس بیرون میره. سوهی و نیکون با هم شوخی میکنن، یئون با لبخندی روی لب به نیکون نگاه میکنه، میخواد از کلاس بیرون بره که نیکون میگه:
_ میخوای جایی بری؟
یئون: میرم خوراکی بخرم.
نیکون با نگاهش از یئون تشکر میکنه و یئون میره، سوهی میگه:
_ یه موقع یئون در مورد رابطه ی من و تو اشتباه فکر نکنه.
نیکون لبخندی میزنه و میگه:
_ اون درمورد همه رابطه هام میدونه.

خارجی - خیابان - شب
جونسو، چانسونگ و سوزی کنار هم در حال دوئیدن هستن، جونسو میگه: 
_ حالا دیگه میخوای با دانشجوت عروسی کنی؟
چانسونگ: این قدر خوش اخلاقم که به هر کدوم میگفتم باهام عروسی میکردن، ولی تو چی؟ همه ازت میترسن.
جونسو: از کجا معلوم شاید یکدوم عاشق همین جدیتم باشه؟
همین لحظه سوزی به جونسو نگاه میکنه و یهو میخوره زمین. چانسونگ سریع سوزی رو بلند میکنه و به داروخانه میرن.

داخلی - داروخانه - شب
 جونسو مشغول دارو خریدنه و چانسونگ جلوی پای سوزی زانو زده و میگه:
_ حواست کجا بود که خوردی زمین؟
سوزی با نگاهی مبهم به چانسونگ نگاه میکنه و با خودش میگه: «جونسو دوستشه، خیلی ضایعس اگه بفهمه احساسی بهش دارم... من الان زن چانسونگم، نباید طوری رفتار کنم که آبروش بره.» جونسو داروها رو به چانسونگ میده و از داروخانه بیرون میره. چانسونگ دستی به کنار زخم روی زانوی سوزی میکشه و میگه:
_ نگاه کن با پای خوشگلت چیکار کردی.

 خارجی - خیابان - شب
جونسو در حالی که قدم میزنه یاد حرف چانسونگ که گفت «همه از تو میترسن» می افته و آروم میگه:
_ یعنی یوبین هم ازم میترسه؟!
یهو صدای وویونگ که بهش گفته بود: «مگه یادت نمیاد اونشب با من اومده بود سر قرار» توی گوشش تکرار میشه. سرش رو تکون میده و میگه:
_ چرا بازم دارم به یوبین فکر میکنم؟

داخلی - بار - نیمه شب
 تکیون با دوستاش نشسته در حال مشروب خوردنن. دوستش موبایل تکیون رو از روی میز برمیداره و تا پشت صفحه ی موبایل که عکس یوبینه رو میبینه میگه:
_ هی این دختر خوشگله کیه همیشه پشت صفحه موبایلته؟
تکیون سریع موبایل رو از دست دوستش میگیره و با عصبانیت میگه:
_ دست کثیفتو بهش نزن.
دوست: عاشقشی؟
تکیون با ناامیدی به عکس یوبین نگاه میکنه.

داخلی - منزل خانواده ی لی جونهو - اتاق نشیمن - نیمه شب
 جونهو وارد خونه میشه همینطور خسته و کوفته میخواد به اتاقش بره که یهو جیهون رو وسط اتاق میبینه که مست کرده سریع به طرفش میره و میگه:
_ چی شده؟
جیهون تا جونهو رو میبینه در حالت مستی میخنده و میگه:
_ بلآخره خودم قول بابا رو شکوندم. (از گوشه ی چشمش اشکی جاری میشه) سر قرار نرفتم.
جونهو کنارش میشینه و میگه:
_ چه بهتر.
جونهو تا اشک جیهون رو میبینه آهی میکشه و جیهون میگه:
_ تو کسی رو دوست نداری، نه؟
جونهو یاد خنده ی سوزی که آخرین بار دیده بود می افته و با ناامیدی سرش رو به علامت منفی تکون میده. جیهون میگه:
_ ای کاش تو کسی بودی که بابا قول ازدواجشو داده بود... یعنی وقتی با دختر جینهی عروسی کنم، میتونم میناه رو فراموش کنم؟ ... اگه نتونم، زندگی اون دختر بیچاره رو هم خراب میکنم.
جونهو با عصبانیت گوشه ی لبش رو میگزه و میگه:
_ تو که همه ی اینا رو میدونی، پس چرا سعی میکنی قول بابا رو نگه داری؟
جیهون سرش رو روی میز میذاره و درحالی که داره از هوش میره میگه: 
_ چون قول باباس...
جونهو همینطور به جیهون با دلرحمی نگاه میکنه تا جیهون کاملا خوابش میبره. جونهو موبایل جیهون رو برمیداره و شماره ی جینهی رو توی موبایل خودش ذخیره میکنه.

داخلی - منزل خانواده ی جانگ وویونگ - نیمه شب
وویونگ وارد خونه میشه و همینطور که به طرف اتاقش میره صدای خنده ی جینیونگ و هیکیو رو میشنوه و با غضب به طرف اتاقشون نگاهی میکنه و به اتاقش میره. بعد از مدتی با گیتارش از اتاق بیرون میاد، داره از خونه بیرون میره که هیکیو از آشپزخونه صداش میکنه، به طرفش میاد و میگه:
_ تو که همین الان اومدی، دوباره داری میری؟
وویونگ: گفتم که من از زنایی مثل تو خوشم نمیاد، چرا هی به پر و پام میپیچی؟
هیکیو: اینطور که تو فکر میکنی نیست، اگه حتی مثل پسرم نباشی مثل برادر کوچیکترمی، خب نگرانتم.
وویونگ خنده ی الکی میکنه و میگه:
_ هه، وقتی بابام نگرانم نیست، تو که فقط زن بابامی نگرانمی؟... الکی بهونه نیار.
وویونگ همینطور که پوزخندی میزنه از خونه بیرون میره.

داخلی - راهروی دانشکده - صبح
سوهی همینطور که داره راه میره خودشو توی آینه نگاه میکنه و با خودش میگه: «باید بهش بگم، از کجا معلوم اون روز اشتباه نفهمیده باشم؟... تازه اگه کسی رو هم دوست داشته باشه، من این ریسکو میکنم.» سوهی به طرف جونهو که داره با موبایل حرف میزنه میره و کمی با فاصله ازش می ایسته. صدای جونهو رو میشنوه که میگه:
_ لطفا بیاین میخوام درمورد دخترتون صحبت کنم...(بعد از کمی مکث) پس میبینمتون.
جونهو تلفن رو قطع میکنه و سوهی میخواد جلو بره که کمی تأمل میکنه و با خودش میگه: «یعنی اینقدر اون دختر رو دوست داره که حتی میخواد با خانواده ش صحبت کنه!؟» در حالی که سعی میکنه جذاب بنظر برسه جلو میره و به جونهو میگه:
_ ببخشید میتونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟
 جونهو: متأسفم، الان کار مهمی دارم.
جونهو لبخندی میزنه و میره. سوهی با ناامیدی به رفتنش نگاه میکنه.

داخلی - رستوران - صبح
جونهو و جینهی روبروی هم نشستن. جینهی میگه:
_ ببخشید که دخترم نیومد سر قرار، دیروز حالش بد بود، هر چقدر به موبایل جیهون زنگ زدم جواب نمیداد.
جونهو: مشکلی نیست، راستش جیهون هم دیروز نتونسته بود بره. میخواستم درمورد یه قضیه ی مهمتری باهاتون صحبت کنم.
جینهی: بگو.
جونهو: ببخشید بدون مقدمه میگم، میشه بجای برادرم... من رو بعنوان دامادتون قبول کنید؟... راستش جیهون یه دختری رو دوست داره ولی به خاطر قول بابام نتونسته به شما بگه.
جینهی اول شوکه میشه و بعد با خوشحالی میگه:
_ جیهون خیلی تعریفتو کرده بود، اتفاقا چون همسن و سال مین هم هستی، بیشتر دلم میخواست تو دامادم بشی. میخواستم چندبار به جیهون بگم اما روم نشد... ولی تو که کسی رو دوست نداری؟
 جونهو: نه، خیالتون راحت باشه. فقط جیهون از تصمیم من خبر نداره، من خودم امروز باهاش صحبت میکنم، لطفا شما بهش نگید.

خارجی - باغ وحش - عصر
نیکون، یئون، چانهی و دونگیل با هم توی باغ وحش میگردن و خوش میگذرونن. دونگیل، نیکون و یئون رو زیر نظر میگیره ولی اون دوتا همش حواسشون به چانهیه. بعد از مدتی یهو بارون میگیره و نیکون سریع چانهی رو با ویلچیرش میبره و دونگیل با تعجب به یئون نگاه میکنه و میگه:
_ مطمئنی رابطه ت با نیکون خوب پیش میره، نکنه دعواتون شده؟
یئون یهو شکه میشه و با لبخند میگه:
_ نه، نیکون باهام خیلی خوب رفتار میکنه.
دونگیل: من اینقدر سرم شلوغه که نمیتونم نیکونو کنترل کنم، میترسم با اینکه با تو عروسی کرده ولی بازم بره سراغ دخترای دیگه.
یئون: فکر میکنم نیکون از اینکه با منه خوشحاله.

خارجی - خیابان - عصر
جونسو به دختری نزدیک میشه و با عجله میپرسه:
_ ببخشید میدونید توی این خیابون تلفن عمومی کجاس؟
 دختر برمیگرده و جونسو تا میبینه یوبینه شوکه میشه و یوبین هم با تعجب میگه:
_ اِ... شمایین استاد؟
جونسو لبخندی میزنه و یوبین میگه:
_ تلفن عمومی خیلی جلوتره.
جونسو سریع به ساعتش نگاه میکنه و میخواد بره که یوبین موبایلش رو به طرف جونسو میگیره و میگه:
_ اگه میخواید میتونید از این استفاده کنید.
جونسو با سر تشکر میکنه و سریع موبایل رو میگیره و زنگ میزنه. در حین اینکه جونسو با موبایل حرف میزنه به یوبین که جلوی جواهر فروشی ایستاده و به گوشواره ای خیره شده، نگاه میکنه. جونسو وقتی تماس رو قطع میکنه میاد پشت یوبین می ایسته و میگه:
_ خیلی قشنگه؟
یوبین که یهو صدای جونسو رو میشنوه قلبش میریزه و با هول میگه:
_ بله استاد خیلی قشنگه.
جونسو: بیرون دانشکده من استادت نیستم، پس باید بخاطر لطفی که کردی تشکر کنم.
جونسو داخل جواهر فروشی میره، یوبین با تعجب نگاهش میکنه و زیر لب میگه:
_ موبایلم!
بعد از چند دقیقه جونسو با یه بسته ی کوچیک بیرون میاد و موبایل و بسته رو به طرف یوبین میگیره و میگه:
_ ممنونم.
یوبین موبایل رو میگیره و به بسته نگاه میکنه و میگه:
_ نمیتونم اینو قبول کنم.
جونسو لبخندی میزنه و میگه:
_ مگه دوستش نداشتی؟ نگران نباش گرون قیمت نیست، فقط برای تشکره.
یوبین با خجالت بسته رو میگیره و تشکر میکنه و هر کدوم به راه خودشون میرن.

داخلی - منزل خانواده ی بک نیکون - عصر
یئون، چانهی رو به پرستارش میسپره و هر کسی به طرف اتاقش میره، همینطور که دارن میرن یئون دستش رو دور کمر نیکون میندازه و نیکون هم دستی به موهای خیس یئون میکشه و میگه:
_ میدونی چرا اول تو رو از زیر بارون نبردم؟
دونگیل که صداشون رو شنیده یواشکی به طرفشون نگاه میکنه. نیکون، یئون رو بغل میکنه و میگه:
_ چون وقتی زیر بارون خیس میشی خیلی جذابتر میشی.
یئون: بیا بریم لباسهامون رو عوض کنیم، اینطوری سرما میخوریم.
نیکون آروم تر ولی جوری که دونگیل بشنوه میگه:
_ بریم زیر آب گرم اونطوری سرما نمیخوریم.
هر دو میخندن و از پله ها بالا میرن. دونگیل با خودش میگه: «انگار یئون راست میگفت.»

داخلی - منزل خانواده ی هوانگ چانسونگ - شب
همه باهم نشستن و دارن تدارک عروسی میبینن، سوزی با ذوق یکی از لباس عروسها رو به چانسونگ نشون میده و میگه:
_ این خوشگله مگه نه؟
چانسونگ میخنده و میگه:
_ این که کوتاهه. پات معلوم میشه.
هیریم گردن چانسونگ رو میگیره و الکی ادای خفه کردن درمیاره و میگه:
_ تو که اینقدر غیرتی نبودی، قرار نیست برای زنت این اداها رو دربیاری ها... بذار راحت باشه.
چانسونگ دست هیریم رو کنار میزنه و میگه:
_ همین راحت گذاشتمش که اینطوری پاشو زخمی کرده، نمیتونه دامن کوتاه بپوشه دیگه.
سوزی آهی میکشه و میگه:
_ اه، یادم نبود...
بابابزرگ با خوشحالی دستش رو میندازه دور گردن چانسونگ و آروم بهش میگه:
_ زودی باید بچه دار بشی، همه ی تلاشتو بکن.
چانسونگ با شیطنت به بابابزرگ نگاه میکنه و میگه:
_ چطوره از همین الان دست بکار بشم؟
بابابزرگ: نه، تمام انرژیتو بذار برای شب عروسی.

داخلی - کافی شاپ - عصر
جونهو تنها سر میزی نشسته و منتظره، هی به ساعتش نگاه میکنه. به مین زنگ میزنه ولی مین جواب نمیده.

پایان قسمت دهم

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

♥ قسمت نهم ♥


داخلی - رستوران - ظهر
چانسونگ: یعنی تو حاضری با من عروسی کنی؟
سوزی: چی؟
چانسونگ بدون توجه به سوزی ادامه میده:
_ اینکه برخلاف خواسته ی توئه، یعنی الان احساساتی نسبت به من داری؟
سوزی با تعجب میگه:
_ چی؟ منظورمو اشتباه فهمیدی. منظورم اینه که تو به خانواده ت بگی عشقتو پیدا کردی و میخوای باهاش عروسی کنی.
چانسونگ: یه چیزی میگی ها! اون عشقی که میگی رو از کجا پیدا کنم؟
سوزی: خب، یکی رو الکی بیار بگو دوستش داری، بعد...
چانسونگ وسط حرف سوزی میگه:
_ بعدش من مجبور بشم با اون دختره عروسی کنم و تو راحت بشی؟ اینطوری مشکل من حل که نمیشه هیچ، بدتر هم میشه.
سوزی با کلافگی میگه:
_ اصلا به من چه، تو اومدی خواستگاری، خودت هم این مشکلو حل کن.
چانسونگ با جدیّت میگه:
_ اصلا من اومدم خواستگاری و قصد ازدواج دارم جواب "آره" و "نه" با خودت.

داخلی - استدیو عکاسی - اتاق گریم - عصر
خانمی در حال گریم کردن جونهوئه. موبایل جونهو زنگ میزنه و جونهو جواب میده:
_ جیهون جان خوبی؟ چه خبر؟
جیهون پشت تلفن جواب میده:
_ خوبم. پیش جینهی بودم داشت درمورد دخترش حرف میزد. گفت شاید هفته ی دیگه بتونم دخترشو ببینم.
جونهو: این دختره اسم نداره؟ آخه هردفعه درموردش حرف میزنی بهش میگی دختر جینهی، توی موبایلتم که شماره شو به اسم دختر جینهی ذخیره کردی.
جیهون: تو کی توی موبایل منو دیدی؟
جونهو با هول میگه:
_ یه بار گوشیم شارژ نداشت میخواستم با موبایلت جایی زنگ بزنم، اونموقع اتفاقی دیدم. حالا واقعا اسمش رو نمیدونی؟!
جیهون: جینهی چندبار اسمشو گفته ولی یادم نمیاد.
جونهو: جالبه دختری رو میخوای ببینی که حتی اسمشو نمیدونی.
جیهون: خب معمولا آدما توی ملاقات اول اسم همدیگه رو نمیدونن.
جونهو: باشه، الان عکس برداری دارم بعدا توی خونه حرف میزنیم.

داخلی - فروشگاه - عصر
سوهی و شینهی دارن لباس میخرن که سوهی جلوی یه کت شلوار که جونهو تبلیغ میکنه می ایسته، همینطور توی فکره و به کت و شلوار خیره شده که شینهی با دست میزنه پشتش و میگه:
_ بازم لباس مردونه؟ بگو دیگه برای کی میخوای بخری؟
سوهی با شیطنت میگه:
_ فکر کردی همینطوری بهت میگم؟ شرط داره اگه شرطو بردی بهت میگم.
شینهی: بازم شرط! 
سوهی: اگه تونستی یه ظرف بزرگ بستنی رو بخوری، من بهت میگم که کی رو دوست دارم ولی اگه تو باختی این کت شلوار رو برام میخری، قبوله؟
شینهی: ای بابا این که راحته معلومه که قبوله.

خارجی - پارک - عصر 
شینهی و سوهی روی یکی از صندلیهای پارک نشستن در حالی که صورتهاشون از سرما قرمز شده دارن بستنی میخورن. شینهی نصف بستنی رو نخورده با صدای لرزون میگه:
_ من دیگه نمیتونم بخورم. این دیگه چه وضعشه، قرار نبود توی پارک، با این هوای سرد بخوریمش.
سوهی که به آخرای بستنی رسیده با شیطنت میگه:
_ مشکل از توئه، پس چرا من دارم تمومش میکنم. بهونه نیار پاشو همین الان برام بخرش.
شینهی بلند میشه و میگه:
_ باشه تو بردی، دیگه بقیه ش رو نخور الان سرما میخوری.
سوهی میخنده و میگه:
_ من اهل جرزنی نیستم.

داخلی - منزل خانواده ی کیم یوبین - شب
همه توی اتاقهاشون خوابن تکیون آروم از اتاقش بیرون میاد و به طرف اتاق یوبین میره، یواشکی از لای در با محبت یوبین رو نگاه میکنه، پاش رو یه قدم جلو میذاره و میخواد وارد اتاق بشه ولی در رو میبنده و بهش تکیه میده و چشمهاش رو میبنده و آروم زیر لب میگه:
_ چرا اون؟  

داخلی - هتل - شب
وویونگ روی مبل نشسته و در حال صحبت کردن با موبایلشه، میگه:
_ چرا اینقدر به من زنگ میزنی؟ حتما میخوای منم گول بزنی... ولی چیکار میشه کرد من از زنهایی مثل تو خوشم نمیاد، پس دیگه بهم زنگ نزن.
هیکیو از پشت موبایل میگه:
_ چرا یه طرفه قضاوت میکنی؟ لطفا به احساسات منم فکر کن.
وویونگ موبایل رو از گوشش دور میکنه و نیشخندی میزنه  و تماس رو قطع میکنه. وویونگ دستهاش رو پشت سرش قفل میکنه و لم میده همین لحظه دختری میاد کنارش میشینه و میگه:
_ همون دختریه که چند وقت پیش توی ساحل باهاش بودی؟ با یه نگاه معلوم بود از اون دختراییه که خودشو به سادگی میزنه و بعدش میچسبه بهت و ول کن نیست.
وویونگ یاد یوبین می افته و میگه:
_ هه، تو هم اونو دیدیش؟... نباید حسودیت بشه میدونی که من با هیچ دختری رابطه ی جدی ندارم، اگه حسودیت بشه اونوقت حذف میشی.
دختر: حسودیم نشده، فقط میخواستم بهت بگم مراقب باشی. نباید به این جور دخترا نزدیک بشی.
وویونگ دستش رو دور گردن دختر میندازه و بهش نزدیک میشه و با نگاه جذابی به چشمهاش خیره میشه و میگه:
_ تو نگران نباش من خودم میدونم باید باکی باشم، با کی نباشم.

داخلی - سونا - عصر
سوزی و یوبین و یئون کنار هم نشستن، سوزی میگه:
_ اگه گفتید کی اومده بود خواستگاریم؟
یوبین: مگه ما میشناسیمش؟
یئون: ای بابا ما از کجا بدونیم کیه؟
سوزی: باورتون نمیشه، هوانگ چانسونگ.
یئون و یوبین از تعجب دهنشون باز میمونه و یئون سریع میگه:
_ بهش جواب مثبت ندادی که؟ دیدی که اون خیلی دختربازه.
 سوزی میخنده و میگه:
_ هی در مورد شوهرم شایعه درست نکن، اصلا هم دخترباز نیست... تو درموردش اشتباه میکنی، اونی که تو دیدی خواهرشه.
یئون: واقعا؟...جواب مثبت دادی؟
سوزی سرشو به علامت منفی تکون میده. یه اس ام اس به موبایل یئون میرسه و یئون همینطور که لبخند روی لبهاشه اس ام اس رو میخونه. یوبین با دست به شونه ی یئون میزنه و میگه:
_ حالا که با مایی حواست به نیکون نباشه، همه ی وقتت رو با اونی دیگه.
یئون: کجای کاری داره میاد دنبالم. هاهاهاهاها

خارجی - خیابان - عصر
نیکون و وویونگ به طرف یوبین و سوزی و یئون میان. سوزی و یوبین خداحافظی میکنن و میخوان برن که وویونگ میگه:
_ صبر کنید، من تا یه جایی میرسونمتون.
بعد از کمی تعارف تیکه پاره کردن سوزی و یوبین راضی میشن که وویونگ تا یه جایی برسونتشون.

داخلی - ماشین نیکون - عصر
نیکون در حال رانندگیه یئون میگه:
_ مجبوری به خاطر من این چند وقت رو شبا زود بیای خونه، تو که هر شب تا دیروقت بیرون بودی برات خیلی سخته، نه؟
نیکون لبخندی میزنه و میگه:
_ اینطور نیست. برام فرقی نداره، چون تو پیشمی دکتر رو زیاد نمیبینم.
یئون: درسته، همش ما رو تنها میذاره، فکر میکنه اینطوری من میتونم کاری کنم تا تو از دختربازی دست برداری.
نیکون بلند میخنده و میگه:
_ تو هنوزم درموردم اینطوری فکر میکنی؟
یئون: اگه بخوام راستشو بگم از اونموقع فکرمو مشغول کرده، مگه نمیگی توی دلت هیچکی جای سوهی رو نمیگیره... پس چطور میتونی دخترباز باشی؟
نیکون: تا حالا کسی که دخترباز باشه رو دیدی که یه دختر خوشگل مثل تو رو رد کنه؟
یئون لبخند میزنه و میگه:
_ در هر صورت ازت ممنونم.

داخلی - ماشین وویونگ - عصر
وویونگ ماشین رو کنار خیابان پارک میکنه و رو به سوزی میگه:
_ میگفتی خونه تون کجاس میرسوندمت.
سوزی: تا همینجا که رسوندی ممنونم، بقیه ش راهی نیست.
سوزی پیاده میشه. توی راه وویونگ یه شیرینی فروشی رو به یوبین نشون میده و میگه:
_ شیرینی های اینجا حرف نداره، بیا بریم بخوریم.
یوبین: باید زود برم خونه.
وویونگ: حالا من اونشب یه چیزی گفتم، هنوز هوا تاریک نشده، میتونی بهم اعتماد کنی.
 یوبین لبخند ملیحی میزنه.

داخلی - شیرینی فروشی - عصر
وویونگ و یوبین سر میزی نشستن و در حال کیک خوردنن. یوبین میگه:
_ واقعا خیلی خوشمزه س.
وویونگ: تا حالا شیرینی های اینجا رو نخورده بودی؟ پس من یه شیرینی فروشی خوب بهت معرفی کردم، دفعه ی بعد نوبت توئه که یه جای خوب بهم معرفی کنی.
یوبین کمی فکر میکنه و میگه:
_ قبول.
وویونگ لبخندی میزنه و میگه:
_ خیلی آروم و قشنگ میخوری، با اینکه سکسی نیستی ولی مطمئنم رفتارت هر مردی رو جذب میکنه.
با این حرف وویونگ قند توی دل یوبین آب میشه و در حالی که سعی میکنه به وویونگ نگاه نکنه با کیک بازی میکنه. وویونگ که متوجه شده میگه:
_ اگه بخوای همینطوری آروم بخوری، باید تا شب پیشم بمونی. 
یوبین با نگرانی به وویونگ نگاه میکنه و میگه:
_ اگه دیر برم خونه مادر و پدرم نگران میشن.
  
داخلی - منزل خانواده ی ان سوهی - اتاق نشیمن - شب
مین و سوهی در حال صحبتن، مین با غمی توی صداش میگه:
_ بابام هنوز قضیه ی وویونگو فراموش نکرده، فکر میکنه من نمیتونم درست انتخاب کنم.
سوهی: خب باباتم حق داره، میترسه مثل اوموقع ضربه بخوری... ولی من فکر میکنم چانسونگ مثل وویونگ نیست، چرا به بابات نمیگی چانسونگ رو دوست داری تا بیخیال اون قول بشه.
مین: اگه اون یکی دیگه رو دوست داشته باشه چی؟... بازم جلوی بابام ضایع میشم.
سوهی: خب اول مطمئن شو که چانسونگ دوستت داره بعدا به بابات بگو.
مین آهی میکشه و میگه:
_ توی این یه سال هر چقدر سعی کردم نتونستم بهش اعتراف کنم.
سوهی: شاید بخاطر اینه که هنوز وویونگ رو فراموش نکردی، مطمئنی وویونگو فراموش کردی؟
مین: الان وویونگ فقط توی خاطراتمه، دیگه هیچ حسی نسبت بهش ندارم حتی ازش متنفر هم نیستم.
سوهی: پس چرا به چانسونگ اعتراف نمیکنی؟
مین: هر دفعه بهش فکر میکنم میترسم ردم کنه... (بعد از کمی مکث) خودت که میدونی، ظاهرم یکمی... شلخته س.
سوهی: میخوای بمیری؟ نیاز نیست به این جور چیزا فکر کنی، تو همینی هستی که هستی؛ نمیخواد، نخواد. به این فکر کن.
مین با ناامیدی میگه:
_ ولی نمیتونم.

داخلی - دانشکده - تاریکخونه - صبح
 همه ی دانشجوها در حال چاپ کردن عکسهاشون هستن، جونسو یه گوشه ایستاده و همینطور به یوبین خیره شده. جونهو آروم به یوبین میزنه و میگه:
_ انگار استاد داره تو رو نگاه میکنه.
یوبین با ترس میگه:
_ نکنه خرابکاری کردم؟ از کلاس بیرونم نکنه.
جونهو: تو که خیلی خوب کار میکنی... آهان شاید بخاطر همینه.
نیکون هم که متوجه نگاه جونسو شده به وویونگ میگه:
_ نگاه کن استاد خودش چی کار میکنه بعد هی به ما میگه نکن.
وویونگ به جونسو نگاه میکنه. جونسو میگه:
_ صدای پچ پچ میاد هر کی میخواد حرف بزنه بره بیرون.
وویونگ میره کنار جونسو و میگه:
_ اگه استاد به یه دانشجو خیره بشه معلومه که همه ی کلاس پچ پچ میکنن.
جونسو میخنده و چندتا به شونه ی وویونگ میزنه و میگه:
_ برو بیرون.
وویونگ لبخندی میزنه و درحالی که به طرف در میره به جونسو نگاه میکنه و میگه:
_ استاد، حواست باشه به کی نگاه میکنی، مگه یادت نمیاد اونشب با من اومده بود سر قرار.
یوبین با شنیدن حرف وویونگ با محبت بهش نگاه میکنه و همین لحظه جونسو یواشکی به یوبین نگاه میکنه و رو به وویونگ میگه:
_ من باید روش کار دانشجوهامو ببینم، متأسفم که باید به دوست دخترت نگاه کنم.

داخلی - منزل خانواده ی بک نیکون - اتاق نیکون و یئون - شب
 نیکون و یئون کنار هم روی تخت دراز کشیدن، نیکون بلند میخنده و میگه:
_ خوب دکتر رو گول زدیم.
نیکون همینطور داره میخنده و میخواد چیزی بگه که یئون دستش رو میذاره روی دهن نیکون و آروم میگه:
_ فکر کنم یکی پشت در ایستاده، صدای پاش رو شنیدم.
نیکون دست یئون رو از روی دهنش برمیداره و آروم میگه:
_ انگار بهت اونقدرها هم امید نداره.... پس بیا امیدوارش کنیم.
 یئون میخنده و نیکون همینطور که به طرف در میره بلند میگه:
_ عزیزم تا تو آماده بشی من میرم نوشیدنی بیارم.

داخلی - منزل خانواده ی بک نیکون - شب
نیکون تا از اتاق بیرون میاد دونگیل که از جلوی اتاقشون رد میشه رو میبینه، بدون توجه از پله ها پایین میره. دونگیل با خوشحالی به رفتن نیکون نگاه میکنه.

داخلی - منزل خانواده ی لی جونهو - عصر
جونهو موبایل جیهون رو برداشته و یواشکی اس ام اس هاشو نگاه میکنه. دنبال اس ام اسی از دختر جینهی میگرده ولی چیزی پیدا نمیکنه و موبایل رو سر جاش میذاره. 
موبایل خودش رو نگاه میکنه و میخواد با سوزی تماس بگیره ولی پشیمون میشه. 

داخلی - منزل خانواده ی هوانگ چانسونگ - عصر
 یوسان در حال صحبت کردن با تلفنه تا تماس رو قطع میکنه سریع جلوی چانسونگ میشینه و میگه:
_ سوزی به خواستگاریت جواب داد.
چانسونگ با بیحالی میگه:
_ باشه، خوبه.
یوسان محکم به پای چانسونگ میزنه و میگه:
_ جواب مثبت داده.
انگار که به چانسونگ شوک الکتریکی وصل کرده باشن یهو از جاش میپره و با تعجب میگه:
_ چی؟! 
یوسان با خوشحالی میگه:
_ دختر خیلی خوبیه، تو هم همینطور فکر میکنی، نه؟
چانسونگ بدون توجه به حرف یوسان بیرون میره.

داخلی - کافی شاپ - عصر
چانسونگ سر میز نشسته، سوزی به طرفش میاد و در حالی که رو به روی چانسونگ میشینه با خوشحالی میگه:
_ دیدی آخر سر خودم راه حل رو پیدا کردم.
چانسونگ پوزخندی میزنه و میگه:
_ راه حلت اینه که مامان بچه ی من بشی؟
سوزی سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ من باهات عروسی میکنم ولی اگه نتونم بچه دار بشم چی میشه؟
چانسونگ از حرف سوزی جا میخوره و سوزی میگه:
_ ساده س دیگه اگه من بچه دار نشم، از هم جدا میشیم.
چانسونگ: منظورت چیه؟ یعنی برات مهم نیست که طلاق بگیری.
سوزی: نکنه برای تو مهمه؟ ای کاش قبل از اینکه جواب رو بگم بهت گفته بودم.
چانسونگ سریع میگه:
_ نه، نه، مهم نیست. فقط یکم گیج شدم داری میگی حاضری قراردادی ازدواج کنیم؟
سوزی بشکنی میزنه و میگه:
_ دقیقا.

پایان قسمت نهم

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

♥ قسمت هشتم ♥

داخلی - منزل خانواده ی ب سوزی - حدود ظهر
سوزی با تعجب بیشتری میگه:
_ چی؟!
اونهی: سونگهون تعریفشو زیاد شنیده و میگه پسر خیلی خوبیه.
سوزی اخمهاش توی هم میره با خودش میگه «چه سورپرایز خوبی!!! حتما خود پسره از روش آشناییش دِمُده تره» اونهی که چهره ی درهم سوزی رو میبینه میگه:
_ ناراحت شدی؟
سوزی لبخند الکی میزنه و میگه:
_ نه.
سوزی سریع میره توی اتاقش.

داخلی - منزل خانواده ی ان سوهی - اتاق سوهی - حدود ظهر
سوهی داره وبلاگ عکاسیش رو به روز میکنه که شینهی با دلخوری میگه:
_ پس نیکون تو رو دوست نداشت، من فکر میکردم که واقعا تو رو دوست داره، چقدر ضایع شدم که اون حرفها رو اون روز جلوش زدم.
سوهی اصلا توی باغ نیست و به اینکه جونهو دختر دیگه ای رو دوست داره فکر میکنه، یهو به طرف شینهی برمیگرده و میپرسه:
_ شینهی، اگه تو یکی رو دوست داشته باشی ولی بعدش بفهمی که اون یکی دیگه رو دوست داره چیکار میکنی؟
شینهی انگار که چیزی رو کشف کرده باشه یه بشکن میزنه و میگه:
_ پس درست میگفتم تو عاشق نیکونی! ولی حالا نیکون با یکی دیگه عروسی کرده... اگه من بودم ... ولش نمیکردم و بهش ثابت میکردم که عاشقشم شاید اونم منو دوست داشته باشه!
سوهی با بی حالی میگه:
_ اگه اون واقعا عشقشو دوست داشت چی؟
شینهی با ناراحتی سوهی رو بغل میکنه و میگه:
_ خیلی سخته که نیکون رو فراموش کنی، نه؟
سوهی، شینهی رو کنار میزنه و میگه:
_ چرا چرت میگی؟ کی درمورد نیکون حرف میزنه؟
شینهی با تعجب میگه:
_ پس درمورد کی حرف میزنی؟
سوهی: درمورد یکی از دوسـ...تان. 
شینهی: چی؟! دوستان؟ 
سوهی با دستپاچگی میگه:
_ منظورم داستانی که دارم مینویسم بود، زبونم بد پیچید.
شینهی با آسودگی آهی میکشه و میگه:
_ فکر کردم مشکل خودته، میخواستم بهت بگم بیخیالش بشی چون قشنگ نیست که بین دوتا عاشق بیافتی ولی حالا که داستانه بیخیال نشه جذابیت داستان بیشتر میشه.

داخلی - منزل خانواده ی کیم یوبین - اتاق تکیون - بعد از ظهر
تکیون لپ تاپی دستشه، یوبین در میزنه و وارد اتاق میشه و با ناراحتی میگه:
_ تو بازم لپ تاپ منو برداشتی؟ 
یوبین لپ تاپ رو میگیره و میگه:
_ چرا داری ایمیلهای منو میخونی؟
تکیون با حق بجانبی میگه:
_ مگه با کیا حرف میزنی که من نباید بدونم؟ این جونهو کیه؟ 
یوبین هول میشه و میگه:
_ جونهو دوست و همدانشگاهیمه. فکر نمیکنم نیازی باشه اینا رو به تو بگم.
تکیون پوزخندی میزنه و میگه:
_ نباید هم بگی، که جونهو شب بیاد دنبالت به بهونه ی درس باهم راحت برید بیرون.
یوبین دستپاچه میشه و میگه:
_ چی داری میگی؟ من کی با جونهو رفتم بیرون؟
تکیون: پس جونهو نبوده، یکی دیگه بوده؟ با یه نفر هم نیستی که با چند نفری! میخوای آبرومون رو ببری؟
یوبین با بغض میگه:
_ خیلی بی ادبی، چطور میتونی این حرفها رو به خواهرت بزنی؟ واقعا که.
تکیون با ناراحتی با خودش میگه: «خواهر؟! مهم نیست چقدر روی این قضیه فکر کنم، هنوزم تو برام خواهر نیستی»
 یوبین با ناراحتی داره از اتاق بیرون میره که تکیون با طعنه میگه:
_ وقتی شب با پسرا میری بیرون نباید نگران این باشی که بهت دست میزنن یا نه.
یوبین یه لحظه توی جاش میخ کوب میشه و با خودش میگه: «تو این چند وقته که چیزی نگفته بود، فکر میکردم فراموشش کرده» و سریع از اتاق بیرون میره. تکیون در حالی که با عصبانیت به رفتن یوبین نگاه میکنه با خودش میگه: «فقط اگه به یه تار موت دست بزنن خودم حسابشون رو میرسم»

داخلی - منزل خانواده ی ب سوزی - بعد از ظهر
سونگهون فنجون قهوه رو میذاره روی میز و میگه:
_ سوزی جان، حالا که با ما زندگی میکنی یه جورایی مسئولیتت با ماس، دوست دارم با یه خانواده و پسر خوب آشنات کنم تا برای همیشه خوشبخت و خوشحال باشی. 
سوزی مودبانه میگه:
_ ممنون که به فکرمی.
سوزی با خودش میگه «ولی آخه چرا اینطوری؟» سوزی آهی میکشه. سونگهون با کنجکاوی میپرسه:
_ چیه؟ از این مدل آشنایی خوشت نمیاد؟ خیلی دِمُده س؟ 
سوزی سریع میگه:
_ نه، به هیچ وجه.
سونگهون: نمیخواد نگران باشی، چانسونگ پسر خوبیه، مطمئنم هر چقدرهم بگردی ایرادی ازش پیدا نمیکنی. 
اونهی وارد اتاق میشه و میگه:
_ اومدن.
پشت سر اونهی خانواده ی هوانگ وارد میشن سوزی تا چهره ی چانسونگ رو میبینه با خودش میگه «هـ... پس اون آقای دِمُده استاد هوانگه!» چانسونگ هم در حالی که میشینه هی با کنجکاوی به سوزی نگاه میکنه، نامگیل به پهلوی چانسونگ میزنه و زیر لب ازش میپرسه:
_ چرا به دختر مردم اینطوری نگاه میکنی؟
چانسونگ با شیطنت میگه:
_ بابا، مگه نیومدیم خواستگاری؟ دارم خوب براندازش میکنم.
نامگیل محکمتر به پهلوی چانسونگ میزنه و چانسونگ آروم میگه:
_ آخ... اگه اشتباه نکنم دانشجومه.
نامگیل با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ واقعا؟
چانسونگ لبخندی میزنه و بعد از کمی نامگیل رو به بقیه میگه:
_ چه خوب، از اونجایی که چانسونگ استاد سوزی خانمه، همدیگه رو میشناسن. فقط کافیه حرفهاشون رو با هم بزنن.

داخلی - منزل خانواده ی ب سوزی - اتاق سوزی - بعد از ظهر
سوزی و چانسونگ روبه روی هم نشستن، چانسونگ با لبخندی روی لب میگه:
_ درسته که ما استاد و دانشجوییم ولی زیاد همدیگه رو نمیشناسیم. پس هر سوالی داری بپرس؟
سوزی با تردید میگه:
_ ببخشید، گستاخیه ولی من توی دانشکده یه شایعه هایی درموردتون شنیدم. میخواستم بدونم راسته یا دروغه.
چانسونگ با تعجب میگه:
_ شایعه توی دانشکده؟ درمورد من؟ چیه؟
سوزی: ام... ام... راستش من شنیدم شما با دخترای زیادی رابطه دارید.
چانسونگ متعجب میشه و میگه:
_ چی؟ 
سوزی: دروغه؟
چانسونگ با خودش میگه «همیشه نیاز نیست راستش رو بگم، این یه فرصت خیلی خوبه» آهی میکشه و میگه:
_ شایعه ها درسته.... حالا که اینو میدونی دوست نداری باهام عروسی کنی، نه؟
سوزی سرش رو به علامت مثبت تکون میده. چانسونگ میگه:
_ اشکال نداره اگه هر دختر دیگه ای هم بود و اینو میدونست قبول نمیکرد.

داخلی - منزل خانواده ی جانگ وویونگ - شب
وویونگ میخواد از پله ها بالا بره که جینیونگ صداش میکنه و میگه:
_ این چه وضعیه دُرست کردی؟ بجز اینکه خونه نمیای، سر کلاسات هم نمیری؟
وویونگ با خونسردی میگه:
_ از کی نگران من شدی؟ (کمی فکر میکنه) آهان نگران آبروی دانشکده تی! میترسی که همه جا پر بشه پسر رئیس دانشکده سر کلاسا نمیره ولی نمره ی قبولی میگیره؟

جینیونگ: برام مهم نیست چیکار میکنی فقط آبروم رو جلوی همکارام نبر.
وویونگ یه نیشخند چاشنی صورت نمکیش میکنه و جینیونگ درحالی که روش رو برمیگردونه با عصبانیت آروم میگه:
_ حرومزاده.
وویونگ هم درحالی که از پله ها بالا میره بلند میگه:
_ چیکار میشه کرد؟... این حقیقتیه که مشکل توئه، سعی کن باهاش کنار بیای.

داخلی - منزل خانواده ی ب سوزی - بعد از ظهر
سوزی رو به روی سونگهون ایستاده و میگه:
_ متأسفم. 
سونگهون: چرا؟ مگه ازش خوشت نیومد؟ نکنه چون استادته؟
سوزی: نه، آخه اون حتی چیزایی که من درموردش شنیده بودم رو انکار هم نکرد.
سونگهون: چی؟ چی شنیدی؟
سوزی: اون یه... (مکث میکنه) دختربازه.
سونگهون با تعجب میگه:
_ کی؟ چانسونگ؟ فکر نمیکردم اینطور باشه، پدربزرگش خیلی تعریفش رو میکرد.
سوزی: خب معلومه چون هیچ پسری این موضوع رو به پدربزرگش نمیگه.
سونگهون: خوب شد میدونستی، فردا با پدربزرگش صحبت میکنم.
سوزی: میخوای بهش بگی که نوه ش چطور پسریه؟ با این تفکری که نسبت به نوه ش داره فکر میکنم قلبش خیلی بشکنه.
سونگهون: خب باید دلیل رد کردنش رو هم بگم، نمیتونم دروغ بگم که.
سوزی: هرطور صلاح میدونی.

داخلی - منزل کیم جونسو - شب 
چانسونگ درحال تلویزیون تماشا کردنه و جونسو هم لباسهاش رو اتو میکنه. چانسونگ میگه:
_ مگه نمیگی مادربزرگت توی روستا تنهاس؟ یه آپارتمان بزرگتر بگیر و بیار پیش خودت، اونوقت تو هم دیگه تنها نیستی.
جونسو: اول اینکه مامان بزرگ راضی نمیشه بیاد شهر، توی خونه ی خودش راحته. دوم اینکه من تنهایی رو دوست دارم.
چانسونگ: وقتی با یکی دیگه زندگی کنی تازه میفهمی خانواده و باهم بودن چقدر خوبه.
جونسو: تو که از خانواده فراریی، لازم نیست به من اینا رو بگی.
چانسونگ: من خانواده داشتنو خیلی دوست دارم فقط نمیخوام با چندتا برخورد اونم بخاطر بچه با کسی عروسی کنم.
جونسو: توی این مدت واقعا دختری رو ندیدی که ازش خوشت بیاد، از رابطه ی قبلیت که خیلی وقته میگذره، هنوزم فکر میکنی ممکنه آسیب ببینی؟
چانسونگ لبخندی میزنه و میگه:
_ نه. میدونی که سلیقه ی من خیلی خاصه.
جونسو: هرچی باشه از سلیقه ی من که خاصتر نیست.
چانسونگ: راست میگی از اونموقع که من میشناسمت تا حالا با یه دختر هم ندیدمت...(با کنجکاوی به جونسو نگاه میکنه) نکنه همجنسبازی!!
چانسونگ تا اینو میگه، جونسو اتو رو همینطوری روی لباس میذاره و به طرف چانسونگ میدوئه و میگه:
_ بلاخره فهمیدی من تو رو خیلی دوست دارم؟
چانسونگ هم از دست جونسو فرار میکنه و میگه:
_ غلط کردم، میدونم تو دخترای خاص رو دوست داری.
همین لحظه ناخودآگاه جونسو یاد یوبین میافته و یهو خشکش میزنه و درحالی که مات و مبهوت توی فکره زیر لب میگه:
_ دختر خاص...
چانسونگ اتو رو از روی لباس برمیداره و میگه:
_ ببین با لباست چیکار کردی! 
جونسو همینطور توی فکره، چانسونگ با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ نکنه اون دختر خاص رو پیدا کردی؟
جونسو از فکر بیرون میاد و میگه:
_ دختر خاصی وجود نداره. 
چانسونگ پوزخندی میزنه و میگه:
_ خودتو خیلی دست بالا میگیری.  

داخلی - منزل خانواده ی بک نیکون - کتابخانه - شب
یئون به قفسه ی کتابها نگاهی میندازه و رو به نیکون میگه:
_ اینا که همش درمورد پزشکیه! من دوست ندارم درمورد پزشکی بخونم.
نیکون دست یئون رو میگیره به طرف قفسه ی کوچکی میبره و کتابی درمورد هنر رو از قفسه برمیداره و به یئون میده. یئون به کتاب نگاهی میکنه و با خوشحالی میگه:
_ دستت درد نکنه، حوصله ام خیلی داشت سر میرفت.
نیکون: میخواستم بهت یه کتاب درمورد بازیگری بدم، اما امروز صبح فهمیدم تو خودت یه پا بازیگری. با اون جای رژلب روی لپم دیگه دکتر فکرشم نمیکنه که ازدواجمون فقط همون سندیه که دستشه.
یئون: ولی من خالصانه بوست کردم، بازیگری نبود.
نیکون متعجب میشه و میگه:
_ منظورت چیه؟
یئون: چون ممنونت بودم.
نیکون ابروهاشو بالا میبره و میخواد از کتابخونه بره بیرون که یئون صداش میکنه و میاد کنارش و آروم بهش میگه:
_ نگران نباش با این کارا نمیخوام جای اون دختری رو که دوست داری رو بگیرم.
نیکون لبخندی میزنه و میگه:
_ هیچکس نمیتونه جای سوهی....
نیکون حرفش رو قطع میکنه، یئون بشکنی میزنه و میگه: 
_ پس اون دختر سوهیه. میدونه ازدواجمون قلابیه؟
نیکون: نه.
یئون با شونه ش به شونه ی نیکون میزنه و به شوخی میگه: 
_ حیف شد پس حالا میره با یکی دیگه.
یئون میخنده و میره، نیکون توی فکر فرو میره. یئون هم که داره از در خارج میشه به نیکون نگاهی میکنه و متوجه ناراحتیش میشه، درحالی که سریع از کتابخونه خارج میشه با دست چند ضربه ی آروم به لبش میزنه با خودش میگه:
_ خاک توی سرم چرا یه همچین حرفی بهش زدم.

داخلی - منزل خانواده ی لی مین - اتاق مین - شب
مین سر کامپیوتر نشسته که یهو چشمش به پوشه ای به اسم "وویونگ" میافته. کمی مکث میکنه و پوشه رو باز میکنه توی پوشه یه عالمه عکس از خودش و وویونگ هست، با ناراحتی میگه:
_ اه... کی این پوشه رو نگه داشته؟!
سریع اون پوشه رو پاک میکنه و آهی میکشه، بعد از چند ثانیه با تردید به سطل زباله ی کامپیوترش نگاه میکنه و پوشه رو برمیگردونه و با جدیدت میگه:
_ چرا باید گذشته ی خودمو پاک کنم.
عکسها رو نگاه میکنه و آروم میگه:
_ چه روزهای قشنگی بود (با دست چندتا آروم به صورتش میزنه و چشم از عکس برمیداره) ولش کن. (دوباره به عکس نگاه میکنه) ای کاش همچین روزایی رو با چانسونگ داشتم. 

داخلی - رستوران - ظهر
چانسونگ و سوزی سر میزی نشستن، چانسونگ میگه:
_ تو چرا دلیل رد کردنتو گفتی؟ اگه فقط جواب منفی میدادی الان مجبور نبودیم در این مورد با هم حرف بزنیم.
سوزی: تا حالا دیدی کسی رو بدون دلیل رد بکنن؟ واقعا برام جای سواله که چرا طوری رفتار کردی که بهت جواب رد بدم؟ اگه نمیخواستی ازدواج کنی میتونستی خودت جواب رد بدی.
چانسونگ: من بخاطر خانواده ام نمیتونم ردت کنم. تنها راه اینکه این عروسی سر نگیره جواب رد توئه.
سوزی: من که جواب رد دادم ولی خودت گفتی که  دخترباز نیستی.
چانسونگ: من چیزی نگفتم بابابزرگ خودش فهمید من دروغ گفتم.
سوزی میخنده و میگه:
_ تا حالا چندتا خواستگاری رفتی؟
چانسونگ آهی میکشه و میگه:
_ زیاد.
سوزی با کنجکاوی میپرسه:
_ خب هدفت چیه؟ چرا هی میری خواستگاری وقتی نمیخوای اینطوری ازدواج کنی؟
چانسونگ: حقیقتش، بابابزرگم نگران اینه که نتونه بچه ی منو ببینه و بره. منم نمیخوام دلش رو بشکونم.
سوزی: تو الانم داری دلش رو میشکونی ولی بهت حق میدم. چون منم دوست ندارم مجبوری ازدواج بکنم. منم یه جورایی مخالف این خواستگاری بودم ولی نتونستم مخالفت خودمو نشون بدم.
چانسونگ با تعجب میگه:
_ تو هم مجبوری؟ چرا؟
سوزی: شخصیه.
چانسونگ دستی به صورتش میکشه و میگه:
_ حالا که با هم همدردیم، ایرادهاتو بهم بگو تا بتونم ردت کنم.
سوزی با خوشحالی میگه:
_ چه ایده ی خوبی!
چانسونگ و سوزی شروع میکنن و ایرادهاشون رو میگن، بعد از کلی حرف زدن با کلافگی آهی میکشن و سرشون رو روی میز میزارن. سوزی سرش رو بلند میکنه و با ناراحتی میگه:
_ حالا چیکار کنیم؟ هیچکدوم اینا برای این که ردت کنم کافی نیست. خواهرم منو خیلی خوب میشناسه اگه بخوام بهونه ی الکی بیارم میفهمه، دوست ندارم بفهمه که مجبوری این خواستگاری رو قبول کردم.
چانسونگ: من که نفهمیدم تو چرا نمیخوای عروسی کنی، تازه اونم با پسر خوبی مثل من، دیدی که هیچ ایرادی ندارم.
سوزی: چرا اینقدر کنجکاوی بدونی که چرا من نمیخوام عروسی کنم؟ 
چانسونگ: اینم دیگه پرسیدن داره؟ معلومه دیگه میخوام راحتتر مشکلمون رو حل کنم.
سوزی: من میخوام عروسی کنم ولی نه اینطوری... خودت که میدونی با خواهرم و شوهرخواهرم زندگی میکنم، احساس میکنم مزاحمشونم از طرفی هم سونگهون تو رو معرفی کرده و توی رودربایستی گیر کردم. من دوست دارم برای طرف مقابلم احساسات داشته باشم، برام سخته که با چندتا ملاقات شریک زندگیم رو انتخاب کنم.
چانسونگ: انگار این مشکل ما راه حل نداره.
سوزی: فکر می کنم تنها راه حلش عروسی کردنه.
چانسونگ: یعنی تو حاضری با من عروسی کنی؟

پایان قسمت هشتم