۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

★(5)★ ...I Need Somebody To

تایلند  
داخلی - رختکن - ظهر
سوزی: با یکی از گریمورهام دعوام شده بود اون هم لج کرده و عکسمون رو پخش کرده و گفته ما با هم رابطه داریم.
چانسونگ: زودتر به رسانه ها بگو که این دروغه، دو نفر بشینن با هم عکس بندازن که دوست دختر و دوست پسر نمیشن.
سوزی آهی میکشه و میگه:
_ راستش گونیونگ بخاطر اینکه تصویر من خراب نشه گفت که... گفت تو دوست پسر اونی.
چانسونگ با صدای بلندتر میگه:
_ چی؟!... من فردا برمیگردم کره.
سوزی: نه... اگه برگردی بیشتر سوال پیچت میکنن، گونیونگ گفت که نگران نباشی و فعلا خودش حواسش به همه چیز هست.
چانسونگ بعد از اینکه تماس رو قطع میکنه میشینه و به موبایلش خیره میشه.

کره ی جنوبی
داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
کافی شاپ خالیه، نیکون وارد میشه. وویونگ تا میبینش سریع جلو میاد و میگه:
_ امروز کافی شاپ بسته س.
نیکون: من با خانم پارک جیمین کار داشتم.
وویونگ: الان خیلی سرش شلوغه، اگه میتونی نیم ساعت صبر کن.
نیکون کمی فکر میکنه، جزوه رو جلوی وویونگ میگیره و میگه:
_ میتونید این رو بهش بدید؟
وویونگ جزوه رو میگیره و میگه:
_ باشه.
نیکون میخواد بره که وویونگ میگه:
_ بگم کی آوردش؟
نیکون کمی صبر میکنه و روی صفحه ی اول جزوه مینویسه:
[اگه مشکلی داشتی به این شماره تلفن زنگ بزن]
و رو به وویونگ میگه:
_ خودش میدونه.

داخلی - راهروی آپارتمان - بعد از ظهر
تکیون با ذوق زنگ در واحد نیکون رو میزنه. جیئون با چهره ای خوابآلود در رو باز میکنه. تکیون تا چهره ی جیئون رو میبینه با شرمندگی میگه:
_ ببخشید از خواب بیدارت کردم، با نیکون کار دارم.
جیئون: نیکون الان سر کلاسه.
تکیون: پس وقتی اومد بهش بگو باهاش کار دارم.
جیئون: من امروز دیگه نمیبینمش، خودت بهش زنگ بزن.
تکیون: ولی شماره موبایلش رو ندارم.
جیئون: یه لحظه صبر کن الان میارم.
بعد از چند دقیقه جیئون میاد و از توی موبایلش شماره ی نیکون رو برای تکیون میخونه. تکیون تشکر میکنه و میره.

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
جیمین یواشکی از پشت دیوار به مشتری که برای خواستگاری کردن از دوست دخترش کل کافی شاپ رو رزرو کرده نگاه میکنه. وویونگ آروم از پشت بهش نزدیک میشه و درگوشش زمزمه میکنه:
_ داری چیکار میکنی؟
جیمین از جاش میپره و تا وویونگ رو میبینه با التماس میگه:
_ بذار نگاه کنم خیلی قشنگ و رمانتیکه.
وویونگ: این چیزا بدردت نمیخوره (به جزوه های توی دست جیمین اشاره میکنه) الان باید درس بخونی.
جیمین با ناراحتی بهش نگاه میکنه و میگه:
_ مگه خودت چند سالته که به من اینطوری میگی؟
وویونگ با تعجب میگه:
_ چی؟
جیمین سریع سرش رو پایین میندازه و آروم میگه:
_ هیچی.
جیمین میخواد بره که وویونگ میگه:
_ 21 سالمه.
جیمین به چهره ی وویونگ نگاه میکنه و میگه:
_ واو... فکر میکردم بزرگتر باشی.
وویونگ دستی به صورتش میکشه و میگه:
_ یعنی میگی سنم بیشتر میخوره؟!
جیمین: نه، نه... آخه فکر میکنم با این سن صاحب کافی شاپ بودن خیلی زوده.
وویونگ صورتش رو به صورت جیمین نزدیک میکنه و آروم میگه:
_ چون خوب درس خوندم.
وویونگ همینطور که زیر زیرکی میخنده میره. جیمین مات و مبهوت ایستاده، زیر لب میگه:
_ واقعا؟!
همین لحظه مینجون جلو میاد و جلوی صورت جیمین چندتا بشکن میزنه و میگه:
_ سرکارت گذاشته.
جیمین لبهاشو برمیگردونه، مینجون جزوه ای که نیکون آورده بود رو بهش میده و میگه:
_ وویونگ گفت اینا رو یه پسره آورده... (شماره تلفنی که نیکون روی جزوه نوشته رو نشون میده) شماره تلفنش رو نوشته، تازه شروع رابطه تونه؟!
جیمین با سر تأیید میکنه. مینجون با کنجکاوی نگاهش میکنه و چندتا آروم به شونه ش میزنه. جیمین سریع سرش رو به طرفین تکون میده و میگه:
_ نه، نه، نه... اونطوری نیست.    

تایلند
خارجی - رستوران هتل - عصر
جونهو و چانسونگ همینطور که سر میزی نشستن در حال صحبتن. جونهو میگه:
_ منظورت چیه که گفته تو دوست پسرشی؟... نکنه برات نقشه داره؟!
چانسونگ: نه، گونیونگ از اون دخترایی نیست که بخواد از کسی سوء استفاده کنه. دختر فهمیده ایه.
جونهو: پس چرا درست رفتار کردن رو به سوزی یاد نمیده؟ آدم واقعا کلافه میشه وقتی باهاش کار میکنه.
چانسونگ: خب سوزی هنوز تازه کاره... تو که حرفه ای هستی یکم بیشتر تحمل کن.
جونهو: در هر صورت مراقب باش بیشتر از این بد نام نشی...
یهو غذا میپره توی گلوی جونهو و شروع میکنه به سرفه کردن. چانسونگ بهش آب میده و میگه:
_ چی شد؟
جونهو که یکم آرومتر شده با شیطنت میگه:
_ میدونم بهم میخندی ولی میخوام یه چیزی رو بهت بگم.
چانسونگ با کنجکاوی نگاهش میکنه، جونهو در حالی که به طرف دیگه ای خیره شده میگه:
_ از وقتی که اومدیم تایلند یه دختری همش چشمم رو میگیره... فقط کافیه توی جایی که هستم اونم باشه، دیگه نمیتونم ازش چشم بردارم.
چانسونگ سریع به طرفی که جونهو نگاه میکنه برمیگرده و شینهی رو میبینه. با تعجب میگه:
_ دختر عصبانیه توی هواپیما؟!
جونهو با سر تأیید میکنه و میگه:
_ عصبانی نیست، فقط یکم سر سخته.
چانسونگ: یه جوری صحبت میکنی انگار میشناسیش.
جونهو با پوزخند میگه:
_ خب دیگه به من میگن جونهو.

کره ی جنوبی
داخلی - منزل تکیون - عصر
تکیون در حال کشیدن "OkCat" هست که با کلافگی دستی لای موهاش میکشه و موهاش بهم میریزه با چهره ی با نمکش نگاهی به موبایلش میندازه، خنده ی شیطانی میکنه و به نیکون زنگ میزنه.

داخلی - راهروی آپارتمان - عصر
 نیکون تا میخواد رمز در رو بزنه موبایلش زنگ میخوره، در حالی که رمز رو وارد میکنه جواب میده، تکیون که صدای وارد شدن رمز رو میشنوه از پشت موبایل میگه:
_ رسیدی خونه؟...
نیکون تا میخواد چیزی بگه، تکیون از واحد روبرو بیرون میاد و میگه:
_ سلام خسته نباشی.
با دیدن شور و شوق تکیون ناخودآگاه لبخند به لبهای نیکون میاد، تکیون میگه:
_ امشب میای با هم شام بخوریم.
نیکون چند لحظه سکوت میکنه تکیون میگه:
_ اینجا حتی یه دونه دوست هم ندارم، خیلی تنهائم.
تا نیکون میخواد چیزی بگه، تکیون با ناامیدی میگه:
_ کاری داری؟
نیکون که دلش براش سوخته، میگه:
_ نه، میام.
تکیون با خوشحالی بسته هایی که نیکون خریده رو از روی زمین برمیداره و میگه:
_ زود در رو باز کن، اینا رو بذاریم و بریم.
نیکون با لبخند ملیحی میگه:
_ اینا رو هم میبریم... امشب دست پخت منو بخور.

داخلی - منزل خانواده ی مینجون - اتاق نشیمن - شب
مینجون و جینهی (پدر مینجون) در حال فیلم نگاه کردنن که با دیدن سکانس عشقی مینجون آروم آهی میکشه. جینهی زیرزیرکی نگاهش میکنه و بعد از اهن و اوهونی میگه:
_ چند وقته حس میکنم هیچ دختری توی زندگیت نیست.
مینجون همینطور به تلویزیون خیره شده و حواسش نیست. جینهی با تعجب بهش نگاه میکنه، آروم بلند میشه و به طرف آشپزخونه میره. مینجون همینطور که توی فکر غرقه، زیرلب میگه:
_ چطور به وویونگ بگم؟

داخلی - منزل خانواده ی مینجون - آشپزخانه - شب
اینهوا (مادر مینجون) مشغول آماده کردنه شامه، جینهی وارد میشه و یواشکی میگه:
_ فکر میکنم مینجون توی رابطه ی عشقیش مشکلی داره.
اینهوا: چطور مگه؟ چیزی بهت گفته؟!
جینهی: نه چیزی نگفته ولی رفتارش یکمی عجیبه.
اینهوا: نکنه بازم دختری قلبش رو شکونده؟
جینهی: شاید هم بخاطر اینه که توی رابطه ای نیست؟!
هردو با نگرانی به هم نگاه میکنن.

داخلی - منزل مینا - شب
مینا سر میزغذا خوری نشسته و به صندلی خالی و ظرف رو به روش نگاه میکنه و میگه:
_ تا کی باید تنها باشم؟ تا کی باید کسی نباشه که وقتی دارم باهاش شام میخورم لبخندش رو ببینم؟
یه قطره اشک از گوشه ی چشمش جاری میشه و غذا رو بزور از گلوش پایین میده. با خشونت چنگال رو توی استیک فرو میبره و خیلی مصمم میگه:
_ حتی اگه دوست دخترم داشته باشه نمیذارم آینده و آرزوم از بین بره... باید هرچی زودتر آینده م رو از چنگال مینجون بیرون بکشم... من میتونم.
و خنده ی شیطانی سر میده.

داخلی - منزل تکیون - شب
بعد از شام تکیون و نیکون همینطور سر میزغذا خوری نشستن. تکیون میگه:
_ خیلی دستپخت خوبی داری، خوشبحال زنت.
نیکون میخنده و میگه:
_ چرا اینقدر تنهایی؟ دوست دخترت بوستونه؟ یا نداری؟
تکیون یکم از مشروب میچشه و میگه:
_ توی بوستون یه دوست دختر داشتم ولی یهو غیبش زد حتی نگفت برای چی ازم جدا شد... 
نیکون: دوستت داشت؟
تکیون: معلومه که دوستم داشت، روزی صدبار بهم میگفت حتی آخرین روزی که دیدمش با هم خیلی خوش بودیم.
نیکون: شاید مشکلی براش پیش اومده بوده!
تکیون: به هر صورت دیگه فراموشش کردم، داره یه سال میشه... تو نمیترسی زنت هر شب میره سرکار؟ اگه دیگه برنگرده؟... بره با یکی دیگه؟!
غمی روی صورت نیکون میشینه، تکیون میگه:
_ ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم... مامانم بهم میگه با زیاد حرف زدنم مردم رو عاصی میکنم.
نیکون لبخند کمرنگی میزنه و میگه:
_ درسته زیاد حرف میزنی... ولی... (باتردید) بانمکی.
تکیون با خوشحالی بلند میشه و نیکون رو محکم بغل میکنه و میگه:
_ تو اولین کسی هستی که این حرفو بهم میزنی.
نیکون میخنده و تکیون رو از خودش جدا میکنه. تکیون روی صندلی میشینه. نیکون میگه:
_ راستش جیئون هنوز زن قانونیم نیست.
تکیون سرش رو روی دستش تکیه میده و میگه:
_ پس اون تصور برات ترسناکتر هم هست، نه؟
نیکون: اگه کسی بخواد عهدش رو بشکنه براش اینجور چیزا فرقی نداره.
تکیون: خب اگه اون عهد قانونی نباشه خیانت براش راحتتر میشه چون هیچ قانونی نیست که جلوش رو بگیره.
نیکون آهی میکشه و میگه:
_ اگه کسی میخواد بخاطر قانون مجبوری عهدش رو نگه داره اون عهد ارزشی نداره، کاش قانونی توی قلب آدما حک شده بود که حتی به فکر خیانت به هم دیگه هم نمی افتادن.
تکیون با لبخند به نیکون خیره میشه، نیکون میگه:
_ حرفم رو قبول نداری؟
تکیون: چرا، خیلی قشنگ بود.      
داخلی - کافی شاپ خوشی - صبح
وویونگ گوشه ای نشسته و نظرش درمورد کتابی که دیشب خونده رو توی توییتر مینویسه. مینجون که تازه از راه رسیده سریع میاد پیش وویونگ و میگه:
_ باید باهات درمورد موضوع مهمی حرف بزنم.
وویونگ: بگو چی شده؟
مینجون: دیشب...اون خانمه، چطوری بگم...
وویونگ: چرا حرفت رو میپیچونی؟ بگو دیگه.
مینجون با تردید بهش نگاه میکنه و میگه:
_ هرچقدر فکر کردم دیدم تو باید حتما این موضوع رو بدونی... مسئول اون پرورشگاه یه آدم بیرحمه. 
وویونگ: مطمئنی؟!
مینجون براش توضیح میده.

برش به دیشب
خارجی - خیابان - شب
مینجون داره قدم زنان راه میره که دختری از پشت سر صداش میکنه، وقتی برمیگرده با مینا روبرو میشه؛ با تعجب میگه:
_ تو منو صدا کردی؟
مینا با لبخند تأیید میکنه و میگه:
_ میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم.
مینجون: بله بفرمایید.
مینا با دستپاچگی میگه:
_ شما به پرورشگاه یویانگ کمک میکنید؟
مینجون با تعجب میگه:
_ چطور مگه؟
مینا: دیشب اتفاقی اونجا دیدمتون، چون میشناسمتون با خودم گفتم باید حتما بهتون بگم که ... که اگه هدفتون کمک کردن به اون بچه هاس به هدفتون نمیرسید.
مینجون: چی داری میگی؟
مینا: مدیر اونجا پستترین فردیه که میشناسم، حق تمام بچه ها رو میخوره.
مینجون: شما از کجا اینقدر مطمئنید.
مینا سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ من اونجا بزرگ شدم. 
   
  پایان قسمت پنجم

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

★(4)★ ...I Need Somebody To

داخلی - رستوران - بعد از ظهر
تکیون: ای بابا اینا رو نمیخواد، فقط یه چیز مهمه اینکه اون خونه جایی بشه که وقتی تو واردش میشی با خودت بگی "واو عجب خونه ایه میخوام اینجا بمونم".
سئون مات و مبهوت بهش خیره میشه و یهو یاد این می افته که تکیون میخواست به بهانه ی ناهار توی خونه ش نگه ش داره یه لحظه با ترس بهش نگاه میکنه و با خودش میگه: "اه... اولین آدمی که براش کار میکنم چرا باید همچین کسی باشه؟!!" تکیون میگه:
_ داری به چی فکر میکنی؟
سئون سریع میگه: 
_ پس فضایی رو میخوای که با سلیقه ی من جور باشه.
تکیون از خنده به خودش میپیچه و میگه:
_ داشتم باهات شوخی می کردم... فقط خونه ای رو میخوام که احساس خوبی به آدم بده.
سئون: خب اگه فقط همین بود، چرا اینقدر وقتم رو گرفتی... میدونی اگه الان اینجا نبودم چقدر پروژه ت رو پیش برده بودم؟!
تکیون که ضایع شده سریع ورقها رو از کیفش بیرون میاره میگه:
_ نه حرفهام هم مهمه.
تکیون ورقها رو به سئون میده و میگه:
_ پس هفته ی بعد منتظرتم، فعلا خدانگهدار.

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
مینجون قهوه رو جلوی مینا میذاره و میگه:
_ اوه... تویی؟
مینا با لبخند تأیید میکنه. مینجون میگه:
_ بخاطر اوندفعه معذرت میخوام، از چهره ت معلوم بود که برات دردسر بزرگی شده... مشکلی که برات پیش نیومد؟
مینا با خوشحالی با خودش میگه: "ایول خودش اومد طرفم" میخنده و میگه:
_ نه، هیچ مشکلی پیش نیومد.
مینجون: از شنیدنش خوشحال شدم.
مینجون میره و مینا آروم میگه:
_ آخ جون.

داخلی - آموزشگاه آشپزی - راهرو - عصر
نیکون همینطور که داره راه میره یهو موبایلش زنگ میخوره، تا میبینه جیئونه با خوشحالی جواب میده ولی از پشت موبایل فقط صدای یه بچه میاد و صدای جیئون که میگه:
_ هی نباید به وسایل دیگران دست بزنی.
و همین لحظه تماس قطع میشه.

نیکون با ناامیدی به موبایلش نگاه میکنه، به دیوار تکیه میده و آهی میکشه. جیمین که کنارش ایستاده، درحین خوندن تخته اعلانات با موبایلش صحبت میکنه، با بغض میگه:
_ مامان شهریه ی کلاسها گرونتر شده، اینهمه صبر کرده بودم بازم باید یه مدت دیگه صبر کنم. 
با حرفهای جیمین توجه نیکون بهش جلب میشه. جیمین بعد از خداحافظی تماس رو قطع میکنه. از توی کیفش کارت اعتباری رو درمیاره و با عصبانیت نگاهش میکنه و پرتش میکنه. چندتا نفس عمیق میکشه و چندبار با ناراحتی به کارت که روی زمین افتاده نگاه میکنه، سریع میره برمیدارش و فوتش میکنه و محکم توی دستش نگهش میداره. نیکون تا همین لحظه داره نگاهش میکنه، بلند میگه:
_ نمیتونی ثبت نام کنی؟
جیمین با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ آره.
نیکون در حالی که جلو میره میگه:
_ تا حالا آموزش دیدی؟
جیمین: نه.
نیکون لبخندی میزنه و میگه:
_ میخوای توی این مدت که منتظر ترم بعد هستی، یکم پیشرفت کنی؟
چشمهای جیمین از ذوق برق میزنه و میگه:
_ چطوری؟
نیکون: میتونم جزوه های قدیمیم رو بهت بدم... جزوه های کلاس استاد جی.وای رو دارم.
جیمین با خوشحالی دست نیکون رو میگیره و میگه:
_ واقعا؟ کجاس؟ میتونی الان بهم بدی؟
نیکون از ذوق جیمین متعجب میشه و میگه:
_ الان همراهم نیست، اگه فردا بیای آموزشگاه برات میارمش.
جیمین: ساعت چند؟
نیکون: دو بعد از ظهر.
جیمین با ناراحتی میگه:
_ ولی من ساعت دو سرکارم.
نیکون کمی فکر میکنه و جیمین یهو میگه:
_ میتونی برام بیاریش؟... کافی شاپی که کار میکنم توی همین خیابونه.    

تایلند
خارجی - هتل - بالکن اتاق جونهو و چانسونگ - شب
جونهو لبه ی نرده ی بالکن نشسته و با گیتار ملودی غمگینی رو مینوازه. احساس میکنه از پشتش صدای گریه میاد، دست از گیتار زدن برمیداره. دختری با بغض میگه:
_ لطفا ادامه بده.
 جونهو دوباره شروع میکنه به نواختن ولی بعد از کمی میبینه صدای گریه بلندتر شد. یواشکی به پشتش نگاه میکنه و توی تاریکی نیمرخ شینهی رو میبینه، لبخند کمرنگی روی لبش میشینه همینطور که محو شینهی شده ناخودآگاه آهنگ نمیزنه، شینهی بهش نگاه میکنه و میگه:
_ چرا دیگه نمیزنی؟
جونهو یهو به خودش میاد و میگه:
_ میتونم بپرسم چرا داری گریه میکنی؟
شینهی با دقت نگاه میکنه تا چهره ی جونهو رو توی تاریکی ببینه، جونهو دستش رو میذاره روی شونه ی شینهی و میگه:
_ میدونی چرا بالکنهای اینجا اینقدر به هم نزدیکه؟
جونهو در حالی که از روی نرده های بالکن رد میشه میگه:
_ بخاطر این. 
   
خارجی - هتل - بالکن اتاق شینهی - شب
جونهو تا پاش رو توی بالکن میذاره، شینهی چهره ش رو میبینه و میگه:
_ تو؟!
شینهی با پاش محکم به ساق پای جونهو ضربه میزنه و جونهو میشینه و پاش رو میگیره و میگه:
_ چرا میزنی؟
شینهی: به چه جرأتی اومدی توی بالکن من؟... زودباش برو.
جونهو: پام خیلی درد میکنه، دیگه نمیتونم از روی نرده رد بشم... پام بدجور آسیب دیده.
شینهی چشم غره ای میره و میگه:
_ تا اونیکی پاتم داغون نکردم پاشو برو.
جونهو با ناچاری بلند میشه و لنگون لنگون میره و روی نرده میشینه وقتی که میخواد پاش رو از روی نرده رد کنه الکی خودشو در حال افتادن نشون میده، شینهی سریع دستش رو میگیره و نگهش میداره. جونهو توی چشمهای شینهی خیره میشه و میگه:
_ دیدی گفتم نمیتونم رد شم.
شینهی در حالی که جونهو رو دنبال خودش میکشونه میگه:
_ بیا از در برو.

داخلی - راهروی هتل - شب
جونهو توی جیبهاش رو میگرده و میگه:
_ کارت اتاقم همراهم نیست... چطوری برم توی اتاق؟
شینهی پوزخندی میزنه و میگه:
_ میدونم دوستت همراهته در بزن باز میکنه.
جونهو سریع میگه:
_ نه، نمیشه. اون الان خوابه، میدونی؟ اون مریضه اگه یهو بیدار بشه تشنج میکنه.
شینهی یه لحظه با دلسوزی نگاهش میکنه ولی سریع میره توی اتاقش و در حالی که در رو میبنده میگه:
_ مشکل خودته، خب توی راهرو بمون.
جونهو با ناامیدی به در اتاق شینهی نگاه میکنه و زیر لب میگه:
_ دختر سرسختیه.
جلوی در اتاق خودشون میره و همینطور که حواسش هست شینهی بیرون نیاد یواشکی کارت اتاق رو از توی جیبش بیرون میاره و سریع وارد اتاق میشه.

کره جنوبی
خارجی - خیابان - شب
مینا پشت دیوار کافی شاپ خوشی قایم شده و منتظره، به ساعت نگاه میکنه و زیر لب میگه:
_ اه... پس چرا نمیاد؟!... تا کی میخواد اونجا بمونه؟... معلوم نیست داره چیکار میکنه؟!
آهی میکشه. یهو میبینه مینجون و وویونگ با هم از کافی شاپ بیرون میان و سوار ماشین میشن و مینا دنبالشون میره. 

داخلی - ماشین - شب
مینا با کنجکاوی به تابلوی سردر پرورشگاهی که ماشین وویونگ جلوش پارک میشه نگاه میکنه و میگه:
_ برای چی اومدن اینجا؟!
همینطور یواشکی نگاهشون میکنه تا اینکه وویونگ و مینجون جعبه هایی رو از توی ماشین برمیدارن و به آقایی که دم در پرورشگاه ایستاده میدن. مینا پوزخندی میزنه و میگه:
_ کار خیر میکنن!

خارجی - خیابان - شب
وویونگ آخرین جعبه رو به آقاهه میده و داره به طرف ماشین میره که مینجون سریع در طرف راننده رو باز میکنه و میگه:
_ تو خسته ای من رانندگی میکنم.
 وویونگ با بیحالی میگه:
_ آه... باشه.

داخلی - سالن سینما - شب
وویونگ و مینجون کنار هم نشستن در حالی که فیلم کمدی نگاه میکنن وویونگ میگه:
_ آخر کار خودتو کردی، دفعه ی بعد نمیذارم رانندگی کنی.
مینجون: تو که الان داری از فیلم لذت میبری، پس ساکت باش.
وقتی که دارن خنده دارترین سکانس فیلم رو میبینن مینجون داره از خنده روده بر میشه که یهو دستش میخوره به آبمیوه و روی پای وویونگ میریزه. وویونگ با نگاهی شوکه به مینجون نگاه میکنه.
مینجون سریع خم میشه و شلوار وویونگ رو با دستمال تمیز میکنه در همین حین مینا که چند ردیف عقبتر نشسته با دیدن این حرکت با تعجب زیر لب میگه:
_ نه، تو نباید اینکارو بکنی.
مینا سریع از توی خوراکیهاش یه دونه آبنبات برمیداره و به طرف سر وویونگ پرت میکنه و سریع قایم میشه. آبنبات که تلق میخوره توی سر وویونگ، وویونگ میخواد با دست سرش رو بگیره که آرنجش میخوره توی پیشونی مینجون و مینجون سریع صاف میشه و وویونگ میگه:
_ ببخشید... دردت اومد؟
مینجون سرش رو به علامت منفی تکون میده و وویونگ به پشتش نگاه میکنه و کسی رو نمیبینه.

تایلند 
داخلی - هتل - حمام اتاق جونهو و چانسونگ - سحر
چانسونگ توی وان نشسته و در حالی که توی چشمهاش حلقه های اشک جمع شده توی فکر فرو رفته.

برش به نه ماه پیش:
 کره ی جنوبی 
داخلی - بیمارستان - بعد از ظهر
چانسونگ با پزشکش در حال صحبته، پزشک میگه:
_ با این آسیبی که دیدی بهتره تکواندو رو کنار بذاری. 
چانسونگ: یعنی هیچ راهی وجود نداره؟
پزشک: دیگه نمیتونی با اون قدرتی که داشتی بازی کنی. مطمئنا از رقیبات شکست میخوری.

برش به حال:
تایلند  
داخلی - هتل - حمام اتاق جونهو و چانسونگ - سحر
چانسونگ با دست اشکهاش که روی گونه هاش جاریه رو پاک میکنه و با خودش میگه: "خیلی احمقم، اگه به حرف دکتر گوش کرده بودم... اینطوری بابا رو شرمنده نمیکردم" چشمهاش رو میبنده و نفس عمیقی میکشه.

کره ی جنوبی
داخلی - منزل تکیون - نزدیک ظهر
جونگوک (مادر تکیون) در حال گذاشتن مواد غذایی توی یخچاله و تکیون در حال بازی کردن با کامیپوتره. جونگوک که کارش تموم شده روی مبل میشینه و تکیون میاد کنارش میشینه و موبایلش رو از جیبش بیرون میاره و میگه:
_ بذار زنگ بزنم به طراح ببینم چقدرش رو حاضر کرده.
جونگوک سریع موبایل رو میگیره و میگه:
  _ میخوای از دستت آسی بشه و برات کار نکنه.
تکیون مثل بچه گربه ها سرش رو روی پای جونگوک میذاره و میگه:
_ مامان، گشنمه غذای خوشمزه میخوام.
تکیون خودشو لوس میکنه و جونگوک نازش میکنه و میگه:
_ باشه عزیزم، بیا بریم رستوران.
روی لبهای تکیون لبخند معصومانه ای نقش میبنده.

تایلند  
داخلی - رختکن - ظهر
چانسونگ در حال آماده شدن برای موج سواریه که موبایلش زنگ میخوره و جواب میده، سوزی با هول میگه:
_ توی دردسر افتادیم، رسانه ها از رابطه مون خبر دار شدن.
چانسونگ با تعجب میگه:
_ مگه میشه، چطور ممکنه؟
سوزی: با یکی از گریمورهام دعوام شده بود اون هم لج کرده و عکسمون رو پخش کرده و گفته ما با هم رابطه داریم.        
پایان قسمت چهارم

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

★(3)★ ...I Need Somebody To

داخلی - کافی شاپ خوشی - شب
مینا صورتش رو به صورت مینجون نزدیک میکنه و با اضطراب به لبهاش نگاه میکنه تا میخواد لبش رو روی لب مینجون بذاره یهو صدای پای کسی که از پله ها داره پایین میاد رو میشنوه، سریع خودشو عقب میکشه و طوری رفتار میکنه که برای بیدار کردن مینجون رفته پیشش. وویونگ که از پله پایین اومده میگه:
_ اگه خوابه بیدارش نکن، خودم صورت حساب رو بهت میدم.   

داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
نیکون داره آشپزی میکنه و توی فکر غرقه که صدای زنگ در از فکر بیرون میارش، وقتی در رو باز میکنه با چهره ی خندون تکیون رو به رو میشه. تکیون میگه:
_ ببخشید اینوقت شب مزاحمت شدم. ولی میدونم، خواب نبودی؛ نه؟
نیکون تا میخواد چیزی بگه، تکیون بو میکشه و میگه:
_ آه، چه بوی خوبی میاد... غذا پختی؟... من اصلا بلد نیستم غذا بپزم.
نیکون دوباره میخواد چیزی بگه که تکیون سریع میگه:
_ آخ... داشت یادم میرفت بخاطر چی اومدم، باد زد ورقمو مستقیم انداخت توی بالکن شما. میشه برام بیاریش؟
تا تکیون ساکت میشه نیکون میگه:
_ الان میارمش.

خارجی - منزل نیکون و جیئون - بالکن - شب
نیکون ورق رو از روی زمین برمیداره و یهو با خودش میگه: "نکنه در رو باز گذاشتم پسره بدون اجازه بیاد توی خونه" با هول از بالکن بیرون میره.

داخلی - مجتمع ساختمانی - راهرو - شب
نیکون از آپارتمانش بیرون میاد و میبینه تکیون نیست، با نگرانی داخل خونه رو نگاه میکنه و زیرلب میگه:
_ گولشو خوردم.
همین لحظه تکیون از پله های راهرو پایین میاد، وقتی نیکون میبینش با آسودگی آهی میکشه و میگه:
_ کجا رفته بودی؟
تکیون: یه خانمه داشت یه جعبه ی بزرگ رو میبرد بالا که کمکش کردم، آخه آسانسور خراب شده.
یهو نیکون با ناامیدی به آسانسور نگاه میکنه، از تکیون خداحافظی میکنه و سریع از پله ها پایین میره.

خارجی - خیابان - شب
مینجون از کافی شاپ بیرون میاد و سوار تاکسی میشه، مینا هم که یه گوشه یواشکی منتظر ایستاده بود یه تاکسی میگیره و دنبالش میره.

داخلی - هواپیما - شب
جونهو و چانسونگ در حال شام خوردن هستن که جونهو میگه:
_ باید به بابات بگی که چرا دوپینگ کردی، اینطوری هم اون و هم خودت کمتر عذاب میکشید.
چانسونگ: نه، اونطوری بیشتر نگران میشه.
جونهو: پس چرا به من گفتی؟ به فکر نگران بودن من نیستی؟
چانسونگ: چون تو...
یهو چانسونگ متوجه میشه که جونهو به صندلی کناریش خیره شده، برمیگرده و شینهی رو میبینه که سرش رو به صندلی تکیه داده و خوابیده. چانسونگ هم محو زیبایی شینهی میشه و هردو بهش خیره شدن که شینهی از خواب بیدار میشه و یهو میبینه دوتا مرد گنده بهش ذل زدن. با عصبانیت میگه:
_ تا حالا آدم ندیدید؟
چانسونگ سریع برمیگرده و جونهو که ضایع شده چیزی به ذهنش نمیرسه و میگه:
_ تو خبر نگاری، نه؟ داشتی به حرفامون گوش میدادی.
شینهی پوزخندی میزنه و محلش نمیذاره. جونهو آروم به چانسونگ میگه:
_ تو دیگه چرا بهش ذل زده بودی؟
چانسونگ: میخواستم ببینم به چی داری نگاه میکنی.
جونهو: ضایع، حداقل به کسی که چشم منو گرفته نگاه نکن، دعوامون میشه ها.
شینهی هم که داره حرفهاشون رو میشنوه با عصبانیت دستی توی موهاش میکشه و به طرف توالت میره.   

خارجی - خیابان - شب
نیکون جلوی در ساختمان منتظر ایستاده، تا جیئون رو از دور میبینه به طرفش میره. جیئون با تعجب میگه:
_ چرا بیرونی؟
نیکون: آخه آسانسور خرابه و تا چند ساعت دیگه درست نمیشه.
جیئون: چه ربطی داره؟ یعنی زورت اومد از پله ها بری بالا! 
نیکون میخنده، پشتش رو میکنه و جلوش میشینه، جیئون میگه:
_ داری چیکار میکنی؟
نیکون: سوار شو، هفت طبقه س بعدا پشیمون میشیا.
جیئون میخنده و روی کول نیکون سوار میشه.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
نیکون در حال جمع کردن میز شامه که جیئون با محبت بغلش میکنه و میگه:
_ خیلی وقت بود که با هم شام نخورده بودیم.
نیکون هم محکم بغلش میکنه و میگه:
_ درست شدیم مثل یه سال پیش که بخاطر درسهامون وقت نداشتیم همدیگه رو ببینیم.
جیئون توی چشمهای نیکون نگاه میکنه و میگه:
_الانم هر کدوم مشغول کارمونیم. بهر حال یه وقتهایی هم با همیم.
نیکون میخنده، جیئون میگه:
_ یه بیمار داریم که بیماریش یکم مشکوکه، میخوام از توی اینترنت یه اطلاعاتی رو جمع آوری کنم. هر چند استادم بهم گفت نیازی به این کار نیست اما حس میکنم باید اینکارو بکنم.
نیکون با لبخند کمرنگی میگه:
_ ایهیم.
جیئون به نیکون که محکم نگهش داشته نگاه میکنه و با لبخند میگه:
_ نمیخوای بذاری برم؟
نیکون آروم آروم دستهاش رو از دور جیئون برمیداره، در حالی که سعی میکنه ناراحتی توی صداش معلوم نباشه میگه:
_ تو برو به کارت برس، منم ظرفها رو میشورم.

داخلی - منزل وویونگ - صبح
وویونگ مشغول درست کردن پازله که یهو کسی در میزنه، وویونگ میگه:
_ در بازه بیا تو.
جیمین با صورت و لباسهای کثیف وارد میشه. وویونگ تا جیمین رو با این وضعیت میبینه با هول میگه:
_ چی شده؟
جیمین در حالی که اشک توی چشمهاش حلقه زده میگه:
_ یکی از مشتریها قهوه رو پاشید بهم.
وویونگ سریع جلو میره و میگه:
_ صدمه که ندیدی؟
جیمین به علامت منفی سرش رو تکون میده، وویونگ میگه:
_ برو صورتت رو بشور.
جیمین آروم به طرف توالت میره و وویونگ سریع بیرون میره.

داخلی - کافی شاپ خوشی - صبح
وویونگ به طرف مینجون میره و میگه:
_ چه اتفاقی افتاده؟
مینجون: جیمین اشتباهی نکرده، من موضوع رو حل میکنم... تو اونو ببر دکتر.
وویونگ با تعجب میگه:
_ چی؟
مینجون: قهوه ی داغ رو ریخت روی صورتش.
وویونگ با شنیدن این حرف بدون تأمل از پله ها بالا میره.

داخلی - منزل وویونگ - صبح
جیمین از توالت بیرون میاد، وویونگ تا لکه ی قرمز رو روی صورتش میبینه دستش رو میگیره و با صدای بلند میگه:
_ چرا از اول نگفتی قهوه ی داغ رو ریخته روی صورتت؟!
وویونگ، جیمین رو میکشه و به طرف در میبره که جیمین میگه:
_ داری چیکار میکنی؟
وویونگ: باید بریم دکتر.
جیمین: خب خودم میام چرا داری بزور میبریم؟
وویونگ با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ هان؟!

داخلی - منزل تکیون - نزدیک ظهر
سئون اطراف خونه رو با دقت نگاه میکنه، تکیون همینطور هی درمورد خونه و طرحی که میخواد حرف میزنه، سئون میگه:
_من سعی میکنم تا یه هفته ی دیگه طرح سه بعدیش رو حاضر کنم.
تکیون: ناهار چی میخوری سفارش بدم؟
سئون: ممنون، من باید برم.
تکیون: باهم ناهار میخوریم و درمورد خونه بیشتر حرف میزنیم.
سئون با کنجکاوی به تکیون نگاه میکنه و با خودش میگه: "تا همین الان داشت یه سره حرف میزد، یعنی بیشتر از این حرف داره؟!" سئون میگه:
_ یعنی چیز دیگه ای هم مونده که بگید؟
تکیون کمی فکر میکنه و میگه:
_ آره خیلی چیزا هست که نگفتم.
سئون با ناچاری میگه:
_ پس من یه رستوران خوب میشناسم بریم اونجا.

داخلی - ماشین وویونگ - ظهر
وویونگ ماشین رو جلوی خونه ی خانواده ی جیمین پارک میکنه، رو به جیمین میگه:
_ کارهایی که دکتر گفت رو خوب انجام بده نذار جای سوختگی روی صورتت بمونه.
جیمین: ممنون که رسوندیم.
وویونگ دستی به موهای جیمین میکشه و میگه:
_ نگاه کن، قهوه روی موهات خشک شده. مامانت با این وضع ببینت چی میگه!
جیمین با شرمندگی میگه:
_ نگران نباشید مشکلی نیست.
وویونگ نگاهی به سر تا پای جیمین میندازه و میگه:
_ اینطوری نمیشه.
از ماشین پیاده میشه و در رو برای جیمین باز میکنه.

داخلی - منزل خانواده ی جیمین - ظهر
وویونگ به خاطر اتقافی که افتاده از سنگمیونگ (پدر جیمین) و آهیون (مادر جیمین) معذرت خواهی میکنه. سنگمیونگ میگه:
_ اشکال نداره اتفاقیه که افتاده، شما هم مقصر نبودید نیازی به معذرت خواهی نیست.
جیمین: درسته آقای رئیس، جای سوختیگی هم شدید نیست چند روز دیگه همین قرمزی هم از بین میره.
وویونگ رو به سنگمیونگ و آهیون خالصانه میگه:
_ قول میدم، از این به بعد بیشتر مراقب دخترتون باشم.
یهو سنگمیونگ و آهیون با تعجب بهش نگاه میکنن، وویونگ یه لحظه به حرفش فکر میکنه و سریع میگه:
_قول میدم بیشتر مراقب کارمندام باشم.
آهیون نگاه معنا داری به جیمین میکنه. جیمین که منظور آهیون رو نفهمیده الکی لبخند میزنه.

تایلند
خارجی - ساحل - بعد از ظهر
 توی یه ساحل خلوت جونهو با چشمهای بسته روی شنها دراز کشیده و سعی میکنه ملودی عاشقانه ای رو توی ذهنش بسازه، چشمهاش رو باز میکنه و از پشت دختری رو میبینه که رو به دریا ایستاده، چند لحظه بهش خیره میشه و دوباره چشمهاش رو میبنده و ملودی دلنشینی توی ذهنش میپیچه همین لحظه صدای چانسونگ ذهنش رو بهم میریزه و تا چشمهاش رو باز میکنه جای اون دختر چانسونگ رو میبینه، میشینه و با تعجب دنبال دختر میگرده وقتی به پشتش نگاه میکنه همون دختر رو از پشت میبینه که داره از ساحل دور میشه. نفس راحتی میکشه و با خودش میگه: "فکر کردم خل شدم" چانسونگ قوطی آبمیوه رو پرت میکنه طرفش و میگه:
_ بگیر دیگه خسته شدم... تو همسفر میخواستی یا نوکر؟!
جونهو دست چانسونگ رو میکشه و کنارش میشونه و میگه:
_ همسفر... آه... دریا رو نگاه کن، تنهایی دیدنش غمناکه ولی اگه دونفر باشی میشه رمانتیک.
چانسونگ دستش رو روی شونه ی جونهو میندازه، جونهو میگه:
_ اگه یه دختر هم همسفرمون بود...
چانسونگ: هیس... اسم دختر نیار.
جونهو با کنجکاوی میگه:
_ نکنه جدیدا ذائقه ت عوض شده؟!
چانسونگ: نه، اگه یه دختر اینجا بود سرش دعوامون میشد.
جونهو لبخندی میزنه و مشتی به سینه ی چانسونگ میکوبونه و میگه:
_ باشه اصلا هرچی تو بگی.
 چانسونگ تا اینو میشنوه توی فکر فرو میره.

برش به دوازده سال پیش:
داخلی - منزل خانواده ی چانسونگ - شب
 چانسونگ روبروی ریونگ ایستاده، ریونگ با ذوق دستهای چانسونگ رو میگیره و میگه:
_ واقعا؟! واقعا میخوای تکواندو یادبگیری؟
چانسونگ با قاطعیت میگه:
_ آره.
ریونگ: خوب فکرهاتو کردی؟ اگه چندین سال روی تکواندو کار کنی و بعدا پشیمون بشی کار سختیه که از اول شروع کنی.
چانسونگ: آره میدونم. میخوام یه تکواندو کار حرفه ای بشم.
چانسونگ تا اشک شوق رو توی چشمهای ریونگ میبینه؛ لبخند رضایت بخشی روی صورتش نقش میبنده. ریونگ میگه:
_ پس هر چی تو بخوای... من که از خدامه. 

برش به حال:
خارجی - ساحل - بعد از ظهر
با یادآوری این خاطره چانسونگ آهی میکشه و به جونهو میگه:
_ من برمیگردم هتل.
چانسونگ داره میره که جونهو یهو دختری که چند لحظه پیش جلوی دریا دیده بود رو یه گوشه در حال بازی کردن با شنها میبینه. وقتی به چهره ش نگاه میکنه متوجه میشه که شینهیه. میخواد بره پیشش ولی با دیدن قدمهای غمگین چانسونگ پشیمون میشه و به طرف چانسونگ میدوئه.

کره جنوبی
داخلی - رستوران - بعد از ظهر
تکیون اینقدر برای سئون حرف زده که سئون از حرفهاش نزدیک بیست صفحه یادداشت برداشته. تکیون به ورقهای توی دست سئون نگاه میکنه و میگه:
_ اینا چیه؟
سئون: نکته هایی که شما درمورد خونه تون گفتید.
تکیون ورقها رو میگیره و با ناباوری بهشون نگاهی میکنه سریع میذارشون توی کیفش و میگه:
_ ای بابا اینا رو نمیخواد، فقط یه چیز مهمه اینکه اون خونه جایی بشه که وقتی تو واردش میشی با خودت بگی "واو عجب خونه ایه میخوام اینجا بمونم".
سئون مات و مبهوت بهش خیره میشه.   
پایان قسمت سوم