۱۳۹۵ مهر ۳۰, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿04✿

داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - شب
نیکون همینطور که سرش رو با تأسف تکون میده انگار که متوجه چیزی شده باشه با دقتتر به جونگیون نگاه میکنه و میگه:
_ ما قبلا جایی همدیگه رو ندیدیم؟!
جونگیون کمی نگاهش میکنه و با طعنه میگه:
_ برای اولین باره همچین دختر خوشگلی میبینم.
و به سمت اتاق هیوری میره.

داخلی - اتاق هتل - شب
جکسون روی تخت دراز کشیده، مارک که تازه از حموم بیرون اومده با ناراحتی کنار جکسون دراز میکشه و میگه:
_ ایش اینم شد هتل!... سشوار نداره.
جکسون: ای ... بهت که گفتم سونا بهتره، تازه مجبور شدیم پول دوشب رو بدیم. اونم فقط بخاطر اینکه دوسال از سن قانونی کم داریم.
مارک آهی میکشه و میگه:
_ باز خوبه راضی شدن همینم بهمون بدن.
جکسون لبخندی میزنه و همینطور که به گوشه ای خیره شده توی فکر فرو میره. بعد از کمی مارک میگه:
_ بعضی وقتها خیلی توی لاک خودت میری... چیزی اذیتت میکنه؟!
جکسون با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ هیچی ... هیچی نیست.
مارک: حق داری، خب ما هنوز اونقدر با هم صمیمی نیستیم که رازهامون رو بهم بگیم.
جکسون ضربه ی آرومی به شونه ی مارک میزنه و میگه:
_ نه بابا، آخه رازی درکار نیست؛ فقط نگران یکی از دوستهامم که قرار بود با هم به این مدرسه بیایم... اون نیومده اینجا و ازش خبری ندارم، همین فکرمو مشغول کرده.
مارک نیم خیز میشه، سرش رو به دستش تکیه میده و با شیطنت میگه:
_ دختره؟!
جکسون سرش رو به علامت منفی تکون میده. مارک میگه:
_ پس شماره تلفن، آدرسی چیزی ازش نداری؟!
جکسون با بیحالی میگه:
_ جواب تماسهامو نمیده... آدرس جدیدش رو هم بهم نداده.
مارک: یعنی فکر میکنی میخواد باهات قطع رابطه کنه؟!
جکسون با سر تأیید میکنه. مارک چند لحظه به چهره ی غمگین جکسون نگاه میکنه و با لبخند دلنشینی، بغلش میکنه و میگه:
_ هی... خودم جاش رو برات پر میکنم.
آخ و اوخ جکسون درمیاد و میگه:
_ آی... یادت رفته کبودم؟!
مارک سریع رهاش میکنه و با لبخند کجی میگه:
_ وقتی جای دیگه ایت درد بکنه، اونیکی دردت رو یادت میره.... نمیدونستی؟!

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - نیمه شب
جونهو از خواب بیدار میشه و به تخت خالی مارک نگاهی میکنه، سریع به طرف مینجون میره و صداش میکنه و میگه:
_ مارک هنوز نیومده... نکنه چیزی شده؟!
مینجون با چشمهای بسته و خوابآلود میگه:
_ خب بهش زنگ بزن.

داخلی - اتاق هتل - نیمه شب
جکسون و مارک خوابن. موبایل مارک که کنار جکسون روی تخته، شروع میکنه به زنگ زدن. مارک همینطور که چشمهاش بسته س دستش رو به طرف جکسون میبره تا موبایل رو برداره اما اشتباهی روی سینه ی جکسون دست میکشه. جکسون که از قبل با صدای زنگ موبایل نیمه بیداره، با تماس دست مارک برای چند لحظه نفسش توی سینه حبس میشه و آب گلوش رو به سختی قورت میده، به طرف مارک نگاه میکنه. همین لحظه زنگ موبایل قطع میشه. مارک چشمهاشو نیمه باز میکنه و تا میبینه جکسون بیدار شده با صدای خوابآلودی میگه:
_ آخ... بیدارت کردم؟!
جکسون لبخند کمرنگی میزنه. مارک تماس از دست رفته ش رو چک میکنه و با جونهو تماس میگیره. همینطور که لبه ی تخت نشسته و با موبایلش صحبت میکنه، جکسون بهش نگاه میکنه و توی فکرش میگه "یعنی... این حس..." سرش رو به طرفین تکون میده. بعد از اینکه مارک تماس رو قطع میکنه، جکسون از پشت دستهاش رو دور شونه ی مارک میندازه و میگه:
_ چی میگفت؟
مارک صورتش رو به طرف جکسون برمیگردونه و میگه:
_ هیچی، فردا صبح کارتهامون رو میاره اینجا. 
جکسون همینطور که به چهره ی مارک چشم دوخته با قاطعیت توی فکرش میگه "نه... این اون حس نیست!" 

داخلی - مدرسه - کلاس درس 2 - صبح
هیوری یه لیست از اسامی ورزشها رو بین دانش آموزها پخش میکنه و میگه:
_ جلوی ورزشی که دوست دارید امروز انجام بدیم تیک بزنید... فقط هم یدونه انتخاب کنید.
جونهو چشمش به اسم شنا می افته و با شیطنت به دخترای کلاس نگاه میکنه و سریع شنا رو تیک دار میکنه، میبینه مینجون هنوز داره اسمها رو میخونه، میگه:
_ شنا رو انتخاب کن.
و برای مینجون رو هم تیک دارش میکنه. 

داخلی - استخر مدرسه - صبح
همه ی دانش آموزها لباس شناشون رو تنشون کردن و کنار استخر منتظرن؛ جونهو تنها کنار دیوار ایستاده و به دخترایی که بی اعتنا از جلوش رد میشن نگاه میکنه. توی فکرش میگه "ایش... انگار نه انگار پسر به این خوشگلی اینجا وایستاده!!" دستی توی موهاش میکشه. مینجون از در رختکن بیرون میاد و به طرف جونهو میره. همین لحظه چند دختر به طرفشون میان و شروع میکنن با مینجون خوش و بش کردن. مینجون با لبخند به صحبتهای دخترا گوش میده. جونهو که تا الان یه قدم عقبتر ایستاده بود، جلو میاد و دستش رو روی شونه یکی از دخترها میذاره و میگه:
_ جوک جدید رو شنیدید؟
دختر: ما که برای جوک شنیدن نیومدیم پیش مینجون اوپا.
جونهو با عصبانیت گوشه ی لبش رو میگزه و میگه:
_ پس برای چی اومدید؟! تا الان که داشتید جوک میگفتید!
دختر: فالگوش وایستاده بودی، ببینی ما چی میگیم؟!
مینجون دستش رو میندازه دور گردن جونهو و رو به دخترا میگه:
_ جونهو فقط دقتش بالاس... بخاطر همین بهترین دوستمه.
 همین لحظه هیوری وارد میشه و همه ی پسرها دهنشون باز میمونه. هیوری میگه:
_ خوشحالم میبینم برای کلاس شنا انقدر ذوق دارید، چشمهاتون داره برق میزنه... ولی زیاد دلتون رو خوش نکنید چون پسرا جدا شنا میکنن و دخترها هم جدا.
همه با ناامیدی میگن: "ایـــــش". دانش آموزها دارن تمرین شنا میکنن، جونهو به مینجون میگه:
_ خیلی بده اگه کسی به معلم چشم داشته باشه؟!
مینجون با لبخند کجی برلب میگه:
_ چشمت هرکاری دوست داره میتونه بکنه، دلت هرکاری دوست داره میتونه بکنه اما دستهات نمیتونه هر کاری دوست داره بکنه.
جونهو آهی میکشه و یهو انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشه با ذوق میگه:
_ حالا میبینیم میتونه یا نه.
جونهو تا میاد ادای غرق شدن دربیاره یهو میبینه هیوری میپره توی آب و به سمت چانسونگ که در حال غرق شدنه میره. دستش رو دور کمر چانسونگ میندازه و روی آب میارش. چانسونگ با لبخند شیطانی بهش نگاه میکنه و چشمکی میزنه. هیوری اول چشمهاشو جمع میکنه و به عضله های چانسونگ نگاهی میندازه، درحالیکه لبخندی روی لب داره ضربه ای محکم به سینه ش میزنه و میگه:
_ از پسرای جوونی که زیاد ورزش میکنن خیلی خوشم میاد.
همه ی دانش آموزها با هم میگن: "واااااو" مینجون دستش رو میندازه دور گردن جونهو و میگه:
_ یه ذره دیر جنبیدی، دفعه ی بعد انقدر فکر نکن... فقط انجامش بده.

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
جینیونگ و جکسون و مارک روی صندلی نشستن. جکسون میگه:
_ شما کدوم تیم رو انتخاب کردید؟
مارک: حتما باید انتخاب کنیم؟!
جینیونگ: آره، باید حتما عضو یکی از تیمهای مدرسه بشیم، خوبیش اینه که معلمها روی فعالیتهامون نظارت ندارن. 
جکسون: آره اینجا نوشته سرگروه کارهامون رو گزارش میده.
مارک همینطور به زیر شاخه های ورزشی نگاه میکنه، دستش رو روی شنا میذاره و میگه:
_ پس من شنا رو انتخاب میکنم.
جینیونگ: علمیش که بدرد من نمیخوره... ورزشی هم خیلی جون میخواد، تیم هنری! (کمی فکر میکنه) تئاتر حال میده ولی اگه با دوستات باشی.
جکسون سرش رو به علامت مثبت تکون میده و میگه:
_ درسته فکر نمیکنم کار توی تیمهای دیگه لذت بخش باشه. اگه تو بری تئاتر منم میام.
مارک به هردوشون نگاهی میکنه و سریع میگه:
_ هی منم با شما میام.
جینیونگ: هه... نظرت عوض شد؟!
مارک: اینطوری حداقل خوش میگذره.

داخلی - استخر مدرسه - صبح
جونگیون روی نیمکتی کنار استخر نشسته و به ورق انتخاب تیم نگاه میکنه، کنار تیم کاراته رو تیک میزنه، اما بعد از کمی خط خطیش میکنه و کنار تیم رباتیک رو تیک میزنه. همین لحظه چشمش می افته به دوتا از پسرای کلاس که با نگاهی هیز به دختری که از آب بیرون میاد چشم دوختن و درمورد اندام دختر تیکه میندازن. جونگیون با ناراحتی آهی میکشه. مینجون که داره از کنار دختر رد میشه کنارش می ایسته و حوله ی توی دستش رو به دختر تعارف میکنه و میگه:
_ اینو میخوای؟!
دختر حوله رو از دست مینجون میگیره. با خوشحالی میگه:
_ مرسی اوپا. 
مینجون لبخندی میزنه و میره. جونگیون با لبخندی بر لب به رفتن مینجون نگاه میکنه، در همین حین ورق انتخاب تیم از دستش زمین می افته. نیکون ورق رو برمیداره و اتفاقی خط خطی کنار کاراته رو میبینه. همینطور که با کنجکاوی به جونگیون نگاه میکنه ورق رو بهش میده. 

داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - شب
جونهو و مینجون همینطورکه از پله ها بالا میرن، مینجون میگه:
_ اون دختره که اشتباه گرفته بودیش، چطوره؟! باورش شده که میخواستیم سورپرایزش کنیم؟!
جونهو: نمیدونم از اون موقع ندیدمش.
مینجون کپل جونهو رو نیشگون میگیره و میگه:
_ احمق نره ازمون شکایت کنه؟!!!
جونهو: ایش... باشه، فردا ته توش رو درمیارم.
به بالای پله ها که میرسن یهو جونهو میبینه، سوهیون و سونگجین درحالیکه دست روی شونه ی وویونگ انداختن و در حال پچ پچ کردن توی گوشش هستن به سمت اتاقشون میرن. جونهو، مینجون رو به کنار دیوار هل میده، روبروش قایم میشه و یواشکی نگاه میکنه. مینجون با کنجکاوی به راهرو نگاه میکنه و آروم به جونهو میگه:
_ اونا رو چه به وویونگ؟!!!
همین لحظه جکسون از پله ها بالا میاد و تا به پیچ پله میرسه، چشمش به جونهو و مینجون که خیلی نزدیک به هم ایستادن میافته، توی جاش میاسته.
Jackson - Minjun - Junho  - جونهو - مینجون - جکسون
 جونهو انگشتش رو روی لب مینجون میذاره و میگه:
_ هیس... یه موقع ما رو میبینن!
جکسون لبخند کمرنگی میزنه و پله ها رو پایین میره. جونهو میبینه که سونگجین جزوه ای رو به وویونگ میده و هر کدوم به اتاقشون میرن.

داخلی - مدرسه - سالن تئاتر - ظهر
بچه های گروه تئاتر توی سالن پخشن. جونهو روی سن دراز کشیده، میگه:
_ پس سال اولی هایی که امسال عضو شدن چرا نمیان؟ 
چانسونگ: امسال ارشدیم دوست دارم بهشون دستور بدم... حالا که دیر کردن بیاید مجازاتشون کنیم.
جینیونگ، مارک و جکسون با جعبه هایی پر از نوشیدنی وارد میشن. چانسونگ اخمی میکنه و میخواد چیزی بگه که جینیونگ چند نوع نوشیدنی رو جلوش میگیره و میگه:
_ ارشد، از کدوم نوعش دوست دارید؟
جونهو ضربه ای به کپل جینیونگ میزنه و میگه:
_ خوشم اومد خوب بلدی چطور با ارشدهات برخورد کنی. 
چانسونگ لبخندی میزنه و یکی از نوشیدنی ها رو برمیداره. مارک رو به جونهو میگه:
_ هیونگ، شما هم توی این گروهید؟! مینجون هیونگ کو؟
جونهو: فقط من اینجام...چیه؟! شما هم مثل بقیه مینجون رو میخواید؟
جونهو آهی میکشه، جکسون دستش رو روی شونه ی جونهو میذاره و میگه:
_ خیلی خوبه تو پیشمونی.
جونهو: واقعا؟ فقط با من؛ بدون مینجون، بهتون خوش میگذره؟!
مارک هم دستش رو روی شونه ی دیگه ی جونهو میذاره و میگه:
_ معلومه.
همین لحظه صدای بلند چانسونگ توجه جونهو رو جلب میکنه که میگه:
_ هی چرا اینقدر دیر اومدی؟ کل گروه بخاطر تو علاف شدن...
جونهو با دقت نگاه میکنه و یرین رو میبینه که مقابل چانسونگ ایستاده و میگه:
_ ببخشید، داشتم دنبال سالن میگشتم.
چانسونگ: تا آخر ماه باید سالن رو تی بکشی.
یرین آهی میکشه. جونهو جلو میاد و میگه:
_ ای... روز اوله، اینقدر سخت نگیر. چطور دلت میاد به این دختر خوشگل اینطوری بگی؟
یرین رو به جونهو میگه:
_ تو؟!... باید فکرشو میکردم که اینجا ببینمت، اونروز خیلی خوب نقشت رو بازی کردی. دوستت کوش؟
جونهو با چهره ی ناامیدی میگه:
_ ایش... تو هم دنبال اونی؟... اینجا پیداش نمیکنی.
یرین: بازیگری اونم بد نبود.
چانسونگ با تعجب میگه:
_ درمورد چی حرف میزنید؟
یرین: سورپرایز اولین روز مدرسه.
چانسونگ شونه هاشو بالا میندازه و میگه:
_ من که چیزی درموردش نمیدونم. (با ناراحتی رو به جونهو) نذاشتی کارمو بکنم.
چانسونگ ازشون دور میشه. جونهو رو به یرین، میگه:
_ از رفتار اونروز ما که دلخور نیستی؟!
یرین: تجربه ی ترسناکی بود ولی خب، بخشیدمتون.
جونهو لبهاشو برمیگردونه و زیر لب طوری که یرین نشنوه میگه:
_ ما که باهات کاری نکردیم. 

داخلی - مدرسه - کارگاه - ظهر
تکیون روی صندلی نشسته، سرش رو به دیوار تکیه داده و خوابه. جونگیون با تعجب به اطراف نگاه میکنه با خودش میگه "من که از ربات چیزی سر درنمیارم، اینجا میخوام چیکار کنم؟! ایش" و روی یکی از صندلی ها میشینه. یهو مینجون از زیر میز بیرون میاد، جونگیون از ترس بلند میشه و جیغ کوتاهی میکشه. تکیون که از خواب بیدار شده با لحن تندی میگه:
_ دیوونه شدی؟! 
و دوباره چشمهاشو میبنده. مینجون رو به جونگیون، میگه:
_ چرا جیغ زدی؟
جونگیون: تو اون زیر چیکار میکردی؟!
مینجون: داشتم برق وسایل رو وصل میکردم... تو عضو تازه ای؟
جونگیون: آره.
مینجون: چقدر تجربه ی رباتیک داری؟
جونگیون: اومدم که تجربه کسب کنم.
مینجون لبخند کجی میزنه و توی فکرش میگه "خب مستقیم بگو ندارم راحتمون کن، چرا میپیچونی" به طرف رباتهای از قبل ساخته شده اشاره میکنه و میگه:
_ اونا کارهای سالهای قبله.
جونگیون به طرفشون میره و همینطور که نگاهشون میکنه دامنش به یکی از رباتها گیر میکنه و داره میافته که تا مینجون بیاد به خودش بجنبه، جونگیون خودش سریع مانع افتادن ربات میشه. مینجون با حیرت میگه:
_ واوووو. عکس العملت خیلی سریعه. اون روزم...
جونگیون وسط حرف مینجون میپره و میگه:
_ من ناهار نخوردم، تو چیزی خوردی؟!... گشنه ت نیست؟
مینجون: میدونستی؟ الان داری به سرگروه پیشنهاد میدی کار رو تعطیل کنه!
جونگیون: حالا مگه چی میشه؟! وقتی سرگروهمون مهربونه، حتما قبول میکنه.
مینجون با سر تأیید میکنه و داره به طرف در میره که جونگیون میگه:
_ اون چی؟ (تکیون رو نشون میده) بیدارش نمیکنی؟
مینجون: نه، اون همیشه میخوابه. هیچ وقت باهاش کاری نداشته باش.

خارجی - حیاط مدرسه - ظهر
جونگیون و مینجون درحالیکه ساندویچ میخورن، روی نیمکتی کنار ساختمان نشستن. مینجون میگه:
_ راستی چرا سه سال دبیرستان رو توی یه مدرسه نخوندی؟ 
جونگیون برای لحظه ای با سکوت بهش نگاه میکنه، مینجون با لبخندی میپرسه:
_ چرا انتقالی شدی؟
جونگیون لبخند الکی میزنه و میگه:
_ بخاطر اسباب کشی... قبلا دگو زندگی میکردم.
مینجون: آهان، که اینطور.
جونگیون: چیه؟ فکر کردی توی مدرسه ی قبلی کتک کاری کردم؟
Minjun - Jeongyeon - مینجون - جونگیون
مینجون میخنده و میگه:
_ وقتی به اولین باری که همدیگه رو دیدیم فکر میکنم، میبینم کم مونده بود منو بزنی.
جونگیون باز هم سکوت میکنه، مینجون ضربه ای به شونه ی جونگیون میزنه و میگه:
_ داشتم شوخی میکردم.
 جونگیون هم میخنده. همین لحظه دختری از پنجره، بطری آبی رو روی سر مینجون خالی میکنه. مینجون شکه میشه ولی سریع به طرف جونگیون نگاه میکنه و تا میبینه روی شونه ی جونگیون خیس شده میگه:
_ آخ لباست خیس شده.
جونگیون یه نگاه به سر و وضع مینجون که خیلی خیسه و یه نگاه به خودش که کمی خیس شده میکنه، با عصبانیت صورتش رو به طرف پنجره برمیگردونه و میخواد چیزی بگه ولی تا نگاه خیره ی دختر رو به مینجون میبینه، مشکوکانه به مینجون نگاه میکنه و میگه:
_ چیه؟! نکنه اونو ساکت کردی که روت آب ریخت؟ 
مینجون لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ اگه ساکتش کرده بودم که باهام اینطوری رفتار نمیکرد، نکردم که اینطوری میکنه. ولش کن... (دست جونگیون رو میگیره) بیا بریم لباسمون رو عوض کنیم.
جونگیون دستش رو از توی دست مینجون بیرون میکشه و میگه:
_ چرا با تو بیام؟ مگه فلجم؟! خودم نمیتونم تنهایی لباسمو عوض کنم؟ 
جونگیون داره میره که مینجون جلوش می ایسته و با لبخند میگه:
_ چرا اینقدر منحرف فکر میکنی؟! کی گفتم می خوام لباست رو عوض کنم؟
جونگیون: ایش... دیوونه.
جونگیون میره و مینجون با صدای بلندی که جونگیون بشنوه میگه:
_ تا کم میاری بهم میگی "دیوونه" و میذاری میری!
وقتی جونگیون حرف مینجون رو میشنوه، مشتش رو جمع میکنه و پاش رو روی زمین میکوبه. 

داخلی - مدرسه - سالن تئاتر - ظهر
همه دور هم نشستن و در حال گفتگو درمورد موضوع نمایش روز هالووین هستن. چانسونگ میگه:
_ هر کسی یه داستان بیاره هر کدوم بهتر بود روش کار میکنیم. پس الان از همه تست بازیگری میگیریم تا ببینیم در چه حدی هستید.
یرین: من نمیخوام بازیگری کنم... میشه جزو عوامل دیگه باشم؟!
چانسونگ با سر تأیید میکنه. جونهو در گوش یرین، میگه:
_  تو که توی بازیگری تجربه داری، پس چرا...؟!
یرین: هیچی، همینطوری.
شروع میکنن به تست گرفتن، مارک با اضطراب پاش رو تکون میده، جکسون دستش رو روی زانوی مارک میذاره و میگه:
_ نگران چی هستی؟
مارک: من بازیگریم خوب نیست، اگه از گروه بیرونم کنن چی؟
جکسون: نگران نباش، اگه به عنوان بازیگرم انتخابمون نکنن، توی پشت صحنه بهمون یه وظیفه ای میدن. 
مارک نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ درست میگی.
جونهو جلو میاد و میگه:
_ میدونم برای سرگرمی و خوشگذرونی اومدید اینجا، برای من نقش بازی نکنید. 
مارک و جکسون مات و مبهوت نگاهش میکنن. جونهو بهشون نزدیکتر میشه و آروم میگه:
_ چون منم بخاطر همون اینجائم.
و هر سه میزنن زیر خنده.

داخلی - راهروی مدرسه - ظهر
جونگیون داره به طرف کلاسش میره یهو دختری که روی مینجون آب ریخته بود رو همراه چند دختر دیگه میبینه. به بهانه ی خوندن تابلو نزدیکشون می ایسته و حرفهاشون رو گوش میده. یکی از دخترها میگه:
_ دیدی گفتم خیلی خونسرد و مهربونه... عمرا سر کسی داد بزنه. من بردم، زود باش پولمو بده. 
یکی دیگه از دخترا: یعنی خیس خالی شده بود ولی بازم حواسش به کسی که کنارشه بود. 
دختری دیگه: بد جور دلم میخواد دوست پسرم باشه، ایش چطوری دلشو بدست بیارم؟!
جونگیون با خودش میگه "اینا سر عصبانی شدن مینجون شرط بستن؟!!! منو باش، فکر میکردم دارن ازش انتقام میگیرن!" لبخند شیرینی روی لبش میاد. 

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
جونهو و مینجون تو اتاق تنها هستن. جونهو که روی تخت دراز کشیده، USB رو به لپتاپ وصل میکنه و میگه:
_ هی هیچکی نیست بیا یه حالی بکنیم.
مینجون کنارش دراز میکشه و میگه:
_ جدیده؟!
جونهو با سر تأیید میکنه، هر دو با ذوق به صفحه نمایش لپتاپ خیره شدن یهو نا امیدی روی چهره ی مینجون میشینه و میگه:
_ چرا دوتا بازیگر مَرد داره؟! 
جونهو: نیکون گفت این خیلی خوبه، نمیدونستم اینطوریه؟
مینجون: من از این چند نفریها دوست ندارم، خودت تنهایی نگاه کن.
داره بلند میشه که جونهو دستش رو میگیره و میگه:
_ ببین!!!
مینجون به ویدئو نگاه میکنه و میگه:
_ چی؟!! زنی در کار نیست؟ دوتا مردا با هم...؟ (پس گردنی به جونهو میزنه) از من میخوای بشینم این دوتا رو نگاه کنم؟
جونهو: حالا بیا ببینیم چی میشه؟
مینجون با چهره ای ناچار میگه:
_ اگه اینو با هم نگاه کنیم، یکمی.... ناجوره!
جونهو با شونه ش به مینجون میزنه و میگه:
_ ای.... چه ناجوری؟
همینطور که دارن نگاه میکنن، مارک وارد اتاق میشه....

✿پایان قسمت چهارم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند: 
جونهو: لامصب انگار فیلمه روت تأثیر گذاشته. 
جونگیون: چیز جالبی درمورد من دیدی؟! چرا دنبالمی؟! میخوای بترسونیم؟!

۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿03✿

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - شب
جونگیون در حالی که ماسک تقویتی پوست روی صورتشه، روی تخت به طوری که پاهاش رو به بالا به دیوار تکیه داده و سرش رو از کنار تخت به طرف پایین آویزون کرده دراز کشیده. همین لحظه یرین وارد اتاق میشه و با دیدن صورت سفید و موهای آویزون جونگیون وحشت زده میشه و جیغ میزنه. جونگیون سریع میشینه و میگه:
_ چیه؟... چرا ترسیدی؟!
یرین درحالی که دستش رو روی قلبش گرفته میگه:
_ تو توی اتاق من چیکار میکنی؟
جونگیون: هم اتاقیتم.
یرین ابروهاشو بالا میبره و میگه:
_ قرار بود هم اتاقی نداشته باشم.
جونگیون: میدونم. خانم لی هیوری بهم گفته دوست نداری با کسی هم اتاقی باشی، اما منم نمیتونستم هزینه ی اتاقهای دیگه رو بدم پس بهم گفتن میتونم اینجا بمونم... (لبخند میزنه) نگران نباش اذیتت نمیکنم.
یرین در حالی که روی تختش دراز میکشه میگه:
_ مشکلی نیست.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - شب
جکسون وارد اتاق میشه؛ وقتی میبینه هیچکس توی اتاق نیست، گوشه ای از تختش میشینه و زانوهاشو توی بغلش میگیره، سرش رو به زانوهاش تکیه میده. توی سکوت خودش غرقه که پیامی به موبایلش میرسه. سریع موبایلش رو برمیداره و میبینه پیام تبلیغاتیه، آهی میکشه و به لیست پیامهاش میره و آخرین مکالماتش با "بهترینم" رو نگاه میکنه.
[جکسون: "دلم خیلی برات تنگ شده، هشت ماه گذشته... کجایی؟!" (یک ماه پیش - خوانده شده)
جکسون: "چرا جوابمو نمیدی؟!" (یک هفته پیش - خوانده نشده)
جکسون: "کجایی؟" (یک روز پیش - خوانده نشده)]
همینطور که قطره ی اشکی از چشمش جاری میشه چت رومش با "بهترینم" رو پاک میکنه. زیر لب میگه:
_ ای کاش میشد این تجربه رو از توی زندگیم پاک کنم.
به لیست مخاطبین میره و شماره تماس "بهترینم" رو حذف میکنه.  چشمهاشو میبنده  و دوباره سرش رو به زانوهاش تکیه میده. یهو نیکون از زیر پتوی تخت روبرو بیرون میاد و میگه:
_ مگه چه تجربه ی گهی داشتی؟!
جکسون با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ تو اینجا بودی؟!
نیکون: چیه؟! میخواستی توی خلوت خودت زارزار گریه کنی؟... اشتباه اومدی، پاشو برو خونه تون بچه ننه.
جکسون دندونهاشو روی هم میفشاره و میگه:
_ ببخشید از خواب بیدارت کردم.
توی جاش دراز میکشه و پتو رو روی سرش میکشه. نیکون با تحقیر بهش نگاه میکنه.

داخلی - مدرسه - کلاس درس 2 - بعد ازظهر
همه ی دانش آموزها در حال صحبت کردنن که تا جیهیون وارد میشه ساکت میشن، جیهیون بلافاصله پنجره رو باز میکنه و میگه:
_ از این به بعد قبل از اینکه من بیام پنجره رو باز کنید، هوای کلاس خیلی گرفته س.
جیهیون در مورد تاریخ جهان صحبت میکنه. جونگیون با چهره ای کسل همینطور که سرش رو به دستش تکیه داده چشمهاش بسته میشه. با صدای دانش آموزها که اه و ایش میکنن، به خودش میاد و چشمهاشو باز میکنه. نایون که کنار جونگیون نشسته میگه:
_ جلوش آدما رو تکه تکه میکردن و اونوقت اون راحت غذاشو میخورده؟! چه حال بهم زن.
جیهیون: بله، بخاطر همین به دراکولا معروف بوده. به هیچ کدوم از اعضای بدن رحم نمیکرده... گوش، بینی، لب، حتی آلت....
همین لحظه یهو اعضای بدن تکه تکه شده ی خونی از پنجره به داخل پرت میشه و روی جیهیون میریزه. همه ی دانش آموزها وحشت زده جیغ میزنن، جیهیون هم در حالی که جیغ میزنه از کلاس بیرون میره. جونهو بلند میشه و سَرَکی میکشه و میگه:
_ اه... چه چندشه.
نیکون از ته کلاس جلو میاد و در حالی که با پاش تکه ها رو اینطرف و اونطرف میده میگه:
_ همه ش مصنوعیه (لبخند کجی میزنه) فکر کنم جادوگر دوباره کارشو شروع کرده.
همه ی دانش آموزا شروع میکنن به پچ پچ کردن. جونگیون رو به نایون میگه:
_ جادوگر دیگه چیه؟!
نایون: نمیدونی؟ آهان، تو تازه واردی!... توی این مدرسه اتفاقای عجیب و غریبی می افته.
جونگیون با پوزخند میگه:
_ شبیه دیالوگ کلیشه ای فیلمهای ترسناکه.
جونگیون بلند میشه و داره به طرف در ته کلاس میره؛ وقتی داره از کنار مینجون رد میشه، مینجون دستش رو میگیره و میگه:
_ یاد سریال Z Nation افتادم، لای موهات یه انگشته.
جونهو پوزخندی میزنه و میگه:
_ انگشت نیست.
مینجون همینطور که دستش رو به طرف موهای جونگیون میبره میگه:
_ چی میگی؟
جونهو روی دست مینجون میزنه و میگه:
_ اٌه... به چیز مَردُم دست نزن.
چشمهای جونگیون از حدقه در میاد و میگه:
_ داره شوخی میکنه؟!
مینجون با ناچاری لبخندی میزنه. جونگیون عضو بدن رو از لای موهاش برمیداره و نگاهی بهش میندازه و میگه:
_ کار جادوگرتون خیلی درسته.
و روی زمین پرتش میکنه. تکیون که تا الان روی میز کناری خواب بود بلند میشه و میگه:
_ آره کارش درسته، حداقل این کلاس تـخـ{...} تموم شد.

داخلی - مدرسه - سالن غذا خوری - ظهر
جونهو و مینجون سر میزی نشستن درحال نهار خوردن هستن. یهو جونهو، مارک رو میبینه که دنبال میز خالی میگرده، براش دست تکون میده و به میز خودشون دعوتش میکنه. مارک به همراه جکسون و جینیونگ سر میز میشینه و به هم معرفیشون میکنه. جونهو میگه:
_ دوستات هم مثل خودتن یا نه مثل وویونگ...؟!
مارک با لبخند میگه:
_ نه بابا اینا از منم اوکی ترن.
مینجون: پس انگار امسال کلی کلاس اولیه باحال داریم، بجز اونیکی.
جکسون: مگه چطوریه؟ 
جونهو: هم اتاقی ما اومده مدرسه که فقط درس بخونه.
جینیونگ بلند میخنده و میگه:
_ مگه شما توی مدرسه چیکار میکنید؟!
جونهو: عشق و حال.
جکسون دستش رو بالا میبره و جونهو میزنه قدش. جکسون میگه:
_ اگه آدم سرش رو فقط توی کتاب بکنه که زندگی نکرده، لذت زندگی به اینه که چیزای مختلف رو تجربه کنی.
نیکون درحالیکه ظرف غذا توی دستشه داره از کنارشون رد میشه که با طعنه میگه:
_ به شرط اینکه نخوای پاکشون کنی.
جکسون با تعجب نگاهش میکنه. جینیونگ میگه:
_ اون چی میگه؟!
جکسون: ولش کن، غذاتون رو بخورید. فقط هم اتاقیم بود.
مینجون: تو کره ای نیستی، مگه نه؟
جونهو محکم به شونه ی مینجون میزنه و میگه:
_ شاهکار کردی، تابلوئه دیگه هنگ کنگیه. 
جکسون با تعجب میگه:
_ از کجا فهمیدی هنگ کنگی ام؟!
جونهو: بخاطر لهجه ت... (چشمکی میزنه) بعضی چیزا رو زود میگیرم.
جینیونگ رو به مارک میگه:
_ خوش به حالت چه هم اتاقی های باحالی داری.
مینجون: تازه اگه توی درسها مشکلی چیزی داشتید بهمون بگید، میتونیم کمکتون کنیم.
جینیونگ: مگه شما درس هم میخونید؟!
جونهو: ای بابا درموردمون چی فکر کردی؟
مینجون: درس خوندن هم بعضی موقعها عشق و حال حساب میشه.
جونگیون که سر میز کناری پشت مینجون نشسته، یهو با انگشت میزنه به شونه ی مینجون و میگه:
_ واقعا؟!... فکر میکردم خوندن بلد نیستی!
جونهو با کلافگی اخمهاشو توی هم میکنه و رو به جونگیون میگه:
_ ایش از این تازه واردهایی که هیچی نمیدونن و قضاوت میکنن بدم میاد... این آقایی که اینجا نشسته (با دست به مینجون اشاره میکنه) یکی از بهترین دانش آموزای مدرسه س.
سوهیون از چند میز اونطرفتر با طعنه میگه:
_ البته قبل از اینکه سال دوم رو برای دومین بار بخونه... چطور تونستی اونهمه تجدید بیاری؟!
جونگیون پوزخند میزنه. مینجون رو به سوهیون با خونسردی میگه:
_ من موندم تو چطور تونستی بری سال سوم.
مینجون صورتش رو به طرف میز خودشون برمیگردونه و میبینه مارک، جکسون و جینیونگ بهش خیره شدن. آهی میکشه و میگه:
_ اینطوری بهم ذل نزنید، خجالت میکشم.
جونهو دستهاشو دور صورت مینجون میگیره و به طرف خودش برمیگردونش. توی چشمهاش نگاه میکنه و میگه:
_ چه خجالتی؟! تو فقط بخاطر من پارسال افتادی... بخاطر اینکه آرزومون رو برآورده کنیم و با هم همکلاس بشیم.
جکسون با دیدن اونا توی فکر فرو میره. 

برش به 10 ماه پیش
خارجی - حیاط مدرسه - صبح
جکسون روبروی بَمبَم ایستاده، بمبم میگه:
_ مجبورم مدرسه م رو عوض کنم.
جکسون با ناراحتی میگه:
_ پس رویامون چی؟
بمبم: رویا؟... آهان مدرسه ی گلکسی رو میگی؟! (مکث میکنه) با هم میریم.

برش به حال
داخلی - مدرسه - سالن غذا خوری - ظهر
جکسون همینطور داره به بمبم فکر میکنه که مارک جلوی صورتش چندتا بشکن میزنه و میگه:
_ کجایی؟!
جکسون به مارک نگاه میکنه و میگه:
_ توی مدرسه دارم غذا میخورم. 
مارک لبخند زیبایی میزنه و میگه:
_ از غذاش خوشت نمیاد؟!... آخه قیافه ت یه جوریه.
جونگیون از سر میزش بلند میشه و میگه:
_ اه... شما چقدر حرف میزنید. 
جونهو دست جونگیون رو میگیره و میگه:
_ حس بویایی خوبی داری، گوشات هم تیزه، نکنه... خون آشامی؟!
Junho - Jeongyeon - جونهو - جونگیون
جونگیون ساق دستش رو روی شونه ی جونهو تکیه میده و صورتش رو نزدیک میبره و همینطور که به شاهرگ گردنش خیره شده میگه:
_ پس خیلی مواظب خودت باش.

داخلی - مدرسه - کارگاه کامپیوتر - صبح
دانش آموزان کلاس 1 وارد میشن و هر کسی سر یه کامپیوتر میشینه. آیون میخواد بشینه اما تا میبینه جکسون کنارشه منصرف میشه و به طرف دیگه ای میره. همه در حال انجام دادن تکلیفشون هستن. جیساب کارهاشون رو نظارت میکنه و کسایی که مشکل دارن رو راهنمایی میکنه. همین لحظه یهو همه ی مانیتورها صحنه ای سکسی از یه انیمه ی 19+ رو نشون میدن. دانش آموزان متعجب میشن و بعضی هاشون چشمهاشون رو میگیرن و بعضی ها هم با خوشحالی به صفحه نمایش چشم میدوزن. مارک و جکسون که روبروی هم نشستن با تعجب به هم نگاه میکنن، مارک میگه:
_ این دیگه چیه؟ اینجا چه خبره؟!!
یکی از دانش آموزها: بچه ها پس جادوگر مدرسه که میگن واقعا وجود داره... حتما کار خودشه.
وویونگ: جادوگر؟ مگه چی درموردش شنیدی؟
دانش آموز: سر کلاس تاریخِ دومی ها هم دست و پای قطع شده ی مصنوعی ریخته بوده و همه ترسیدن.
وویونگ: عجب مزاحمهایی پیدا میشن... 
جیساب که تا الان گیج و منگ به مانیتورها نگاه میکرد سریع مانیتورهای نزدیکش رو خاموش میکنه و میگه:
_ حرف اضافه نزنید، زود باشید از کلاس برید بیرون.
دانش آموزها دونه دونه میرن بیرون. جینیونگ میگه:
_ ولی انیمه ی خوبی رو انتخاب کرده، اندام دختره رو وااااااااااااااو.
یرین که کنارش ایستاده میگه:
_ عاشق نقاشی شدی؟... توی کره عمراً همچین هیکلی پیدا کنی.
جکسون یدونه محکم میزنه پشت جینیونگ و میگه:
_ آخه سینه به اون بزرگی رو میخوای چیکارش کنی؟
مارک میزنه زیر خنده. جکسون یه ضربه هم به مارک میزنه و میگه:
_ انگار تو هم خوشت اومده ها... بیاید بریم.

داخلی - مدرسه - کلاس درس 2 - صبح
دانش آموزها در حال حل کردن تمرین ریاضی هستن، در کلاس به صدا درمیاد و جیساب وارد میشه و میگه:
_ ببخشید مزاحم کلاستون شدم، میشه کیم مینجون رو چند دقیقه قرض بگیرم؟
جونهو آروم به مینجون میگه:
_ چیکارت داره؟ خرابکاری کردی؟!
مینجون درحالی که شونه هاشو بالا میندازه میگه:
_ نه.
معلم به مینجون اشاره میکنه که همراه جیساب بره.

داخلی - مدرسه - راهرو - صبح
مینجون همینطور که کنار جیساب راه میره، میگه:
_ اتفاقی افتاده؟
جیساب: درمورد هک کردن چقدر میدونی؟
مینجون: ای... بگی نگی. 
جیساب: فکر میکنی بتونی کامپیوتری که هک شده باشه رو درست کنی؟
مینجون با تردید میگه:
_ مطمئن نیستم، تاحالا همچین کاری نکردم.
جیساب: من فرصتش رو بهت میدم. بیا ببینم چقدر بلدی. 
مینجون یهو توی جاش می ایسته، جیساب دستش رو میگیره و میگه:
_ نترس خودمم کنارتم، کمکت میکنم.

داخلی - مدرسه - کارگاه کامپیوتر - صبح
مینجون و جیساب سر کامپیوتر نشستن و بررسیش میکنن. جیساب با ناامیدی میگه:
_ یعنی میگی تو هم نمیتونی کاریش کنی؟
مینجون: من تا این حد بلد نیستم، شرمنده.
جیساب: اونی که شرمنده س منم... حتی.... 
وسط حرفش یهو مینجون میگه:
_ این کد...؟ فکر میکنم این کد رو توی یه کتاب خوندم؟
جیساب: کدوم کتاب؟ کجا؟
مینجون: یه لحظه صبر کنید الان میرم از کتابخونه میارمش.

داخلی - مدرسه - خوابگاه پسران - رختکن حمام - شب
جکسون درحالی که دور کمرش حوله بسته وارد میشه، حس میکنه کسی داره یواشکی نگاهش میکنه. همینکه میخواد برگرده یهو یکی میگیرش و به کمد میچسبونش. چند تا پسر که ماسک به صورتشون زدن کیف و لباسهای جکسون رو زیر و رو میکنن. جکسون با تعجب میگه:
_ دنبال چی میگردید؟
پسر ماسکدار با چوب بیسبالی که توی دستشه ضربه ای به پای جکسون میزنه و میگه:
_ خفه شو.
یکی از پسرها میگه: لباسهاش هم گرونه، میشه پولشون کرد. 
یکی از پسرها داره موبایل جکسون رو هم برمیداره که پسری دیگر میگه:
_ اونو نمیتونیم آب کنیم، بیخیال.
 پسرها دارن میرن که جکسون گوشه ای از لباس یکی از پسرها رو میگیره و میگه:
_ حداقل لباسمو بذارید، هیچی ندارم بپوشم. 
ولی پسرِ محکم هلش میده و جکسون روی زمین میوفته. پسرا سریع فرار میکنن و جکسون آهی میکشه. بزور روی پاش بلند میشه و موبایلش رو از ته کمدش برمیداره، با جینیونگ تماس میگیره ولی در دسترس نیست پس با مارک تماس میگیره و ازش کمک میخواد. بعد از چند دقیقه مارک میاد و درحالیکه سریع به طرف جکسون میره، میگه:
_ هی بذار ببینم چی شده.
جکسون: نگران نباش چیزی نیست فقط لباسها رو بده بپوشم.
مارک لباسها رو روی صندلی میذاره. جکسون میخواد خم بشه و شلوارش رو بپوشه اما بخاطر درد کمرش نمیتونه. مارک سریع جلوش میشینه و شلوار رو براش نگه میداره و میگه: 
_ دستت رو به من تکیه بده و پاتو بلند کن.
جکسون برای چند لحظه بهش خیره میشه، با دست ضربه ای به شونه ش میزنه و میگه:
_ بلند شو، بلند شو خودم میپوشم.
Mark - Jackson - مارک - جکسون - مارکسون
مارک: از چی میترسی؟! دوست برای همین موقعهاس دیگه.
جکسون به کمک مارک شلوارش رو میپوشه و وقتی داره بلوزش رو تنش میکنه مارک دستی به کمر جکسون میکشه و میگه:
_ کمرت...
همین لحظه جکسون خودش رو کنار میکشه و مارک میگه: 
_ خیلی درد میکنه؟!! قرمز شده... بریم دکتر.
جکسون: نیاز نیست، حالم خوبه.
مارک: مطمئنی؟ (یهو چشمش به کتف جکسون که قرمز شده میافته) شاید یه موقع آسیب جدی دیده باشی، عمرا بذارم بیخیالش بشی.
جکسون: یه ربع دیگه درهای خوابگاه بسته میشه، اگه بریم پیش سو جیساب هم که باید هزارتا سوال و جواب پس بدم که این کبودی ها چیه... بیخیال بابا.
مارک دستی به سرش میکشه و میگه:
_ از جونهو و مینجون کمک میخوایم... میتونن بجامون کارت ورود به خوابگاه رو بزنن.

داخلی - خوابگاه - شب
مینجون و جونهو همینطور کارتها رو میزنن و از در ورودی رد میشن، جونگیون که پشت سرشون وارد میشه، دست مینجون رو میگیره و میگه:
_ جای چند نفر کارت میزنی؟!
مینجون یک لحظه قلبش میریزه ولی وقتی میبینه جونگیونه نفس راحتی میکشه، انگشتش رو روی لب جونگیون میذاره و میگه:
_شـــشششششش. 
جونگیون به اطرافش که کسی نیست نگاه میکنه. جونهو دست به سینه میشه و با لحن تهدید آمیزی میگه:
_ مینجون ساکت کردن دخترا رو خیلی دوست داره؛ اگه نمیدونستی، بدون.
جونگیون با ترحم بهشون نگاه طعنه آمیزی میکنه. جونهو سریع میگه: 
_ به چی داری فکر میکنی؟! دخترا هم همچین بدشون نمیاد مینجون ساکتشون کنه! 
مینجون با آرنجش به پهلوی جونهو میزنه و میگه:
_ ایـــی چی داری میگی!
جونگیون به لبهای مینجون نگاه میکنه و توی فکرش میگه "ای... فکر نمیکنم اونقدرها هم بد باشه" جونهو متوجه نگاه هیز جونگیون میشه و میگه:
_ چیه؟! میخوای امتحانش کنی؟
مینجون میخنده و رو به جونهو، آروم میگه:
_ چرا از من مایه میذاری؟!!!
جونگیون: جلوی دوربین مداربسته، اونم توی مدرسه که نمیشه از این کارا کرد. انگار اونقدرها هم که میگید کار بلد نیستید. 
جونهو با نگاه خشمگینی میگه:
_ خیلی هم خوب بلدیم. ولی تو حواست باشه به کسی نگی امشب چی دیدی.
جونگیون با لبخند چندتا ضربه ی آروم و دوستانه به شونه ی مینجون میزنه و مینجون هم لبخندی تحویلش میده و همراه جونهو به سمت خوابگاه پسران میره. 

داخلی - اورژانس بیمارستان - شب
جکسون روی تخت دراز کشیده، مارک هم کنارش نشسته. جکسون میگه: 
_ تو برو، منم وقتی جواب اسکنها حاضر شد؛ میام.
مارک لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ یعنی فکر میکنی رفیق نیمه راهم؟!
جکسون با لبخند میگه:
_ نه بابا، آخه بخاطر من حتی نتونستی بخوابی.
مارک: اگه یه شب نخوابم هیچیم نمیشه... چیزی میخوری برم بگیرم؟
جکسون: دلم میخواد یه چیزی بخورم اما توی بیمارستان بهم نمیچسبه.
مارک: خب، قبل از اینکه برگردیم خوابگاه یه چیزی میخوریم.... راستی چطوری بدون کارت بریم توی خوابگاه؟!
جکسون: شاهکار! وقتی این ایده رو دادی به اینجاش فکر نکرده بودی؟
مارک موهاش رو توی مشتهاش چنگ میزنه و با نگرانی میگه:
_ حالا چیکار کنیم؟!!!
جکسون با خونسردی میگه:
_ برنمیگردیم.
مارک: باشه، خب میتونیم بریم هتل.
جکسون با تعجب به مارک نگاه میکنه و میگه:
_ اوه... میدونی الان بری هتل چقدر باید پول بدی!... بریم سونا بهتره.
مارک همینطور که به جکسون نگاه میکنه توی فکرش میگه "دیوونه میخواد با این وضعش بره روی زمین بخوابه!!" با چهره ی بانمکی اخم میکنه و میگه:
_ اونجا که نمیشه خوابید خیلی شلوغه، بریم هتل.
جکسون با تردید بهش نگاه میکنه و میگه:
_ ولی...
مارک به جکسون نزدیک میشه، با آرنج آروم به دستش میزنه و میگه:
_ من حساب میکنم.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - شب
جونگیون که دل درد شدیدی داره بزور از جاش بلند میشه و میخواد به طرف یرین بره که متوجه میشه خوابه. 

داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - شب
جونگیون همینطور دلش رو گرفته داره به طرف پله ها میره و نیکون با ظاهری دخترونه داره از کنارش رد میشه که یهو بهش میگه:
_ چیزی نیاز داری؟!
جونگیون با شنیدن صداش متعجب میشه ولی محلش نمیذاره و میخواد بره که نیکون دستش رو میگیره و میگه:
_ مسکن میخوای؟
جونگیون با تردید بهش نگاه میکنه و سرش رو به علامت منفی تکون میده و میخواد از پله ها پایین بره که نیکون جلوش می ایسته و میگه:
_ چرا میخوای اینهمه پله رو الکی پایین بری؟! (قرصی رو از توی جیبش بیرون میاره و جلوی جونگیون میگیره) بیا اینو بگیر.
جونگیون: از کجا معلوم واقعا مسکن باشه؟
نیکون آهی میکشه و میگه:
_ حق داری بد بین باشی. (جونگیون رو میندازه روی کولش) حداقل بذار تا پایین پله ها ببرمت.
جونگیون: هی بذارم پایین.
نیکون بدون توجه بهش تا پایین پله ها میبرش و روی آخرین پله، زمین میذارش. میخواد از پله ها بالا بره که جونگیون دستش رو میگیره و با اخم بهش نگاه میکنه و میگه:
_ تو...پـــ!!!
نیکون با ناامیدی میگه:
_ چند دقیقه هم نگذشته که کمکت کردم اونوقت تو... 
نیکون همینطور که سرش رو با تأسف تکون میده انگار که متوجه چیزی شده باشه با دقتتر به جونگیون نگاه میکنه و میگه:
_ ما قبلا جایی همدیگه رو ندیدیم؟!

✿پایان قسمت سوم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
جونهو: خیلی بده اگه کسی به معلم چشم داشته باشه؟! 
جونگیون: چرا با تو بیام؟ مگه فلجم؟! خودم نمیتونم تنهایی لباسمو عوض کنم؟

۱۳۹۵ مهر ۱۶, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿02✿

داخلی - کلاس درس 2 - صبح
تا در کلاس باز میشه جونهو سریع به طرف در نگاه میکنه، جونگیون وارد کلاس میشه. جونهو با ناامیدی سرش رو روی میز میذاره و توی فکرش میگه: "آه... حتما نتونسته معلم رو راضی کنه" کمی فکر میکنه و یهو سرش رو از روی میز بلند میکنه و زیرلب میگه:
_ پس چرا برنارد نیومد؟!!
همین لحظه معلم وارد کلاس میشه. جونهو به موبایل مینجون پیام میفرسته: "کجایی؟ پس چی شد؟ موفق شدی؟" بعد از چند دقیقه که جوابی از مینجون بهش نمیرسه با خودش میگه: "پس این پسر داره چیکار میکنه؟" و هی با نگرانی منتظره و موبایلش رو چک میکنه. 

داخلی - مدرسه - راهرو - صبح
توی راهروی خلوتی تکیون روی زمین نشسته و همینطور که سرش رو به دیوار تکیه داده، خوابیده. صدای زنگ موبایلی خلوتش رو بهم میریزه. با عصبانیت میگه:
_ ایــــش، موبایل کدوم پدر{...}ـیه.
وقتی میبینه موبایل هنوز داره زنگ میخوره به اطرافش نگاه میکنه و موبایل رو کنار در انبار روی زمین میبینه، برمیدارش همین لحظه صدای مینجون از توی انبار میاد که میگه:
_ کسی اونجاس؟! من این تو گیر افتادم.
تکیون با تعجب به در انبار نگاه میکنه، تی رو از توی دسته ی در بیرون میاره و در رو باز میکنه. مینجون سریع از انبار بیرون میاد. تکیون موبایل رو بهش میده و میخواد بره که مینجون با دست به شونه ش میزنه و میگه:
_ مرسی رفیق.
تکیون میره و مینجون سریع جواب موبایلش رو میده، جونهو از پشت موبایل میگه:
_ کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟ پس چرا نیومدی سر کلاس؟
مینجون: چقدر سوال میپرسی! باید ببینمت و بهت بگم.

خارجی - مدرسه - حیاط پشتی - صبح
مینجون پاش رو به دیوار تکیه داده. جونهو که رو به روش ایستاده، با تعجب میگه:
_ چی؟!!! یعنی وویونگ لومون داده؟!
مینجون: مطمئن نیستم، باید دخترَ رو پیدا کنیم.
جونهو با دست ضربه ی آرومی به پیشونی مینجون میزنه و میگه:
_ احمق، تو که میگی دخترَ رو ندیدی. حداقل یه نشونی چیزی...
یهو میره جلو و لباسهای مینجون رو بو میکنه. کمی فکر میکنه و میگه:
_ اگه اونقدر که میگی بهت نزدیک شده بوده باید بوی عطرش، قدش، رنگ و مدل موهاش بلاخره یه چیزی رو فهمیده باشی.
مینجون سخت فکر میکنه و میگه:
_ قدش....165 بیشتر بود. (چشمهاشو میبنده) مطمئنم یه خال هم روی دماغش داشت. 
جونهو: مسخرم کردی، بلاخره دیدیش یا ندیدیش؟
مینجون: وقتی داشت در رو میبست برای یه لحظه از لای در دماغش رو دیدیم. اگه اشتباه نکنم پوستش هم سفید بود. فقط همینقدر میدونم.
جونهو: نگران نباش، بسپارش به من.

داخلی - مدرسه - کلاس درس 1 - نزدیک ظهر
جکسون همینطور که سرش رو روی میز گذاشته صدای جیمین رو که میز جلوش نشسته رو میشنوه:
_ چندتا کوپن تخفیف برای شهربازی دارم، میای بعد از ظهر بریم؟
آیون: دونفری که خوش نمیگذره، ای کاش چند نفر دیگه هم باهامون بودن.
جیمین: سخته با دوستای دیگه مون هماهنگ کنیم، اینجا هم که کسی رو نمیشناسیم. فکر نمیکنم دوتایی اونقدرها هم بد باشه.
جکسون سرش رو بالا میاره، لبخند شیطانی میزنه و دستهاشو روی شونه ی جیمین و آیون میذاره و میگه:
_ میخواید ما باهاتون بیایم؟!
آیون لبخندی میزنه، جیمین یکی از ابروهاش رو میبره بالا و میگه:
_ شما؟! شما کی باشید؟
جکسون با انگشت به مارک و جینیونگ اشاره میکنه، میگه:
_ بچه های باحالی هستن، البته فقط یه روزه که میشناسمشون.
و لبخند بزرگی میزنه. آیون آروم به دست جیمین میزنه و میگه:
_ اینطوری میتونیم دوستای جدید پیدا کنیم.
جینیونگ که متوجه نگاهشون شده به جکسون اشاره میکنه: "چی شده؟!" جکسون با لبخند بهش چشمکی میزنه.

خارجی - حیاط مدرسه - نزدیک ظهر
جونهو روی یه توپ بسکتبال نشسته و دخترایی که درحال عبور و  مرور هستن رو نگاه میکنه، با کلافگی آهی میکشه، بلند میشه و ضربه ای به توپ میزنه.

داخلی - زیرزمین مدرسه - نزدیک ظهر
نمایی از یه اتاق تاریک و کثیف که گوشه اش چند صندلی و میز شکسته ی خاک گرفته هست. مینجون روی یکی از صندلی ها نشسته با موبایلش صحبت میکنه. صدای جونهو از پشت موبایل میاد:
_ این دیگه چه نشونه ی مذخرفیه؟!! همه ی این ملت صورتشون پره خاله... حتی خودمم روی دماغم خال دارم.
مینجون میخنده میگه:
_ اگه تو نتونی پیداش کنی، پس کی میخواد پیداش کنه؟!
جونهو: خوشم میاد خوب منو میشناسی، مگه میشه تو چیزی بخوای و من برات پیدا نکنم؟! سخت بود ولی پیداش کردم.
مینجون: ایول به جونهوی خودم، منتظرتم.

داخلی - مدرسه - کلاس درس 1 - نزدیک ظهر
یرین تنها توی کلاس نشسته و مشغول مطالعه س. جونهو وارد میشه و روبه روش میایسته و میگه:
_ هی، خانم لی هیوری کارت داره، گفت ببرمت پیشش.
یرین به جونهو نگاه میکنه و میگه:
_ به تو گفته؟!
جونهو با سر تأیید میکنه. یرین با تعجب لبهاشو برمیگردونه و دنبالش میره.

خارجی - حیاط مدرسه - نزدیک ظهر
به گوشه ی خلوطی از حیاط میرسن، یهو جونهو می ایسته و یرین میگه:
_ پس خانم لی هیوری کجاس؟!
جونهو لبخندی میزنه و میگه:
_ تو فکر کردی خیلی زرنگی؟... فکر کردی هیچ کس نمیشناستت؟
یرین با کلافگی دستی به سرش میکشه و میگه:
_ پس به این زودی منو شناختید؟!
جونهو پوزخندی میزنه و میگه:
_ نه پس چی، فکر کردی با کیا درافتادی؟!
جونهو سریع جلوی دهن یرین رو میگیره. یرین سعی میکنه دستش رو کنار بزنه اما نمیتونه و جونهو بزور با خودش میبرش.

داخلی - زیرزمین مدرسه - نزدیک ظهر
جونهو همینطور که یرین رو بزور دنبال خودش میکشه وارد میشه، مینجون میگه:
_ اینقدر راحت آوردیش، اونطور که من دیدمش فکر میکردم الان با طناب بستیش داری میاری!
جونهو لبخندی میزنه. ترس توی چشمهای یرین موج میزنه، تا جونهو دستش رو از روی دهنش برمیداره با صدای لرزون میگه:
_ از جون من چی میخواید؟
مینجون: بگردش. ببین دوربینی، میکروفنی چیزی با خودش نداشته باشه.
جونهو شروع میکنه به بازرسی بدنی یرین، یرین با ناراحتی هی دست جونهو رو کنار میزنه و همینطور که به عقب قدم برمیداره جیغ میزنه:
_ کمک... کمک.
مینجون، جونهو رو کنار میزنه و میگه:
_ مگه نمیشنوی؟! خب نکن دیگه!
جونهو با چهره ی بانمکی لبهاشو برمیگردونه. یرین عقبتر میره و پشتش به دیوار میخوره. مینجون بهش نزدیک میشه، دستش رو کنارش به دیوار تکیه میده و میگه:
_ بذار جونهو کارش رو بکنه. اگه بازم جیغ بزنی (انگشتش رو روی لب یرین میذاره) مجبور میشم خودم ساکتت کنم. 
Yerin - Minjun - یرین - مینجون
مینجون تا میخواد برگرده یهو انگار که متوجه چیزی شده باشه، دستهاشو دور صورت یرین میگیره و با دقت به صورتش نگاه میکنه، همین لحظه یرین چشمهاشو میبنده و لبهاشو محکم روی هم فشار میده. مینجون با چهره ای آشفته سریع جونهو رو به گوشه ای میکشونه و آروم میگه:
_ فکر کنم یه اشتباهی شده. 
جونهو با تعجب بهش نگاه میکنه، مینجون میگه:
_ این اون نیست!
جونهو: یعنی چی؟!
مینجون: خال اون، طرف راست دماغش بود.
اخمهای جونهو میره توی هم و میگه:
_ چرا زودتر نگفته بودی؟!!!!
مینجون: یهو همین الان یادم اومد.
جونهو با نگرانی میگه:
_ دیوونه حالا با این چیکار کنیم؟!
مینجون یهو بلند میزنه زیر خنده، یرین با نگرانی و ترس بهشون نگاه میکنه، با خودش میگه: "انگار واقعا دیوونه ان" مینجون همینطور که دست میزنه جلو میره و میگه:
_ خیلی ترسیدی نه؟! همش شوخی بود.
یرین مات و مبهوت بهش خیره شده، مینجون با لبخند دلگرم کننده ای آروم روی شونه ش میزنه و میگه:
_ حالا از روز اولت توی این مدرسه خاطره داری.
یرین آهی میکشه و میگه:
_ برای همه اینکار رو میکنید؟! 
جونهو کنار مینجون می ایسته و میگه:
_ نه.
یرین: چرا من؟! پس واقعا منو شناختید؟!
جونهو لبخند الکی میزنه و میگه:
_ معلومه که میشناسیم، مگه میشه نشناسیمت.
یرین با ناراحتی میشینه و میگه:
_ ایش... دلم نمیخواست توی این مدرسه کسی بدونه بازیگرم.
مینجون با آرنج به پهلوی جونهو میزنه و خیلی آروم میگه:
_ بازیگر؟! تو میشناسیش؟ یعنی توی پورنهایی که دیدیم بازی کرده؟!
جونهو با پشت دست ضربه ای به سینه ی مینجون میزنه، کنار یرین میشینه و دستش رو دور شونه ش میندازه و میگه:
_ شاید کس دیگه ای نشناسَت، نگران نباش ما به کسی چیزی نمیگیم.
یرین با تردید به مینجون و جونهو نگاه میکنه.

داخلی - مدرسه - کلاس درس 2 - ظهر
جونگیون وارد کلاس میشه و داره به طرف میزش میره. مینجون هم داره از کنارش رد میشه که اتفاقی شونه ش به شونه ی جونگیون برخورد میکنه. مینجون به قصد عذرخواهی به طرف جونگیون برمیگرده ولی جونگیون با غضب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ روانی!
مینجون بُهت زده کنار جونهو میشینه و میگه:
_ این دختره چش بود دیگه؟!
جونهو: کدوم دختر؟
مینجون: کنار پنجره، میز اول.
جونهو به جونگیون نگاه میکنه یهو به بازوی مینجون ضربه ای میزنه و آروم میگه:
_ خودشه، جاسوسه... جاسوس.
مینجون سریع به طرف جونگیون نگاه میکنه، جونهو دستهاشو دور صورت مینجون میگیره و به طرف خودش برمیگردونش، مستقیم توی چشمهاش نگاه میکنه و میگه:
_ ضایع نکن، باید  گیر بندازیمش. 

خارجی - شهر بازی - بعد از ظهر
مارک، جکسون، آیون و جیمین توی صف ترن هوایی ایستادن که جینیونگ به سمتشون میاد و بستنی بینشون پخش میکنه و میگه:
_ زودی بخوریدشون الان نوبتمون میشه.
آیون: هرکی زودتر بخوره تصمیم میگیره پیش کی بشینه.
همه شروع میکنن به تند تند خوردن. آیون که با دقت حواسش به بقیه هست متوجه میشه مارک داره با چندتا گاز بستنیش رو تموم میکنه. آیون از قصد تنه ایی بهش میزنه و بستنی از دست مارک به زمین میافته. همه با هم میگن:
_ ای... چی شد؟!
آیون: هی باختی، دیگه از بازی بیرونی.
مارک با ناامیدی نگاهشون میکنه. آیون سریع آخر بستنیش رو میخوره و میگه:
_ هورا، من بردم.
جینیونگ با ناراحتی میگه:
_ باشه، کنار کی میخوای بشینی؟
آیون به تک تکشون نگاه میکنه و جکسون رو با انگشت نشون میده. جکسون با لبخند مشتش رو جلوی آیون میگیره و آیون هم با خوشحالی مشتش رو به مشت جکسون میزنه.

خارجی - شهر بازی - ترن هوایی - بعد از ظهر
جکسون و آیون توی ردیف اول و جینیونگ و جیمین توی ردیف دوم کنار هم نشستن، مارک هم توی ردیف سوم تنها نشسته. جینیونگ رو به مارک میگه:
_ تو راحتی؟!
مارک با لبخند میگه:
_ نگران نباش من نمیترسم.
آیون رو به جکسون میگه:
_ خیلی میترسم، میتونم دستت رو بگیرم؟
جکسون درحالی که سرش رو به علامت مثبت تکون میده دستش رو به سمت آیون میگیره.

داخلی - مدرسه - کلاس درس 2 - بعد از ظهر
کلاس درس تموم شده و همه دارن از کلاس بیرون میرن. مینجون کنار جونگیون میشینه و میگه:
_ انگار با وویونگ خیلی دوستی؟!
جونگیون دندونهاشو روی هم میفشاره و با خودش میگه: "اه... این چی میگه دیگه؟!... نمیخواستم روز اولیه با کسی درگیر بشم، انگار این نمیخواد بذاره!" جونگیون با خونسردی میگه:
_ وویونگ کیه؟ نمیشناسمش.
مینجون سرش رو به دستش که روی میزه تکیه میده و میگه:
_ باشه... منو که میشناسی؟!
جونگیون توی چشمهای مینجون خیره میشه و میگه:
_ حداقلش میدونم یه روانی هستی.
مینجون نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ باشه من روانی... اما خانم روانپزشک شما همه ی روانیها رو با زندونی کردن توی انبار درمان میکنید؟
جونگیون: توی اختلالهای روانی چند شخصیتی دیده بودم اما بیشخصیتی ندیده بودم (با انگشت به مینجون اشاره میکنه) تو اولیشی.
و نیشخندی میزنه. مینجون میگه:
_ داری درموردم اشتباه میکنی. چی باعث شده فکر کنی بیشخصیتم؟!
جونگیون: اینقدر برای من قلدر بازی در نیار، همین الان میتونم برم به جرم آزار جنسی ازت شکایت کنم، مدرکش هم دارم.
مینجون کمی ازش فاصله میگیره و درحالی که ابروهاش بالا رفته و چشمهاش از حدقه بیرون زده میگه:
_ من!!!؟؟؟؟؟ آزار جنسی؟!!! (بادست میخواد بزنه به شونه ی جونگیون اما همین لحظه دستش رو عقب میکشه) ای... شوخی میکنی.
جونگیون: فقط کافیه بریم اتاق کنترل.

خارجی - شهر بازی - بعد از ظهر
مارک در حال سر کشیدن بطری آبه، جینیونگ ضربه ای به پشتش میزنه و میگه:
_ هی تو میتونی حرف بزنی؟ صدات در میاد؟! 
مارک سرفه ای میکنه و میگه:
_ چطور مگه؟!
جینیونگ: اون بالا فقط صدای جیغ تو رو میشنیدم، متعجبم که هنوز میشنوم! فکر میکردم دیگه هنجره برات باقی نمونده.
مارک میخنده، جکسون دستش رو دور گردن مارک و جینیونگ میندازه و میگه:
_ کم مونده هوا تاریک بشه، یه بازی دیگه هم بکنیم... (با شیطنت بهشون نگاه میکنه) کلبه ی وحشت چطوره؟!
جینیونگ با تعجب میگه:
_ اینطوری فکر کنم دیگه واقعا کر بشم.
مارک: نه از تاریکی نمیترسم، نگران نباش.
جینیونگ: مطمئنی؟! توی ترن هوایی هم همینو گفتی.
جیمین: ای بابا لذتش به همون ترسشه دیگه. (درحالی که دستهاشون رو میگیره و کشون کشون میبرشون) بیاین بریم دیگه.

داخلی - مدرسه - اتاق کنترل - عصر
مأمور کنترل در حال تماشای دوربینهای مدار بسته س که یهو میبینه تصویر دوربینهای حیاط به ترتیب دارن کثیف میشن. با عصبانیت بلند میشه و درحالی که بیرون میره میگه:
_ لعنتی، کدوم بی نزاکتیه؟!
بعد از چند لحظه مینجون و جونگیون وارد اتاق میشن و جونگیون سریع فیلم رو به  ساعتی که توی راهرو ایستاده بود عقب میزنه و هردو با دقت نگاه میکنن. وقتی لحظه ای که پسره به جونگیون دست زده بود رد میشه جونگیون میگه:
_ دیدی؟! اینجا هم ثبت شده. 
مینجون روی تصویر زوم میکنه، میزنه آهسته پخش بشه و میگه:
_ مطمئنی من بهت دست زدم؟ 
جونگیون با دقتتر نگاه میکنه و متوجه میشه دست متعلق به پسریه که جلوی مینجون ایستاده. جونگیون با اینکه ضایع شده به روی خودش نمیاره و میگه:
_ تقصیر خودت بود که دوییدی باعث شدی اشتباه فکر کنم.
مینجون: فقط کافی بود توی چشمهام نگاه کنی، اصلا به این چشمهای مهربون میاد همچین کاری کنه؟!
جونگیون به چشمهای مینجون نگاه میکنه و میخنده. همین لحظه از طرف جونهو پیامک میرسه "زود باشید، بیایید بیرون داره برمیگرده"

داخلی - شهربازی - کلبه ی وحشت - عصر
جینیونگ درحالی که چراغ قوه دستشه جلوتر از بقیه راه میره. جیمین میگه:
_ از اون راه نریم، مشکوک میزنه.
جینیونگ: اگه به حرف تو گوش بدیم که گم میشیم... من خودم میدونم دارم چیکار میکنم، فقط دنبالم بیاین.
همین لحظه از زیر تخت کنار اتاق یه دست بیرون میاد و پای مارک رو میگیره. مارک جیغ بنفشی میزنه و جینیونگ با صدای بلند میگه:
_ همه تون بدویید دنبال من بیاید.
آیون و جیمین همینطور که جیغ میزنن بدنبال جینیونگ از اتاق بیرون میرن، مارک میگه:
_ لعنتی هنوز پامو ول نکرده.
خم میشه که پاش رو از توی دست بیرون بکشه یهو متوجه میشه یه دست توی دستشه، جیغی میزنه و سریع دست رو ول میکنه. سعی میکنه با وجود تاریکی کسی که کنارش ایستاده رو تشخیص بده، میگه:
_ تو کی هستی؟!
جکسون میخنده و میگه:
_ منم... هنوز شلوارت رو خیس نکردی؟!
مارک با تعجب میگه:
_ تو چرا هنوز اینجایی؟!
جکسون: خودت نذاشتی برم... انگار وقتی میترسی اصلا نمیدونی چیکار میکنی؟!
مارک همینطور که راه میوفته دست جکسون رو میکشه و میگه:
_ ایش... ازشون عقب موندیم بدو بریم.
جکسون: وایستا، نکش... نکش.
مارک با تعجب میگه:
_ چی شده؟
جکسون: یکی از پشت لباسمو گرفته!
مارک: دوباره؟! آقای زامبی، خانم زامبی... هرچی که هستی لطفا ولمون کن بذار بریم باید به گروهمون برسیم.
همین لحظه جکسون که داره سعی میکنه تیشرتش رو آزاد کنه یهو میگه:
_ آدم نیست!
مارک با لکنت میگه:
_ پ.. پس ... چیه؟!
جکسون درحالی که خنده ش رو نگه داشته میگه:
_ به کمد گیر کرده. هرکاری میکنم جدا نمیشه!
مارک موبایلشو بیرون میاره و در حالیکه چراغ قوه ش رو روشن میکنه، میگه:
_ ایش... اصلا خنده دار نبود!
به بهانه ی کمک به پشت جکسون میره و همین لحظه نور چراغ قوه رو زیر صورتش میگیره و جلوی جکسون صدای ترسناک در میاره، جکسون هم از ترس همینطور که فحشی میده از جا میپره و تیشرتش پاره میشه و از کمد جدا میشه با مشت به مارک میزنه و میگه:
_ ایش ترسوندیم لعنتی. 
مارک در حال خندیدنه که جکسون میگه:
_ تیشرتم پاره شد! همه جام معلوم میشه!
مارک ژاکتش رو درمیاره و میگه:
_ بیا، اینو روش بپوش. (همینطور که جلوی خنده ش رو میگیره) آبرومون نره! 


خارجی - حیاط مدرسه - عصر
مینجون و جونگیون دارن به طرف خوابگاه میرن که جونهو به طرفشون میاد. مینجون رو به جونهو میگه:
_ نفهمید که تو دوربینو کثیف کردی؟!
جونهو: ای... چی داری میگی؟
مینجون دستش رو دور گردن جونهو میندازه و میگه:
_ ایول کارت درسته.
جونگیون کمی جلوتر راه میره که یهو مینجون دستش رو میگیره و به طرف خودش برمیگردونش و میگه:
_ راستی چرا اونموقع گفتی از دیشب مستم؟!
جونگیون: مگه نبودی؟
مینجون دست به سینه میشه و میگه:
_ نه!
جونگیون: پس حتما اشتباه کردم.
جونگیون میخواد بره که جونهو جلوش می ایسته و با لهن تندی میگه:
_ چی رو اشتباه کردی؟... هان؟!
جونگیون کمی بو می کشه و میگه:
_ حدس میزنم تو بیشتر از اون نوشیدی که حتی تا الان هم بوش مونده.
جونهو با تعجب رو به مینجون میگه:
_ لامصب دماغ سگی داره.
جونگیون با انگشت به کنار هلش میده و به راهش ادامه میده. مینجون و جونهو هم همینطور به رفتنش نگاه میکنن.

خارجی - شهر بازی - عصر
مارک و جکسون از در خروجی کلبه ی وحشت بیرون میان، جینیونگ میگه:
_ از این بیرون هم میتونستیم صدای مارک رو بشنویم.
مارک میخنده و میگه: 
_ یعنی اینقدر ضایع بودم؟!
جکسون: ولی فکر میکنم اگه مارک نبود اینقدر بهمون خوش نمیگذشت. 
جیمین با انگشت جکسون رو نشون میده و با لبخند میگه:
_ ای... شما اون تو چیکار میکردید؟! چرا تو لباس مارک رو پوشیدی؟!
مارک میخنده و میگه:
_ حرفشم نزن! آبرومون میره! تیشرتش یه وجب پاره شده!
همه شون بلند میخندن. جینیونگ میگه:
_ زودی باید برگردیم وگرنه در خوابگاه رو میبندن.
جینیونگ دستش رو میندازه دورگردن مارک و همینطور که راه میرن درمورد جکسون جوک میگن و میخندن. جکسون پشتشون داره میره، میخواد بهشون نزدیک بشه که آیون دستش رو میگیره، رو به روش می ایسته و میگه:
_ میخواستم یه چیزی بهت بگم، من ازت خوشم اومده... نظرت درمورد با من قرار گذاشتن چیه؟
آیون با لبخند ملیحی به جکسون خیره شده، جکسون لبش رو میگزه، سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ راستش من تازه رابطه م رو با یکی تموم کردم، به این زودی نمیتونم یه رابطه ی جدید رو شروع کنم.
Jackson - جکسون
ناامیدی روی صورت آیون می شینه و سرش رو پایین میندازه و دنبال بقیه میره، جکسون هم آهی می کشه  و به راهش ادامه میده.

✿پایان قسمت دوم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
مارک: از جونهو و مینجون کمک میخوایم... میتونن بجامون کارت ورود به خوابگاه رو بزنن
جونهو: مینجون ساکت کردن دخترا رو خیلی دوست داره؛ اگه نمیدونستی، بدون.