۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

★(3)★ ...I Need Somebody To

داخلی - کافی شاپ خوشی - شب
مینا صورتش رو به صورت مینجون نزدیک میکنه و با اضطراب به لبهاش نگاه میکنه تا میخواد لبش رو روی لب مینجون بذاره یهو صدای پای کسی که از پله ها داره پایین میاد رو میشنوه، سریع خودشو عقب میکشه و طوری رفتار میکنه که برای بیدار کردن مینجون رفته پیشش. وویونگ که از پله پایین اومده میگه:
_ اگه خوابه بیدارش نکن، خودم صورت حساب رو بهت میدم.   

داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
نیکون داره آشپزی میکنه و توی فکر غرقه که صدای زنگ در از فکر بیرون میارش، وقتی در رو باز میکنه با چهره ی خندون تکیون رو به رو میشه. تکیون میگه:
_ ببخشید اینوقت شب مزاحمت شدم. ولی میدونم، خواب نبودی؛ نه؟
نیکون تا میخواد چیزی بگه، تکیون بو میکشه و میگه:
_ آه، چه بوی خوبی میاد... غذا پختی؟... من اصلا بلد نیستم غذا بپزم.
نیکون دوباره میخواد چیزی بگه که تکیون سریع میگه:
_ آخ... داشت یادم میرفت بخاطر چی اومدم، باد زد ورقمو مستقیم انداخت توی بالکن شما. میشه برام بیاریش؟
تا تکیون ساکت میشه نیکون میگه:
_ الان میارمش.

خارجی - منزل نیکون و جیئون - بالکن - شب
نیکون ورق رو از روی زمین برمیداره و یهو با خودش میگه: "نکنه در رو باز گذاشتم پسره بدون اجازه بیاد توی خونه" با هول از بالکن بیرون میره.

داخلی - مجتمع ساختمانی - راهرو - شب
نیکون از آپارتمانش بیرون میاد و میبینه تکیون نیست، با نگرانی داخل خونه رو نگاه میکنه و زیرلب میگه:
_ گولشو خوردم.
همین لحظه تکیون از پله های راهرو پایین میاد، وقتی نیکون میبینش با آسودگی آهی میکشه و میگه:
_ کجا رفته بودی؟
تکیون: یه خانمه داشت یه جعبه ی بزرگ رو میبرد بالا که کمکش کردم، آخه آسانسور خراب شده.
یهو نیکون با ناامیدی به آسانسور نگاه میکنه، از تکیون خداحافظی میکنه و سریع از پله ها پایین میره.

خارجی - خیابان - شب
مینجون از کافی شاپ بیرون میاد و سوار تاکسی میشه، مینا هم که یه گوشه یواشکی منتظر ایستاده بود یه تاکسی میگیره و دنبالش میره.

داخلی - هواپیما - شب
جونهو و چانسونگ در حال شام خوردن هستن که جونهو میگه:
_ باید به بابات بگی که چرا دوپینگ کردی، اینطوری هم اون و هم خودت کمتر عذاب میکشید.
چانسونگ: نه، اونطوری بیشتر نگران میشه.
جونهو: پس چرا به من گفتی؟ به فکر نگران بودن من نیستی؟
چانسونگ: چون تو...
یهو چانسونگ متوجه میشه که جونهو به صندلی کناریش خیره شده، برمیگرده و شینهی رو میبینه که سرش رو به صندلی تکیه داده و خوابیده. چانسونگ هم محو زیبایی شینهی میشه و هردو بهش خیره شدن که شینهی از خواب بیدار میشه و یهو میبینه دوتا مرد گنده بهش ذل زدن. با عصبانیت میگه:
_ تا حالا آدم ندیدید؟
چانسونگ سریع برمیگرده و جونهو که ضایع شده چیزی به ذهنش نمیرسه و میگه:
_ تو خبر نگاری، نه؟ داشتی به حرفامون گوش میدادی.
شینهی پوزخندی میزنه و محلش نمیذاره. جونهو آروم به چانسونگ میگه:
_ تو دیگه چرا بهش ذل زده بودی؟
چانسونگ: میخواستم ببینم به چی داری نگاه میکنی.
جونهو: ضایع، حداقل به کسی که چشم منو گرفته نگاه نکن، دعوامون میشه ها.
شینهی هم که داره حرفهاشون رو میشنوه با عصبانیت دستی توی موهاش میکشه و به طرف توالت میره.   

خارجی - خیابان - شب
نیکون جلوی در ساختمان منتظر ایستاده، تا جیئون رو از دور میبینه به طرفش میره. جیئون با تعجب میگه:
_ چرا بیرونی؟
نیکون: آخه آسانسور خرابه و تا چند ساعت دیگه درست نمیشه.
جیئون: چه ربطی داره؟ یعنی زورت اومد از پله ها بری بالا! 
نیکون میخنده، پشتش رو میکنه و جلوش میشینه، جیئون میگه:
_ داری چیکار میکنی؟
نیکون: سوار شو، هفت طبقه س بعدا پشیمون میشیا.
جیئون میخنده و روی کول نیکون سوار میشه.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
نیکون در حال جمع کردن میز شامه که جیئون با محبت بغلش میکنه و میگه:
_ خیلی وقت بود که با هم شام نخورده بودیم.
نیکون هم محکم بغلش میکنه و میگه:
_ درست شدیم مثل یه سال پیش که بخاطر درسهامون وقت نداشتیم همدیگه رو ببینیم.
جیئون توی چشمهای نیکون نگاه میکنه و میگه:
_الانم هر کدوم مشغول کارمونیم. بهر حال یه وقتهایی هم با همیم.
نیکون میخنده، جیئون میگه:
_ یه بیمار داریم که بیماریش یکم مشکوکه، میخوام از توی اینترنت یه اطلاعاتی رو جمع آوری کنم. هر چند استادم بهم گفت نیازی به این کار نیست اما حس میکنم باید اینکارو بکنم.
نیکون با لبخند کمرنگی میگه:
_ ایهیم.
جیئون به نیکون که محکم نگهش داشته نگاه میکنه و با لبخند میگه:
_ نمیخوای بذاری برم؟
نیکون آروم آروم دستهاش رو از دور جیئون برمیداره، در حالی که سعی میکنه ناراحتی توی صداش معلوم نباشه میگه:
_ تو برو به کارت برس، منم ظرفها رو میشورم.

داخلی - منزل وویونگ - صبح
وویونگ مشغول درست کردن پازله که یهو کسی در میزنه، وویونگ میگه:
_ در بازه بیا تو.
جیمین با صورت و لباسهای کثیف وارد میشه. وویونگ تا جیمین رو با این وضعیت میبینه با هول میگه:
_ چی شده؟
جیمین در حالی که اشک توی چشمهاش حلقه زده میگه:
_ یکی از مشتریها قهوه رو پاشید بهم.
وویونگ سریع جلو میره و میگه:
_ صدمه که ندیدی؟
جیمین به علامت منفی سرش رو تکون میده، وویونگ میگه:
_ برو صورتت رو بشور.
جیمین آروم به طرف توالت میره و وویونگ سریع بیرون میره.

داخلی - کافی شاپ خوشی - صبح
وویونگ به طرف مینجون میره و میگه:
_ چه اتفاقی افتاده؟
مینجون: جیمین اشتباهی نکرده، من موضوع رو حل میکنم... تو اونو ببر دکتر.
وویونگ با تعجب میگه:
_ چی؟
مینجون: قهوه ی داغ رو ریخت روی صورتش.
وویونگ با شنیدن این حرف بدون تأمل از پله ها بالا میره.

داخلی - منزل وویونگ - صبح
جیمین از توالت بیرون میاد، وویونگ تا لکه ی قرمز رو روی صورتش میبینه دستش رو میگیره و با صدای بلند میگه:
_ چرا از اول نگفتی قهوه ی داغ رو ریخته روی صورتت؟!
وویونگ، جیمین رو میکشه و به طرف در میبره که جیمین میگه:
_ داری چیکار میکنی؟
وویونگ: باید بریم دکتر.
جیمین: خب خودم میام چرا داری بزور میبریم؟
وویونگ با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ هان؟!

داخلی - منزل تکیون - نزدیک ظهر
سئون اطراف خونه رو با دقت نگاه میکنه، تکیون همینطور هی درمورد خونه و طرحی که میخواد حرف میزنه، سئون میگه:
_من سعی میکنم تا یه هفته ی دیگه طرح سه بعدیش رو حاضر کنم.
تکیون: ناهار چی میخوری سفارش بدم؟
سئون: ممنون، من باید برم.
تکیون: باهم ناهار میخوریم و درمورد خونه بیشتر حرف میزنیم.
سئون با کنجکاوی به تکیون نگاه میکنه و با خودش میگه: "تا همین الان داشت یه سره حرف میزد، یعنی بیشتر از این حرف داره؟!" سئون میگه:
_ یعنی چیز دیگه ای هم مونده که بگید؟
تکیون کمی فکر میکنه و میگه:
_ آره خیلی چیزا هست که نگفتم.
سئون با ناچاری میگه:
_ پس من یه رستوران خوب میشناسم بریم اونجا.

داخلی - ماشین وویونگ - ظهر
وویونگ ماشین رو جلوی خونه ی خانواده ی جیمین پارک میکنه، رو به جیمین میگه:
_ کارهایی که دکتر گفت رو خوب انجام بده نذار جای سوختگی روی صورتت بمونه.
جیمین: ممنون که رسوندیم.
وویونگ دستی به موهای جیمین میکشه و میگه:
_ نگاه کن، قهوه روی موهات خشک شده. مامانت با این وضع ببینت چی میگه!
جیمین با شرمندگی میگه:
_ نگران نباشید مشکلی نیست.
وویونگ نگاهی به سر تا پای جیمین میندازه و میگه:
_ اینطوری نمیشه.
از ماشین پیاده میشه و در رو برای جیمین باز میکنه.

داخلی - منزل خانواده ی جیمین - ظهر
وویونگ به خاطر اتقافی که افتاده از سنگمیونگ (پدر جیمین) و آهیون (مادر جیمین) معذرت خواهی میکنه. سنگمیونگ میگه:
_ اشکال نداره اتفاقیه که افتاده، شما هم مقصر نبودید نیازی به معذرت خواهی نیست.
جیمین: درسته آقای رئیس، جای سوختیگی هم شدید نیست چند روز دیگه همین قرمزی هم از بین میره.
وویونگ رو به سنگمیونگ و آهیون خالصانه میگه:
_ قول میدم، از این به بعد بیشتر مراقب دخترتون باشم.
یهو سنگمیونگ و آهیون با تعجب بهش نگاه میکنن، وویونگ یه لحظه به حرفش فکر میکنه و سریع میگه:
_قول میدم بیشتر مراقب کارمندام باشم.
آهیون نگاه معنا داری به جیمین میکنه. جیمین که منظور آهیون رو نفهمیده الکی لبخند میزنه.

تایلند
خارجی - ساحل - بعد از ظهر
 توی یه ساحل خلوت جونهو با چشمهای بسته روی شنها دراز کشیده و سعی میکنه ملودی عاشقانه ای رو توی ذهنش بسازه، چشمهاش رو باز میکنه و از پشت دختری رو میبینه که رو به دریا ایستاده، چند لحظه بهش خیره میشه و دوباره چشمهاش رو میبنده و ملودی دلنشینی توی ذهنش میپیچه همین لحظه صدای چانسونگ ذهنش رو بهم میریزه و تا چشمهاش رو باز میکنه جای اون دختر چانسونگ رو میبینه، میشینه و با تعجب دنبال دختر میگرده وقتی به پشتش نگاه میکنه همون دختر رو از پشت میبینه که داره از ساحل دور میشه. نفس راحتی میکشه و با خودش میگه: "فکر کردم خل شدم" چانسونگ قوطی آبمیوه رو پرت میکنه طرفش و میگه:
_ بگیر دیگه خسته شدم... تو همسفر میخواستی یا نوکر؟!
جونهو دست چانسونگ رو میکشه و کنارش میشونه و میگه:
_ همسفر... آه... دریا رو نگاه کن، تنهایی دیدنش غمناکه ولی اگه دونفر باشی میشه رمانتیک.
چانسونگ دستش رو روی شونه ی جونهو میندازه، جونهو میگه:
_ اگه یه دختر هم همسفرمون بود...
چانسونگ: هیس... اسم دختر نیار.
جونهو با کنجکاوی میگه:
_ نکنه جدیدا ذائقه ت عوض شده؟!
چانسونگ: نه، اگه یه دختر اینجا بود سرش دعوامون میشد.
جونهو لبخندی میزنه و مشتی به سینه ی چانسونگ میکوبونه و میگه:
_ باشه اصلا هرچی تو بگی.
 چانسونگ تا اینو میشنوه توی فکر فرو میره.

برش به دوازده سال پیش:
داخلی - منزل خانواده ی چانسونگ - شب
 چانسونگ روبروی ریونگ ایستاده، ریونگ با ذوق دستهای چانسونگ رو میگیره و میگه:
_ واقعا؟! واقعا میخوای تکواندو یادبگیری؟
چانسونگ با قاطعیت میگه:
_ آره.
ریونگ: خوب فکرهاتو کردی؟ اگه چندین سال روی تکواندو کار کنی و بعدا پشیمون بشی کار سختیه که از اول شروع کنی.
چانسونگ: آره میدونم. میخوام یه تکواندو کار حرفه ای بشم.
چانسونگ تا اشک شوق رو توی چشمهای ریونگ میبینه؛ لبخند رضایت بخشی روی صورتش نقش میبنده. ریونگ میگه:
_ پس هر چی تو بخوای... من که از خدامه. 

برش به حال:
خارجی - ساحل - بعد از ظهر
با یادآوری این خاطره چانسونگ آهی میکشه و به جونهو میگه:
_ من برمیگردم هتل.
چانسونگ داره میره که جونهو یهو دختری که چند لحظه پیش جلوی دریا دیده بود رو یه گوشه در حال بازی کردن با شنها میبینه. وقتی به چهره ش نگاه میکنه متوجه میشه که شینهیه. میخواد بره پیشش ولی با دیدن قدمهای غمگین چانسونگ پشیمون میشه و به طرف چانسونگ میدوئه.

کره جنوبی
داخلی - رستوران - بعد از ظهر
تکیون اینقدر برای سئون حرف زده که سئون از حرفهاش نزدیک بیست صفحه یادداشت برداشته. تکیون به ورقهای توی دست سئون نگاه میکنه و میگه:
_ اینا چیه؟
سئون: نکته هایی که شما درمورد خونه تون گفتید.
تکیون ورقها رو میگیره و با ناباوری بهشون نگاهی میکنه سریع میذارشون توی کیفش و میگه:
_ ای بابا اینا رو نمیخواد، فقط یه چیز مهمه اینکه اون خونه جایی بشه که وقتی تو واردش میشی با خودت بگی "واو عجب خونه ایه میخوام اینجا بمونم".
سئون مات و مبهوت بهش خیره میشه.   
پایان قسمت سوم

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

★(2)★ ...I Need Somebody To

داخلی - مجتمع ساختمانی - راهرو - شب
تکیون پاش رو لای در میذاره. نیکون با تعجب سر تا پای تکیون رو برانداز میکنه. تکیون با لبخند میگه:
_ من تکیونم، تازه از بوستون اومدم، 25 سالمه.
نیکون کمی در رو باز میکنه.

همین لحظه تکیون با کنجکاوی داخل رو نگاه میکنه، با ناامیدی میگه:
_ واو... آپارتمان تو چقدر قشنگه، مال من انگار مرده توش زندگی میکرده... قبل از من کی اینجا بوده؟!
نیکون با حس ناخوشآیندی میگه:
_ تا اونجا که یادم میاد یه دختر خل و چل بود.
همین لحظه جیئون میزنه پشت نیکون و میگه:
_ اومدی؟
تکیون تا جیئون رو میبینه مؤدبانه میایسته و میگه:
_ دیگه مزاحمت نمیشم، خداحافظ.
تکیون میره و نیکون رو به جیئون آروم میگه:
_ انگار این خونه فقط برای آدمای دیوونه ساخته شده.
جیئون نیکون رو بغل میکنه و میگه:
_ امشب هم شیفت دارم باید برم، خوب شد قبل از رفتن دیدمت.
جیئون مشغول پوشیدن کفشهاش میشه، نیکون از بین وسایلی که خریده یه جفت کفش بیرون میاره و جلوی پای جیئون میشینه و درحالی که کفش رو پاش میکنه میگه:
_ این کفشها کمتر پات رو اذیت میکنه.
جیئون لبخندی میزنه، تشکر میکنه و میره.

داخلی - منزل وویونگ - شب
وویونگ در رو باز میکنه، جیمین تا وویونگ رو با حوله میبینه معذب میشه و آروم میگه:
_ چیکارم داشتید؟
وویونگ: چون لباس تنم نبود نتونستم بیام پایین (چندتا ورق به جیمین میده) این مطالب رو بخون. همه ی کسایی که اینجا کار میکنن اینا رو میدونن، امروز یادم رفت بهت بدم. اگه سوالی هم داشتی از خودم بپرس.
جیمین به ورقها نگاهی میکنه و تا سرش رو بالا میاره یه لحظه لبخند دخترکش وویونگ رو که میبینه ترس توی وجودش رخنه میکنه و سریع ورقها رو توی کیفش میذاره، خداحافظی میکنه و مثل فرفره از پله ها پایین میره.   

داخلی - منزل نیکون و جیئون - بالکن - شب
 نیکون درحالی که با تبلتش مشغوله سر میزی نشسته. یهو متوجه میشه تکیون از بالکن کناری براش دست تکون میده، نیکون لبخندی میزنه. تکیون با صدای بلند میگه:
_ میخوای بیای خونه ی من؟
نیکون متعجب میشه ولی به روی خودش نمیاره، میگه:
_ الان کمی کار دارم.
تکیون با اشاره میگه: "مزاحمت نمیشم" و به طرف تخته وایتبردش میره و مشغول نوشتن میشه. نیکون با کنجکاوی نگاهش میکنه. تکیون یهو برمیگرده و متوجه نگاه نیکون میشه، با لبخند بزرگی اشاره میکنه "میای؟" ولی نیکون سریع خودشو مشغول کار با تبلتش میکنه.

داخلی - کافی شاپ خوشی - صبح
مینا سر میزی نشسته، جیمین دو فنجون قهوه میاره، مینا با ناامیدی میگه:
_ چرا دوتا آوردی؟
جیمین با اضطراب میگه:
_ ببخشید اگه اشتباه آوردم، مدیرمون گفت شما همیشه دوتا قهوه سفارش میدید.
شینهی که میخواد از کافی شاپ خارج بشه متوجه میشه و سریع جلو میاد. مینا رو به شینهی میگه:
_ نگران  نباش مشکلی پیش نیومده، راستی مگه نگفتی اون همیشه میاد اینجا؟... پس چرا دو روزه نیومده؟
شینهی: روز دقیقی نداره ولی مطمئن باش میاد، از مشتریهای همیشگیمونه... من دارم میرم مرخصی، امیدوارم توی این چند روز بتونی ببینیش، انگار باهاش کار مهمی داری!
مینا با سر تأیید میکنه. شینهی از کافی شاپ بیرون میره. بعد از چند دقیقه مینجون وارد میشه و مینا با دیدنش لبخند روی لبش نقش میبنده و یواشکی زیر نظر میگیرش. مینجون سر میزی میشینه، وویونگ میاد کنارش و میگه:
_ خبرها رو شنیدی؟
مینجون: درمورد هوانگ چانسونگ؟ آره شنیدم. بخاطر اون بداخلاق که مصاحبه رو نصفه ول کرد، این هفته رو معلق شدم.
وویونگ: اونکه اگه اخلاق داشت دوپینگ نمیکرد.
مینجون: شینهی رفت مرخصی؟
وویونگ: آره چند لحظه پیش رفت.
مینجون: دست تنها شدی؟
 وویونگ: نگران نباش یکاریش میکنم.
مینجون با ذوق میگه:
_ من یه هفته بیکارم میتونم کمکت کنم.
وویونگ: نیازی...
مینجون بلند میشه، چندتا روی شونه ی وویونگ میزنه و به طرف آشپزخونه ی کافی شاپ میره.

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - اتاق خواب - صبح
چانسونگ بیداره ولی هنوز توی جاش دراز کشیده و به منظره ی بیرون پنجره خیره شده. جونهو وارد میشه جلوی صورت چانسونگ خم میشه و با نگاهی خیره توی چشمهاش میگه:
_ توی چه فکری هستی، اینکه مسئولیتمو قبول کنی؟
چانسونگ صورتش رو از جونهو برمیگردونه. جونهو میگه:
_ بابات بهم زنگ زده بود.
چانسونگ سریع به طرف جونهو برمیگرده ولی یهو بیحال میشه و میگه:
_ نمیخوام بدونم چی گفته.
جونهو آهی میکشه و میگه:
_ هی دیوونه، اون باباته... تو هرکاری هم بکنی یه ذره هم از عشقش بهت کم نمیشه.
چانسونگ چشمهاش نمناک میشه و میگه:
_ همین بیشتر عذابم میده اگه ببینمش حتی یه سیلی هم بهم نمیزنه.
جونهو میخنده و میگه:
_ چیه؟ سیلی میخوای؟
جونهو حتی یه لحظه هم تأمل نمیکنه و یه سیلی آروم بهش میزنه. اخمهای چانسونگ میره تو هم و با یه حرکت جونهو رو روی تخت پرت میکنه. جونهو میگه:
_ بلندشو باید برای مصاحبه ت حاضر شی.
جونهو درحالی که از پشت چانسونگ رو بغل کرده و بزور بلندش میکنه میگه:
_ یالا بلند شو بعد از کنفرانس برات یه چیز مهم دارم.

داخلی - منزل تکیون - بعد از ظهر 
تکیون در حال نقاشی کشیدنه که موبایلش زنگ میزنه، جواب میده، پشت تلفن صدای سُئون میاد که میگه: 
_ من کیم سئونم برای طراحی داخلی منزلتون مزاحم شدم.
تکیون با خوشحالی میگه:
_ اوه... چه زود زنگ زدید.
سئون: فردا چه ساعتی منزل هستید تا بیام خونه رو ببینم؟
تکیون: برام فرقی نداره، فردا کلا خونه ام.
سئون: فردا میبینمتون خداحافظ.
تکیون تا تماس رو قطع میکنه با خوشحالی فریاد هورا میکشه.

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
جیمین درحال تمیز کردن یکی از میزهاس و ظرفها رو به طرف آشپزخونه میبره که یهو یکی از ظرفها میافته و میشکنه، مینجون سریع به طرفش میاد و درحالی که دارن خورده ها رو جمع میکنن آروم میگه:
_ هیس، لو نده.
همین لحظه وویونگ که از پله ها پایین میاد بهشون نگاه میکنه و میگه:
_ چی شده؟
مینجون: هیچی، فقط یکی از ظرفها از دستم افتاد شکست.
وویونگ در حالی که از کنارشون رد میشه آروم میگه:
_ باشه، منم خرم.
وویونگ از قفسه کتابی برمیداره و مشغول مطالعه میشه. مینجون به جیمین میگه:
_ دیدی اون اصلا بد اخلاق نیست.
جیمین: درسته شما راست میگفتید.
جیمین به طرف وویونگ میره و میگه:
_ ببخشید آقای رئیس، ولی من نمیخواستم بهتون دروغ بگم... اون ظرف از دست من افتاد.
وویونگ میخنده و میگه:
_ باشه برو سرکارت.
جیمین: نباید خسارتش رو بدم؟
وویونگ: چون اولین بارت بود مشکلی نیست ولی...
جیمین سریع میگه:
_ قول میدم دومین باری وجود نداشته باشه.
همینطور که جیمین دور میشه وویونگ با خودش میگه: "فکر نمیکنم اینطور بشه" 

داخلی - ساختمان مطبوعات - پارکینگ - عصر
جونهو و چانسونگ کنار ماشین ایستادن، چانسونگ با بیحالی میگه:
_ خودت که میدونی، الان اصلا حال و حوصله ی اینجور چیزا رو ندارم.
جونهو: خوب احساساتت رو میدونم، الان یه مسافرت برای هردومون خوبه؛ پس بهانه نیار.
چانسونگ: آخه چرا اینقدر اصرار میکنی؟
جونهو: بس کن دیگه تو فقط همسفرم باش، میخوام برای ساختن آهنگ جدیدم برم یه جای خوش منظره.
چانسونگ: من الان نمیتونم همسفر خوبی باشم.
جونهو: بخاطر محروم شدنت اینقدر ناراحتی؟... بنظر من که خیلی خوب شد حداقل اینطوری با دوپینگ خودتو داغون نمیکنی، باید خوشحالم باشی که زود جلوتو گرفتن.
چانسونگ بغلش میکنه و با بغض میگه:
_ آخه چرا اینقدر بفکر منی؟
همین لحظه موبایل چانسونگ زنگ میزنه و چانسونگ تا میبینه تماس از طرف گونیونگه، با ناراحتی آهی میکشه و جواب میده، گونیونگ از پشت موبایل با نگرانی میگه:
_ میدونم سوال درستی نیست اما... حالت خوبه؟
چانسونگ از لحن گونیونگ متعجب میشه، آروم میگه:
_ خوبم. بخاطر سوزی زنگ زدی؟
گونیونگ: آره. حالا که اینطوری شده، سوزی چی میشه؟
چانسونگ: نمیخواد نگران باشی. به حرفه ی سوزی صدمه ای نمیخوره، کسی از رابطه مون خبر نداشت.
گونیونگ: درسته، بهتره رابطه تون همینجا تموم بشه. 
چانسونگ: به سوزی بگو بفکر شهرت نباشه، اگه حرفه ی درستی رو انتخاب کرده باشه و تلاشش رو بکنه خودش موفق میشه.
گونیونگ: ممنون که درک میکنی. مراقب خودت باش، موفق باشی.
تا چانسونگ تماس رو قطع میکنه، جونهو میگه:
_ مدیرِ سوزی بود؟
چانسونگ تأیید میکنه. جونهو دستش رو میندازه دور بازوی چانسونگ و میگه:
_ پس سوزی هم ولت کرد.
چانسونگ: کِی با هم بودیم که ولم کنه؟
جونهو ادای دخترا رو درمیاره و میگه:
_ پس بیا با خودم بریم مسافرت، اوپا.

خارجی - رستوران بیمارستان - عصر
جیئون سریع به طرف نیکون میاد و دستش رو با گرمی میگیره و میگه:
_ ببخشید همین الان یه بیمار اورژانسی آوردن باید برم اتاق جراحی.
نیکون محکمتر دستش رو میفشاره و میخواد چیزی بگه که جیئون بدون تأمل دستش رو از دست نیکون بیرون میکشه و به طرف ساختمان میدوئه. نیکون با غمی توی نگاهش به رفتنش چشم میدوزه.

داخلی - فرودگاه - شب
جونهو و چانسونگ با چمدونهاشون منتظر پروازن که یهو چانسونگ دست گرمی روی شونه ش احساس میکنه. برمیگرده، ریونگ (پدر چانسونگ) با لبخندی بهش میگه:
_ پسرم ... حالت خوبه؟
چشمهای چانسونگ نمناک میشه و با بغضی توی صداش میگه:
_ بابا متأسفم.
ریونگ بغلش میکنه و میگه:
_ امیدوارم توی این سفر بتونی به کارات فکر بکنی.
جونهو همینطور با حسرت به اونا خیره شده، ریونگ که متوجه حس جونهو شده با لبخند بزرگی میگه:
_ جونهو پسرم تو نمیخوای قبل از رفتن منو بغل کنی؟
جونهو، ریونگ رو بغل میکنه و به شوخی میگه:
_ نمیدونستم مامانم به بابام خیانت کرده بوده.
ریونگ یه دونه محکم به کپل جونهو میزنه. چانسونگ با لبخند به کپل جونهو نگاه میکنه، جونهو با اخم میگه:
_ هی داری به کجا نگاه میکنی؟     

خارجی - کافی شاپ خوشی - شب
کافی شاپ خالیه، فقط مینجون و مینا هر کدوم سر میزی نشستن. مینجون همینطور که سرش رو به دیوار تکیه داده خوابش برده. مینا آروم به طرفش میره و اطراف رو چک میکنه و وقتی مطمئن میشه کسی نیست صورتش رو به صورت مینجون نزدیک میکنه و با اضطراب به لبهاش نگاه میکنه.  
پایان قسمت دوم

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

★(1)★ ...I Need Somebody To

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
آهنگ بدون کلام ملایمی درحال پخشه و مینا تنها سر میزی نشسته؛ پیشخدمت دو فنجان قهوه روی میز میذاره و احوال پرسی گرمی باهاش میکنه، مینا یه نگاه به فنجون قهوه و صندلی خالی روبروش میکنه و آهی میکشه. پیشخدمت برای میز کناری که مینجون و چانسونگ نشستن هم دو فنجان قهوه میذاره. مینجون یه قلوپ از قهوه میخوره سریع میذارش روی میز و درحالی که با دست دهنش رو باد میزنه میگه:
_ آه سوختم.
چانسونگ که رو به روش نشسته با بی تفاوتی میگه:
_ تازه سرو شده. باید هم داغ باشه. 
مینجون میخنده و زیر ورقهاش که روی میز پخشه دنبال MP3-Player میگرده و وقتی پیداش میکنه میگه:
_ خب شروع کنیم.
مینجون دکمه ی ضبط رو میزنه و میگه:
_ میخوام ایندفعه با سوالهای عشقی شروع کنم. شنیدم با یکی از خواننده ها قرار میذاری، نمیخواید رسما اعلام کنید؟
چانسونگ: من الان توی رابطه ای نیستم.
مینجون: اوه... پس همه ش شایعه س. یعنی سوالهای عشقی رو بیخیال... بریم سراغ سوالهای حرفه ای.
چانسونگ: بفرمایید.
مینجون: اگه میخواستی یه ورزش دیگه ای رو بجز تکواندو انتخاب کنی، چه ورزشی بود؟
چانسونگ کمی فکر میکنه و میگه:
_ هیچی.
مینجون: یعنی فقط تکواندو؟
چانسونگ: درسته، اگه تکواندو نبود هیچ ورزش دیگه ای هم نبود که انتخاب کنم.
مینجون: پس این قدرت دوست داشتنه که نمیذاره توی هیچ کدوم از مسابقه ها شکست بخوری!
همین لحظه چانسونگ با فنجون قهوه ش بازی میکنه. مینجون هم درحالی که ورقهاش رو مرتب میکنه میخنده و میگه:
_ تو میگی قدرت عشقه، ولی مردم باور ندارن که قدرت عشق اینقدر زیاد باشه، فکر میکنن قدرتت رو از چیزهای دیگه میگیری.
چانسونگ با غضب بهش نگاه میکنه، مینجون میگه:
_ میدونی که منظورم چیه؟
چانسونگ دندونهاش رو روی هم میفشاره، مینجون با پوزخند میگه:
_ البته نمیشه گفت موضوع خیلی بزرگیه چون این روزها اکثر ورزشکارها از مواد نیروزا استفاده میکنن.
چانسونگ بلند میشه و با عصبانیت بهش نگاه میکنه و سریع از کافی شاپ بیرون میره. مینجون با تعجب به رفتن چانسونگ نگاه میکنه و همینطور که وسایلش رو جمع میکنه زیر لب میگه:
_ چه زود از کوره در رفت!
سریع به دنبال چانسونگ از کافی شاپ بیرون میره. 

خارجی - خیابان - بعد از ظهر
مینجون سریع خودشو به چانسونگ میرسونه و میگه:
_ هوانگ چانسونگ، امیدوارم برات سوءتفاهمی پیش نیومده باشه؛ من منظوری نداشتم.
چانسونگ چند لحظه به مینجون نگاه میکنه و میگه:
_ خب، پس... خداحافظ.
مینجون: مصاحبه نصفه موند.
چانسونگ: الان توی موقعیتی نیستم که بتونم مصاحبه کنم.
چانسونگ میره و مینجون همینطور که به چانسونگ نگاه میکنه با دستهاش سرش رو میگیره و آروم میگه:
_ دیوونه.

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
مینجون با ناامیدی سر میز میشینه و قهوه رو سر میکشه. تا میخواد فنجون رو روی میز بذاره متوجه میشه که مینا رو به روش ایستاده و با تعجب بهش ذل زده، با خودش میگه: " یعنی کسیه که میشناسمش؟!"


 همین لحظه مینا با ناراحتی میشینه و میگه:
_ چرا قهوه ی شوهرمو خوردی؟
مینجون با تعجب به اطرافش نگاه میکنه. مینا با صدای بلندتری میگه:
_ چرا قهوه ی شوهرمو خوردی؟
وویونگ که یه گوشه سر میز کوچکی نشسته و در حال کتاب خوندنه، با اشاره ی چشم به شینهی که در حال دستور دادن به پیشخدمتهاس، مینا رو نشون میده. شینهی سریع به طرف مینا میره و میگه:
_ خانم مینا مشکلی پیش اومده؟
مینا با ناراحتی میگه:
_ دو دقیقه سر میز نبودم، این آقا بی اجازه سر میز من نشسته و قهوه رو خورده.
مینجون در حالی که به میز کناری نگاه میکنه، میگه:
_ اوه... ببخشید. چون پیشخدمت میزم رو تمیز کرده اشتباهی اینجا نشستم.
شینهی: یعنی میز شما رو تمیز کردن؟
مینجون میز کناری رو نشون میده و میگه:
_ اینطور بنظر میرسه.
شینهی معذرت خواهی میکنه و به طرف پیشخدمتها میره. مینجون تا به مینا نگاه میکنه متوجه حلقه های اشک توی چشمهاش میشه و سریع میگه:
_ خانم ببخشید از قصد اینکار رو نکردم... همین الان یه قهوه ی دیگه سفارش میدم.
مینجون میخواد بلند بشه که مینا میگه:
_ دیگه چه فایده ای داره، تو همه چیز رو خراب کردی.
مینا همینطور که به طرف صندوق میره با کیف دستیش محکم به سینه ی مینجون میکوبه. مینجون هم با عصبانیت بهش نگاه میکنه و زیر لب میگه:
_ عجب روز مذخرفیه.

خارجی - خیابان - عصر
جیمین با کلافگی صفحه ی آگهی استخدام روزنامه رو روی شیشه ی کافی شاپ خوشی میذاره و همینطور که چندتا از آگهی ها رو خط میزنه زیر لب میگه:
_ اوف... امروز هم دیگه تموم شد.
تا روزنامه رو برمیداره میبینه شینهی داره روی شیشه آگهی استخدام پیشخدمت میچسبونه. با ناباوری چندبار میخونه ش و با خوشحالی وارد کافی شاپ خوشی میشه.

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
وویونگ داره از پله ها بالا میره که شینهی صداش میکنه و میگه:
_ یکی برای استخدام اومده.
وویونگ: به این زودی؟!
وویونگ از پله ها پایین میاد، داره از کنار شینهی رد میشه که شینهی میگه:
_ درمورد مرخصی که یه ماه پیش ازت خواسته بودم فکر کردی؟
وویونگ: آره این ترم دانشگاه نمیرم، میتونم خودم یه هفته جات رو پر کنم.
شینهی لبخندی میزنه و وویونگ به طرف جیمین که یه گوشه منتظر نشسته میره و نگاه زیرکانه ای بهش میندازه و میگه:
_ از کی میای سر کار؟
جیمین با تعجب میپرسه:
_ چی؟... استخدام شدم؟... شما که ازم سوالی نپرسیدید!
وویونگ: نیازی نیست، وقتی اینجا کار کنی با هم آشنا میشیم... ولی اگه برای کار کردن شرایط خاصی مد نظرته بگو.
جیمین: من صبحها مدرسه میرم، بعد از ساعت مدرسه م میتونم بیام سر کار... مشکلی نیست؟!
وویونگ: مشکلی نیست... ولی یادت باشه یه اشتباه کوچیک باعث اخراجت میشه، همین امروز یه نفر فقط بخاطر پاک کردن یه میز اخراج شد، بخاطر همین تو اینجایی.
جیمین با نگرانی لبش رو میگزه. وویونگ با کنجکاوی میگه:
_ به خودت اعتماد نداری؟
جیمین سریع میگه:
_ نه، فهمیدم چی میگید... از همین الان حاضرم کار رو شروع کنم.
وویونگ: پس برو پیش شینهی تا راهنماییت کنه.
جیمین بلند میشه و با لبخند از وویونگ تشکر میکنه، وویونگ هم با لبخند جوابش رو میده.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - اتاق خواب - صبح
 نیکون از خواب بیدار میشه و به جای خالی کنارش نگاه میکنه، به بدنش کش و قوسی میده؛ موبایلش رو چک میکنه، پنج ساعت پیش از طرف جیئون یه پیام صوتی براش رسیده:
[صدای جیئون: هی یادت نره دوستت دارم.
صدای خانمی از دورتر میاد:
_ جیئون زود باش، یه بیمار نیاز به بخیه داره.] 
 نیکون بعد از گوش دادن به پیام میخنده و در حالی که دستی به سرش میکشه از اتاق بیرون میره.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - صبح
جیئون با خستگی وارد میشه و وسایلش رو روی مبل پرت میکنه و خودش هم با بیحالی روی مبل ولو میشه. نیکون آب میوه ای رو روی میز میذاره و با لبخند میگه:
_ وقتی شیفت داری اینقدر خودتو خسته نکن.
جیئون: مگه میشه، اینقدر وایستادم پام داره میترکه.
نیکون، جیئون رو روی دستهاش بلند میکنه و به اتاق خواب میبره.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - اتاق خواب - صبح
نیکون، جیئون رو روی تخت میذاره و همینطور که پاش رو ماساژ میده میگه:
_ خوب استراحت کن و بدون استرس بخواب.
جیئون با محبت دست نیکون رو میگیره و میگه:
_ من خوبم، برو دیرت میشه.
نیکون به طرف در میره یه لحظه میایسته و میگه:
_ ببخشید که تنهات میذارم.
برمیگرده و پیشونی جیئون رو میبوسه و با صدای گرمی میگه:
_ منم خیلی دوستت دارم.

داخلی - شرکت خودرو سازی - دفتر رئیس - شب
جونهو با نگرانی پشت سر هم به یه شماره زنگ میزنه ولی شماره پاسخگو نیست. منشی وارد میشه و میگه:
_ آقای رئیس، پیداش کردیم.
جونهو بدون تأمل از دفتر خارج میشه.

داخلی - باشگاه ورزشی - شب
جونهو با هول وارد سالن تاریکی میشه و با دقت اطراف رو نگاه میکنه که یهو صدای آروم هق هق گریه ی چانسونگ رو میشنوه؛ آهی میکشه و کنار چانسونگ میشینه.
 درحالی که شونه ی چانسونگ رو با گرمی میفشاره میگه:
_ بازم اتفاقی افتاده؟
چانسونگ اشکهاش رو پاک میکنه و خیلی آروم میگه:
_ همه چیز تموم شد... از ورزش محرومم کردن.
جونهو مات و مبهوت نگاهش میکنه. چانسونگ با غم پوزخندی میزنه و میگه:
_ چند ساعت دیگه همه مردم میفهمن که چه آشغالی ام... اونم میفهمه (با بغض) نمیخوام باهاش روبرو بشم.
جونهو زیر بازوش رو میگیره و درحالی که بلندش میکنه میگه:
_ بیا بریم خونه ی ما.

داخلی - منزل خانواده ی جیمین - اتاق جیمین - شب
جیمین سر کامپیوتر نشسته، همینطور که درمورد خاصیت غذاها مطلب میخونه یه لحظه چهره ی وویونگ توی ذهنش میاد، با خودش میگه: "با اون سن کمش مدیر کافی شاپه... خوش به حالش. منم تا سه سال دیگه به همون اندازه موفق میشم." کمی فکر میکنه و زیر لب میگه:
_ حتی از اونم موفقتر میشم ولی با امتحان فردا چیکار کنم؟!
جیمین دنبال جزوه امتحانیش میگرده ولی پیداش نمیکنه.

داخلی - منزل وویونگ - شب
زنگ در خونه مرتب به صدا درمیاد، وویونگ درحالی که حوله میپوشه از حموم بیرون میاد همینطور که به طرف آیفون میره با کلافگی میگه:
_ اه... این کیه دیگه؟!
وویونگ آیفون رو جواب میده جیمین از پشت آیفون میگه:
_ ببخشید این موقع شب اومدم. جزوه م رو توی کافی شاپ جا گذاشتم، میشه بهم بدینش.
وویونگ: مشکلی نیست، خودت برو بَردارش.
وویونگ دکمه ی بازشدن در رو میزنه، یهو میگه:
_ جیمین... بعد از اینکه برداشتیش چند لحظه هم بیا بالا.   

داخلی - مجتمع ساختمانی - راهرو - شب
نیکون با دستی پر از وسایل از آسانسور بیرون میاد میخواد رمز در آپارتمانش رو بزنه که تکیون جلو میاد و میگه:
_ بذار کمکت کنم.
نیکون با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ ممنون آقا نیازی نیست.
تکیون با لبخند چندتا از بسته ها رو از دستش میگیره و میگه:
_ من همین امروز آپارتمان روبرو رو خریدم.
نیکون وارد آپارتمانش میشه و وسایل رو از تکیون میگیره، با لبخندی خداحافظی میکنه و میخواد در رو ببنده که تکیون پاش رو لای در میذاره. نیکون با تعجب سر تا پای تکیون رو برانداز میکنه.  

پایان قسمت اول

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

معرفی سریال کتاب خانواده ی گو - Gu Family Book

BG-C4BRCIAIJcXh-large.jpg

نام سریال: 구가의 서 /  Gu Family Book/ کتاب خانواده ی گو
ژانر: فانتزی، درام، عاشقانه، تاریخی
تعداد قسمت ها: 24
از شبکه ی:MBC
محصول سال: 2013
نویسنده: Kang Eun Kyung (نویسنده ی سریالهای نان و عشق و رویاها، بهار دالجا و...) 
کارگردان: Shin Woo Chul, Kim Jung Hyun  (کارگردان سریال های سالن شهر، باغ اسرارآمیز و...)
بازیگران:
Lee Seung Ki در نقش Choi Kang Chi
(بازیگر سریالهای میراث باشکوه، دوست دختر من روباه 9 دمه، پادشاه قلبها)
k6tCdlwLkt0W635000802270723692.jpg

Bae Suzy در نقش Dam Yeo Wool
(بازیگر سریالهای رویای بلند، بزرگ)
Guga52.jpg

داستان این سریال در مورد یک افسانه ی کره ای به اسم روباه 9 دمه. 
وول-ریونگ یه روباه 9 دمه که با دیدن اینکه سو-هوا داره توسط کوان-وونگ مورد ظلم قرار میگیره به کمک سو-هوا میاد و عاشقش میشه و به خاطرش میخواد آدم بشه اما قبل از آدم شدنش، سو-هوا میفهمه یه روباه 9 دمه و با لو دادنش بهش خیانت میکنه و اینطوری وول-ریونگ تبدیل به یه جن هزار ساله میشه. اما سو-هوا که باردار بوده بعد از به دنیا آوردن بچه اون رو به دست دوست وول-ریونگ میسپرش و خودش برای اتنقام از کوان-وونگ کشته میشه. بعد از 20 سال کانگ-چی که همون بچه ی سو-هوا و وول-ریونگه بدون دونستن اینکه نصف آدم-نصف روباهه بزرگ شده. وقتی بفهمه بچه ی یک روباهه چه اتفاقاتی میوفته؟! اگه اطرافیانش بدونن چه واکنشی نشون میدن؟!

عکسهای این سریال زیبا
Guga53.jpg BG-FTZSCYAAaUer-large.jpg BG-H1NuCIAI_FYr-large.jpg BG-JBC_CYAAbVGQ-large.jpg 901366_490545664334330_1197439870_o.jpgBGucBJDCcAEsOD8-large.jpg 402608_10151307388040423_1627813778_n.jpg562362_552223041485782_452813096_n.jpgBLVUT8zCEAAcWzd.jpgBM7SJuhCUAAE-mr.jpgBL4oWTcCQAAgaph.jpg483189_506248726088196_2038323875_n.jpg 3016_10151341893130423_600325941_n.jpg gu-chiwol.jpggulovebloom1_zps0afba8b3.jpg gutied_zps55e49b0f.jpg156009_506242649422137_2012744832_n.jpg 157061_506295586083510_1430056608_n.jpg 2_zpsd92ead0c.jpg1_zpsf55f5b87.jpg60242604.jpg777320701.jpgGu_Family_Book-0064.jpgGu-Family-Book-Still-2.jpgGu-Family-Book-Still-5.jpg299219_505033562876379_675885324_n.jpg 598715_10151312887685423_163443300_n.jpg DuEap1QqGePM635006633364198556.jpgl5N3lSFz2TMY635006633166541488.jpgtumblr_mlk8jfmtGB1rxxtpeo3_1280.jpgtumblr_mlk8jfmtGB1rxxtpeo4_1280.jpg 02_zps3cd51345_28129.jpg 6_zps401af550.jpg Gu-Family-Book-Still-4.jpg