۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

★(33)★ ...I Need Somebody To

دِجون
داخلی - ویلا - صبح
سئون و تکیون همونجا کنار شومینه خوابیدن. سئون که سرش روی سینه ی تکیونه، آروم چشمهاشو باز میکنه و تا خودشو توی بغل تکیون میبینه سریع میخواد ازش فاصله بگیره که چون پتوش زیر تکیون گیر کرده دستش لیز میخوره و روی تکیون میافته. همین لحظه تکیون از خواب بیدار میشه و با خواب آلودگی میگه:
_ چرا ما اینجا خوابیدیم؟
سئون: یادت نمیاد؟ 
تکیون سریع میشینه و میگه:
_ کار بدی کردم؟
سئون لبش رو میگزه و به اتفاقات دیشب فکر میکنه.

برش به دیشب:
داخلی - ویلا - شب
تکیون و سئون بعد از اینکه یکم مشر♥وب خوردن، تکیون دراز میکشه و دستهاشو زیر سرش میذاره و میگه:
_ الان حالت بهتره؟ 
سئون کنار تکیون دراز میکشه و میگه:
_ آخیش... با تو که هستم غمی برام نمیمونه.
تکیون: پس چرا گفتی مشر♥وب بیارم؟
سئون: اگه نمیخوردم تا صبح توی بغلت گریه میکردم.
تکیون درحالی که داره بلند میشه میگه:
_ دیگه بریم بخوابیم.
سئون دستش رو جلوی سینه ی تکیون میگیره و به طرف زمین هلش میده. تکیون دوباره دراز میکشه، سئون میگه:
_ خیلی زوده، من خوابم نمیاد.
همینطور هنوز دست سئون روی سینه ی تکیونه که یهو سئون با حیرت به سینه ی تکیون دست میکشه و میگه:
_ واو... چقدر سفته!... همه ی مردا همینطورین؟!
تکیون میخنده و میگه:
_ نه، فقط من اینطوریم.
سئون میشینه و همینطور که با دوتا دستهاش عضله های سینه و بازوهای تکیون رو لمس میکنه میگه:
_ چطور ممکنه!(سرش رو میذاره روی سینه ی تکیون) میشه امشب اینطوری بخوابم؟!

برش به حال:
داخلی - ویلا - صبح
سئون همینطور که زیرزیرکی به تکیون نگاه میکنه با خودش میگه: "همون بهتر که یادش نمیاد" تکیون که نگاه سئون رو میبینه میگه:
_ چرا اینطوری نگاه میکنی؟ واقعا کاری کردم؟
سئون آروم میزنه روی شونه ی تکیون و میگه:
_ نترس بابا، هیچی نشده. 

سئول
داخلی - شرکت خودرو سازی - اتاق رئیس - ظهر
جونهو و چانسونگ رو به روی هم نشستن. سیونگکی وارد میشه و میگه:
_ بله آقای رئیس؟
جونهو: گفتی رفته بودی در خونه ی اون پسره، تونستی ببینیش؟
سیونگکی: نه، خونه نبود، اما آدرسش اینه.
سیونگکی ورقی رو روی میز میذاره، چانسونگ تا آدرس رو میبینه میگه:
_ اِ... ساختمون خونه ی نیکونه.... گفتی اسم دو♥ست پسر کاترینا چیه؟
سیونگکی: اُک تکیون.
چانسونگ: خودشه همسایه ی نیکونه... قبلا دیدمش.
جونهو دستش رو میذاره روی شونه ی چانسونگ و میگه:
_ پس حالا که خودت میشناسیش راحتتر میتونیم ازش بپرسیم.
چانسونگ: اما من فقط یه ملاقات کوتاه باهاش داشتم.
همین لحظه موبایل چانسونگ زنگ میخوره و چانسونگ تا جواب میده، زنی از پشت موبایل میگه:
_ شما خانم بک گونیونگ رو میشناسید؟
چانسونگ: بله چطور مگه؟
زن: ایشون تصادف کردن لطفا بیاید به بیمارستانی که میگم.

داخلی - بیمارستان - ظهر
چانسونگ بدو بدو به طرف تخت گونیونگ میاد و میگه:
_ حالت خوبه؟
گونیونگ با لبخندی میگه:
_ خوبم، فقط یکم کمرم درد میکنه.
چانسونگ: ازت آزمایش گرفتن تا ببینن آسیب جدی ندیده باشی؟
گونیونگ: آره تا چند دقیقه ی دیگه جوابش میاد.
چانسونگ سر گونیونگ رو نوازش میکنه و میگه:
_ خیلی ترسیده بودم.
همین لحظه پرستار وارد میشه و میگه:
_ متاسفانه جنین مرده.
چانسونگ برای لحظه ای خشکش میزنه، گونیونگ میخواد چیزی بگه اما چانسونگ سریع میگه:
_ خودش چی؟ حالش خوبه؟
پرستار: باید سریع جنین رو از بدنش بیرون بیاریم... برای اتاق عمل حاضر شو.
پرستار سریع بیرون میره. گونیونگ دست چانسونگ رو میگیره و میگه:
_ هی امکان نداره، داره چرت و پرت میگه.... من نمیرم اتاق عمل. من چطور میتونم حامله باشم؟!
چانسونگ با لحنی امید دهنده میگه:
_ اشکال نداره.
گونیونگ با التماس میگه:
_ نذار الکی منو ببرن اتاق عمل.
چانسونگ: نگران نباش چیزی نمیشه، اگه جنین توی بدنت بمونه خطرناکه... بیا سریع حاضر شو.
گونیونگ دست چانسونگ رو کنار میزنه و میگه:
_ کدوم جنین؟!... حتما اشتباهی شده، برو بهشون بگو.... ایش خودم بلند بشم برم با این کمر دردم؟
چانسونگ، گونیونگ رو که داره سعی میکنه از تخت پایین بیاد، میگیره و میگه:
_ بشین کمرت هم حتما برای همون درد میکنه.
گونیونگ با غضب بهش نگاه میکنه و با عصبانیت میگه:
_ من تا حالا با هیچ مردی نخوابیدم... چطور میتونم حامله باشم؟!
چانسونگ از لحن جدی گونیونگ شوکه میشه و میگه:
_ پس حتما اشتباهی شده.
همین لحظه یه پرستار دیگه وارد میشه و میگه:
_ خانم بک گونیونگ جواب آزمایشت الان آماده شده.
چانسونگ میخواد چیزی بگه که پرستار میگه:
_ جواب آزمایشها جا به جا شده بود ببخشید، الان مشکلی ندارید بعد از اینکه سرمت تموم شد میتونی بری خونه.
پرستار که میره گونیونگ با ناراحتی میگه:
_ فقط حرف خودتو میزنی، اصلا به من اعتماد داری؟... اون از دیروز که صدای صندلی رو انداختی گردن من و اینم از الان.
چانسونگ با لبخند ابلهانه ای میگه:
_ خب فکر کردم خجالت کشیدی و داری انکارش میکنی.  

داخلی - منزل وویونگ - شب
جیمین در حال جمع کردن وسایلشه، رو به وویونگ میگه:
_ بابام گفت چند دقیقه دیگه میرسه... چون خسته س دیگه نمیاد بالا.
وویونگ فقط نگاهش میکنه، جیمین داره به طرف در میره که وویونگ از جاش بلند میشه و میگه:
_ همینطوری داری میری؟ 
جیمین همونجا می ایسته، با شرمندگی به وویونگ نگاه میکنه و میگه:
_ ببخشید... 
وویونگ با تعجب نگاهش میکنه، جیمین ادامه میده:
_ اولش فکر کردم اونقدرها هم دوستم نداری اما انگار خیلی ناراحت شدی...
وویونگ: چی؟!
جیمین: خودم دیدم دیشب به بهونه ی کتاب خوندن بیدار بودی اما من دیدم کتاب رو چپه دستت گرفته بودی.
وویونگ: هه... داشتم تمرین میکردم، حتی کتاب رو میتونم چپه هم بخونم.
جیمین با تعجب میگه:
_ واقعا؟!... به هر حال ممنون که این چند روز رو گذاشتی پیشت بمونم.
جیمین میخواد بره که وویونگ میگه:
_ هنوزم که همینطوری داری میری.
جیمین لبش رو میگزه و در حالی که حلقه های اشک توی چشمش جمع شده میگه:
_ واقعا متأسفم، قلبت رو شکوندم و حالا هم همینطوری دارم ولت میکنم برم.
وویونگ پوزخندی میزنه و کتاب جیمین رو از روی میز برمیداره و به طرفش میگیره و میگه:
_ چی داری میگی؟ کتابت رو نمیخوای ببری؟!
از شرمندگی عرق سردی روی پیشونی جیمین میشینه و با لبخند بزرگی کتاب رو میگیره و میگه:
_ آه، داشت یادم میرفت، خدانگهدار.
جیمین سریع بیرون میره. وویونگ روی مبل لم میده و آه عمیقی میکشه.   

چهار روز بعد
روستا
خارجی - حیاط خانه ی روستایی - ظهر
مینجون و مینا با نا امیدی کنار هم روی تخت میشینن. مینجون میگه:
_ به خاطر یه روح ببین چه الکی علاف شدیما.
مینا: ببخشید تا اینجا کشوندمت... آخه از کجا بفهمیم که کدوم درخت هلو بلندترینه. 
مینجون: منم همینو میگم فالگیره سرکارمون گذاشته.
همین لحظه پیرزنی جلو میاد و درحالی که سینی نوشیدنی رو روی تخت میذاره میگه:
_ بلندترین درخت هلو همینیه که زیرش نشستید.
پیرزن میره. مینجون و مینا سرشون رو بالا میبرن و به درخت بلندی که روی تخت سایه انداخته نگاه میکنن. مینا با آرنج به پهلوی مینجون میزنه و میگه:
_ دیدی سرکار نیستیم؟
مینجون لبهاشو برمیگردونه و با بی میلی سرش رو به علامت مثبت تکون میده. مینا دستش رو روی شونه ی مینجون میذاره و روی تخت هلش میده، مینجون با تعجب میگه:
_ داری چیکار میکنی؟
مینا لبش رو میگزه و میگه:
_ مردم اینقدر ترسو میشه؟! نترس، تا ساعت دو نشده هیچ غلطی نمیکنم. 
مینجون باطعنه میگه:
_ خوبه خودتم میدونی غلطه اما میخوای انجامش بدی!
مینا لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ اگه زندگیم رو نجات بده حتی اگه غلط هم باشه، انجامش میدم.
مینجون: اگه درست بهش فکر کنی میبینی که فقط بنظر میرسه که داره به هدفت میرسونت اما در حقیقت نمیرسونه.
مینا چشمهاشو جمع میکنه و میگه:
_ نکنه از اینکه با من بخوابی متنفری؟!... وگرنه چرا هی میخوای پشیمونم کنی؟
مینجون با تأسف سری تکون میده و میگه:
_ من که از خدامه، میتونم یه شب با یه دختر خوشگل لذت ببرم... اما تو میشی دختری که یه شب رو با یه مرد بدون عشق گذرونده.
مینا طلبکارانه میگه:
_ بقیه از کجا میخوان بدونن؟! 
مینجون: منم درمورد بقیه نگفتم، منظورم احساسات خودت بود... احساس پست بودن نمیکنی؟
برای چند لحظه دهن مینا از تعجب باز میمونه و با عصبانیت میگه:
_ الان به من گفتی پست؟!
مینجون: نه.
مینا با ناراحتی بلند میشه و درحالی که اشک توی چشمهاش جمع میشه میگه:
_ تو اسم خودت رو گذاشتی دوست ولی پیش خودت مسخره م میکنی.
مینا میخواد بره که مینجون بلند میشه و دستش رو میگیره، با اخم میگه:
_ تو که حتی اگه غلط بود هم میخواستی انجامش بدی، چه فرقی میکنه؟ اینطوری فکر میکنم از ته دلت اون حرف رو نزدی.

سئول
داخلی - کافی شاپ خوشی - ظهر
شینهی مشغول کارشه که یهو جونهو جلوش می ایسته و میگه:
_ سلام.
شینهی لبخندی میزنه و میگه:
_ سلام، این موقع اینجا چیکار میکنی؟!
جونهو: بیا بریم ناهار بخوریم.
شینهی با ناراحتی میگه:
_ خیلی سرمون شلوغه، وویونگ هم نیست. نمیتونم بیام.
جونهو: ایش... وویونگ کجا رفته؟!
شینهی: مگه تو وویونگ رو میشناسی؟
جونهو: آره همینجا باهاش دوست شدم که هروقتی خواستم تو رو ازش بگیرم.
شینهی با غضب بهش نگاه میکنه، جونهو با شیطنت میگه:
_ الان ازش میخوام که یه کس دیگه رو جات بذاره.
جونهو با وویونگ تماس میگیره. 

خارجی - اردوگاه - ظهر
وویونگ و سوزی که با هم به پیکنیک دوستای دوران مدرسه شون اومدن در حال قدم زدنن، همین لحظه چند نفر به طرف سوزی میان و ازش امضا و عکس میگیرن، همینطور جمعیت بیشتر میشه. سوزی آروم به وویونگ میگه:
_ ای کاش میتونستیم فرار کنیم.
تا سوزی ورق رو به طرفدار میده، وویونگ دستش رو میگیره درحالی که میدوئن از جمعیت دور میشن و یه سری هم دنبالشون میرن. در همین حین موبایل وویونگ زنگ میخوره اما چون مجبورن بدوئن، نمیتونه جواب بده. بعد از کمی دوئیدن بلآخره به کمپشون میرسن و طرفدارها دیگه نمیتونن پیداشون کنن. سوزی نفس راحتی میکشه و میگه:
_ خوب از دستشون فرار کردیما... اگه اونموقع هم این چیزا رو بلد بودی هیچ وقت ردت نمیکردم.
وویونگ سعی میکنه حرف سوزی رو نادیده بگیره درحالی که به موبالیش نگاه میکنه میگه:
_ یه تماس فوری دارم، ببخشید.
وویونگ از سوزی کمی دورتر میشه، با جونهو تماس میگیره و میگه:
_ باهام کاری داشتی؟
جونهو با خوشحالی میگه:
_ چقدر خوب شد زنگ زدی، میخوام با شینهی ناهار بخورم ولی نمیاد.
وویونگ پوزخندی میزنه و میگه:
_ خب حتما دوست نداره باهات غذا بخوره.
جونهو: نه اتفاقا دوست داره اما سرش با کافی شاپ تو مشغوله.
وویونگ: یکم طاقت بیار زود برمیگردم.
جونهو: زود؟... زود برگردیا... نکنه بهت خوش بگذره همونجا بمونیا. تا وقتی تو نیستی، من هم نمیتونم شینهی رو ببینم.  

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
نیکون سر میزی نشسته، جیمین سفارشش رو روی میز میذاره. نیکون میگه:
_ بیا برای امشب بریم خرید.
جیمین: آخ... یادم نبود بهت بگم. امشب وویونگ خونه ش نیست منم بهش گفتم امشب رو نمیمونم.
نیکون: که اینطور... (کمی فکر میکنه) خب میتونیم امشب خونه ی من تمرین کنیم.
جیمین با خوشحالی میگه:
_ یه لحظه صبر کن به مامانم بگم.
جیمین با آهیون تماس میگیره و میگه:
_ مامان امشب میخوام برم خونه ی نیکون تمرین کنیم.
آهیون: باشه، فقط از رئیست اجازه بگیر زودتر تمرین و شروع کنی، تا دیروقت خونه ی مردم نمونی.
جیمین: مامان مردم کیه؟! نیکون دوستمه. ولی باشه، زود برمیگردم.
جیمین از شینهی اجازه میگیره و با نیکون میره.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - آشپزخونه - شب
نیکون و جیمین سر میز ایستادن، نیکون میگه:
_ چرا اینطوری یه گوشه وایستادی؟ بیا کارت رو بکن،  فکر کن اینجا هم کافی شاپ وویونگه. 
جیمین تا اسم وویونگ رو میشنوه، چهره ی وویونگ موقعی که کتاب رو برعکس گرفته بود جلوی چشمهاش میاد، نیکون جلوی صورت جیمین چندتا بشکن میزنه و میگه:
_ توی هپروتی؟... اینقدر خوشحالی اومدی خونه ی من؟!
جیمین اخم میکنه و میگه:
_ چی داری میگی؟!... بیا زودی کار رو شروع کنیم.
نیکون: منم یه ربعه دارم همینو میگم.
بعد از کمی نیکون که سر گاز مشغوله قطره های عرق روی پیشونیش نشسته، جیمین تا میبینه نیکون عرق کرده، دستمالی رو از توی جیبش بیرون میاره و مشغول پاک کردن عرقهای نیکون میشه. نیکون با محبت به جیمین که با خوشحالی صورتش رو خشک میکنه نگاه میکنه، همین لحظه تا چشمهای جیمین به چشمهای نیکون میافته، هر دو برای چند لحظه به هم خیره میشن.   
   پایان قسمت سی و سوم 

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

Fake 2PM - 2PM And Jun. K's Birthday

تولد مینجون عزیز مبارک
ویدئویی مخصوص تولدش درست کردیم امیدواریم ازش لذت ببرید
2PM و تولد Jun. K 


۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

★(32)★ ...I Need Somebody To

ججو
خارجی - پل چیلسونیوگیو - بعد از ظهر
جونهو و شینهی کنار هم روی پل راه میرن، جونهو دستش رو میذاره روی شونه ی شینهی و کنار نرده میکشش، میگه:
_ اینجا منظره ی قشنگی داره، بیا عکس بندازیم.
با هم عکس میگیرن، شینهی تا عکس رو نگاه میکنه لبهاشو برمیگردونه و با ناراحتی میگه:
_ چشمهام بسته افتاده. نمیخواستم اولین عکسی که توی اولین قرارمون میندازیم اینطوری باشه!
جونهو با تعجب میگه:
_ چی؟!... اولین قرارمون؟!
شینهی میخنده و با سر تأیید میکنه. جونهو با خوشحالی چند دفعه بغلش میکنه و میگه:
_ یعنی الان چند درصدم؟
شینهی چیزی نمیگه. جونهو با ذوق مشتش رو کف دستش میکوبونه و میگه:
_ اه... حتما از صد درصد هم بیشتر شده.
شینهی: درصدت خیلی نوسان داره، خودمم دیگه مطمئن نیستم چند درصدی.
جونهو با لبخند شیطانی میگه:
_ وقتی این نوسان روی صد ثابت شد، اونوقته که نوسانات قلبت تالاپ تالاپ هی بیشتر میشه.
شینهی مات و مبهوت بهش خیره شده، جونهو درحالی که با دست چند ضربه به سینه ش میزنه میگه:
_ این حسیه که خودم الان دارم.

سئول
داخلی - مرکز خرید - فروشگاه لباس - بعد از ظهر
گونیونگ روی صندلی نشسته و منتظر چانسونگه که از اتاق پرو بیاد بیرون. همینطور که توی فکره هرچند لحظه یه بار لبخند کوچیکی میزنه، یهو انگار که چیزی به فکرش رسیده باشه موبایلش رو بیرون میاره و SMS مینویسه: "امروز دیدمش، بهم گفت خوشحاله که من همیشه همراهشم... تازه میخواست بغلم هم بکنه. بنظرت الان دوستم داره؟!" میخواد برای نیکون بفرستش اما چانسونگ که از پشت بالاسرش ایستاده میگه:
_ اینطور به نظر میرسه.
گونیونگ متوجه نمیشه چانسونگه و میگه:
_ هیس...
 گونیونگ پیام رو برای نیکون میفرسته. بعد از چند لحظه نیکون جواب میده: "اون چانسونگی که من میشناسم فکر نمیکنم هنوزم دوستت داشته باشه." گونیونگ زیر لب میگه:
_ لعنتی.
چانسونگ خنده ش رو نگه میداره، آروم به گونیونگ نزدیک میشه و از پشت بغلش میکنه. گونیونگ شکه میشه و میخواد کنار بزنش ولی چانسونگ میگه:
_ از من بپرسی میگم دوستت داره.
گونیونگ که تازه متوجه میشه چانسونگه که بغلش کرده، به دستهاش که دور شونه ش حلقه شده نگاه میکنه و میگه:
_ چی گفتی؟
چانسونگ میخنده و میگه:
_ حالا تو میخوای نقش احمقه رو بازی کنی؟ از این ساده تر؟ گفتم دوستت دارم.
گونیونگ دست چانسونگ رو میبو♥سه و میگه:
_ منم خیلی دوستت...
همین لحظه گونیونگ که میخواد به طرف چانسونگ برگرده، چون صندلی چرمه صدایی شبیه گو♥ز میده، چانسونگ که فکر میکنه صدا از گونیونگه سعی میکنه به روی خودش نیاره. گونیونگ سریع میگه:
_ صدا...
چانسونگ حرفش رو قطع میکنه و میگه:
_ چه صدایی؟... من صدایی نشنیدم.
گونیونگ بلند میشه و میگه:
_ صدای صندلی بود.
چانسونگ با سر تأیید میکنه و میگه:
_ آره خودتو ناراحت نکن صدای صندلی بود.
گونیونگ: ایش... 

دِجون
خارجی - حیاط ویلا - بعد از ظهر
سئون همینطور که میدوئه از ساختمان ویلا بیرون میاد و تکیون هم دنبالش میدوئه و میگه:
_ تو جرزنی کردی من داشتم میبردم، وایستا الان حسابت رو میرسم.
تکیون شلنگ رو برمیداره و آب رو باز میکنه و با حالت تهدیدآمیزی به سئون نزدیک میشه. سئون میگه:
_ میدونم داری شوخی میکنی... نمیخوای اینکارو بکنی، الان زمستونه!
اما تکیون میخنده و آب رو به طرفش میپاشه. سئون همینطور که با دستهاش برای خودش چتر ساخته سعی میکنه از زیر آب فرار کنه. تکیون به طرفش میدوئه، دستش رو دور گردنش میندازه و سئون رو خیس خالی میکنه. سئون دست تکیون رو میگیره و آب رو به طرف خود تکیون میچرخونه. در حین اینکه با هم میخندن و شوخی میکنن یهو قطره های آب که روی پوست تکیون میدرخشند چشم سئون رو میگیرن، سئون همینطور چشم به تکیون دوخته و هرچقدر که بهش بیشتر نگاه میکنه براش بیشتر و بیشتر جذاب میشه. همین لحظه با خودش میگه: "این اشتباهه، نباید همچین احساسی داشته باشم" آروم از تکیون فاصله میگیره و میگه:
_ بسه، دیگه نباید بیشتر از این صمیمی بشیم.
تکیون مات و مبهوت نگاهش میکنه. سئون به لباسهای خیس تکیون که به بدنش چسبیده و اندامش رو جذابتر کرده نگاهی میکنه، بانگرانی به خودش نگاه میکنه و متوجه میشه تمام مدتی که داشتن آب بازی میکردن تکیون میتونسته شکل اندامش رو ببینه، بخاطر همین حس بدی بهش دست میده و سریع وارد ساختمان میشه. تکیون شلنگ رو رها میکنه و با ناامیدی زیر لب میگه:
_ بازم کاری کردم که ناراحت شد؟!

سئول
داخلی - منزل خانواده ی جونهو - عصر
جونهو و شینهی که تازه از ججو برگشتن توی اتاق نشیمن کنار دونگون نشستن، دونگون رو به جونهو میگه:
_ چرا رفتید هتل؟... چرا نرفتید ویلامون؟!
یهو جونهو یواشکی با اشاره ی چشم و ابرو به دونگون میگه: "نگو، نگو"  دونگون ادامه میده:
_ ویلا بزرگ بود، توش بیشتر بهتون خوش میگذشت.
شینهی با لبخندی میگه:
_ همینطوری هم خیلی بهمون خوش گذشت، جونهو هیچ چیزی کم نذاشته بود.
جونهو با خوشحالی میگه:
_ آره، بدون اون همه تجملات بیشتر بهمون خوش گذشت.
شینهی با عصبانیت زیر لب میگه:
 _ نکه اون هتل اصلا تجملات نداشت!
دونگون: خوب استراحت کنید.
دونگون همینطور که زیرزیرکی میخنده، ازشون دور میشه. شینهی یهو گوش جونهو رو میگیره و میگه:
_ فقط بخاطر اینکه کنارم بخوابی اینهمه به خودت دردسر داده بودی؟
جونهو همین لحظه بو♥سه ای از لبهای شینهی میگیره و میگه:
_ چطور؟... توقع داشتی از این کارها هم بکنم؟
سیونگکی که اتفاقی این صحنه ها رو میبینه میخواد جلو بره و مانع جونهو بشه اما توی جاش می ایسته و با خودش میگه: "شینهی هیچ عکس العملی نشون نمیده، حتما بینشون خبراییه!" همین لحظه یهو میبینه شینهی، جونهو رو بغل میکنه. سیونگکی با احساساتی در هم شکسته دستش رو روی قلبش میذاره و چشمهاشو میبنده و به اتاقش برمیگرده.   
 
داخلی - منزل مینا - شب
مینجون و مینا سر میز شام نشستن، مینجون میگه:
_ چطوره آخر هفته بریم روستا؟ اینطوری از کارمون هم نمیوفتیم.
مینا با ناراحتی میگه:
_ باشه، فقط امیدوارم بیشتر از این عقب نیوفته، چون از این میترسم که هیچ راهی برام نمونه.
مینجون دستی به سرش میکشه و میگه:
_ ولی از اونموقع که این موضوع رو بهم گفتی، یه سوال هی توی مخم تکرار میشه... مطمئنی بعد از خیانت بهش ترکت میکنه؟
مینا با گیجی نگاهش میکنه، مینجون ادامه میده:
_ خیلیها وقتی بهشون خیانت میشه، باور نمیکنن که رابطه شون تموم شده... بیشتر به فکر انتقام میافتن و بیخیال طرف نمیشن.
مینا که با حرفهای مینجون نگران شده، میگه:
_ حتما فالگیر یه چیزی میدونه که گفته ولم میکنه.
مینجون: چطوری به اون فالگیر اینقدر اعتماد داری؟
مینا: خب، از وقتی که از پرورشگاه اومدم بیرون میشناسمش... همیشه کمکم میکنه.
مینجون به صندلی لم میده و میگه:
_ پس چرا بعد از این همه سال هنوز نتونسته به هدفت برسونت؟!
مینا: اما همه چیز خوب داشت پیش میرفت، که تو باعث شدی...
نگاه خیره ی مینجون باعث میشه مینا حرفش رو ادامه نده. مینجون میگه:
_ من بخاطر اینکه باعث خراب شدن طلسم شدم اینجا نیستم، من برای دوستیمون اینجائم که اونم چند روز دیگه تموم میشه.
بغض گلوی مینا رو میگیره و قاشق غذا رو توی دهنش میذاره ولی غذا از گلوش پایین نمیره و به سرفه میوفته. مینجون بلند میشه و لیوان آب رو بهش میده و همینطور که آروم پشت کمرش رو میماله میگه:
_ ایکاش به این طلسمها باور نداشتی، اونوقت میتونستیم برای همیشه با هم دوست بمونیم.
مینا با ناچاری بهش نگاه میکنه، مینجون آهی میکشه و میگه:
_ کدوم روستای این اطراف درخت هلو داره؟

داخلی - کافی شاپ خوشی - آشپزخونه - شب
نیکون و جیمین در حال آشپزی هستن. جیمین یه پیمانه فلفل میریزه و همینطور که توی فکر غرقه، دوباره میخواد یه پیمانه ی دیگه فلفل بریزه که نیکون سریع دستش رو میگیره و میگه:
_ داری چیکار میکنی؟ غذا بیش از حد تند میشه.
جیمین از فکر بیرون میاد و یهو میگه:
_ تند هم خوبه... اما حالا که شما میگید نمیریزم.
نیکون با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ چرا اینطوری حرف میزنی؟... شما دیگه کیه؟... چیزی شده؟
جیمین: اصلا امشب حال غذا درست کردن ندارم.
نیکون: باشه، تو بشین من بقیه ش رو درست میکنم... اگه خسته ای هم میتونی بری بالا ، من اینجا رو تمیز میکنم و میرم.
جیمین یه لحظه به اینکه اگه بره بالا با وویونگ رو به رو میشه فکر میکنه. سریع میگه:
_ نه، بیا تا موقعی که میتونیم امشب آشپزی کنیم.
نیکون میخنده و میگه:
_ یه چیزیت هستا!... تا گفتم بری بالا نظرت عوض شد. حس کردم نمیخوای وویونگ رو ببینی. نکنه وویونگ کاری کرده؟
جیمین سریع میگه:
_ درمورد وویونگ چه فکری کردی؟ اون پسر خیلی خوبیه. خیلی خوب میتونه خودشو کنترل کنه.
نیکون: باشه... فقط یه حدس زدم، آخه خیلی مشکوک میزنی.

داخلی - کافی شاپ خوشی - شب
وویونگ که به آشپزخونه نزدیک میشه تا میشنوه جیمین و نیکون دارن درموردش حرف میزنن همونجا می ایسته. وقتی میشنوه جیمین میگه:
_ درمورد وویونگ چه فکری کردی؟ اون پسر خیلی خوبیه. خیلی خوب میتونه خودشو کنترل کنه.
لبخند ملیحی روی لبهاش میشینه و با خوشحالی به طرف خونه ش برمیگرده.

دجون
داخلی - ویلا - شب
تکیون و سئون که هنوز از آب بازی سرما توی بدنشون مونده، کنار شومینه درحالی که پتو دورشون پیچیدن نشستن. سئون میگه:
_ بهت که گفتم نکن... دیدی سرما خوردیم.
تکیون آب بینیش رو بالا میکشه و میگه:
_ بازم با خودخواهیم ناراحتت کردم، ببخشید.
سئون: از من انتظار نداشته باش که از این بیشتر باهات صمیمی بشم.
تکیون: اما امروز خودت گفتی که میخوای بیشتر از نیکون هم باهام صمیمی بشی، یهو چی شد؟
سئون: میخوام یه چیزی رو برات تعریف کنم، شاید بعد از شنیدنش بتونی احساساتم رو درک کنی.
تکیون با دقت بهش نگاه میکنه، سئون همینطور که به شعله های آتش خیره شده میگه:
_ مامانم همیشه بهم هشدار میداد که از مردا دور باشم وقتی کوچیکتر بودم نمیفهمیدم چی داره میگه و فقط قبولش میکردم اما وقتی بزرگتر شدم نمیتونستم همینطوری قبولش بکنم و دلیلش رو ازش پرسیدم، بعد از اینکه دلیلش رو فهمیدم خودمم شدم مثل مامانم و از همه ی مردا متنفر شدم... اما حالا تو داری همه چیز رو عوض میکنی، نمیخوام عاقبت مامانم نسیبم بشه.
تکیون: خیانت و با احساسات کسی بازی کردن به جنسیت ربطی نداره... یه سال پیش وقتی دو♥ست دخترم بدون هیچ حرفی یهو منو ترک کرد، روم خیلی تأثیر گذاشت، شاید چند ماه نمیخندیدم، اما هیچوقت دلیلش رو فقط کاترینا نمیدونستم و هیچوقت ازش متنفر نشدم، اگه اشتباهی توی رابطمون بوده، منم مقصر بودم چون رابطه یه چیزیه که دو نفر باهم میسازن. تنهایی نمیشه خرابش کرد یا ساختش.
سئون: اما قضیه ی مامانم خیلی متفاوته، غیر قابل مقایسه س... تو هم اگه جا اون بودی متنفر میشدی. فکر کن... بخاطر دو♥ست پسرش قید خانواده ش رو میزنه و از خونه فرار میکنه اما اینهمه فداکاری، به اندازه یه سر سوزن هم نمیارزه... اون عوضی فقط نقش بازی کرده بود و مامانم رو به مرد دیگه فروخت. مامان بیچاره ی من فقط قربانی هوس چندتا مرد عوضی شده. تصور اینکه جای مامان باشم برام مثل جهنمه.
اشکهای سئون جاری میشه، تکیون همینطور که اشکهای سئون رو پاک میکنه میگه:
_ ممنون که منو اینقدر صمیمی میدونی و اینا رو بهم گفتی.
سئون همینطور توی بغل تکیون به گریه کردن ادامه میده. تکیون میگه:
_ تو که اینقدر خوب مامانت رو درک میکنی، پس چرا ترکش کردی؟
سئون: نمیدونم... نه میخوام مثل اون از مردا دوری کنم، نه میخوام مثل اون آسیب ببینم.
تکیون همینطور که برای دلداری پشت سئون رو نوازش میکنه میگه:
_ راه درستی رو انتخاب کردی، فقط مراقب احساسات مامانت باش.     

داخلی - منزل وویونگ - نیمه شب
 بعد از رفتن نیکون، ظرفهای غذا همینطور روی میزه و وویونگ و جیمین رو به روی هم نشستن، وویونگ میگه:
_ دستت درد نکنه خیلی خوش مزه بود.
جیمین سریع ظرفها رو جمع میکنه و به بهانه ی شستنشون به آشپزخونه میره.

داخلی - منزل وویونگ - آشپزخونه - نیمه شب
جیمین مشغول شستن ظرفها میشه. وویونگ دنبالش به آشپزخونه میاد و میگه:
_ امروز خیلی خسته شدی، نمیخواد اونا رو بشوری. خودم میشورمشون.
جیمین: الان تموم میشه.
جیمین با خودش میگه: "ایش... چرا نمیره، مثل اونشب که م♥ست بود وایستاده منو نگاه میکنه" تا ظرفها تموم میشه به بدنش کش و قوسی میده و میگه:
_ آه چقدر خسته ام... شب بخیر.
جیمین از آشپزخونه بیرون میره. وویونگ با خودش میگه: "اون که ازم تعریف میکرد، پس چرا اینقدر طفره میره"

داخلی - منزل وویونگ - نیمه شب
جیمین به طرف تخت میره، وویونگ دنبالش میاد و میگه:
_ جیمین.
جیمین توی جاش می ایسته ولی به طرف وویونگ برنمیگرده، وویونگ همینطور که بهش نزدیک میشه میگه:
_ نمیخوای جوابمو بدی؟
جیمین ساکت ایستاده، وویونگ با خودش میگه: " یعنی خجالت میکشه!؟ اون که اصلا خجالتی نبود!" جیمین برمیگرده درحالی که سرش رو پایین انداخته میگه:
_ تو خیلی خوبی، اما...
همین لحظه قلب وویونگ مچاله میشه، جیمین ادامه میده:
_ من از قبل به یکی دیگه احساساتی دارم. 
وویونگ آهی می کشه و میگه:
_ اشکال نداره، اگه میدونستم اینقدر اذیتت میکنه هیچ وقت بهت نمیگفتم. اما برای خودم بهتر شد، حالا میدونم که نباید بذارم احساساتم بهت بیشتر بشه.
وویونگ لبخند کمرنگی میزنه و کتابی رو از توی قفسه برمیداره و همینطور که میشینه میگه:
_ خوب بخوابی.
جیمین مات و مبهوت نگاهش میکنه و با خودش میگه: "منو باش نگران چی بودم، چقدر ریلکس برخورد کرد" جیمین توی جاش دراز میکشه. بعد از یک ساعت جیمین که هنوز خوابش نبرده به وویونگ نگاه میکنه که هنوز همونجا نشسته. جیمین با تعجب با خودش میگه: "چه کتاب جذابیه که این همه مدت ولش نمیکنه؟!" دقت میکنه تا رو جلد کتاب رو ببینه که متوجه میشه وویونگ کتاب رو چپه دستش گرفته. چشمهای جیمین نمناک میشه و با ناراحتی زیر لب میگه:
_ من لعنتی!    
پایان قسمت سی و دوم
   

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

★(31)★ ...I Need Somebody To

داخلی - ماشین سئون - نیمه شب
تکیون همینطور با تعجب به سئون نگاه میکنه که یهو به ماشین جلویی برخورد میکنه. همین لحظه صحنه هایی از یه تصادف جلوی چشمهای تکیون میاد. درحالی که دستهاش میلرزه با نگاهی گیج به اطرافش نگاه میکنه، با اینکه احساس میکنه پاهاش سسته سریع از ماشین بیرون میره.

خارجی - جاده - نیمه شب
راننده ی ماشینی که تکیون باهاش تصادف کرده بعد از بررسی کردن ماشینش میگه:
_ چیزی نشده، فقط یه کوچولو به هم خوردیم.
تکیون با نگرانی میگه:
_ شما خودتون چیزیتون نشده؟
راننده: نه، چیزیم نشده چون سرعتمون کم بود. فقط یکم سپر ماشین شما له شده. 
تکیون و راننده به توافق میرسن. تکیون به سمت سئون میره و میگه:
_ ببخشید ماشینت رو خراب کردم. 
سئون با لبخند میگه:
_ نگران نباش چیز خاصی نشده.
تکیون: میتونی خودت بقیه راه رو رانندگی کنی؟
سئون قبول میکنه و هردو سوار ماشین میشن.

داخلی - منزل وویونگ - صبح
وویونگ از خواب بیدار میشه، تا ساعت رو میبینه با نگرانی میگه:
_ آه... دیر شد.
تا به تخت نگاه میکنه میبینه جیمین نیست. با ناراحتی زیر لب میگه:
_ لعنتی خواب موندم... (با عصبانیت) اگه دیشب دستش رو نگرفته بودم، میتونستم راحت بخوابم.
بلند میشه و همینطور توی فکر اینه که جیمین صبحونه خورده یا نه که تا چشمش به میز غذاخوری میافته دهنش باز میمونه و میگه:
_ واو... با اون میز صبحونه ایی که دیروز براش آماده کرده بودم فکر میکردم چقدر باحال شدم... ایش چرا به این فکر نکردم که برای یه آشپز خیلی ساده س.

ججو
داخلی - هتل - اتاق جونهو و شینهی - صبح
شینهی بالا سر جونهو که خوابه ایستاده، هرچقدر بیدارش میکنه جونهو بیدار نمیشه. شینهی با عصبانیت بالش رو محکم به کپل جونهو میزنه و میگه: 
_ همیشه اینقدر زیاد میخوابی؟
جونهو با آشفتگی بلند میشه و میگه:
_ ایش، هنوز هوا تاریکه خب خوابم میاد.
یهو شینهی میزنه زیر خنده و میگه:
_ اینقدر از رفتنم میترسی که الانم دست به چشمبند نمیزنی؟
جونهو: معلومه، نمیخوام با دستهای خودم فراریت کنم.
شینهی جلو میره و چشمبند رو از روی چشمهای جونهو برمیداره. جونهو با نگاه شیطانی به شینهی خیره میشه و میگه:
_ پس بخاطر اینکه چهره ی از خواب بیدار شده ت رو نبینم بهم چشمبند دادی!
شینهی پوزخندی میزنه و میگه:
_ اشتباه میکنی آقا، اصلا اینجور چیزا برای من مهم نیست.
جونهو: مطمئنی؟! اینطوری داری کاری میکنی کنترلم رو از دست بدم!
شینهی با گیجی نگاهش میکنه، جونهو دست شینهی رو میگیره و میگه:
_ اگه میدونستم با برداشتن اون چشمبند قلبمو اینطوری میخوای بلرزونی هیچوقت نمیذاشتم برداریش.
شینهی با تاسف نگاهش میکنه و میگه:
_ یعنی داری میگی ترجیح میدی منو نبینی؟
جونهو: نه از این میترسم که با لزرش قلبم ناراحتت کنم. 
جونهو دستهای شینهی رو محکمتر میگیره و میگه:
_ اینکه دستت رو گرفتم ناراحتت نمیکنه؟
شینهی: اگه میخوای بیست و پنج درصد بشه؛ نه ناراحتم نمیکنه.
جونهو دستهای شینهی رو رها میکنه و میگه:
_ چرا همش کمکم میکنی تا درصد رو کمتر کنم؟ تو هم باید بهم کمک کنی تا بتونم به صد درصد برسونمش نه اینکه هی کمترش کنم!
شینهی: اینقدر خنگی؟! نفهمیدی همین الان بهت کمک کردم.
جونهو با ذوق میگه:
_ یعنی بهم گفتی دستت رو ول کنم چون نمیخواستی درصدها کمتر بشه؟!
شینهی طلبکارانه میگه:
_ پس چی، نمیخوام دوباره بری زیر پنجاه درصد.
 جونهو چند لحظه با تعجب نگاهش میکنه و بعد با خوشحالی بلند میشه، دستهاش رو باز میکنه و میخواد شینهی رو بغل کنه اما همونطوری متوقف میشه. با شیطنت توی چشمهای شینهی نگاه میکنه و سریع یه کوچولو بغلش میکنه و میگه:
_ امیدوارم کمتر نشده باشه! 
شینهی میخنده و میگه:
_ دیوونه.

داخلی - خانه ی فالگیر - ظهر
مینا و مینجون رو به روی فالگیر نشستن. فالگیر میگه:
_ منظورت چیه؟ چطور نتونستی اون طلسم رو اجرا کنی؟ اون راحتترین طلسمیه که دارم. 
مینا: من اون طلسمها رو سوزوندم و توی قهوه ریختم اما چون روی پای مینجون نشسته بودم، موقع برداشتن فنجون از دستش افتاد.
همین لحظه فالگیر میگه:
_ آه... اون فنجون اتفاقی نیوفتاده. شما قبل از خوردن اون قهوه شروع کرده بودید، روح با دیدن اینکه تو با اون صمیمی شدی عصبانی شده و زده قهوه رو ریخته.
مینجون آهی میکشه. مینا رو به فالگیر میگه:
_ راه دیگه ای نیست؟! لطفا کمکمون کن.
فالگیر: طلسم اتاق خواب رو که خودت میدونی چند سال طول کشیده بود تا به این مرحله برسونیمش. دیشب بدون خوردن قهوه، کاری نکردید که، حتی اگه کنارهم خوابیده باشید دیگه کاری نمیشه کرد؟
مینا سریع میگه: 
_ نه دیشب مینجون رفت خونه ی خودشون.
فالگیر: پس هنوز یه راه هست ولی خیلی سخته میخوای انجامش بدی؟
مینا: آره.
مینجون با تعجب به مینا که حرفهای فالگیر رو خیلی زود میپذیره نگاه میکنه. فالگیر میگه:
_ باید توی یه خونه ی روستایی که بلندترین درخت هلوی روستا رو داره، خیانت به روح رو کامل کنید. یادتون باشه که بعد از ساعت 2 بامداد باشه.

خارجی - بازار - ظهر
چانسونگ داره راه میره یهو نگاهش به تکه روزنامه ای می افته که درمورد دوپینگش نوشته و کنارش با ماژیک روی دیوار بد و بیراه بهش نوشتن. با ناراحتی بهش خیره شده که یهو بارون شدیدی شروع به بارش میکنه. همینطور داره زیر بارون خیس میشه که یهو چتری مانع بیشتر خیس شدنش میشه. وقتی روش رو برمیگردونه با گونیونگ رو به رو میشه، گونیونگ میگه:
_ اگه اینطوری خیس بشی، سرما میخوری.
اما چانسونگ اصلا صدای گونیونگ رو نمیشنوه و فقط بهش خیره شده، اشک توی چشمهاش جمع میشه و با قطره های بارون که از روی صورتش لیز میخوره همراه میشه. گونیونگ با نگرانی میگه:
_ چیزی شده؟!
چانسونگ لبخندی میزنه و میگه:
_ اینا اشک خوشحالیه! خوشحالی اینکه تو همیشه همراهمی.
چانسونگ همینطور که اشک از چشمهاش میریزه لبخند شیرینی میزنه. گونیونگ با بغض میگه:
_ دوباره چت شده؟ 
چانسونگ نزدیکتر میره و میخواد گونیونگ رو بغل کنه اما عقب میره و میگه:
_ ایش... لباسام خیسه!
گونیونگ چتر رو دست چانسونگ میده و میگه:
_ اینو همینطور نگه دار نمیخوام بیشتر خیس بشم.
و چانسونگ رو بغل میکنه. چانسونگ طلبکارانه میگه:
_ ایش... من میخواستم بغلت کنم... الان چتر رو ول میکنما.
گونیونگ، چانسونگ رو رها میکنه و میگه:
_ این تلافی دیشب بود.
چانسونگ اخم شیرینی میکنه. گونیونگ دستش رو میندازه دور بازوی چانسونگ و میگه:
_ بیا باهم خرید کنیم!             

دِجون   
خارجی - شهر بازی - ظهر
تکیون و سئون با سکوت کنار هم راه میرن. سئون با خوشحالی اتاق بازیهای کامپیوتری رو نشون میده و میخواد بگه برن اونجا ولی تا چهره ی تکیون که توی فکر غرقه رو میبینه، تعجب میکنه و جلوی تکیون میاسته، تکیون یهو سرش رو بالا میاره و تا سئون رو میبینه لبخند خشکی میزنه. سئون میگه:
_ چرا امروز اینطوری شدی؟... اصلا شبیه خودت نیستی.
تکیون: حالم خوب نیست.
سئون: جاییت درد میکنه؟ بیا بریم دکتر.
تکیون با بیحالی میگه:
_ جاییم درد نمیکنه، فقط یه چیزی اذیتم میکنه. حس خوبی ندارم.
سئون: میخوای برگردیم خونه؟
تکیون سرش رو به علامت منفی تکون میده، سئون دستش رو میگیره و روی صندلی میشونش و میگه:
_ باهام حرف بزن، خودت گفتی هرموقع حالم بد بود باهات حرف بزنم، حالا نوبت توئه.
تکیون چیزی نمیگه، سئون میگه:
_ به تصادف دیشب مربوطه؟ از اونموقع یه جور دیگه شدی.
تکیون با چشمانی که حلقه های اشک توش جمع شده به سئون نگاه میکنه.

سئول
داخلی - راهروی ساختمان - ظهر
سیونگکی روبه روی در آپارتمان تکیون ایستاده، چندبار زنگ میزنه اما وقتی کسی در رو باز نمیکنه میخواد وارد آسانسور بشه که میبینه نیکون از واحد رو به رو بیرون میاد. سریع به طرفش برمیگرده و میگه:
_ شما همسایه ی آقای اوک تکیون هستید؟
نیکون: بله چطور مگه؟
سیونگکی: باهاشون کار مهمی داشتم ولی نتونستم پیداشون کنم، میشه وقتی دیدینشون کارت من رو بهش بدید؟
نیکون کارت رو میگیره و میگه:
_ حتما.

دِجون
 خارجی - شهر بازی - ظهر
سئون که حلقه های اشک رو توی چشمهای تکیون میبینه، قلبش یهو خالی میشه. تکیون میگه:
_ من یه سال پیش باعث یه تصادف شدم. خیلیها توی اون تصادف آسیب دیدن و خیلیها هم مردن. فقط بخاطر اشتباه من....
اشکهای تکیون جاری میشه، سئون با بغض میگه:
_ خودت هم داری میگی تصادف، تو که از قصد بهشون آسیب نرسوندی.
 تکیون: دوست ندارم دیگه به کسی آسیب برسونم. فکر میکنم نباید دیگه پشت فرمون بشینم، با اینکه رانندگی رو خیلی دوست دارم.
سئون اشکهای تکیون رو پاک میکنه، تکیون با لبخند میگه:
_ حس میکنم دیگه واقعا صمیمی شدیم.
سئون با دست آروم ضربه ای به لپ تکیون میزنه و میگه:
_ نه پس تو داری با یه غریبه درد و دل میکنی!
تکیون: خب اینا رو حتی نیکون هم نمیدونه.
سئون: اوه... پس یعنی الان من از نیکونم بهت نزدیکترم؟
تکیون: نمیدونم!
سئون: آه... اگه از نیکون بهت نزدیکتر بودم میخواستم بهت بگم که چرا مامانم اینقدر از مردا بد میگه.
تکیون: خودم میدونم.
سئون با تعجب میگه:
_ تو میدونی؟ از کجا؟
تکیون: خودت گفتی... حتما بخاطر اینکه بابا...(مکث میکنه) اون مرد مامانت رو دوست نداشته.
سئون: خب تا اینجاش رو میدونی، بقیه ش رو وقتی از نیکون بهت نزدیکتر شدم میگم.
تکیون: اما من با نیکون خیلی صمیمی هستما... حتی با هم میخوابیم.
همین لحظه سئون که توی چشمهای تکیون نگاه میکنه احساس میکنه قلبش تندتر میتپه. تکیون سریع میگه:
_ هی بازم فکر بد نکنی!
سئون اخمهاشو توی هم میکنه و تکیون رو هل میده و میگه:
_ پاشو بریم بازی کنیم دیگه، حق نداری دیگه ناراحت باشیا.

سئول
داخلی - آموزشگاه آشپزی - بعد از ظهر
نیکون در حال درست کردن خمیر نانه، با بیحالی خمیر رو ورز میده. یکی از شاگردها در گوش شاگرد دیگه ای میگه:
_ نگاه کن خودش چقدر آروم ورز میده، اونوقت اونروز اینقدر بهم گیر داده بود که از دست درد داشتم میمردم.
شاگرد دیگه میگه:
_ آره حتی استاد هم اینقدر گیر نمیده، حالا خوبه این فقط دستیار استاده.
 نیکون که توی فکر خودش غرقه آروم آروم دستهاش بیحالتر میشن و فقط همینطور به خمیر خیره میشه، همین لحظه قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر میشه و روی خمیر میافته. آروم مشتی روی خمیر میکوبونه و روی صندلیش میشینه. برای گونیونگ SMS  مینویسه: [ممکنه تمام احساساتی که این همه مدت به یه نفر داشتی یهو از بین بره؟!] میخواد دکمه ی ارسال رو بزنه که یهو تماس از طرف جیمین براش میاد. SMS رو بیخیال میشه و تماس رو جواب میده. جیمین از پشت موبایل میگه:
_ امشب هم نمیای؟
نیکون: اتفاقا امشب میخوام بهت یه غذای سخت یاد بدم.
جیمین: آخجون، من عاشق غذاهای سختم.
نیکون: پس میبینمت.
جیمین: ببخشید من همش مزاحمت میشم، بخاطر من از کارای خودت میزنی.
نیکون: نه اینطور نیست، فقط این دو شب رو با جیئون قرار داشتم.

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر 
جیمین بعد از قطع کردن تماس، دستش رو میذاره روی قلبش و میگه:
_ ایش... چم شده؟! پس چرا اینقدر ناراحت شدم؟ اون دو♥ست دخترشه!
همین لحظه وویونگ دستش رو میذاره روی شونه ی جیمین و با صدای آرومی میگه:
_ یه لحظه بیا حیاط.
جیمین با تعجب دستی به سرش میکشه و دنبال وویونگ راه می افته.

خارجی - کافی شاپ - حیاط پشتی - بعد از ظهر
وویونگ روی تاپ میشینه و به جیمین اشاره میکنه که کنارش بشینه. جیمین هم میشینه و میگه:
_ چیزی شده؟
وویونگ با چشمانی محبت آمیز بهش نگاه میکنه، صداش رو صاف میکنه و میگه:
_ فکر میکنم احساساتم داره بهت عوض میشه. (مکث کوتاهی میکنه و سعی میکنه تپش قلبش رو آروم کنه)... میای با هم قرار بذاریم؟
جیمین با تعجب میگه:
_ رئیس...!
وویونگ سریع میگه:
_ اوه، الان رئیسم! پس الان جوابمو نده. 
پایان قسمت سی و یکم