۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

★(6)★ ...I Need Somebody To

خارجی - خیابان - شب
مینا سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ من اونجا بزرگ شدم.
  مینجون: من چطور میتونم بهت اعتماد کنم؟
مینا چند لحظه با ناامیدی توی چشمهای مینجون نگاه میکنه و میگه:
_ اگه به من نمیتونی اعتماد کنی پس لطفا درمورد اون پرورشگاه بیشتر تحقیق کنید، مطمئن باش پشیمون نمیشید.

برش به حال 
داخلی - کافی شاپ خوشی - صبح
 وویونگ رو به مینجون میگه:
_ خب حتما یه چیزی میدونسته، اگه چیزی نبود که اون حرفها رو بهت نمیزد.
مینجون: به نظر منم باید بیشتر تحقیق کنیم حداقلش اینه که مطمئن میشیم.
وویونگ: تو مراقب کارا باش من یه سر میرم پرورشگاه و برمیگردم.

داخلی - پرورشگاه یویانگ - صبح
یه سری جعبه ی کیک و آبمیوه کنار دره و وویونگ با مدیر پرورشگاه درحال صحبته. مدیر میگه:
_ اینکار رو بسپرید به خودمون، میدمشون به مربیها تا به بچه ها بدن.
وویونگ: اما دوست دارم با دستهای خودم اینکارو بکنم.
مدیر: اینطوری بچه ها بهتون وابسته میشن لطفا درک کنید.
وویونگ: فقط همین امروز، اگه هم وابسته شدن میتونم هر روز بیام.
مدیر: شما باید از قبل برنامه ریزی میکردید.
وویونگ: فقط میخوام خوشحالی رو توی چهره ی بچه ها ببینم، بعدش میرم.
بعد از کمی مدیر تسلیم حرفهای وویونگ میشه و وویونگ با خوشحالی خوراکی ها رو بین بچه ها تقسیم میکنه.

داخلی - آموزشگاه آشپزی - ظهر
نیکون دستهاش رو میشوره و پیشبند آشپزیش رو باز میکنه، موبایلش رو از روی میز برمیداره وقتی میبینه پنج تا تماس بی پاسخ از طرف جیئون داشته نگران میشه و سریع باهاش تماس میگیره. وقتی جیئون جواب میده، نیکون سریع میگه:
_ اتفاق بدی افتاده؟!
جیئون: نه نگران نباش فقط باهات تماس گرفته بودم بگم که امشب ساعت هفت حتما خونه باش.
نیکون میخنده و میگه:
_ چه نقشه ای توی سرت داری؟
جیئون: لذتش به اینه که تا اونموقع ندونی چیه، هی بهش فکر بکنی.
نیکون با صدای گرمی میگه:
_ پس میخوای حتی بیشتر از این بهت فکر کنم، نه؟!
جیئون میخنده و میگه:
_ یعنی میتونی بیشتر از اینم بهم فکر کنی؟  

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
مینجون و جیمین دارن جزوه ی آشپزی رو میخونن و مینجون با شوخیهاش جیمین رو میخندونه. وویونگ با ناراحتی وارد میشه و روی صندلی کنار قفسه ی کتاب میشینه. مینجون سریع به طرفش میاد و میگه:
_ واقعیت داشت؟
وویونگ آهی میکشه و میگه:
_ همینطور که با بچه ها بازی میکردم و کیکها رو بهشون میدادم از خیلی هاشون پرسیدم ولی هیچ کدوم کیکهایی که براشون میفرستادیم رو ندیده بودن.
مینجون آروم به پیشونیش میزنه و میگه:
_ به قول یه نفر همیشه باید مطمئن باشی که داری کار خوبی رو انجام میدی.
همین لحظه مینا که پشت سرشون از قفسه کتاب برمیداره با شنیدن حرف مینجون، با لبخندی به لب به فکر فرو میره.

برش به دیشب
خارجی - خیابان - شب
مینا چند لحظه با ناامیدی توی چشمهای مینجون نگاه میکنه و میگه:
_ اگه به من نمیتونی اعتماد کنی پس لطفا درمورد اون پرورشگاه بیشتر تحقیق کنید، مطمئن باش پشیمون نمیشید.
مینا سرش رو پایین میندازه و میخواد از کنار مینجون رد بشه که مینجون دستش رو میگیره و میگه:
_ صبر کن ببینم چی داری میگی؟
مینا: شما به من اعتماد ندارید ولی چون شما و اون پرورشگاه رو میشناسم فقط بهتون تذکر دادم... (توی چشمای مینجون خیره میشه) همیشه وقتی فکر میکنی داری کار خوب میکنی به این معنی نیست که واقعا کارت خوبه، باید از خوب بودن کارت مطمئن باشی.
مینجون همینطور با تعجب به مینا ذل زده، مینا به دستش توی دست مینجون نگاه میکنه.
 مینجون که دست مینا رو محکم گرفته آروم رهاش میکنه و میگه:
_ ببخشید.

برش به حال
داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
مینا با خوشحالی با خودش میگه: "حرفم روش تأثیر گذاشته" کتابی که توی دستشه رو توی قفسه میذاره و سر میزش میشینه.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
نیکون به ساعت روی دیوار که هفت رو نشون میده نگاهی میکنه و با چشمهای منتظر به در خیره میشه. بعد از نیم ساعت که همینطور منتظر نشسته با جیئون تماس میگیره ولی جیئون جواب نمیده. نیکون زیر لب میگه:
_ حتما دوباره کارش جور نشده بیاد.
آهی میکشه و روی مبل دراز میکشه و چشمهاش رو میبنده. بعد از چند دقیقه تا صدای بسته شدن در رو میشنوه سریع میشینه، جیئون با دستی پر از خوراکی جلو میاد و میگه:
_ ببخشید دیر شد، تمام پرسنل دونه به دونه میومدن و بهم تبریک میگفتن.
نیکون با تعجب میگه:
_ چیو تبریک میگفتن؟
جیئون با خوشحالی کنار نیکون میشینه و میگه:
_ یادته گفتم بیماری یکی مشکوکه؟ اطلاعاتی که جمع کرده بودم امروز توی اتاق جراحی بدرد خورد، حتی خود جراح اصلی گفت اگه من نبودم اون جراحی موفق نمیشد.
نیکون با شوقی به چشمهای جیئون نگاه میکنه و در حالی که شونه هاش رو با گرمی میفشاره میگه:
_ بهت افتخار میکنم، تو خیلی باهوشی... 

تایلند
داخلی - کلوب - شب
چانسونگ و جونهو در حال ر♥قصیدن هستن، چانسونگ به طرف میز بار میاد و در حالی که میشینه یه لیوان نوشیدنی سفارش میده. همینطور منتظر نشسته چشمش به ورقی میافته که روی میزه و روش نوشته شده: [2/ 2/ 2012] و دست دختری دور نوشته خط میکشه. همین لحظه چانسونگ انگار که چیز ناخوشآیندی یادش اومده باشه با دستهاش سرش رو میگیره.

برش به 2/ 2/ 2012
 نیویورک
داخلی - ماشین - شب
توی اتوبان بزرگی چانسونگ در حال رانندگیه یهو ماشینی انگار که راننده ی مستی داشته باشه مارپیچ مارپیچ جلوش میپیچه و یهو ترمز میکنه، چانسونگ هم که سرعتش بالاس تعادلش رو از دست میده و به ماشین برخورد میکنه.

برش به حال
تایلند
داخلی - کلوب - شب
تا پیشخدمت نوشیدنی رو جلوی چانسونگ میذاره، چانسونگ یک نفس سرش میکشه. جونهو همینطور که میر♥قصه نگاهش روی شینهی که کنار چانسونگ نشسته گیر کرده یهو از رفتارهای چانسونگ متوجه ناراحتیش میشه، جلو میاد و میگه:
_ چانسونگ مگه نیومدیم اینجا بر♥قصیم؟ بیا دیگه.
چانسونگ با بیحالی و صدای بغض آلودی میگه:
_ خسته ام، برمیگردم هتل.
چانسونگ میره. جونهو در حال حساب کردن نوشیدنیه که میبینه شینهی از م♥ستی داره بیهوش میشه، به شینهی نزدیک میشه و میگه:
_ حالت خوبه؟... کسی همراهت نیست؟!
  جونهو که جوابی نمیشنوه کمی منتظر میایسته و همینطور با لذت به چهره ی شینهی خیره میشه، وقتی کسی سراغ شینهی نمیاد، کولش میکنه و میبرش.

خارجی - هتل - بالکن اتاق جونهو و چانسونگ - شب
چانسونگ همینطور که حلقه های اشک توی چشمهاش پره به نرده ی بالکن تکیه داده. موبایلش رو از توی جیبش درمیاره و باتردید میخواد با ریونگ تماس بگیره ولی پشیمون میشه همین لحظه موبایلش زنگ میخوره. تا اسم ریونگ رو روی صفحه نمایش میبینه صداش رو صاف میکنه و جواب میده. ریونگ با خوشحالی میگه:
_ چرا درمورد دو♥ست دخترت چیزی بهم نگفته بودی؟
چانسونگ با تعجب میگه:
_ دوست دخترم؟!
ریونگ با ناامیدی میگه: 
_ دروغه؟... نگو که اون دختره فقط بخاطر معروفیت خودش گفته دو♥ست دخترته.
چانسونگ که تازه فهمیده منظورش به گونیونگه میگه:
_ آهان، اون قضیه ی مفصلی داره بعدا برات توضیح میدم.
ریونگ: وقتی مصاحبه ش رو خوندم فکر کردم واقعا دو♥ست دخترته... آخه جوری ازت طرفداری کرده بود که فکر کردم همه ی احساساتت رو میدونه... حتی بیشتر از من.
چانسونگ: واقعا؟! راستش حوصله نداشتم اخبار رو بخونم.
ریونگ: هنوز وقتش نیست که اخبار رو بخونی. میدونی که اخبار منفی زیاد هست اما مصاحبه ی دختره رو برات میفرستم بخون، جالبه.
چانسونگ با صدای آرومی میگه:
_ ممنون که تماس گرفتی، باهات که حرف زدم حالم خیلی بهتر شد.
ریونگ: هی... بهت گفتم روی کارات فکر کن ولی مواظب باش بیش از حد فکر نکنی. 

داخلی - هتل - اتاق شینهی - شب
جونهو، شینهی رو روی تخت میذاره و موهای شینهی رو از روی صورتش کنار میکشه و برای چند لحظه به چهره ش چشم میدوزه. با خودش میگه: "این چه حسی میتونه باشه؟!" روی ورقی شماره موبایلش رو مینویسه و روی میز میذاره اما سریع ورق رو برمیداره توی جیبش میذاره و با خودش میگه: "چرا اینقدر عجیب شدم؟... شماره م به چه دردش میخوره؟!" چند بار روی ورق چیزهایی مینویسه اما پشیمون میشه و ورقها رو مچاله میکنه.  

کره ی جنوبی 
   داخلی - منزل خانواده ی تکیون - شب
تکیون داره خداحافظی میکنه، کیلکانگ (پدر تکیون) کارت اعتباری رو به تکیون میده و میگه:
_ بیا اینو بگیر برای تعمیر آپارتمانت ازش استفاده کن.
تکیون از خوشحالی کیلکانگ رو بغل میکنه و بو♥سش میکنه. جونگوک میگه:
_ اینقدر زود به دیگران اعتماد نکن... اون پسره رو دیگه نبر خونه ت و زیاد هم شیطونی نکن.  
تکیون فقط گوش میده و معصومانه لبخند میزنه. کیلکانگ میزنه پشتش و میگه:
_ برو دیگه، خیلی وقته آژانس منتظرته.

تایلند
داخلی - هتل - اتاق جونهو و چانسونگ - نیمه شب
چانسونگ داره توی موبایلش مصاحبه ی گونیونگ رو میخونه.  تا جونهو وارد میشه یهو لبخند رو که روی لبهای چانسونگ میبینه، میاد جلو میگه:
_ اون چیه؟
چانسونگ: از گونیونگ پرسیدن تکواندو روی رفتار من تأثیر نذاشته؟ اون هم جواب داده نه، چانسونگ خیلی لطیفه، حتی وقتی تکواندو بازی میکنه هم آرومه... میتونید توی همه ی مسابقات لبخند رو روی لبهاش ببینید.
جونهو: خوب درموردت میدونه، انگار بجای سوزی با اون قرار میذاشتی.
چانسونگ با آرنج به پهلوی جونهو میزنه و میگه:
_ اگه بخوای درست حساب کنی فکر کنم با دوتاشون قرار میذاشتم.
هردو بلند میخندن و جونهو میگه:
_ بلند بخون بذار منم بشنوم.
چانسونگ شروع به خوندن ادامه ی مصاحبه میکنه:
"خبرنگار: فکر نمیکنی اون لبخند از خوشحالی این بوده که مردمو داشته گول میزده؟
گونیونگ: تا اونجا که من میشناسمش اون هیچ وقت از گول زدن کسی خوشحال نمیشه.
خبرنگار: با اینکه دستش رو شده انگار تو هنوز بهش اعتماد داری.
گونیونگ: هر آدمی اگه یه جا کار بدی بکنه، دلیل براین نمیشه که همیشه و همه جا کار بد بکنه و آدم بدی باشه. همه ی آدما برای کارهایی که میکنن دلیل دارن.
خبرنگار: تو میدونی دلیل چانسونگ برای دوپینگ کردنش چی بود؟
گونیونگ: چانسونگ اینهمه مدت کار میکرد، ولی هیچ وقت هیچ حاشیه ای درموردش نبود. 
خبرنگار: ثابت شده که توی دو تا مسابقه ی اخیرش دوپینگ کرده، همه فکر میکنن توی مسابقات قبلی هم دوپینگ میکرده.
گونیونگ: یعنی میخوای کار مسئولین مسابقات کشوری رو زیر سوال ببری."
جونهو با شنیدن اینا شروع میکنه به دست زدن و میگه:
_ ایول خوب بلده جواب این خبرنگارای فضول رو بده.
چانسونگ: خب مدیر سوزیه، بایدم خوب بلد باشه.
جونهو قاه قاه میخنده و میگه:
_ یعنی سوزی فقط خرابکاری بلده؟
چانسونگ: نه، هر مدیری باید این چیزا رو خوب بلد باشه.
جونهو: اینقدر خوب ازت طرفداری کرده که یه لحظه فکر کردم مدیر تو هم هست.
چانسونگ: بابا هم همینو گفت، فکر میکنم باید از گونیونگ تشکر کنم.

کره ی جنوبی
داخلی - منزل تکیون - نزدیک ظهر
 تکیون با صدای زنگ در خونه از خواب بیدار میشه و با موهای پریشون و درحالی که فقط شلوارک تنشه، همینطور که در روباز میکنه میگه:
_ مامان برای چی در میزنی؟ مگه رمز رو بلد نیستی؟
تا در رو باز میکنه مینسو (مادر سئون) با کیفش محکم میکوبونه توی سینه ش و به عقب هلش میده و با عصبانیت میگه:
_ پاتو از زندگی دخترم بکش بیرون، آشغال عوضی. 

 پایان قسمت ششم

۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

★(5)★ ...I Need Somebody To

تایلند  
داخلی - رختکن - ظهر
سوزی: با یکی از گریمورهام دعوام شده بود اون هم لج کرده و عکسمون رو پخش کرده و گفته ما با هم رابطه داریم.
چانسونگ: زودتر به رسانه ها بگو که این دروغه، دو نفر بشینن با هم عکس بندازن که دوست دختر و دوست پسر نمیشن.
سوزی آهی میکشه و میگه:
_ راستش گونیونگ بخاطر اینکه تصویر من خراب نشه گفت که... گفت تو دوست پسر اونی.
چانسونگ با صدای بلندتر میگه:
_ چی؟!... من فردا برمیگردم کره.
سوزی: نه... اگه برگردی بیشتر سوال پیچت میکنن، گونیونگ گفت که نگران نباشی و فعلا خودش حواسش به همه چیز هست.
چانسونگ بعد از اینکه تماس رو قطع میکنه میشینه و به موبایلش خیره میشه.

کره ی جنوبی
داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
کافی شاپ خالیه، نیکون وارد میشه. وویونگ تا میبینش سریع جلو میاد و میگه:
_ امروز کافی شاپ بسته س.
نیکون: من با خانم پارک جیمین کار داشتم.
وویونگ: الان خیلی سرش شلوغه، اگه میتونی نیم ساعت صبر کن.
نیکون کمی فکر میکنه، جزوه رو جلوی وویونگ میگیره و میگه:
_ میتونید این رو بهش بدید؟
وویونگ جزوه رو میگیره و میگه:
_ باشه.
نیکون میخواد بره که وویونگ میگه:
_ بگم کی آوردش؟
نیکون کمی صبر میکنه و روی صفحه ی اول جزوه مینویسه:
[اگه مشکلی داشتی به این شماره تلفن زنگ بزن]
و رو به وویونگ میگه:
_ خودش میدونه.

داخلی - راهروی آپارتمان - بعد از ظهر
تکیون با ذوق زنگ در واحد نیکون رو میزنه. جیئون با چهره ای خوابآلود در رو باز میکنه. تکیون تا چهره ی جیئون رو میبینه با شرمندگی میگه:
_ ببخشید از خواب بیدارت کردم، با نیکون کار دارم.
جیئون: نیکون الان سر کلاسه.
تکیون: پس وقتی اومد بهش بگو باهاش کار دارم.
جیئون: من امروز دیگه نمیبینمش، خودت بهش زنگ بزن.
تکیون: ولی شماره موبایلش رو ندارم.
جیئون: یه لحظه صبر کن الان میارم.
بعد از چند دقیقه جیئون میاد و از توی موبایلش شماره ی نیکون رو برای تکیون میخونه. تکیون تشکر میکنه و میره.

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
جیمین یواشکی از پشت دیوار به مشتری که برای خواستگاری کردن از دوست دخترش کل کافی شاپ رو رزرو کرده نگاه میکنه. وویونگ آروم از پشت بهش نزدیک میشه و درگوشش زمزمه میکنه:
_ داری چیکار میکنی؟
جیمین از جاش میپره و تا وویونگ رو میبینه با التماس میگه:
_ بذار نگاه کنم خیلی قشنگ و رمانتیکه.
وویونگ: این چیزا بدردت نمیخوره (به جزوه های توی دست جیمین اشاره میکنه) الان باید درس بخونی.
جیمین با ناراحتی بهش نگاه میکنه و میگه:
_ مگه خودت چند سالته که به من اینطوری میگی؟
وویونگ با تعجب میگه:
_ چی؟
جیمین سریع سرش رو پایین میندازه و آروم میگه:
_ هیچی.
جیمین میخواد بره که وویونگ میگه:
_ 21 سالمه.
جیمین به چهره ی وویونگ نگاه میکنه و میگه:
_ واو... فکر میکردم بزرگتر باشی.
وویونگ دستی به صورتش میکشه و میگه:
_ یعنی میگی سنم بیشتر میخوره؟!
جیمین: نه، نه... آخه فکر میکنم با این سن صاحب کافی شاپ بودن خیلی زوده.
وویونگ صورتش رو به صورت جیمین نزدیک میکنه و آروم میگه:
_ چون خوب درس خوندم.
وویونگ همینطور که زیر زیرکی میخنده میره. جیمین مات و مبهوت ایستاده، زیر لب میگه:
_ واقعا؟!
همین لحظه مینجون جلو میاد و جلوی صورت جیمین چندتا بشکن میزنه و میگه:
_ سرکارت گذاشته.
جیمین لبهاشو برمیگردونه، مینجون جزوه ای که نیکون آورده بود رو بهش میده و میگه:
_ وویونگ گفت اینا رو یه پسره آورده... (شماره تلفنی که نیکون روی جزوه نوشته رو نشون میده) شماره تلفنش رو نوشته، تازه شروع رابطه تونه؟!
جیمین با سر تأیید میکنه. مینجون با کنجکاوی نگاهش میکنه و چندتا آروم به شونه ش میزنه. جیمین سریع سرش رو به طرفین تکون میده و میگه:
_ نه، نه، نه... اونطوری نیست.    

تایلند
خارجی - رستوران هتل - عصر
جونهو و چانسونگ همینطور که سر میزی نشستن در حال صحبتن. جونهو میگه:
_ منظورت چیه که گفته تو دوست پسرشی؟... نکنه برات نقشه داره؟!
چانسونگ: نه، گونیونگ از اون دخترایی نیست که بخواد از کسی سوء استفاده کنه. دختر فهمیده ایه.
جونهو: پس چرا درست رفتار کردن رو به سوزی یاد نمیده؟ آدم واقعا کلافه میشه وقتی باهاش کار میکنه.
چانسونگ: خب سوزی هنوز تازه کاره... تو که حرفه ای هستی یکم بیشتر تحمل کن.
جونهو: در هر صورت مراقب باش بیشتر از این بد نام نشی...
یهو غذا میپره توی گلوی جونهو و شروع میکنه به سرفه کردن. چانسونگ بهش آب میده و میگه:
_ چی شد؟
جونهو که یکم آرومتر شده با شیطنت میگه:
_ میدونم بهم میخندی ولی میخوام یه چیزی رو بهت بگم.
چانسونگ با کنجکاوی نگاهش میکنه، جونهو در حالی که به طرف دیگه ای خیره شده میگه:
_ از وقتی که اومدیم تایلند یه دختری همش چشمم رو میگیره... فقط کافیه توی جایی که هستم اونم باشه، دیگه نمیتونم ازش چشم بردارم.
چانسونگ سریع به طرفی که جونهو نگاه میکنه برمیگرده و شینهی رو میبینه. با تعجب میگه:
_ دختر عصبانیه توی هواپیما؟!
جونهو با سر تأیید میکنه و میگه:
_ عصبانی نیست، فقط یکم سر سخته.
چانسونگ: یه جوری صحبت میکنی انگار میشناسیش.
جونهو با پوزخند میگه:
_ خب دیگه به من میگن جونهو.

کره ی جنوبی
داخلی - منزل تکیون - عصر
تکیون در حال کشیدن "OkCat" هست که با کلافگی دستی لای موهاش میکشه و موهاش بهم میریزه با چهره ی با نمکش نگاهی به موبایلش میندازه، خنده ی شیطانی میکنه و به نیکون زنگ میزنه.

داخلی - راهروی آپارتمان - عصر
 نیکون تا میخواد رمز در رو بزنه موبایلش زنگ میخوره، در حالی که رمز رو وارد میکنه جواب میده، تکیون که صدای وارد شدن رمز رو میشنوه از پشت موبایل میگه:
_ رسیدی خونه؟...
نیکون تا میخواد چیزی بگه، تکیون از واحد روبرو بیرون میاد و میگه:
_ سلام خسته نباشی.
با دیدن شور و شوق تکیون ناخودآگاه لبخند به لبهای نیکون میاد، تکیون میگه:
_ امشب میای با هم شام بخوریم.
نیکون چند لحظه سکوت میکنه تکیون میگه:
_ اینجا حتی یه دونه دوست هم ندارم، خیلی تنهائم.
تا نیکون میخواد چیزی بگه، تکیون با ناامیدی میگه:
_ کاری داری؟
نیکون که دلش براش سوخته، میگه:
_ نه، میام.
تکیون با خوشحالی بسته هایی که نیکون خریده رو از روی زمین برمیداره و میگه:
_ زود در رو باز کن، اینا رو بذاریم و بریم.
نیکون با لبخند ملیحی میگه:
_ اینا رو هم میبریم... امشب دست پخت منو بخور.

داخلی - منزل خانواده ی مینجون - اتاق نشیمن - شب
مینجون و جینهی (پدر مینجون) در حال فیلم نگاه کردنن که با دیدن سکانس عشقی مینجون آروم آهی میکشه. جینهی زیرزیرکی نگاهش میکنه و بعد از اهن و اوهونی میگه:
_ چند وقته حس میکنم هیچ دختری توی زندگیت نیست.
مینجون همینطور به تلویزیون خیره شده و حواسش نیست. جینهی با تعجب بهش نگاه میکنه، آروم بلند میشه و به طرف آشپزخونه میره. مینجون همینطور که توی فکر غرقه، زیرلب میگه:
_ چطور به وویونگ بگم؟

داخلی - منزل خانواده ی مینجون - آشپزخانه - شب
اینهوا (مادر مینجون) مشغول آماده کردنه شامه، جینهی وارد میشه و یواشکی میگه:
_ فکر میکنم مینجون توی رابطه ی عشقیش مشکلی داره.
اینهوا: چطور مگه؟ چیزی بهت گفته؟!
جینهی: نه چیزی نگفته ولی رفتارش یکمی عجیبه.
اینهوا: نکنه بازم دختری قلبش رو شکونده؟
جینهی: شاید هم بخاطر اینه که توی رابطه ای نیست؟!
هردو با نگرانی به هم نگاه میکنن.

داخلی - منزل مینا - شب
مینا سر میزغذا خوری نشسته و به صندلی خالی و ظرف رو به روش نگاه میکنه و میگه:
_ تا کی باید تنها باشم؟ تا کی باید کسی نباشه که وقتی دارم باهاش شام میخورم لبخندش رو ببینم؟
یه قطره اشک از گوشه ی چشمش جاری میشه و غذا رو بزور از گلوش پایین میده. با خشونت چنگال رو توی استیک فرو میبره و خیلی مصمم میگه:
_ حتی اگه دوست دخترم داشته باشه نمیذارم آینده و آرزوم از بین بره... باید هرچی زودتر آینده م رو از چنگال مینجون بیرون بکشم... من میتونم.
و خنده ی شیطانی سر میده.

داخلی - منزل تکیون - شب
بعد از شام تکیون و نیکون همینطور سر میزغذا خوری نشستن. تکیون میگه:
_ خیلی دستپخت خوبی داری، خوشبحال زنت.
نیکون میخنده و میگه:
_ چرا اینقدر تنهایی؟ دوست دخترت بوستونه؟ یا نداری؟
تکیون یکم از مشروب میچشه و میگه:
_ توی بوستون یه دوست دختر داشتم ولی یهو غیبش زد حتی نگفت برای چی ازم جدا شد... 
نیکون: دوستت داشت؟
تکیون: معلومه که دوستم داشت، روزی صدبار بهم میگفت حتی آخرین روزی که دیدمش با هم خیلی خوش بودیم.
نیکون: شاید مشکلی براش پیش اومده بوده!
تکیون: به هر صورت دیگه فراموشش کردم، داره یه سال میشه... تو نمیترسی زنت هر شب میره سرکار؟ اگه دیگه برنگرده؟... بره با یکی دیگه؟!
غمی روی صورت نیکون میشینه، تکیون میگه:
_ ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم... مامانم بهم میگه با زیاد حرف زدنم مردم رو عاصی میکنم.
نیکون لبخند کمرنگی میزنه و میگه:
_ درسته زیاد حرف میزنی... ولی... (باتردید) بانمکی.
تکیون با خوشحالی بلند میشه و نیکون رو محکم بغل میکنه و میگه:
_ تو اولین کسی هستی که این حرفو بهم میزنی.
نیکون میخنده و تکیون رو از خودش جدا میکنه. تکیون روی صندلی میشینه. نیکون میگه:
_ راستش جیئون هنوز زن قانونیم نیست.
تکیون سرش رو روی دستش تکیه میده و میگه:
_ پس اون تصور برات ترسناکتر هم هست، نه؟
نیکون: اگه کسی بخواد عهدش رو بشکنه براش اینجور چیزا فرقی نداره.
تکیون: خب اگه اون عهد قانونی نباشه خیانت براش راحتتر میشه چون هیچ قانونی نیست که جلوش رو بگیره.
نیکون آهی میکشه و میگه:
_ اگه کسی میخواد بخاطر قانون مجبوری عهدش رو نگه داره اون عهد ارزشی نداره، کاش قانونی توی قلب آدما حک شده بود که حتی به فکر خیانت به هم دیگه هم نمی افتادن.
تکیون با لبخند به نیکون خیره میشه، نیکون میگه:
_ حرفم رو قبول نداری؟
تکیون: چرا، خیلی قشنگ بود.      
داخلی - کافی شاپ خوشی - صبح
وویونگ گوشه ای نشسته و نظرش درمورد کتابی که دیشب خونده رو توی توییتر مینویسه. مینجون که تازه از راه رسیده سریع میاد پیش وویونگ و میگه:
_ باید باهات درمورد موضوع مهمی حرف بزنم.
وویونگ: بگو چی شده؟
مینجون: دیشب...اون خانمه، چطوری بگم...
وویونگ: چرا حرفت رو میپیچونی؟ بگو دیگه.
مینجون با تردید بهش نگاه میکنه و میگه:
_ هرچقدر فکر کردم دیدم تو باید حتما این موضوع رو بدونی... مسئول اون پرورشگاه یه آدم بیرحمه. 
وویونگ: مطمئنی؟!
مینجون براش توضیح میده.

برش به دیشب
خارجی - خیابان - شب
مینجون داره قدم زنان راه میره که دختری از پشت سر صداش میکنه، وقتی برمیگرده با مینا روبرو میشه؛ با تعجب میگه:
_ تو منو صدا کردی؟
مینا با لبخند تأیید میکنه و میگه:
_ میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم.
مینجون: بله بفرمایید.
مینا با دستپاچگی میگه:
_ شما به پرورشگاه یویانگ کمک میکنید؟
مینجون با تعجب میگه:
_ چطور مگه؟
مینا: دیشب اتفاقی اونجا دیدمتون، چون میشناسمتون با خودم گفتم باید حتما بهتون بگم که ... که اگه هدفتون کمک کردن به اون بچه هاس به هدفتون نمیرسید.
مینجون: چی داری میگی؟
مینا: مدیر اونجا پستترین فردیه که میشناسم، حق تمام بچه ها رو میخوره.
مینجون: شما از کجا اینقدر مطمئنید.
مینا سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ من اونجا بزرگ شدم. 
   
  پایان قسمت پنجم

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

★(4)★ ...I Need Somebody To

داخلی - رستوران - بعد از ظهر
تکیون: ای بابا اینا رو نمیخواد، فقط یه چیز مهمه اینکه اون خونه جایی بشه که وقتی تو واردش میشی با خودت بگی "واو عجب خونه ایه میخوام اینجا بمونم".
سئون مات و مبهوت بهش خیره میشه و یهو یاد این می افته که تکیون میخواست به بهانه ی ناهار توی خونه ش نگه ش داره یه لحظه با ترس بهش نگاه میکنه و با خودش میگه: "اه... اولین آدمی که براش کار میکنم چرا باید همچین کسی باشه؟!!" تکیون میگه:
_ داری به چی فکر میکنی؟
سئون سریع میگه: 
_ پس فضایی رو میخوای که با سلیقه ی من جور باشه.
تکیون از خنده به خودش میپیچه و میگه:
_ داشتم باهات شوخی می کردم... فقط خونه ای رو میخوام که احساس خوبی به آدم بده.
سئون: خب اگه فقط همین بود، چرا اینقدر وقتم رو گرفتی... میدونی اگه الان اینجا نبودم چقدر پروژه ت رو پیش برده بودم؟!
تکیون که ضایع شده سریع ورقها رو از کیفش بیرون میاره میگه:
_ نه حرفهام هم مهمه.
تکیون ورقها رو به سئون میده و میگه:
_ پس هفته ی بعد منتظرتم، فعلا خدانگهدار.

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
مینجون قهوه رو جلوی مینا میذاره و میگه:
_ اوه... تویی؟
مینا با لبخند تأیید میکنه. مینجون میگه:
_ بخاطر اوندفعه معذرت میخوام، از چهره ت معلوم بود که برات دردسر بزرگی شده... مشکلی که برات پیش نیومد؟
مینا با خوشحالی با خودش میگه: "ایول خودش اومد طرفم" میخنده و میگه:
_ نه، هیچ مشکلی پیش نیومد.
مینجون: از شنیدنش خوشحال شدم.
مینجون میره و مینا آروم میگه:
_ آخ جون.

داخلی - آموزشگاه آشپزی - راهرو - عصر
نیکون همینطور که داره راه میره یهو موبایلش زنگ میخوره، تا میبینه جیئونه با خوشحالی جواب میده ولی از پشت موبایل فقط صدای یه بچه میاد و صدای جیئون که میگه:
_ هی نباید به وسایل دیگران دست بزنی.
و همین لحظه تماس قطع میشه.

نیکون با ناامیدی به موبایلش نگاه میکنه، به دیوار تکیه میده و آهی میکشه. جیمین که کنارش ایستاده، درحین خوندن تخته اعلانات با موبایلش صحبت میکنه، با بغض میگه:
_ مامان شهریه ی کلاسها گرونتر شده، اینهمه صبر کرده بودم بازم باید یه مدت دیگه صبر کنم. 
با حرفهای جیمین توجه نیکون بهش جلب میشه. جیمین بعد از خداحافظی تماس رو قطع میکنه. از توی کیفش کارت اعتباری رو درمیاره و با عصبانیت نگاهش میکنه و پرتش میکنه. چندتا نفس عمیق میکشه و چندبار با ناراحتی به کارت که روی زمین افتاده نگاه میکنه، سریع میره برمیدارش و فوتش میکنه و محکم توی دستش نگهش میداره. نیکون تا همین لحظه داره نگاهش میکنه، بلند میگه:
_ نمیتونی ثبت نام کنی؟
جیمین با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ آره.
نیکون در حالی که جلو میره میگه:
_ تا حالا آموزش دیدی؟
جیمین: نه.
نیکون لبخندی میزنه و میگه:
_ میخوای توی این مدت که منتظر ترم بعد هستی، یکم پیشرفت کنی؟
چشمهای جیمین از ذوق برق میزنه و میگه:
_ چطوری؟
نیکون: میتونم جزوه های قدیمیم رو بهت بدم... جزوه های کلاس استاد جی.وای رو دارم.
جیمین با خوشحالی دست نیکون رو میگیره و میگه:
_ واقعا؟ کجاس؟ میتونی الان بهم بدی؟
نیکون از ذوق جیمین متعجب میشه و میگه:
_ الان همراهم نیست، اگه فردا بیای آموزشگاه برات میارمش.
جیمین: ساعت چند؟
نیکون: دو بعد از ظهر.
جیمین با ناراحتی میگه:
_ ولی من ساعت دو سرکارم.
نیکون کمی فکر میکنه و جیمین یهو میگه:
_ میتونی برام بیاریش؟... کافی شاپی که کار میکنم توی همین خیابونه.    

تایلند
خارجی - هتل - بالکن اتاق جونهو و چانسونگ - شب
جونهو لبه ی نرده ی بالکن نشسته و با گیتار ملودی غمگینی رو مینوازه. احساس میکنه از پشتش صدای گریه میاد، دست از گیتار زدن برمیداره. دختری با بغض میگه:
_ لطفا ادامه بده.
 جونهو دوباره شروع میکنه به نواختن ولی بعد از کمی میبینه صدای گریه بلندتر شد. یواشکی به پشتش نگاه میکنه و توی تاریکی نیمرخ شینهی رو میبینه، لبخند کمرنگی روی لبش میشینه همینطور که محو شینهی شده ناخودآگاه آهنگ نمیزنه، شینهی بهش نگاه میکنه و میگه:
_ چرا دیگه نمیزنی؟
جونهو یهو به خودش میاد و میگه:
_ میتونم بپرسم چرا داری گریه میکنی؟
شینهی با دقت نگاه میکنه تا چهره ی جونهو رو توی تاریکی ببینه، جونهو دستش رو میذاره روی شونه ی شینهی و میگه:
_ میدونی چرا بالکنهای اینجا اینقدر به هم نزدیکه؟
جونهو در حالی که از روی نرده های بالکن رد میشه میگه:
_ بخاطر این. 
   
خارجی - هتل - بالکن اتاق شینهی - شب
جونهو تا پاش رو توی بالکن میذاره، شینهی چهره ش رو میبینه و میگه:
_ تو؟!
شینهی با پاش محکم به ساق پای جونهو ضربه میزنه و جونهو میشینه و پاش رو میگیره و میگه:
_ چرا میزنی؟
شینهی: به چه جرأتی اومدی توی بالکن من؟... زودباش برو.
جونهو: پام خیلی درد میکنه، دیگه نمیتونم از روی نرده رد بشم... پام بدجور آسیب دیده.
شینهی چشم غره ای میره و میگه:
_ تا اونیکی پاتم داغون نکردم پاشو برو.
جونهو با ناچاری بلند میشه و لنگون لنگون میره و روی نرده میشینه وقتی که میخواد پاش رو از روی نرده رد کنه الکی خودشو در حال افتادن نشون میده، شینهی سریع دستش رو میگیره و نگهش میداره. جونهو توی چشمهای شینهی خیره میشه و میگه:
_ دیدی گفتم نمیتونم رد شم.
شینهی در حالی که جونهو رو دنبال خودش میکشونه میگه:
_ بیا از در برو.

داخلی - راهروی هتل - شب
جونهو توی جیبهاش رو میگرده و میگه:
_ کارت اتاقم همراهم نیست... چطوری برم توی اتاق؟
شینهی پوزخندی میزنه و میگه:
_ میدونم دوستت همراهته در بزن باز میکنه.
جونهو سریع میگه:
_ نه، نمیشه. اون الان خوابه، میدونی؟ اون مریضه اگه یهو بیدار بشه تشنج میکنه.
شینهی یه لحظه با دلسوزی نگاهش میکنه ولی سریع میره توی اتاقش و در حالی که در رو میبنده میگه:
_ مشکل خودته، خب توی راهرو بمون.
جونهو با ناامیدی به در اتاق شینهی نگاه میکنه و زیر لب میگه:
_ دختر سرسختیه.
جلوی در اتاق خودشون میره و همینطور که حواسش هست شینهی بیرون نیاد یواشکی کارت اتاق رو از توی جیبش بیرون میاره و سریع وارد اتاق میشه.

کره جنوبی
خارجی - خیابان - شب
مینا پشت دیوار کافی شاپ خوشی قایم شده و منتظره، به ساعت نگاه میکنه و زیر لب میگه:
_ اه... پس چرا نمیاد؟!... تا کی میخواد اونجا بمونه؟... معلوم نیست داره چیکار میکنه؟!
آهی میکشه. یهو میبینه مینجون و وویونگ با هم از کافی شاپ بیرون میان و سوار ماشین میشن و مینا دنبالشون میره. 

داخلی - ماشین - شب
مینا با کنجکاوی به تابلوی سردر پرورشگاهی که ماشین وویونگ جلوش پارک میشه نگاه میکنه و میگه:
_ برای چی اومدن اینجا؟!
همینطور یواشکی نگاهشون میکنه تا اینکه وویونگ و مینجون جعبه هایی رو از توی ماشین برمیدارن و به آقایی که دم در پرورشگاه ایستاده میدن. مینا پوزخندی میزنه و میگه:
_ کار خیر میکنن!

خارجی - خیابان - شب
وویونگ آخرین جعبه رو به آقاهه میده و داره به طرف ماشین میره که مینجون سریع در طرف راننده رو باز میکنه و میگه:
_ تو خسته ای من رانندگی میکنم.
 وویونگ با بیحالی میگه:
_ آه... باشه.

داخلی - سالن سینما - شب
وویونگ و مینجون کنار هم نشستن در حالی که فیلم کمدی نگاه میکنن وویونگ میگه:
_ آخر کار خودتو کردی، دفعه ی بعد نمیذارم رانندگی کنی.
مینجون: تو که الان داری از فیلم لذت میبری، پس ساکت باش.
وقتی که دارن خنده دارترین سکانس فیلم رو میبینن مینجون داره از خنده روده بر میشه که یهو دستش میخوره به آبمیوه و روی پای وویونگ میریزه. وویونگ با نگاهی شوکه به مینجون نگاه میکنه.
مینجون سریع خم میشه و شلوار وویونگ رو با دستمال تمیز میکنه در همین حین مینا که چند ردیف عقبتر نشسته با دیدن این حرکت با تعجب زیر لب میگه:
_ نه، تو نباید اینکارو بکنی.
مینا سریع از توی خوراکیهاش یه دونه آبنبات برمیداره و به طرف سر وویونگ پرت میکنه و سریع قایم میشه. آبنبات که تلق میخوره توی سر وویونگ، وویونگ میخواد با دست سرش رو بگیره که آرنجش میخوره توی پیشونی مینجون و مینجون سریع صاف میشه و وویونگ میگه:
_ ببخشید... دردت اومد؟
مینجون سرش رو به علامت منفی تکون میده و وویونگ به پشتش نگاه میکنه و کسی رو نمیبینه.

تایلند 
داخلی - هتل - حمام اتاق جونهو و چانسونگ - سحر
چانسونگ توی وان نشسته و در حالی که توی چشمهاش حلقه های اشک جمع شده توی فکر فرو رفته.

برش به نه ماه پیش:
 کره ی جنوبی 
داخلی - بیمارستان - بعد از ظهر
چانسونگ با پزشکش در حال صحبته، پزشک میگه:
_ با این آسیبی که دیدی بهتره تکواندو رو کنار بذاری. 
چانسونگ: یعنی هیچ راهی وجود نداره؟
پزشک: دیگه نمیتونی با اون قدرتی که داشتی بازی کنی. مطمئنا از رقیبات شکست میخوری.

برش به حال:
تایلند  
داخلی - هتل - حمام اتاق جونهو و چانسونگ - سحر
چانسونگ با دست اشکهاش که روی گونه هاش جاریه رو پاک میکنه و با خودش میگه: "خیلی احمقم، اگه به حرف دکتر گوش کرده بودم... اینطوری بابا رو شرمنده نمیکردم" چشمهاش رو میبنده و نفس عمیقی میکشه.

کره ی جنوبی
داخلی - منزل تکیون - نزدیک ظهر
جونگوک (مادر تکیون) در حال گذاشتن مواد غذایی توی یخچاله و تکیون در حال بازی کردن با کامیپوتره. جونگوک که کارش تموم شده روی مبل میشینه و تکیون میاد کنارش میشینه و موبایلش رو از جیبش بیرون میاره و میگه:
_ بذار زنگ بزنم به طراح ببینم چقدرش رو حاضر کرده.
جونگوک سریع موبایل رو میگیره و میگه:
  _ میخوای از دستت آسی بشه و برات کار نکنه.
تکیون مثل بچه گربه ها سرش رو روی پای جونگوک میذاره و میگه:
_ مامان، گشنمه غذای خوشمزه میخوام.
تکیون خودشو لوس میکنه و جونگوک نازش میکنه و میگه:
_ باشه عزیزم، بیا بریم رستوران.
روی لبهای تکیون لبخند معصومانه ای نقش میبنده.

تایلند  
داخلی - رختکن - ظهر
چانسونگ در حال آماده شدن برای موج سواریه که موبایلش زنگ میخوره و جواب میده، سوزی با هول میگه:
_ توی دردسر افتادیم، رسانه ها از رابطه مون خبر دار شدن.
چانسونگ با تعجب میگه:
_ مگه میشه، چطور ممکنه؟
سوزی: با یکی از گریمورهام دعوام شده بود اون هم لج کرده و عکسمون رو پخش کرده و گفته ما با هم رابطه داریم.        
پایان قسمت چهارم