۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه

★(36)★ ...I Need Somebody To

داخلی - کافی شاپ خوشی - آشپزخانه - نیمه شب
نیکون درحالی که به لبهای جیمین چشم دوخته، صورتش رو جلوتر میبره و میبو♥سش. در حین بوسیدن، نیکون فقط لرزش قلبش که شادابی خاصی بهش داده رو احساس میکنه. جیمین برای چند لحظه احساس میکنه داره خواب میبینه اما یهو به خودش میاد و با خودش میگه: "دارم چه غلطی میکنم؟!" نیکون آروم لبهاشو از روی لبهای جیمین برمیداره و لبخند شیرینی میزنه، جیمین با چشمانی نمناک آروم میگه:
_ ببخشید.
و سریع از آشپزخونه بیرون میره. نیکون با نگاه گیجی به طرفی که جیمین رفت خیره میشه.

داخلی - منزل وویونگ - نیمه شب
وویونگ دنبال کتابی میگرده ولی پیداش نمیکنه، زیر لب میگه:
_ توی کافی شاپ جا مونده.
و از اتاق بیرون میره.

داخلی - کافی شاپ خوشی - نیمه شب
وویونگ داره از پله ها پایین میره که یهو میبینه جیمین روی پله ها نشسته و گریه میکنه. سریع به طرفش میره و میگه:
_ چی شده؟... خرابکاری کردی؟
صدای گریه ی جیمین یکم بلندتر میشه، وویونگ میگه:
_ نیکون دعوات کرده؟
جیمین درحالی که اشکهاشو پاک میکنه سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ هیچی نشده.
وویونگ کنارش میشینه و میگه:
_ اگه چیزی نبود گریه میکردی؟
جیمین در حالی که سعی میکنه اشکهاش رو نگهداره به وویونگ نگاه میکنه و با بغض میگه:
_ هرچقدر سعی کردم نتونستم، آخر اون اشتباه رو کردم. 
همین لحظه قطره های اشک از گوشه ی چشمش جاری میشه. وویونگ میگه:
_ درست بگو ببینم چیکار کردی که اینقدر ناراحتت کرده؟!
جیمین: باید به حرفت گوش میدادم و باهاش قطع رابطه میکردم... نمیخواستم باعث بشم به دو♥ست دخترش خیانت کنه. 
با شنیدن این جمله قلب وویونگ تکه تکه میشه، آهی میکشه و سعی میکنه به دردی که داره بی اعتنا باشه و میگه:
_ چی؟... اون عشقتو قبول کرد؟!
جیمین: وقتی اونجوری توی چشمهام نگاه کرد نتونستم جلوی احساساتم رو بگیرم... نباید میذاشتم... 
وویونگ اشکهای جیمین رو پاک میکنه، جیمین یهو جلوی دهنش رو میگیره و با ناراحتی میگه:
_ آخ... نباید اینا رو به تو میگفتم...
وویونگ لبخندی میزنه و میگه:
_ پاشو دست و صورتت رو بشور، میرسونمت خونه.
جیمین با تردید بهش نگاه میکنه و میگه:
_ بذار اول نیکون بره.

داخلی - کافی شاپ خوشی - آشپزخانه - نیمه شب
نیکون با ناراحتی سرش رو گرفته، با مشت چندتا آروم به پیشونیش ضربه میزنه و میگه:
_ چه غلطی کردم؟!
دستش رو روی قلبش که هنوز تند میتپه میذاره و میفشارش، با خودش میگه: "چرا اینطوری شدم؟!" همینطور توی فکره که وویونگ وارد میشه و میگه:
_ جیمین گفت امشب زودتر تمرین رو تموم کنیم، میتونی بری، من وسایل رو جمع میکنم. 
نیکون آهی میکشه و با خودش میگه: "حتما از کارم خیلی ناراحت شده، حتی نمیخواد ببینتم!" وویونگ به نیکون که داره کتش رو میپوشه نگاه میکنه و با خودش میگه: "چطور تونسته با وجود دو♥ست دخترش قلب جیمین رو....." سرش رو تکون میده تا این فکرها از ذهنش بیرون بره. بعد از اینکه نیکون میره؛ وویونگ به جیمین SMS میده: "رفت بیا پایین" و شروع میکنه به جمع کردن وسایل آشپزی. بعد از کمی جیمین میاد و تا میبینه وویونگ داره تنهایی آشپزخونه رو تمیز میکنه، سریع شروع میکنه به کمک کردن و میگه:
_ نیکون چقدر نامرده حتی اینجا رو تمیز هم نکرده!
وویونگ: من بهش گفتم زودتر بره.
جیمین: تو هم نامردی! چرا بیرونش کردی؟
چشمهای وویونگ از حدقه میزنه بیرون و میگه:
_ تو خودت از همه نامردتری!
جیمین تا اینو میشنوه اشک توی چشمهاش جمع میشه و هرثانیه بغضش بیشتر میشه. وویونگ سریع با انگشتش گوشهای لب جیمین رو بالا میبره و میگه:
_ شوخی کردم، شوخی کردم. لطفا بخند.
جیمین لبخند الکی میزنه.

خارجی - خیابان - نیمه شب
وویونگ، جیمین رو تا خونه میرسونه، جیمین با ناراحتی میگه:
_ ممنون.
وویونگ بادلگرمی دستش رو روی شونه ی جیمین میذاره و میگه:
_ اگه فکر میکنی اشتباه کردی بهتره به جای اینطوری غصه خوردن به فکر درست کردن اشتباهت باشی.
جیمین با سر تأیید میکنه، وویونگ تا میخواد خداحافظی کنه، جیمین میگه:
_ یه لحظه صبر کن.
جیمین میره توی خونه و بعد از کمی با بسته ای برمیگرده. بسته رو به وویونگ میده و میگه:
_ اینو بابام برات خریده.
وویونگ بسته رو میگیره و میگه:
_ برای من؟!
جیمین: میخواست ازت تشکر کنه بخاطر اینکه از من خوب مراقبت کردی، ولی تا الان فرصتش رو پیدا نکرد که بیاد پیشت پس من از طرفش بهت میدمش... البته...
وویونگ بسته رو باز میکنه و از توش ژاکتی رو بیرون میاره. جیمین ادامه میده:
_ البته میدونم با استایلت جور نیست... تو همیشه لباسهای گرون میپوشی.
وویونگ: ارزش هدیه که به قیمتش نیست، ارزش هدیه به اینه که اون رو از کی میگیری. این هدیه برام خیلی گرانبهاس... از رنگش خوشم میاد.    

داخلی - اداره ی مجله - صبح
مینا با ناراحتی مشغول کارشه، مینجون به طرفش میاد و میگه:
_ امروز بیا بریم پیش فالگیر.
مینا با تعجب میگه:
_ باهام میای؟!... فکر میکردم اوندفعه از دستم ناراحت شدی.
مینجون: فقط بذار همه چیز رو من براش تعریف کنم و تو هیچی بهش نگو.
مینا شونه هاش رو بالا میندازه و میگه:
_ باشه.

داخلی - منزل تکیون - بعد از ظهر
تکیون در حالی که سر کامپیوترش نشسته انیمیشن OKCAT رو طراحی میکنه، سئون که تازه از بیرون اومده، جلو میاد و میگه:
_ اگه گفتی برات چی آوردم؟!
و جعبه ی کادویی رو جلوی تکیون میگیره، تکیون با خوشحالی میگه:
_ آخجون من عاشق هدیه ام.
 و با ذوق جعبه رو باز میکنه و تا شکلات رو توش میبینه با تعجب میگه:
_ داری بهم عشقتو اعتراف میکنی؟
سئون با دستپاچگی میگه:
_ چی داری میگی؟... فقط دارم ازت تشکر میکنم که دیروز باهام اومدی کنسرت.
تکیون لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ آخه امروز ولنتاینه! 
سئون: اِ... من نمیدونستم! خب پسش بده.
سئون میخواد شکلات رو از تکیون بگیره اما تکیون محکم نگهش میداره و میگه:
_ مال خودمه.
سئون سعی میکنه به تکیون نگاه نکنه، تکیون با کنجکاوی صورتش رو میگیره، به طرف خودش برمیگردونه و میگه:
_ توی چشمهای من نگاه کن.
سئون با خجالت به تکیون نگاه میکنه. تکیون با لبخند میگه:
_ چرا میخوای انکارش کنی؟! 
سئون: چی رو؟ من چیزی رو انکار نمیکنم.
تکیون: این حس شرمی که الان توی چشماته! میدونی؟ قبلا فقط نفرت رو توی نگاهت حس میکردم. 
سئون سریع ازش چشم برمیداره. تکیون میگه:
_ حتما با خودت فکر میکنی "من نباید به تکیون همچین حسی داشته باشم، اون یه مرده." نمیخواد بخاطر احساساتت به من خجالت بکشی. این احساساتیه که بین خیلی از زن و مردها ایجاد میشه، نباید انکارش کنی.
سئون: الان دقیقا میفهمی داری چی میگی؟
تکیون: آره. دارم میگم، احساسات داشتن به طرف مقابل تا وقتی که قابل کنترل باشه بد نیست. (لبش رو میگزه و دستهاش رو ضربدری روی سینه ش میذاره) شاید نمیتونی خودتو کنترل کنی!
سئون اخمهاشو توی هم میکنه، دو قدم عقب میره و میگه:
_ ولنتاینت مبارک.
تا میخواد به اتاق خواب بره، تکیون دستش رو میگیره و میگه:
_ آخر سر شکلاتا مال منه یا نه؟!
سئون لبخندی میزنه و میگه:
_ بخورشون، نوش جونت.
سئون به اتاق میره. تکیون روی مبل میشینه، شکلاتی رو برمیداره و همینطور که بهش نگاه میکنه میگه:
_ نچ... دختره بلاخره عاشقم شد... 
میخواد شکلات رو گاز بزنه اما با تردید بهش نگاه میکنه و میگه:
_ اگه عشق سئون رو بخورم...!!!!
لبخند شیرینی میزنه و با لذت شکلات رو میخوره. 

خارجی - پارک - بعد از ظهر
 چانسونگ و گونیونگ درحال قدم زدن هستن، گونیونگ دستش رو توی جیب کت چانسونگ میبره و میگه:
_ اِ... پس چرا چیزی توش نیست؟!
چانسونگ: مگه باید چی توش باشه؟!
گونیونگ با طعنه میگه:
_ امروز ولنتاینه!
چانسونگ دستش رو داخل کتش میبره و میگه:
_ وایستا هدیه ت توی این جیبمه.
چانسونگ درحالی که با دستش قلبی رو ساخته از توی کتش بیرون میاره و میگه:
_ تادااااا.
گونیونگ ابروهاشو توی هم میبره و میگه:
_ لوس... مگه ما بچه دبستانی ایم!
چانسونگ با شرمندگی میگه:
_ خب... بیا بریم الان یه چیزی بخریم و جشن بگیریم.
گونیونگ: هدیه نمیخوام ولی بیا باهم خاطره خوبی بسازیم ناسلامتی اولین ولنتاینمونه.
گونیونگ گل پارچه ایی رو از توی کیفش بیرون میاره و میگه:
_ دوستت دارم.
چانسونگ تا گل رو میبینه شکه میشه و میگه:
_ الان حس میکنم آدم بده ام. تو اینهمه برام زحمت کشیدی ولی من تا حالا برات کاری نکردم.
گونیونگ: من اینکارا رو نمیکنم که تو هم برام یه کاری کنی، فقط اینطوری عشقمو بهت نشون میدم. (زیرزیرکی نگاهش میکنه) تو هم جور دیگه ای عشقت رو بهم نشون میدی.
چانسونگ گل رو میگیره و میگه:
_ پس بریم تا میتونیم خوش بگذرونیم.

خارجی - شهربازی - بعد از ظهر
سیونگکی در حالی که از شینهی با فاصله ایستاده با موبایل صحبت میکنه. از پشت موبایل صدای جونهو میاد که میگه:
_ یکم سرگرمش کن، سر ساعت هفت و نیم بیارش اینجا.
سیونگکی تماس رو قطع میکنه و به طرف شینهی میره. شینهی میگه:
_ چرا اومدیم شهر بازی؟! منو از سر کار کشیدی آوردی اینجا بازی کنیم؟!
سیونگکی لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ مگه چیه؟... حالا که با جونهو دوست شدی دوستهای قدیمیت رو فراموش کردی؟... دیگه با من بهت خوش نمیگذره؟
شینهی با مشت آروم به بازوی سیونگکی میزنه و میگه:
_ ایییییی.... بریم چرخ و فلک سوار شیم؟
سیونگکی دستش رو میگیره و میگه:
_ زیاد وقت نداریم پس بیا زودتر بریم چیزایی که دوست داریم رو سوار شیم.

داخلی - خانه ی فالگیر - عصر
مینا و مینجون رو به روی فالگیر نشستن، مینجون میگه:
_ ما همه چیز رو تموم کردیم درست و دقیق...
مینا با تعجب به مینجون نگاه میکنه و میخواد چیزی بگه که مینجون دستش رو میگیره و باعث میشه مینا چیزی نگه. مینجون ادامه میده:
_ حالا دیگه باید روح رفته باشه، درسته؟
فالگیر یه مشت لوبیا روی میز میریزه و میگه:
_ عجیبه!
مینجون که کلافه شده با خودش میگه: "دیگه میخواد چه بهانه ای بیاره؟!" فالگیر با صدای بلند وردی رو میخونه و دوباره یه سری حبوبات روی میز میریزه و میگه:
_ پس چرا هنوز هست؟!
مینا با ناراحتی با آرنجش به پهلوی مینجون میزنه. فالگیر چند لحظه چشمهاشو میبنده و بعد از اینکه باز میکنه میگه:
_ بهم میگه اینقدر بی احساس بودید که فهمیده همدیگه رو دوست ندارید، فهمیده فقط برای رفتن اون با هم خوابیدید.
مینا با تعجب به فالگیر نگاه میکنه و میگه: 
_ به من که گفته بودی مهم نیست مینجون دوستم داشته باشه یا نه!
فالگیر یکم فکر میکنه و میگه:
_ یادت نیست اون برای قهوه بود، الان قضیه فرق داره اون زیر درخت هلو باید شاهد عشق شما دوتا میشد. باید بهم میگفتی که عاشق همدیگه نیستید تا بهتون راه دیگه ای رو نشون میدادم.
مینجون با طعنه میگه:
_ اگه عاشق هم بودیم که دیگه نیازی به شکستن طلسم نبود. ما داریم طلسم رو میشکونیم که مینا بتونه با بقیه رابطه برقرار کنه.
فالگیر دست و پاش رو گم میکنه و با هول میگه:
_ مسئله عشق نیست، مسئله اینه که روح نمیذاره مینا با کسی رابطه برقرار کنه.
مینجون در حالی که عصبانیتش رو کنترل میکنه میگه:
_ از راهنماییت ممنونیم. حالا باید چیکار کنیم؟
فالگیر: باید زیر یه درخت نارنگی پربار، شش شب بخوابید. یه طلسم هم باید زیر بالشتون بذارید که یکمی گرون درمیاد.
مینجون آه بلندی میکشه، فالگیر با لبخند کجی میپرسه:
_ چیه؟ سخته؟
 مینجون: نه انجامش میدیم.
مینا با شرمندگی به مینجون نگاه میکنه.   
      
داخلی - منزل نیکون و جیئون - عصر
نیکون وارد میشه. از آشپزخونه لیوان آبی برمیداره و خودشو روی مبل ولو میکنه چشمهاشو میبنده و با خودش فکر میکنه: "حالا چطور با جیمین رو به رو بشم؟!" بلند میشه و به طرف اتاق خواب میره. 

داخلی - منزل نیکون و جیئون - اتاق خواب - عصر
نیکون تا وارد اتاق میشه با تعجب به جیئون که روی تخت بی صدا گریه میکنه، نگاه میکنه. جلو میره و کنار تخت میشینه و میگه:
_ چی شده؟
جیئون با صدایی گرفته در حالی که گریه میکنه میگه:
_ من جراح خوبی نیستم... داشتم یه نفر رو به کشتن میدادم. اگه استادم نبود الان یه نفر بخاطر من مرده بود.
نیکون: کی میگه تو جراح خوبی نیستی؟ تو تمام زندگیت رو روی این کار گذاشتی.
جیئون: سه روزه که نخوابیدم. سر جراحی داشتم چرت میزدم. لحظه ای که قلب بیمار ایستاده بود اینقدر استرس داشتم که داشتم میمردم.
جیمین اینا رو میگه و هق هق گریه میکنه. نیکون میخواد دستش رو بذاره روی شونه ی جیئون اما یه احساساتی مانعش میشه، بلند میشه و میگه:
_ اینقدر گریه کردی گلوت خشک شده، برات یه چیزی میارم بخور.
نیکون میخواد از در بیرون بره که جیئون از پشت بغلش میکنه و میگه:
_ پیشم بمون.
همین لحظه نیکون احساس میکنه بار سنگینی روی قلبشه. به دستهای جیئون که محکم گرفته ش نگاه میکنه، دلش میخواد بگه "بذار برم" اما نمیتونه توی این موقعیت بهش چیزی بگه و همینطور توی جاش می ایسته.

داخلی - منزل وویونگ - عصر
وویونگ توی آشپزخونه مشغول آماده کردن نوشیدنیه. سوزی به قفسه ی کتاب نگاه میکنه و رو کتابها دست میکشه تا میرسه به یه کتاب تقریبا کلفت، همونجا متوقف میشه. کتاب رو برمیداره و میگه:
_ اوه این کتابه! یادش بخیر.
همینطور که سوزی داره کتاب رو ورق میزنه یه عکس از لاش روی زمین میوفته. با تعجب به عکسی که از خودش و وویونگ که برای دوران دبیرستانشون هست نگاه میکنه و درحالی که برمیدارش با خودش میگه: "یعنی اصلا ندیدش؟!" وویونگ نوشیدنی ها رو روی میز میذاره. سوزی عکس رو بهش نشون میده و میگه:
_ هنوز این عکس رو داری؟!
وویونگ با تعجب میگه:
_ این عکس؟ مال من نیست. از کجا آوردیش؟!
سوزی: لای کتابت بود. یعنی واقعا تاحالا ندیده بودیش؟! 
وویونگ کتاب رو میگیره و میگه:
_ نه، این کتاب رو هیچوقت نتونستم کامل بخونم و نصفه ولش کردم. 
وویونگ عکس رو میگیره و داره نگاهش میکنه. سوزی توی فکرش میگه: "برگردونش! پشتش رو نگاه کن! لطفا" وویونگ عکس رو روی میز میذاره و میگه:
_ بشین، نوشیدنیت رو بخور.
سوزی با ناامیدی میشینه. وویونگ میگه:
_ عجیبه! یادم نمیاد این عکس رو لای کتابم گذاشته باشم. 
سوزی عکس رو برمیداره و طوری نگهش میداره که وویونگ بتونه پشت عکس رو ببینه. وویونگ تا پشت عکس رو میبینه از دست سوزی میگیرش و نوشته ی پشت عکس رو میخونه: "ببخشید که بخاطر خودخواهی خودم اینقدر بد ردت کردم... فکر میکردم اینطوری میتونم فراموشت کنم اما... هنوزم دوستت دارم، لطفا منتظرم بمون. از طرف سوزی"

داخلی - رستوران - عصر
 شینهی وارد میشه و میبینه هیچ کسی توی رستوران نیست. یهو جونهو از پشت بغلش میکنه، شینهی که شکه شده میگه:
_ ترسوندیم!
جونهو با صدای گرمی میگه:
_ فکر میکردم نتونی بیای، ولی اومدی... آخیش، خیلی خوشحالم.
شینهی به طرف جونهو برمیگرده و بغلش میکنه. همین لحظه یهو موبایل جونهو زنگ میخوره. جونهو با ناراحتی میگه:
_ الانم وقت زنگ زدنه؟
جواب میده، چانسونگ از پشت موبایل میگه:
_ هی بهترین کاری که میشه توی ولنتاین کرد چیه؟! 
جونهو: ایــــش... باهاش بخواب.
همین رو میگه و تماس رو قطع میکنه. شینهی با غضب بهش نگاه میکنه و یدونه محکم توی ساق پاش میزنه و داره میره که جونهو لنگ زنان خودشو بهش میرسونه و میگه:
_ تو چرا اینطوری میکنی؟!
 شینهی: منو کشوندی اینجا که...
جونهو خودشو لوس میکنه و میگه:
_ خودم میدونم هنوز زوده. میدونم هنوز قلبت برام اونقدر تند نمیتپه. میدونم هنوز اونقدر به من اعتماد نداری. 
شینهی: اگه بهت اعتماد نداشتم خونت نمیموندم. اگه بهت اعتماد نداشتم باهات قرار نمیذاشتم.
جونهو: پس چرا انگار فقط این قلب منه که داره منفجر میشه؟!
شینهی تا به چشمهای جونهو نگاه میکنه میگه:
_ بازم که داری اینطوری نگاه میکنی... خیلی ترسناکه. 
جونهو: از چشمهام هم که میترسی، اصلا از چی من خوشت میاد؟!
جونهو با ناراحتی بیرون میره و شینهی سریع دنبالش میره.

داخلی - منزل مینا - عصر 
مینا و مینجون کنار هم نشستن. مینا میگه:
_ از اون شب توی روستا خیلی روش فکر کردم... راستش قبل از اینکه بریم پیش فلگیر میخواستم بهت بگم که نمیخوام دیگه طلسم رو بشکنم.
 مینجون: یعنی چی؟!
مینا: نمیخوام بخاطرش دوستیم با تو تموم بشه. این روزهایی که با تو بودم بهترین روزهای زندگیم بوده. دیگه برام مهم نیست یه روح شوهرم باشه، نمیخوام بخاطرش این خوشی رو از دست بدم.
مینجون لبخندی میزنه و میگه:
_ اگه میتونی با وجود اون روح با من دوست باشی پس میتونی با آدمهای دیگه هم دوست بشی فقط خودت اینو بخواه، به خودت بگو که اون روح نمیتونه کاری کنه. اون اصلا وجود نداره که بخواد مانعت بشه. دیدی اون فالگیر چطوری سرکارت گذاشته؟ نفهمید دارم دروغ میگم حتی دروغکی گفت روح فهمیده ما بدون عشق باهم خوابیدیم. اون حتی الکی از طرف روح برامون حرف میزنه. اصلا بنظرت منطقیه؟!
مینا: چرا اینو میگی؟ اون وجود داره، اونه که نمیذاره من به کسی نزدیک بشم. من...
مینجون با عصبانیت نفس عمیقی میکشه و یهو وسط حرفهای مینا، لبهاش رو میبو♥سه.
    
پایان قسمت سی و ششم    

۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

★(35)★ ...I Need Somebody To

روستا     
داخلی - چادر - نیمه شب
همین لحظه یهو مینا با ترس جیغ کوتاهی میزنه و در حین اینکه از جاش میپره سرش به صورت مینجون میخوره، با ترس روی زمین رو نشون میده و میگه:
_ اوناهاش، اینقدر لفتش دادی اومد.
مینجون درحالی که صورتش رو گرفته میگه:
_ چی؟!
مینا: روح، زیر پتوئه.
مینجون به برآمدگی کوچکی که زیر پتو حرکت میکنه، نگاه میکنه و میگه:
_ اون شوهر توئه؟!... بیچاره چقدر کوچیکه.
مینجون درحالی که پتو رو کنار میزنه میگه:
_ بذار ببینیم چه شکلیه.
زیر پتو مارمولک بزرگی درحال راه رفتنه. مینجون میخنده و میگه:
_ ببین کی رقیبمه!
مینا با دیدن مارمولک از ترس جیغ میزنه و از چادر بیرون میره.

داخلی - ماشین مینجون - نیمه شب
مینجون روی صندلی راننده و مینا هم روی صندلی کناریش نشستن. مینجون میخنده و میگه:
_ اینهمه منتظر بودیم بخاطر مارمولکه بیخیال شدی؟ واقعا از یه مارمولک اینقدر میترسی؟!
مینا: اون روحه بود که نذاشت کارمون رو کنیم، مثل اوندفعه که قهوه رو ریخت.
مینجون: ایندفعه که زیر درخت هلو بودیم، یعنی فالگیر سرکارمون گذاشته؟!
مینا با شرمندگی سرش رو پایین میندازه و آروم میگه:
_ حقیقتش... امشب تقصیر خودم بود. برام یکمی سخته، فکر میکنم بخاطر اینه که خیلی یهوییه.
مینجون به چهره ی درمونده ی مینا نگاه میکنه و میگه:
_ میفهمم چی میگی. خودمم همین حس رو دارم، ما تا الان دوست بودیم ولی الان داریم سعی میکنیم یهویی احساساتمون رو نسبت به هم تغییر بدیم. معلومه که سخت میشه، اگه برامون سخت نباشه پس حتما خیلی بی احساسیم. 
مینا با قدردانی بهش نگاه میکنه. مینجون دستهاشو باز میکنه و درحالی که به مینا نزدیک میشه میگه:
_ پس بیا همدیگه رو بغل کنیم تا دفعه ی بعد برامون راحت بشه.
مینا سریع دستش رو میذاره روی سینه ی مینجون و مانعش میشه. مینجون انگار که چیزی یادش اومده باشه میگه:
_ آهان... زیر درخت هلو نیستیم.
مینا با ناراحتی سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ نه، اینطوری به همدیگه عادت میکنیم. 
مینجون روی صندلیش تکیه میده و درحالی که لبخندی روی لبهاشه با خودش میگه: "همینو میخواستم ازت بشنوم" مینا همینطور که به بیرون نگاه میکنه میگه:
_ چرا زندگی من باید اینطوری باشه؟!
همین لحظه مینجون حشره ای رو  روی پشتی صندلی مینا میبینه و کف دستش رو محکم روش میکوبونه و یهو صندلی به حالت خوابیده درمیاد و مینجون هم روی مینا میافته، همینطور که صورتش کنار صورت مینائه، میخواد بلند بشه که لپش روی لپ مینا کشیده میشه، مینا باتعجب میگه:
_ واو... چقدر پوستت نرمه!
مینجون مستقیم به چشمهای مینا نگاه میکنه و میگه:
_ گفتی این موقعیت برات سخته؟ باورم نمیشه!
مینجون صورتش رو به صورت مینا نزدیک میکنه و میگه:
_ اگه میخوای میتونیم بریم توی چادر کار رو تمومش کنیم.
مینا با بغض میگه:
_ گفتی از اون مردا نیستی ولی بهش که رسیده خودتو نمیتونی کنترل کنی.... یه دختر خوشگل و تر و تازه گیر آوردی؟!
مینجون لبش رو میگزه و با عصبانیت مشتش رو روی صندلی میکوبونه، اینبار صندلی میشکنه و کامل پایین میره، مینا جیغ میزنه و میگه:
_ ولم کن... گفتم که برام سخته، میخوای کامل نادیده م بگیری؟
مینجون روی صندلیش میشینه و آهی میکشه، با ناراحتی میگه:
_ من هی سعی میکنم درکت کنم، اما تو اصلا منو درک نمیکنی.
مینا با التماس میگه:
_ باشه درکت میکنم، اما بذار برای فردا... نه، نه... فقط یه ساعت، فقط یه ساعت بهم وقت بده.
مینجون میخنده و میگه:
_  حالا میفهمم چطور تا اینجا پیش رفتی، تو همیشه اتفاقا رو اشتباه برداشت میکنی.
مینا: منظورت چیه؟
مینجون حشره رو بهش نشون میده، مینا با تعجب میگه:
_ یعنی تو الان نمیخواستی کاری کنی؟!... (با شرمندگی) ببخشید.
مینجون: من نمیخوام که معذرت خواهی کنی، فقط به این فکرکن که جاهای دیگه چقدر زود قضاوت کردی و چقدر سوءتفاهم توی زندگیت وجود داشته.    
 مینا همینطور که به میجون نگاه میکنه توی فکر غرق میشه.

سئول
داخلی - استدیوی موسیقی - نیمه شب
جونهو، شینهی رو روی صندلی پیانو میشونه، خودش هم کنارش میشینه و با محبت بهش نگاه میکنه و میگه:
_ این آهنگو وقتی به تو فکر میکردم ساختم.
جونهو شروع میکنه به نواختن پیانو و شینهی هم همینطور با لذت بهش گوش میده. بعد از تموم شدن آهنگ، شینهی خودشو لوس میکنه و میگه:
_ یعنی من اینقدر حس باحالی بهت میدم.
جونهو با چشمانی پر از شوق دستهای شینهی رو میگیره و با صدای گرمی میگه:
_ این فقط یه ذره ش بود.
جونهو از جاش بلند میشه و میگه:
_ امروز خیلی خسته ت کردم، باید از اینجا به بعد کولت کنم.
شینهی: نیازی نیست.
جونهو جلوی پاش میشینه و اصرار میکنه. شینهی با کنجکاوی نگاهش میکنه و دستهاشو ضربدری روی سینه ش میگیره و میگه:
_ چرا اینقدر اصرار میکنی؟ نکنه قصد شومی داری؟
جونهو لب پایینش رو میگزه و سرش رو به علامت منفی تکون میده، شینهی رو روی دستش بلند میکنه و میگه:
_ خیلی کم میتونیم همدیگه رو ببینیم. 
شینهی با ناراحتی میگه:
_ آره، باید وقتمون رو بیشتر با هم جور کنیم. 
جونهو: چند وقت دیگه خونه ت که درست بشه از هم جداتر هم میشیم.
شینهی صورت جونهو رو نوازش میکنه و میگه:
_ توی فکرشم که از ساعت کاریم کم کنم.
جونهو لپ شینهی رو میبو♥سه و میگه:
_ به فکر بودنت رو بیشتر از همه دوست دارم. 

داخلی - کافی شاپ خوشی - صبح 
جیمین از رختکن بیرون میاد و همینطور که به طرف آشپزخونه میره یهو وویونگ رو میبینه. با تعجب میگه:
_ رئیس، مگه قرار نبود امروز با دوستاتون باشید؟!
وویونگ: دیشب برگشتم.
جیمین: اشکال نداره، میتونم درکتون کنم. نیازی نیست بخاطرش دروغ بگید!
وویونگ: منظورت چیه؟
جیمین: میدونم دیشب بخاطرم م♥ست کردید و هی بهم زنگ زدید!
وویونگ ابروهاشو بالا میبره و میگه:
_ من و م♥ست کردن؟! درموردم چی فکر کردی؟! هان؟! 
جیمین یهو از حالت رسمی حرف زدن بیرون میاد و میگه:
_ اینو به یکی بگو که م♥ستیت رو ندیده باشه.
وویونگ اخمهاشو توی هم میبره و میگه:
_ الان باهام خودمونی حرف زدی؟ من رئیستم، یادت رفت؟
جیمین با شرمندگی نگاهش میکنه. وویونگ میگه:
_ دیشب فهمیدم رفتی خونه ی نیکون...
جیمین وسط حرفش میگه:
_ غیرتی شدی؟!
وویونگ پوزخندی میزنه و میگه: 
_ میخواستم ببینم اونجا تمرینت خوب پیش رفته یا نه؟ ولی وقتی جواب ندادی نگرانت شدم.
جیمین که حسابی ضایع شده لبش رو میگزه و میگه:
_ نمیدونستم موبایلم بی صداس اصلا نفهمیده بودم که زنگ زدی.
وویونگ: ولی چرا اینقدر اصرار داری بخاطر اینکه ردم کردی در عذاب باشم؟
جیمین: توی این وضعیت همه ناراحت و عصبانی میشن ولی تو خیلی خونسردی، راحت باهام حرف میزنی انگار نه انگار که بینمون چیزی شده!
وویونگ با لبخند میگه:
_ اینطوری میگی آدم فکر میکنه چه اتفاقی بینمون افتاده، من فقط بهت گفتم داره ازت خوشم میاد. اگه به خودم سخت بگیرم فقط احساساتم بهت بیشتر میشه، دارم سعی میکنم اینطور نشه.
جیمین: یعنی داری میگی اگه دوست داشتن کسی درست نباشه باید بیخیال رفتار کنم؟ انگار که احساسی بهش ندارم؟ اینطوری همه چیز درست میشه؟
وویونگ با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ نگو که خودت هم کسی رو دوست داری که بهت جواب رد داده!
جیمین با ناراحتی سرش رو  پایین میندازه و میگه:
_ حتی نمیتونم بهش بگم دوستش دارم چون... دو♥ست دختر داره.
 وویونگ: روش آدما با هم دیگه فرق داره، برای بعضی ها دوری کردن از طرف بهتره.
جیمین: نمیتونم اول باید آشپزی...
جیمین سریع حرفش رو قطع میکنه، وویونگ با شنیدن کلمه ی آشپزی برای لحظه ای مات و مبهوت به جیمین نگاه میکنه، جیمین با دستپاچگی میگه:
_ من باید برم سر کارم.
وویونگ همینطور که به جیمین نگاه میکنه زیر لب میگه:
_ نیکون؟!

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
جونهو و تکیون سر میزی نشستن. جونهو میگه:
_ کار مهمی با کاترینا داشتم، واقعا نمیدونی کجاس؟!
تکیون: یک ساله که ازش جدا شدم، خبری ازش ندارم.
جونهو: آخرین مکان و شماره ای که ازش داشتی رو بهم میدی؟
تکیون: توی هتل میموند... شماره ش هم فکر کنم عوض کرده چون بعد از اینکه رفت خودمم نتونستم پیداش کنم.
جونهو با نا امیدی میگه:
_ که اینطور... پس نمیتونم روی کمکت حساب کنم؟!
تکیون: ما فقط یه ماه با هم قرار میذاشتیم بعدش هم اون بیخبر منو ترک کرد، واقعا نمیدونم چطور میشه پیداش کرد!
همین لحظه موبایل جونهو زنگ میخوره و جونهو جواب میده: 
_ چی؟... به سوزی بگو اون آهنگو برای کنسرتش بیشتر تمرین کنه.
تکیون تا اسم سوزی رو میشنوه چشمهاش از ذوق برق میزنه. تا جونهو تماس رو قطع میکنه تکیون سریع میگه:
_ سوزی؟... ب سوزیِ خواننده؟! میشناسیش؟
جونهو با سر تأیید میکنه و میگه:
_ طرفدارشی؟
تکیون: من نه، یکی از دوستام خیلی دوستش داره... میشه کمک کنی یه قرار بذاریم تا بتونه از نزدیک ببینش؟ 
جونهو میخواد بگه "نه" ولی با خودش میگه: "شاید این پسره بعدا بتونه کمکمون کنه" آهی میکشه و میگه:
_ چون امروز وقتت رو برام گذاشتی نمیتونم بهت نه بگم، پس سعی خودمو میکنم و باهات تماس میگیرم.

  خارجی - کافی شاپ خوشی - حیاط خلوت - بعد از ظهر
جیمین همینطور که پشت در ایستاده، پماد سوختگی رو باز میکنه و میخواد روی پاش بزنه که یهو در باز میشه و به جیمین میخوره. وویونگ سرش رو از لای در بیرون میاره و میگه:
_ اِ... چرا پشت در وایستادی؟
جیمین از جلوی در کنار میره، وویونگ جلوش می ایسته و تا میبینه جورابش رو درآورده میگه:
_ بازم اتفاقی افتاده؟!
جیمین سریع دستش رو میذاره روی سوختگی و میگه:
 _ نه... 
از عکس العمل جیمین، وویونگ میفهمه که داره یه چیزی رو پنهان میکنه، دست جیمین رو میگیره و روی تاپ میشونش. جیمین هنوز دستش رو روی پاش نگه داشته، وویونگ جلوی پای جیمین میشینه و دستش رو از روی پاش کنار میزنه. جیمین میگه:
_ داری چیکار میکنی؟!
وویونگ تا جای سوختگی رو میبینه آهی میکشه و میگه:
_ سر کار اینطوری شدی؟!
جیمین سریع میگه:
_ نه، داشتم آشپزی میکردم آب جوش ریخت روم.
وویونگ: پس چرا نگفتی، با این پات همینطوری داری کار میکنی؟!
جیمین: چیزی نیست، فقط میخواستم الان روش پماد بزنم.
وویونگ پماد رو از دست جیمین میگیره و میگه:
_ بده من برات بزنم.
جیمین: نیازی نیست، خودم میتونم.
وویونگ: میدونم خودت میتونی ولی چون زخمت میسوزه خودت خوب پماد رو نمیزنی، اگه یکی دیگه این کارو برات بکنه بهتره.
جیمین با اخم نگاهش میکنه، وویونگ میگه:
_ نمیخوای که جای سوختگی به این بزرگی روی پات بمونه، نه؟!
جیمین با سر تایید میکنه، وویونگ لبخندی میزنه و شروع میکنه به پماد رو روی پای جیمین مالیدن. جیمین با ناراحتی به وویونگ نگاه میکنه و میگه:
_ متاسفم.
وویونگ با نگاه مهربونی میگه:
_ نیازی نیست بخاطر اینکه عاشق کس دیگه ای هستی متاسف باشی... فقط خوشحال باش.

 داخلی - استدیوم - عصر
تکیون و نیکون کنار هم توی طبقه ی دوم سالن نشستن و اجرای سوزی رو تماشا میکنن. تکیون با دوربین قسمتی که سئون ایستاده رو نگاه میکنه. نیکون میزنه بهش و میگه:
_ دوستش داری؟!
تکیون سریع میگه:
_ نه، ما فقط با هم دوستیم. 
نیکون: آخه حس کردم خیلی نگرانشی.
تکیون: سئون با بقیه ی دخترا فرق داره بخاطر همین باید بیشتر مراقبش باشم حتی مراقب رفتاری که خودم باهاش دارم.
نیکون با تعجب میگه:
_ یعنی چی فرق داره؟ آدم فضاییه؟!
تکیون میخنده و میگه:
_ منظورم اینه که... ولش کن، الان داریم حرف میزنیم به طرفدارهای سوزی برمیخوره، باید به اجراش توجه کنیم.
نیکون لبخندی میزنه و میگه:
_ فکر میکنم سوزی خیلی پیشرفت کرده، نه؟!
تکیون با سر تایید میکنه و به علامت سکوت انگشت اشاره ش رو روی لبهاش میذاره. نیکون با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ عجیب شدی، تو همیشه زیاد حرف میزدی حالا به من میگی ساکت باشم.
همین لحظه SMS از طرف چانسونگ برای نیکون میرسه: "میشه امشب همدیگه رو ببینیم؟"
   
خارجی - کافی شاپ خوشی - شب
چانسونگ سر میزی منتظر نشسته. نیکون رو به روش میشینه و بعد از کمی گفت و گو میگه:
_ یعنی میخوای از طریق تکیون دو♥ست دختر سابقش رو پیدا کنی؟ فکر میکنم خودش هم ندونه کجاس، تا اونجا که من میدونم اون دختر حتی بدون خداحافظی ترکش کرده... تکیون توی نیویورک یه تصادف کرده و بخاطر جراحیهایی که داشته یه مدت توی بیمارستان بستری بوده ولی دختره فقط هفته ی اول به ملاقاتش میره و یهو غیبش میزنه.
چانسونگ: یعنی حتی پیش دو♥ست پسر مریضش هم نمونده؟
نیکون: برای چی دنبالشی؟ مشکوک شدم! البته اون دختره همینطوری هم برام مشکوک بود بنظرم تکیون رو گول زده بوده. نکنه تو رو هم گول زده بوده؟
چانسونگ: گول خوردن؟ نه، فکر میکنم بیشتر تصمیم اشتباه خودم بود.
نیکون: فکر میکنم دختر خوشگلی بوده که اینقدر راحت دوتا مرد رو سرکار گذاشته.
چانسونگ: اینطور که تو فکر میکنی نیست (آهی میکشه) مربوط به قضیه ی دوپینگمه.
نیکون با تعجب میگه:
_ یعنی برات پاپوش درست کرده بوده؟
چانسونگ: نه.... راستش من هم توی اون تصادفی که گفتی، بودم و درست با ماشین تکیون تصادف کردم ولی بخاطر معروفیتم بروز ندادیمش. دوستم فکر میکنه قضیه ی تصادف اتفاقی نبوده.
نیکون با تعجب بیشتر میگه:
_ تو هم توی تصادف بودی؟! تکیون میگفت که خودش مقصر تصادف بوده، یعنی میگی تکیون هم با اون دختره همدسته؟
چانسونگ با درموندگی سرش رو تکون میده. نیکون میگه:
_ ولی هرجور که فکر میکنم اصلا به تکیون نمیاد! اون پسر خیلی معصومیه.
چانسونگ: خودم هم گیج شدم، فقط امیدوارم هیچکدوم این فکرهام درست نباشه.

خارجی - کافی شاپ خوشی - آشپزخانه - نیمه شب
نیکون و جیمین هر کدوم مشغول کارشون هستن ولی جو بینشون اصلا خوب نیست و هر دو از کنار هم بودن معذب هستن. جیمین میخواد از قفسه ی ظرفها لیوانی رو برداره ولی قدش بهش نمیرسه. نیکون به طرفش میاد و پشت جیمین می ایسته، لیوان رو برمیداره و جلوی جیمین میگیره. جیمین داره لیوان رو میگیره که دستش رو اشتباهی میذاره روی دست نیکون. هردو قلبشون میریزه و سریع همزمان دستشون رو کنار میکشن. جیمین سریع سعی میکنه بره سراغ کارش که نیکون نگهش میداره و میگه:
_ چرا امروز اینطوری رفتار میکنی؟
جیمین با دستپاچگی میگه:
_ حالم خوب نیست.
نیکون: چند وقته همش حالت بده، باید بیشتر مراقب سلامتیت باشی.
جیمین لبخند زورکی میزنه و به کارش ادامه میده. نیکون هم کارش رو زیرنظر گرفته اما یواش یواش حس نگاه کردنش عوض میشه، هی سعی میکنه اون حس رو از خودش دور کنه اما حس محبت و اشتیاق بهش چیره میشه. همین لحظه گره ی پشت گردن پیشبند جیمین باز میشه، جیمین با ناراحتی به دستهاش که آردیه نگاه میکنه و میگه:
_ ایش.
نیکون همینطور که بهش نزدیک میشه میگه:
_ نگران نباش من برات میبندمش.
نیکون در حال بستن پیشبنده که یهو جیمین صورتش رو کمی به طرف نیکون برمیگردونه و میگه:
_ وای انگار آردش زیاد شد.
نیکون تا نیمرخ جیمین رو میبینه احساس میکنه تمام بدنش داغ کرده و ضربان قلبش تندتر میشه. جیمین همینطور که به طرف نیکون برمیگرده میگه:
_ بستیش...
جیمین تا نگاه محبت آمیز نیکون رو میبینه خشکش میزنه. برای چند لحظه همینطور بهم خیره میشن، جیمین آب گلوش رو بسختی قورت میده و لبخندی میزنه. نیکون درحالی که به لبهای جیمین چشم دوخته، صورتش رو جلوتر میبره و میبو♥سش.    
     پایان قسمت سی و پنجم      

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

Fake 2PM - Yummy Channana Day

ویدئوی تولد کوچیکترین عضو گروه چانسونگ عزیز
امیدواریم ازش لذت ببرید


۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

★(34)★ ...I Need Somebody To

داخلی - منزل نیکون و جیئون - آشپزخونه - شب
تا چشمهای جیمین به چشمهای نیکون میافته، هر دو برای چند لحظه به هم خیره میشن. جیمین برای اینکه بتونه احساساتش رو کنترل کنه سریع ازش چشم برمیداره و مشغول کار خودش میشه. نیکون به خودش میاد و همینطور که دوباره مشغول آشپزی میشه با خودش میگه: "این احساس فقط برای اینه که اون خیلی بهم اهمیت میده، نباید بذارم براش سوء تفاهم بشه." حتی بعد از گذشت مدتی جیمین که سنگینی نگاه نیکون رو هنوز حس میکنه با خودش فکر میکنه: "شاید این خودمم که اینطوری حس میکنم... اون جیئون رو خیلی دوست داره!" توی همین فکره که کمی آب جوش روی پاش میریزه و همینطور غرغر کنان میگه:
_ ایش آشپز هم اینقدر دست و پاچلفتی میشه؟!
نیکون سریع میگه:
_ چی شد؟
جیمین جورابش رو کمی پایین میزنه و بالای زانوش که بر اثر سوختگی کمی قرمز شده رو نگاه میکنه، نیکون درحالی که پماد سوختگی رو از توی کمد برمیداره میگه:
_ یه آشپز باید اینجور چیزا رو هم پشت سربذاره، ناراحتی نداره.
 نیکون شروع میکنه پماد رو روی سوختگی میماله، جیمین سریع دست نیکون رو میگیره و میگه:
_ بذار خودم میکنم.
نیکون با تعجب نگاهش میکنه. جیمین میگه:
_ خودم دست دارم!
نیکون میخنده و میگه:
_ باشه بابا، من که چیزی نگفتم.

داخلی - ماشین - شب
چانسونگ و گونیونگ در راه برگشتن به خونه هستن. گونیونگ با ناراحتی میگه:
_ چرا مجبورم کردی که بگم تابحال با مردی نخوابیدم؟!
چانسونگ با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ این که ناراحتی نداره! خیلی خوبه، برای اولین بار باهم تجربه ش میکنیم.
گونیونگ زیرزیرکی نگاهش میکنه و میگه:
_ چی؟!
چانسونگ که اون حرف یهو از دهنش بیرون اومده بود، با شرمندگی لبخندی میزنه. گونیونگ با تعجب میگه:
_ تو تا اینجاهاش هم فکر کردی؟! 
چانسونگ از خجالت سرخ میشه و سرفه ای میکنه و با من و من میگه:
_ شام چی دوست داری بخوری؟ بهتره زودتر سفارش بدیم تا میرسیم خونه، سفارشمون هم برسه. 
گونیونگ لبش رو میگزه و میگه:
_ منو داری میبری خونه ت؟!
چانسونگ با سر تأیید میکنه. گونیونگ میگه:
_ چرا؟
چانسونگ: چرا نداره! میخوایم شام بخوریم دیگه.
گونیونگ: فکر نمیکنی هنوز زوده...
چانسونگ با تعجب نگاهش میکنه، گونیونگ میگه:
_ هنوز یه ماه هم نشده که بهم اعتراف کردیم.
چانسونگ میزنه زیر خنده و میگه:
_ نترس بابا من یه چیزی گفتم... فقط میخوایم شام بخوریم.
گونیونگ با تردید نگاهش میکنه، چانسونگ میگه:
_ حالا تو به من اعتماد نداری یا من به تو اعتماد ندارم؟
گونیونگ: حتی اگه نمیگفتی که فقط میخوای شام بخوریم هم باهات میومدم چون بهت اعتماد دارم. میدونم آدم مسئولیت پذیری هستی.
چانسونگ با محبت بهش نگاه میکنه و دستش رو روی دست گونیونگ میذاره. گونیونگ به شوخی میگه:
_ هی! گفتم باهات میام... پس یکم صبر داشته باش.
چانسونگ یهو ماشین رو میزنه کنار و کمربند ماشین رو باز میکنه، گونیونگ درحالی که خوشحالیش رو پنهان میکنه میگه:
_ نه انگار واقعا صبرت تموم شده!
چانسونگ میخنده و میگه:
_ چی؟... ماشین مشکل پیدا کرده، این چراغو نگاه کن!
گونیونگ لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ ضایع کردنو خوب بلدیا. نمیشد بو♥سم کنی، بعد بگی بخاطر ماشین وایستادی؟!
 چانسونگ ابروش رو توی هم میبره و با تأسف سری تکون میده، با انگشت به پیشونی گونیونگ میزنه و میگه:
_ چطوره بقیه ی راه رو پیاده بریم؟! 

داخلی - کافی شاپ خوشی - شب
شینهی مشغول کارشه که یهو وویونگ وارد کافی شاپ میشه. شینهی با تعجب میگه:
_ مگه قرار نبود امشب پیش دوستات بمونی؟
وویونگ نگاهی به جونهو که گوشه ی کافی شاپ نشسته مینداره و میگه:
_ به خاطراون اومدم.
شینهی: واقعا؟!
وویونگ با لبخند میگه:
_ اونجا هم همچینی بهم خوش نمیگذشت. تو دیگه میتونی بری.
شینهی به جونهو که از دور با لبخند شیطنت آمیزی نگاهش میکنه، اخمی میکنه و رو به وویونگ میگه:
_ ممنون.
وویونگ: جیمین توی آشپزخونه س؟
شینهی: نه، امشب زودتر رفت تا بتونه خونه ی نیکون تمرین کنه.
وویونگ با سر تأیید میکنه و میره. شینهی به طرف جونهو میره و میگه:
_ چقدر آدم خودخواهی هستی... وویونگ بعد از اینهمه مدت با دوستاش رفته بود بیرون.
جونهو: خودش دوست داشت برگرده. تازه خودتم جوری رفتار نکن که انگار ناراحتی، میدونم خیلی خوشحالی.
شینهی لبخندی میزنه، جونهو میگه:
_ زود آماده شو بریم.  

خارجی - اردوگاه - شب
 سوزی با ناراحتی، تنهایی گوشه ای نشسته. موبایلش رو از توی جیبش بیرون میاره و تو♥یتتر رو باز میکنه و وارد اکانت دومش میشه یه پیغام خصوصی برای سئون میذاره: "چطوری؟" سئون براش جواب مینویسه: "حالم زیاد خوب نیست، تو چطوری؟!" 
سوزی: "منم خیلی حالم خوب نیست، نه خیلی حالم بده!"
 سئون: "یکی از آهنگهای سوزی که دوست داری رو گوش بده، من همینکارو کردم و الان حالم خیلی بهتره."
سوزی: "اما ایندفعه فرق داره! فکر کنم با گوش کردن اونا حالم بدتر میشه، چون بخاطر اونا یکی که خیلی دوست داشتم رو از دست دادم" 
سئون: "هان؟! مگه به کسی علاقه داری؟... بخاطر اینکه طرفدار سوزی هستی ولت کرد؟"
سوزی: "نه، ماجراش خیلی طولانیه... یه جورایی به خاطر خودخواهی خودم باعث شدم ازم زده بشه"
سئون: "امیدوارم بتونی دوباره دلش رو بدست بیاری"
سوزی: "اما فکرکنم قهوه ای که سر شده دیگه اون مزه ای که داغ بود رو نداره."
سئون: "ولی میشه یه جوری دوباره قهوه ی جدید دم کرد؟ اینطور نیست؟!"
سوزی: "فکر کنم دونه های قهوه ام تموم شده... ولش کن تو چرا حالت خوب نیست؟"

داخلی - منزل تکیون - شب
سئون همینطور که روی کاناپه دراز کشیده، توی تو♥ییترش برای سوزی مینویسه: "جدیدا عجیب شدم. همش دارم کارهایی رو میکنم که نباید بکنم. احساس میکنم دارم با کله میرم توی چاه" همین لحظه یهو احساس میکنه تکیون بالا سرش ایستاده، سرش رو بالا میبره و تکیون رو میبینه که با کنجکاوی به لپتاپ نگاه میکنه. سئون سریع لپتابش رو میبنده و میگه:
_ چی میخوای؟!
تکیون با لبخند معصومانه ای میگه:
_ حوصله ام سر رفته.
سئون: خودتو لوس نکن، من الان دارم با دوستم حرف میزنم.
تکیون: دوست؟!
سئون: دوستم که فقط از طریق اینترنت باهاش حرف میزنم... اونم یکی از طرفدارهای سوزیه.
تکیون همینطور که رو به روی سئون میشینه، میگه: 
_ آهان... راستی کی میریم کنسرت؟!
سئون: دو روز دیگه.
سئون میخواد نگاهش رو از تکیون برداره اما نمیتونه، و همینطور به سینه ی تکیون که بخاطر باز بودن دکمه های بلوزش مثل بلور میدرخشه چشم میدوزه. تکیون تا متوجه نگاه سئون میشه یهو شبی که توی ویلا بودن رو یادش میاد. با قیافه ی مسخره ای لبهاشو برمیگردونه و و دوطرف یقه ش رو میگیره و سینه ش رو میپوشونه. سئون دستپاچه میشه اما طلبکارانه میگه:
_ فکر کردی دارم دید میزنمت؟
تکیون در حالی که دکمه هاش رو میبنده میگه:
_ میدونم تو اون شب... (مکث کوتاهی میکنه) اما من دوستتم نباید از این فکرها درموردم بکنی.
سئون از خجالت قرمز میشه و با ناراحتی لبش رو میگزه، تکیون میگه:
_ هرچند اگه ازم خوشت میاد نمیگم جلوش رو بگیر، چون بعضی موقعا دوستها عاشق هم میشن.
سئون میخنده و سریع میگه:
_ چی داری میگی؟! چه عشقی؟ چه کشکی؟
 تکیون: بیخیال.

داخلی - منزل خانواده ی چانسونگ - شب
چانسونگ و گونیونگ و ریونگ در حال خنده و گفتگو هستن، موبایل ریونگ زنگ میخوره و بعد از جواب دادن بلند میشه و میگه:
_ من کار دارم باید برم، شام رو با هم بخورید مطمئنم دوتایی بیشتر بهتون خوش میگذره.
ریونگ رو به چانسونگ چشمکی میزنه و میره، چانسونگ رو به گونیونگ میگه:
_ تو میدونی چرا بابام چشمک زد؟... من تا حالا بابام رو اینطوری ندیده بودم.
گونیونگ در حالی که خنده ش رو نگه میداره میگه:
_ حتما بخاطر اینه که من اولین دختری هستم که بهش معرفی کردی.
چانسونگ با شانه ش به شانه ی گونیونگ ضربه ای میزنه و میگه:
_ من موقعی که دبیرستان میرفتم دو♥ست دختر داشتم.
گونیونگ دستش رو روی شونه ی چانسونگ میذاره و میگه:
_ ولی خیلی وقته دو♥ست دختر نداشتی... ( همینطور که با شیطنت توی چشمهای چانسونگ خیره شده) حالا میفهمم چرا گفت تنهایی بشتر بهمون خوش میگذره!
چانسونگ با لبخند میگه:
_ انگار امشب یه چیزیت هست ها!
گونیونگ فقط با لبخند به چانسونگ نگاه میکنه. چانسونگ با صدای آرومی میگه:
_ یکم بیا نزدیکتر.
گونیونگ نزدیکتر میشه. چانسونگ میگه:
_ چشمهات رو ببند!
گونیونگ چشمهاش رو میبنده. چانسونگ سرش رو نزدیک میبره و آروم در گوشش میگه:
_ یعنی داری ثابت میکنی الان هرچی بگم انجام میدی؟!
گونیونگ: ایش، تا کی میخوای همینطوری مسخره م کنی؟!
گونیونگ میخواد بلند بشه که چانسونگ دستش رو میگیره و مانعش میشه. دستهاش رو دور صورت گونیونگ میگیره و همینطور که با محبت توی چشمهاش نگاه میکنه و میگه:
_ اونموقع توی ماشین واقعا به قصد بو♥سیدنت کنار زده بودم!
گونیونگ دستش رو روی سینه ی چانسونگ میذاره، یکم به عقب هلش میده و با تعجب میگه:
_ پس چرا...؟!!!
چانسونگ وسط حرف گونیونگ میگه:
_ خودمم نمیدونم.
گونیونگ با ناامیدی میگه: 
_ شاید هنوز از رابطه مون مطمئن نیستی!
چانسونگ با لبخندی دلگرم کننده میگه:
_ نه، میخوام تمام تلاشم رو بکنم تا تو رو برای همیشه کنارم نگه دارم.
گونیونگ: من همیشه کنارتم.
چانسونگ با محبت لبهاشو رو روی پیشونی گونیونگ میذاره. گونیونگ هم بغلش میکنه و میگه:
_ دوستت ندارم.
چانسونگ دستهاش رو دور کمر گونیونگ میبره و به خودش نزدیکتر میکنه و میگه:
_ واقعا؟!
خنده ی ابلهانه ای میکنه و لبهای گونیونگ رو میبوسه. 

روستا
 خارجی - حیاط خانه ی روستایی - شب
 مینجون کنار چادر مسافرتی که زیر درخت هلو نصب شده ایستاده. صدای مینا از داخل چادر میاد که میگه:
_ پس چرا نمیای تو؟ بیرون سرده!
مینجون آهی میکشه و همینطور که وارد چادر میشه میگه:
_ آخه کی توی این سرما بیرون از خونه میخوابه؟

داخلی - چادر - شب
مینا با شرمندگی میگه:
_ فقط همین یه شبه!... ببخشید که باهات اونطوری حرف زدم. واقعا ازت ممنونم که اینهمه سختی رو بخاطر من تحمل میکنی.
مینجون کنار مینا میشینه و میگه:
_ پس هنوزم مصممی!
مینا: میدونی که آینده م بهش بستگی داره.
مینجون: این آینده ای که داری میگی رو خودت میسازیش. به نظر من این خودت بودی که باعث شدی تا الان با کسی قرار نذاری. نه من و نه اون فالگیر هیچکاری نمیتونیم بکنیم. حتی اگه من امشب باهات بخوابم هم هیچی عوض نمیشه، تو اگه خودت نخوای نمیتونی با کسی قرار بذاری. 
مینا سرش رو پایین میندازه و چیزی نمیگه. مینجون آروم میزنه روی شونه ی مینا و میگه:
_ پس بیا تلاشمون رو بکنیم. الان ساعت چنده؟!
مینا به ساعت نگاهی میکنه و میگه:
_ هنوز 10 نشده.
مینجون: تا ساعت 2 چیکار کنیم؟! 
مینا: این صاحبخونه هه هم که رحم نداشت گفتم فقط میخوایم از نیمه شب بیرون بخوابیم ولی بازم یه اتاق بهمون نداد. اینطوری یخ میزنیم. 
مینجون میخنده و میگه:
_ تا ساعت 2 هم که نمیتونیم همدیگه رو بغل کنیم شاید اونطوری گرممون میشد.
مینا: بیا یه چیز گرم بخوریم، قهوه چطوره؟!
مینجون سریع میگه:
_ نه، من هیچی نمیخورم! معلوم نیست چی توش ریخته باشی.
مینا محکم به بازوی مینجون میزنه و میگه:
_ اینقدر ترسناکم؟!
مینجون: نه پس من ترسناکم! هردفعه دهنت رو باز میکنی میخوای یه چیزی بگی قلبم میاد توی دهنم، هر دفعه معلوم نیست چی ازم بخوای؟!
مینا: درسته خیلی زیاده خواهم ولی من که مجبورت نمیکنم.
مینجون: آره خب تو مجبورم نکردی ولی خودم هم خوشحال نیستم که میخوام اینکارو بکنم. من از اون مردهایی نیستم که... (مکث طولانی میکنه) احساسات برام خیلی مهمه. اصلا هیچوقت فکرشم نمیکردم که بخوام فقط یه شب رو با یه دختر بگذرونم. ولی الان میخوام یه جوری بهت کمک کنم. پس باید احساساتم رو نادیده بگیرم.

سئول
داخلی - منزل وویونگ - شب
 وویونگ با کلافگی همینطور که موبایلش دستشه از این طرف اتاق به اون طرف اتاق میره و منتظره تا جیمین به تماسش پاسخ بده. اما وقتی جواب نمیده، به تعداد تماسهاش نگاه میکنه و میگه:
_ این ششمین باره بهش زنگ میزنم، پس چرا جواب نمیده؟!... نکنه براش اتفاقی افتاده؟!!! (بعد از کمی فکر) به باباش زنگ بزنم؟!... نه، اونا رو هم نگران میکنم... اصلا من این وسط چیکاره ام؟!
خودشو روی مبل ولو میکنه، آه عمیقی میکشه و با نگرانی میگه:
_ اما نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم.
و دوباره باهاش تماس میگیره.  

داخلی - سینما - شب
شینهی و جونهو در قسمت ویژه ی سینما، روی صندلی زوجی نشستن. شینهی میگه:
_ از اونموقع همش داریم میگردیم. اول کلوب، بعد پارک حالا هم سینما... میخوای خستم کنی تا خوابم ببره و اونوقت کولم کنی.
جونهو با شیطنت میگه:
_ همین الان هم بخوای کولت میکنم.
شینهی میزنه به دستش و میگه:
_ اینقدر تماس فیزیکی دوست داری؟
جونهو: فقط اون نیست، میخوام بهت نشون بدم چقدر میتونی بهم تکیه کنی.
شینهی میخنده و میگه:
_ پس برگشتنی باید کولم کنی.
جونهو که به خواسته ش رسیده بشکنی میزنه و میگه:
_ صد درصد.
بعد از کمی شینهی میره توالت، وقتی برمیگرده تا میاد بشینه یهو پاش پیچ میخوره و روی جونهو می افته. جونهو سریع میگه:
_ حالت خوبه؟ 
شینهی: آره. 
چون جونهو روی صندلی لم داده بود، شینهی طوری افتاده که سینه ش نزدیک صورت جونهوئه. جونهو با اشتیاق بهش نگاه میکنه و با صدای جذابی میگه:
_ چقدر خوشبویی!
شینهی میخواد بلند بشه که جونهو مانعش میشه و گردنش رو میبو♥سه، همینطور لبهاش رو پایین میبره و بوسه ای روی سینه ی شینهی میذاره. گرمای لبهای جونهو قلب شینهی رو ذوب میکنه. شینهی آروم در گوشش میگه:
_ دیوونه، داری چیکار میکنی؟!
جونهو با نگاهی اغوا کننده ای به چشمهای شینهی نگاه میکنه و میگه:
_ هیس، فقط همینجا بمون.
جونهو دستش رو روی کمر شینهی میکشه و همینطور نوازشش میکنه، شینهی آروم ازش فاصله میگیره، جونهو میخواد مانعش بشه اما شینهی کنارش میشینه، جونهو میگه:
_ میخوای بریم یه جای دیگه.
شینهی با محبت دستهای جونهو رو توی دستش میگیره و میگه:
_ جونهو، من فکر میکنم برای اینکارا هنوز یکمی زوده.
جونهو با ناراحتی میگه:
_ تو هم که بنظرت همه چیز زوده!
شینهی: ببخشید... نمیخواستم ناراحتت کنم. گفته بودم که من آدم ریسک پذیری نیستم.
جونهو صورتش رو به طرف پرده سینما برمیگردونه و درحالی که زیرچشمی به شینهی نگاه میکنه، میگه:
_ از اونموقع که با هم قرار میزاریم حتی یه بو♥سه ی درست و حسابی نداشتیم.
شینهی لبخندی میزنه، صورت جونهو رو به طرف خودش برمیگردونه و میبو♥سش.

 داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
جیمین آماده شده تا برگرده خونه شون، اما هرچی دنبال کیفش میگرده پیداش نمیکنه. نیکون کیفی که دستشه رو نشون میده و میگه:
_ دنبال این میگردی؟
جیمین با خوشحالی میخواد بره کیف رو بگیرش که نیکون پشتش قایمش میکنه و میگه:
_ تلافی اوندفعه س اگه میتونی بیا بگیر.
نیکونهمینطور دور تا دور خونه میدوئه و جیمین هم دنبالش تا اینکه غافلگیرانه از پشت دستهاش رو دور کمر نیکون حلقه میکنه و میگه:
_ گرفتمت، یالا پسش بده.
همین لحظه قلب نیکون فرو میریزه، جیمین که خودش معذب شده نیکون رو رها میکنه، کیف رو از نیکون میگیره اما نیکون انگار که توی دنیای دیگه ای باشه فقط مات و مبهوت به جیمین نگاه میکنه. جیمین سریع موبایلش رو بیرون میاره و میبینه روی حالت بیصدا بوده، آروم ضربه ای به پیشونیش میزنه و وقتی تماسهای از دست رفته ش رو نگاه میکنه، با خودش میگه: "وویونگ چرا اینقدر بهم زنگ زده؟" میخواد باهاش تماس بگیره اما پشیمون میشه و با خودش میگه: "الان توی اردوگاهه، حتما با دوستهاش کلی نوشیده و بخاطر من مست کرده، حالا چیکار کنم؟!" نیکون میگه:
_ اتفاقی افتاده چرا نگرانی؟
جیمین سرش رو به علامت منفی تکون میده.

روستا     
داخلی - چادر - نیمه شب
مینا و مینجون موبایل رو روی زمین گذاشتن، بالای سرش نشستن و به ساعتش که یک و پنجاه و نه دقیقه رو نشون میده خیره شدن. مینا میگه:
_ فقط چند ثانیه مونده.
مینجون فقط نگاهش میکنه و تا ثانیه شمار از روی عدد دوازده میگذره، موبایل رو کنار میزنه. جلوتر میره، دست مینا رو میگیره و میگه:
_ وقتشه.
مینجون با دستهاش از نوک انگشت دست تا روی شونه های مینا رو به آرومی لمس میکنه، همین لحظه مینا  بدنش مورمور میشه، دستهای مینجون که روی یقه شه رو میگیره و میگه:
_ یه لحظه صبر کن.
مینجون: پشیمون شدی؟
مینا درحالی که سعی میکنه به مینجون نگاه نکنه میگه:
_ نیازی به مقدمه چینی نیست، بیا زودتر تمومش کنیم.
مینجون همینطور که دکمه های بلوز مینا رو باز میکنه میگه:
_ بازم هنوز شروع نشده کم آوردی؟ برای تموم کردنش اول باید بتونیم شروعش کنیم.
مینا با من و من کردن میگه:
_ یعنی تو الان میخوای ل♥خت منو ببینی؟! 
مینجون از باز کردن دکمه ها متوقف میشه، مینا با نگرانی نگاهش میکنه، مینجون که بزور خنده ش رو نگه داشته یهو بلند میخنده و میگه:
_ نگران اینی که میخوام ببینمت. 
مینا لبش رو میگزه و میگه:
_ بیا مست کنیم تا هیچی متوجه نشیم.
مینجون با تأسف سری تکون میده و میگه:
_ چرا میخوای هیچی نفهمی؟... ما هردومون با رضایت خودمون اینجاییم و داریم اینکار رو میکنیم.
مینا با تردید نگاهش میکنه، مینجون با خودش میگه: "ایول داره یواش یواش کم میاره". مینا که هر لحظه تحمل این وضعیت براش سختتر میشه، با هول یقیه ی مینجون رو میگیره و درحالی که دراز میکشه مینجون رو به طرف خودش میکشه و چشمهاش رو میبنده. مینجون با خنده میگه:
_ خوابیدی؟!
همین لحظه یهو مینا با ترس جیغ کوتاهی میزنه و در حین اینکه از جاش میپره سرش به صورت مینجون میخوره، با ترس روی زمین رو نشون میده و میگه:
_ اوناهاش، اینقدر لفتش دادی اومد.
 پایان قسمت سی و چهارم

۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

Fake 2PM - Sexy 준호 Day

تولد جونهوی عزیز رو تبریک میگیم
این هم ویدئوی روز مخصوص جونهو 
امیدواریم ازش لذت ببرید