۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

★(18)★ ...I Need Somebody To

داخلی - آشپزخانه ی کافی شاپ - نیمه شب
 جیمین با ترس به وویونگ که با همون نگاه خیره بهش نزدیک میشه نگاه میکنه، وویونگ متوجه تخم مرغ های شکسته ی روی زمین میشه و میگه:
_ صدای تخم مرغها بود اومد؟... خودت که چیزیت نشده؟!
جیمین لبخند خود شیرین کنی میزنه و میگه:
_ ببخشید... دستم خورد به تخم مرغها و افتادن. از خواب بیدارتون کردم.
وویونگ: خواب نبودم. اصلا تونستی چیزی درست کنی؟!
جیمین: تازه داشتم میفهمیدم چطور فر رو روشن کنم.
وویونگ به فر نگاهی میکنه و میگه:
_ منم بلد نیستم روشنش کنم.
وویونگ تی رو برمیداره و میخواد تخم مرغها رو تمیز کنه که جیمین سریع میگه:
_ نه، نکنید... خودم تمیزش میکنم.
وویونگ شروع به تمیز کردن زمین میکنه و میگه:
_ تو حواست به آشپزیت باشه.
جیمین: همه ی تخم مرغهام شکست، دیگه نمیتونم چیزی درست کنم. 
وویونگ: با اینهمه تخم مرغ میخواستی چیکار کنی؟
جیمین: همه رو نمیخواستم.
وویونگ: پس چندتا میخوای؟
جیمین: چهارتا... چطور مگه؟! میخواید بهم بدید؟
وویونگ چند لحظه با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ صبر کن الان برات میارم.
وویونگ میره و بعد از چند دقیقه با چهارتا تخم مرغ برمیگرده، جیمین با خوشحالی میگه:
_ دستت درد نکنه.
وویونگ از لحن خودمونی جیمین شکه میشه و میگه:
_ چرا یهو خودمونی شدی؟
جیمین میخنده و میگه:
_ خودت گفتی بعد از ساعت کاری دیگه رئیسم نیستی.
وویونگ در حالی که دستی به سرش میکشه میخنده و میگه:
_ موفق باشی.
و بعد از آشپزخونه بیرون میره.
 
داخلی - منزل تکیون - اتاق خواب - نیمه شب
نیکون و تکیون روی تخت نشستن و با پلی استشن مسابقه ماشین رانی میدن. هر دو با هیجان چشم به صفحه ی تلویزیون دوختن و برای مهار کردن همدیگه هی بهم تنه میزنن تا اینکه نیکون تعادلش رو از دست میده و از روی تخت می افته. تکیون که داره مسابقه رو میبره تا میفهمه نیکون افتاد سریع دسته رو ول میکنه و به سمت نیکون میره. نیکون روی زمین ولو شده و میخنده. تکیون با چهره ای پر از اضطراب و چشمانی نمناک میگه:
_ نمیخوام بخاطر من آسیب ببینی.
نیکون سریع میشینه و میگه:
_ هی من که چیزیم نشده.
تکیون، نیکون رو بغل میکنه و میگه:
_ آخیش، خیالم راحت شد.
نیکون از بغل تکیون بیرون میاد و میگه:
_ دیگه نصف شبه، من فردا باید برم سرکار.
تکیون: باشه الان خاموش میکنم تا بخوابیم.
نیکون: من که نمیتونم اینجا بمونم.
تکیون تخت رو نشون میده و میگه:
_ تختم یه نفره س اما بزرگه.
تکیون همه چیز رو خاموش میکنه، نیکون رو بزور روی تخت میخوابونه و خودش هم ساکت کنارش دراز میکشه و زیر چشمی به نیکون نگاه میکنه. نیکون میخنده و میگه:
_ چیزی میخوای بگی؟
تکیون: نه، فقط خوب بخواب.
هردو چشمهاشون رو میبندن و میخوابن.
      
داخلی - منزل وویونگ - نیمه شب
وویونگ در رو که باز میکنه، جیمین رو با ظرف کیکی میبینه. جیمین کیک رو به طرفش میگیره و میگه:
_ ازش یکم میخوری؟... میخوام بدونم چه مزه ای شده.
وویونگ: این وقت شب؟! اما اشکالی نداره، فقط من عادت دارم کیک رو با قهوه بخورم.
وویونگ در رو بازتر میکنه و میگه:
_ بیا تو تا قهوه حاضر کنم.
جیمین لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ بابام بیرون منتظرمه.
وویونگ با تعجب میگه:
_ بابات کی اومد؟... چرا توی این سرما بیرون وایستاده؟ میگفتی بیاد تو.
جیمین: تازه رسیده، بهش گفتم دارم میام، بخاطر همین همونجا منتظر موند.
وویونگ: بگو بابات هم بیاد بالا تا کیک رو با هم بخوریم.
جیمین با سنگمیونگ تماس میگیره و بعد از چند دقیقه سنگمیونگ میاد. تا قهوه درست بشه سنگمیونگ و وویونگ همینطور گرم صحبت شدن، جیمین هم از خستگی چرت میزنه. وویونگ در حالیکه سعی میکنه تن صداش جوری باشه که جیمین از چرتش بلند نشه، رو به سنگمیونگ میگه:
_ جیمین برای رسیدن به رویاش خیلی تلاش میکنه، واقعا قابل تحسینه.
سنگمیونگ با افتخار به جیمین نگاه میکنه، همین لحظه جیمین بیدار میشه و سریع میگه:
_ قهوه چی شد؟
  وویونگ میخنده و میگه: 
_ آماده س الان میارم.
و بعد هر سه تایی با لذت کیک رو میخورن.

داخلی - منزل خانواده ی مینجون - اتاق مینجون - صبح
مینجون یکمی توی جاش اینطرف و اونطرف میره تا چشمهاشو باز میکنه، SMS از طرف مینا میاد، میخونه ش: "بیا امروز با هم بریم سینما^^" مینجون بهش جواب میده: "باشه^^" میشینه و توی فکر فرو میره. دستی توی موهاش میکشه، با لبخندی بر لب کش و قوسی به بدنش میده و بلند میشه.  

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - صبح
جونهو و چانسونگ با هم در حال صبحانه خوردن هستن. چانسونگ میگه:
_ بنظرت حالا باید چیکار کنم؟
جونهو: بنظر من؟!... نظر من مهم نیست، تو باید توی خودت دنبال چیزی که دوست داری بگردی.
چانسونگ لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ چیزی که من دوست دارم؟!!
جونهو با کمی تندی میگه:
_ یدفعه کافی نبود؟!... بازم میخوای بخاطر خوشحالی بابات خواسته های خودتو نادیده بگیری؟ مطمئن باش وقتی تو خوشحال نباشی بابات هم خوشحال نیست... پس اول دنبال خواسته ی خودت باش.
چانسونگ: نه، نمیخوام اینکارو بکنم. به قول بابا باید از اشتباهام درس بگیرم... فقط هر چقدر فکر میکنم کاری که دوست دارم رو پیدا نمیکنم.
جونهو: اگه فقط یه گوشه بشینی نمیتونی پیداش کنی باید دنبالش بری.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - صبح
نیکون وارد میشه و یهو جیئون رو توی خونه میبینه با تعجب میگه:
_ کی اومدی خونه؟!
جیئون: دیشب.
نیکون: چرا بهم خبر ندادی؟
جیئون: فکر کردم میخوای خونه ی مامانت اینا بمونی.
نیکون: ای کاش بهم گفته بودی، من پیش تکیون بودم.
جیئون: واقعا؟!
نیکون با سر تأیید میکنه و داره از کنار جیئون رد میشه که جیئون میخواد دستش رو بگیره اما نیکون متوجه نمیشه و به اتاق خواب میره.

داخلی - اداره ی مجله - ظهر
مینجون همینطور که پشت میز کارش نشسته همینطور تلفنی با مینا صحبت میکنه:
_ تونستی کار پیدا کنی؟
مینا: دنبالشم... مگه تو الان سر کار نیستی؟ چطوری بهم زنگ زدی؟
مینجون: الان سرم خلوته منتظرم تا سر دبیر مصاحبه رو تأیید کنه. اگه تو نمیتونی الان صحبت کنی بعدا توی سینما همدیگه رو میبینیم.
مینا: نه، نه، باهام حرف بزن... بیکارم حوصله م سر رفته.... منتظرم شب برسه با هم  بریم سینما.
مینجون: چرا تمام روز رو منتظر منی؟... با دوستهات برو بیرون.
مینا با ناراحتی میگه:
_ همه ی دوستهام باهام قطع رابطه کردن.
مینجون با تعجب میگه:
 _ چرا؟!
مینا: بخاطر بعضی از چیزا بهم خندیدن و ترکم کردن.
مینجون: بخاطر چی؟
مینا: میتونم بهت نگم؟... آخه اگه بدونی مثل اونا بهم میخندی و میری.
مینجون که داره از فضولی میترکه میگه:
_ اه... بیشتر کنجکاوم کردی. بهم بگو، قول میدم ترکت نکنم.
مینا با بغض میگه:
_ اونا هم همین قولو بهم داده بودن.
همین لحظه سردبیر مینجون رو صدا میکنه، مینجون به مینا میگه:
_ الان کار دارم بعدا با هم حرف میزنیم.   

خارجی - خیابان - ظهر
چانسونگ همینطور که به اطرافش و مردم و شغلهای متفاوت با دقت نگاه میکنه با خودش میگه: "چقدر کارهای متفاوتی وجود داره، یعنی من توی کدوم استعداد دارم؟!" بعضی از مردم که از کنارش رد میشن با نفرت بهش نگاه میکنن و پچ پچ میکنن. چانسونگ که متوجه نگاهها میشه با ناراحتی سرش رو پایین میندازه، همین لحظه موبایلش زنگ میخوره. جواب میده، مینجون از پشت موبایل با ناراحتی میگه:
_ تو درست میگفتی، تو حق داشتی... ما خبرنگارها به هیچ دردی نمیخوریم. فقط باید دروغ گفتنو خوب بلد باشیم... 
چانسونگ وسط حرفش میگه:
_ صبر کن ببینم درمورد چی داری حرف میزنی؟
مینجون: مصاحبه ت چاپ نمیشه.... داری میگی چرا؟... چون واقعیت بود، چون تیتراژ رو بالا نمیبرد. چون چیزی نبود که رئیسم انتظارشو داشت.
چانسونگ: چرا اینقدر ناراحتی؟ نکنه اخراج شدی؟
مینجون: نه، میخوام خودم استعفا بدم.
چانسونگ: چرا مگه خبرنگاری رو دوست نداری؟
مینجون: فقط دوست داشتن شرط نیست... به جایی که کار میکنی و آدمهای اطرافت خیلی ربط داره... هرچقدر هم که کارتو دوست داشته باشی اما وقتی اطرافیانت مانع لذت بردنت باشن ازش خسته میشی.
چانسونگ: لطفا بیا همدیگه رو ببینیم.

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
جونهو رو به روی شینهی ایستاده، دستش رو میذاره روی شونه ی شینهی و میگه:
_ اگه امروز با شما نرم خونه بابابزرگ منو راه نمیده.
شینهی فقط به جونهو نگاه میکنه، جونهو میگه:
_ جدی میگم، راهم نمیده... آه... اونوقت منم باید مثل شما برم هتل.
شینهی: آخه سیونگکی راضی نمیشه.
لبخندی روی لب جونهو نقش میبنده، اما بعد مکث کوتاهی با کلافگی میگه:
_ این پسره هم دردسریه ها... تو بیا بریم، بابابزرگ خودش اونو راضی میکنه.

داخلی - منزل خانواده ی سئون - اتاق سئون - عصر
سئون سر کامپیوترش مشغول خوندن اخبار درمورد سوزیه. مینسو همینطور که لباسهای کثیف رو توی سبد میریزه میگه:
_ حالا که میری سر کار باید حواست به مردای اطرافت باشه. باهاشون همصحبت نشو... نذار ازت سوء استفاده بکنن.
مینسو همینطور به نصیحتهاش ادامه میده اما سئون انگار نه انگار که صداش رو میشنوه. همین لحظه SMS از طرف تکیون بهش میرسه، میخونه ش: "شام خوردی؟ یه موقع بخاطر کار از غذات نزنی!" سئون که از سوال تکیون شوکه شده چند بار میخونش، با خودش میگه: "فکر کرده دوستشم؟!" درجوابش مینویسه: " به تو چه؟!" تکیون جواب میده: "میشه بهت زنگ بزنم؟" سئون بسختی آب گلوش رو قورت میده و نیم نگاهی به مینسو که پشتش نشسته میندازه. مینویسه: "من وقتش رو ندارم، اگه درمورد کاره بهم SMS بده."

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - اتاق سرگرمی - شب
همینطور که تلویزیون روشنه جونهو تلفنی با چانسونگ حرف میزنه:
_ کجایی؟ امشب نمیای اینجا؟
چانسونگ: من الان با کیم مینجونم، با هم یکم نوشیدیم و بیهوش شده. نمیتونم تنهاش بذارم. 
جونهو: بابابزرگ رفته با سیونگکی حرف بزنه... (یکم آرومتر) الان با شینهی تنهام.
چانسونگ: چرا تنها؟ مگه آجوما (مستخدم خونه) نیست؟!
جونهو: امشب جایی کار داشت زودتر رفت. 
چانسونگ: پس چرا منو دعوت میکنی؟... مگه همینو نمیخواستی؟! 
جونهو: نمیدونم، میترسم یه موقع کار اشتباهی بکنم و هنوز هیچی نشده همه چیز رو خراب کنم.
چانسونگ: هی پس جرأتت کجا رفته؟! 
جونهو: آه... اصلا چرا دارم اینا رو به تو میگم، نمیخواد نگران باشی، برو به کارت برس.
 
داخلی - منزل تکیون - شب
تکیون سر کامپیوترش نشسته همین لحظه موبایلش زنگ میخوره، وقتی جواب میده سئون از پشت موبایل میگه:
_ اونموقع که میخواستی زنگ بزنی چی میخواستی بگی؟
تکیون: ازت یه سوال خصوصی داشتم.
سئون: پس بیا اینجا بپرس.
تکیون از لحن سئون متوجه م♥ستیش میشه و میگه:
_ دوباره م♥ست کردی؟
سئون با لحن جدی میگه:
_ چرا چرت و پرت میگی؟... اگه سوال داری بیا همون رستوران قبلی.
تکیون تماس رو که قطع میکنه زیر لب میگه: "تابلو بود م♥سته، انگار عادتشه!"

داخلی - منزل خانواده ی سئون - اتاق سئون - شب
تکیون در حالی که سئون رو روی دستهاش بلند کرده وارد اتاق میشه، روی تخت میذارش. سئون که م♥سته دست تکیون رو میگیره و با لحن بانمکی میگه:
_ ممنون که آوردیم خونه.
سئون همینطور به حرف زدن ادامه میده و تکیون پتو رو روی سئون میکشه که یهو صدای بسته شدن در خونه میاد. تکیون سریع دستش رو جلوی دهن سئون میگیره، کنار سئون دراز میکشه و پتو رو روی سرشون میکشه.  
پایان قسمت هجدهم

۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

Fake 2PM - 후아유 (Who Are You) Part 1 - 2

این دفعه بعد از تموم شدن پخش سریال Who Are You که تکیون توش بازی کرده بود تصمیم گرفتیم ورژن Fake 2PM سریال رو درست کنیم هاهاهاهاهاها
امیدواریم ازش لذت ببرید


۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

★(17)★ ...I Need Somebody To

خارجی - خیابان - شب
گونیونگ دسته گل رو توی دست چانسونگ میزاره و میگه:
_ اشکالی داره اگه اینو پس بگیری؟
چانسونگ مات و مبهوت بهش نگاه میکنه و با شرمندگی میگه:
_ نمیخواستم مجبورت کنم که قبولش کنی، ببخشید که ناراحتت کردم.
گونیونگ آروم با دست به بازوی چانسونگ میزنه در حالی که میخنده میگه:
_ چی داری میگی؟... لطفا اینطوری درموردش فکر نکن.
 چانسونگ با کنجکاوی میگه:
_ پس چرا برمیگردونیش؟
گونیونگ: راستش، اونشب که برگشتم خونه، همینطور که بهش نگاه میکردم به لطفی که تو درحق من و برادرم کردی فکر میکردم... یهو یکی از گلها که ساقه ش شکسته بود، کنده شد و افتاد.
چانسونگ: منظورت چیه؟
گونیونگ: ازت میخوام هر موقع حس کردی کار خوبی انجام دادی یکی از این گلها رو بکنی. الان فقط نوزده تاش مونده... هر دفعه که یکی از گلها رو میکنی فکرهای منفی درمورد خودت رو باهاش دور بریز.
با حرفهای گونیونگ، قلب آشفته ی چانسونگ هر لحظه آرومتر میشه و همینطور با لبخند ملیحی بهش خیره شده که گونیونگ دستش رو برای قول دادن جلو میاره و میگه:
_ بهم قول بده که اینکار رو میکنی.
چانسونگ انگشتش رو به انگشت گونیونگ گره میکنه و میگه:
_ خوشحالم که دوستی مثل تو رو کنارم دارم.
با گرمای صدای چانسونگ، قلب گونیونگ ذوب میشه و سریع دستش رو از دست چانسونگ جدا میکنه.

داخلی - کافی شاپ شادی - بعد از ظهر
جیمین میخواد از در پشتی بره بیرون تا برفهای جلوی کافی شاپ رو پارو بکشه که یهو وویونگ وارد میشه، به پارو که توی دست جیمینه نگاه میکنه و میگه:
_ دیگه نباید این کار رو بکنی.
جیمین: ولی آقای رئیس این کارمه، نگران نباش باهاش مشکلی ندارم اگه انجامش ندم کم کاری کردم.
وویونگ: نه این کار تو نیست، اینو باید یه مرد انجام بده... 
وویونگ پارو رو از جیمین میگیره و میگه:
_ از این به بعد این کار به عهده ی کارکنان مرد کافی شاپه، لباس شما گرم نیست مریض میشید.
جیمین با لبخند سرش رو پایین میندازه. وویونگ داره از کنارش رد میشه که جیمین میگه:
_ آقای رئیس، با خانواده م حرف زدم. 
وویونگ کنارش میایسته و منتظر ادامه ی حرف جیمین میشه، جیمین میگه:
_ بهم اجازه دادن دوساعت بعد از کار بمونم.
وویونگ با تعجب میگه:
_ اوه، یعنی تا ساعت یک!... خانواده ت خیلی ریلکسن.
جیمین: اونا هیچ وقت برای رسیدن به رویام برام کم نمیذارن.
وویونگ لبخندی میزنه و میگه:
_ رویات آشپز شدنه؟
جیمین: از بچه گیم اینو میخواستم.
وویونگ چندتا روی شونه ی جیمین میزنه و میگه:
_ پس برو به کارت برس.

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - شب
سیونگکی و شینهی تا وارد میشن و خونه ی مجلل جونهو رو میبینن، با حیرت به اطراف نگاه میکنن. سیونگکی رو به جونهو میگه:
_ ببخشید که اونشب باهات اونطوری رفتار کردم.
جونهو لبخندی میزنه. شینهی روی مبل میشینه. سیونگکی که از کنار جونهو رد میشه آروم بهش میگه:
_ ولی الان فقط بخاطر شینهی اینجائم.
سیونگکی میخواد بره که جونهو دستش رو میگیره و میگه:
_ خوش اومدی.

داخلی - کافی شاپ خوشی - شب
نیکون و تکیون تا وارد میشن، جیمین جلو میاد و میگه:
_ سلام، ببخشید که مزاحمتون شدم... فکر کردم یادتون رفته کتتون رو جا گذاشتید، بخاطر همین بهتون زنگ زدم.
نیکون: پاک یادم رفته بود، خوب شد بهم گفتی.
نیکون و تکیون سر میزی میشینن، تکیون به اطرافش نگاه میکنه و میگه:
_ این کافی شاپ چه حس خوبی به آدم میده!
نیکون: واقعا؟!... برای من که با بقیه جاها فرق نداره.

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - شب
جونهو آروم از پشت به چانسونگ و سیونگکی و شینهی که روی مبل نشستن نزدیک میشه و در گوش چانسونگ چیزی میگه. همین لحظه چانسونگ مشغول صحبت با سیونگکی میشه و سرگرمش میکنه. جونهو کنار شینهی می ایسته و میگه:
_ دوست داری اتاقم رو ببینی؟
شینهی لبخندی میزنه و بلند میشه. در حین اینکه شینهی و جونهو به طرف اتاقش میرن چانسونگ به جونهو چشمکی میزنه. شینهی متوجه چشمک میشه و برای لحظه ای با تردید قدم برمیداره، به جونهو که لبخند جذابی بر لب داره نگاه میکنه و با خودش میگه: "نمیتونه هیچ کاری بکنه". 

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - اتاق جونهو - شب
 شینهی تا وارد اتاق میشه چشمش به دیواری که پر از قابهای عکس جونهو همراه دونگونه میافته. جونهو درحالیکه دستش رو میندازه دور شونه ی شینهی میگه:
_ پدربزرگمه. با هم زندگی میکنیم.
شینهی یهو به دست جونهو روی شونه ش نگاه میکنه، جونهو سریع دستش رو برمیداره، سرفه میکنه و میگه:
_ هنوزم به من شک داری؟... موضوع بلیطت فقط یه سوءتفاهم بود، چانسونگ منظور بدی نداشت.
شینهی: نه، موضوع اون بلیط نیست... دیدم که الان چانسونگ بهت چشمک زد، چه نقشه ای توی سرت داری؟
جونهو آهی میکشه و میگه:
_ فقط میخواستم باهم تنها باشیم، ندیدی هر موقع میایم با هم حرف بزنیم سیونگکی میپره وسطش... نمیذاره دو کلمه با هم حرف بزنیم. راستش فقط بخاطر این دعوتش کردم که تو تنهایی معذب نباشی وگرنه اصلا حس خوبی بهم نمیده...
هنوز حرفهای جونهو تموم نشده که یهو سیونگکی در میزنه و وارد میشه، میگه:
_ من گرسنمه. کی شام میخوریم؟
جونهو به شینهی میگه:
_ دیدی؟!!

داخلی - کافی شاپ خوشی - شب
جیمین سر میز نیکون و تکیون می ایسته و رو به نیکون میگه:
_ میتونم چندتا سوال ازتون بپرسم؟!
نیکون به جزوه های آشپزی توی دست جیمین نگاه میکنه و میگه:
_ مگه الان سر کارت نیستی؟
جیمین: رئیسم بهم اجازه داده.
نیکون: فکر میکردم رئیست یه پیرمرد سخت گیره اما انگار مهربون هم هست.
جیمین: رئیسمو ندیدید؟!... خودتون بهش جزوه رو داده بودید.
نیکون با تعجب میگه:
_ اون پسر جوونه؟!
جیمین با لبخندی تأیید میکنه. نیکون لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ بشین.
جیمین مشکلاتش رو از نیکون میپرسه و نیکون راهنماییش میکنه. تکیون که حوصله ش سر رفته موبایلش رو از جیبش درمیاره و تو♥ییتر سئون رو باز میکنه. همینطور داره توییتهای سئون که از سوزی تعریف کرده رو میخونه که لبش رو میگزه و با خودش میگه: "نکنه همجنسگراس!" همینطور هی داره کنجکاوی میکنه که یهو یاد اونشب که سئون روی دستش میزد میوفته و موبایل رو روی میز میذاره و میگه:
_ اصلا به من چه هم♥جنسگراس یا هرچی!
همین لحظه نیکون و جیمین با تعجب بهش نگاه میکنن، تکیون لبخند معصومی تحویلشون میده.
***
مینجون و مینا سر میزی نشستن، مینا میگه:
_ ممنون که دوباره باهام دوست شدی... 
مینجون: مدارک رو چیکار کردی؟
مینا: با وویونگ به این نتیجه رسیدیم که بدون نام و نشون برای اداره ی پلیس بفرستیمش.
مینجون: پس از پرورشگاه استعفا دادی؟
مینا: وقتی سه روز بیخبر نرفته بودم سر کار خودشون اخراجم کردن.
مینجون پوزخندی میزنه و میگه:
_ چه خودشونو قانونمند هم نشون میدن... حالا چیکار میکنی؟
مینا: فعلا دنبال کارم که بتونم خرج زندگیمو دربیارم.
مینجون شوکه میشه و همینطور که به مینا نگاه میکنه با خودش میگه: "یعنی شوهرت حتی خرجت رو هم نمیده؟!!" با ناراحتی به مینا خیره شده همین لحظه مینا متوجه حس مینجون میشه، با پاش آروم به پای مینجون میزنه و میگه:
_ نگران نباش، اینقدر کار هست که بتونم انجامش بدم.
مینجون: نمیخوام فضولی کنم، اما اشکالی نداره شماره شوهرت رو بهم بدی؟!
مینا بعد از چند لحظه سکوت میگه:
_ دیگه اسمشم جلوم نیار... میخوام وقتی با توئم اونو فراموش کنم.
مینجون با کلافگی به صندلی تکیه میده و میگه:
_ گفتم که من فقط میتونم دوستت باشم، اگه نمیتونی منو فقط به چشم یه دوست نگاه کنی بهتره که از همین الان دیگه همدیگه رو نبینیم.
مینا با ناراحتی میگه:
_ میدونم باهات خیلی بد رفتار کردم اما تو نمیتونی یکمی منو درک کنی؟!
مینجون: من میخوام درکت کنم، بخاطر همین اینجائم.
مینا: پس لطفا بذار وقتی با توئم حس کنم توی یه دنیای دیگه ام.
مینجون آهی میکشه، مینا میگه:
_ فقط به عنوان یه دوست.      

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - شب
همه درحال شام خوردن هستن. دونگون رو به شینهی میگه:
_ پس اون وسایلایی که جونهو آورده برای توئه!... خودت کجا میمونی؟
شینهی: دنبال یه خونه میگردم اما فعلا دوتایی توی هتل میمونیم.
دونگون محکم روی پای جونهو میزنه، میگه:
_ چطور میذاری دوستت توی هتل بمونه؟
جونهو از درد پاش رو میگیره و همینطور که غذا توی گلوش گیر کرده میگه:
_ بابابزرگ...!!!!
چانسونگ لیوان آبی رو دست جونهو میده. شینهی میگه:
_ جونهو میخواست بهمون بیشتر از اینا کمک کنه ولی اونطوری دیگه خیلی شرمنده ش میشدیم.
دونگون: چه شرمنده ای، این خونه اینهمه جا داره... برای چی الکی هم خودتو اذیت میکنی و هم پول هتل میدی؟... تا وقتی هم خونه ت درست بشه نیازی نیست جای دیگه ای بری، همینجا بمون.
سیونگکی: نه بابابزرگ، مزاحمتون نمیشیم.
دونگون با دست به سیونگکی اشاره میکنه و با تأکید میگه:
_ تو، تو باید اینجا بمونی... باید به گفتگومون ادامه بدیم. تازه پیدات کردم، این جونهو که فقط حواسش به بهم خوردن تار موهاشه. مگر اینکه با تو بتونم یه چند کلام حرف درست و حسابی بزنم.
جونهو با ناراحتی به دونگون نگاه میکنه.    

داخلی - منزل وویونگ - شب
وویونگ همینطور که زیر لب آهنگی رو زمزمه میکنه در حال شستن ظرف شامشه. مینجون میگه:
_ چرا امشب اینقدر شادی؟... برای خودت آهنگ میخونی!
وویونگ با تعجب میگه:
_ مگه چیه؟
مینجون با نگرانی بهش نگاه میکنه و میگه:
_ یه موقع به سرت فکرای عجیب و غریب نزنه.
وویونگ که متوجه منظور مینجون نشده با نگاه گیجی بهش خیره میشه. مینجون میگه:
_ میدونم احتیاجی به تذکر من نیست، تو خودت خوب میدونی چی درسته و چی غلط... اما وقتی با جیمین تنها شدی...
وویونگ سریع وسط حرفش میگه:
_ نگران نباش، اصلا قرار نیست توی کارش دخالت کنم... وقتی کارش تموم شد هم خودش در رو میبنده و میره.

داخلی - راهروی ساختمان - نیمه شب
نیکون و تکیون از آسانسور بیرون میان، نیکون میخواد وارد آپارتمانش بشه که تکیون میگه:
_ امشب دو♥ست دخترت میاد خونه؟
نیکون: نه، چطور مگه؟
تکیون دست نیکون رو میگیره و همینطور که به طرف آپارتمان خودش میبرش میگه:
_ بیا امشب با هم باشیم.
نیکون لبخندی میزنه و باهاش میره. 

داخلی - آشپزخانه ی کافی شاپ - نیمه شب
وویونگ توی چهار چوب در ایستاده و به جیمین که در حال پاک کردن میزه، خیره شده. جیمین یهو متوجه حضور وویونگ میشه دستمال از دستش می افته و با ترس به وویونگ که با همون نگاه خیره بهش نزدیک میشه نگاه میکنه.  
پایان قسمت هفدهم     

۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

★(16)★ ...I Need Somebody To

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
چانسونگ هیچی نمیگه، مینجون میگه:
_ دلیل پنهانی وجود داره؟... یا ... مشکل جسمی داری؟
چشمهای چانسونگ نمناک میشه و سریع ضبط رو قطع میکنه. مینجون در حالی که آه میکشه به پشتی صندلی لم میده و میگه:
_ میدونستم یه مشکلی وجود داره... آخه چرا پنهانش میکنی؟
چانسونگ: این سوال رو ادامه نده.
مینجون با لحن خودمونی میگه:
_ ضبط که خاموشه، منم قول میدم هیچ کدوم از حرفاتو بدون اجازه ت چاپ نکنم. بهم بگو، چرا با پنهان کردنش برای مردم سوء تفاهم ایجاد میکنی؟... شاید اگه مشکلت رو بدونن راحتتر درکت کنن.
چانسونگ: یه کسی هست که نمیخوام با گفتن واقعیت بیشتر از این بهش آسیب برسونم.
یهو مینجون با نگرانی و ناراحتی میگه:
_ نگو که توی اون مسابقه اخیری که از حریفت شکست خوردی، این آسیب بهت وارد شده.
چانسونگ تا میخواد چیزی بگه مینجون بشکنی میزنه و میگه:
_ اون دقیقا قبل دوتا مسابقه ایه که دوپینگ کردی، پس بگو میخواستی تا دوباره سلامتیت رو بدست بیاری از تکواندو کناره گیری نکنی.
چانسونگ آروم میگه:
_ گفتم که از این بحث خارج بشیم خیلی بهتره.
مینجون دستی به پشت گردنش میکشه و میگه:
_ هر جور تو بخوای. خیلی دوست داشتم منو مثل یه دوست بدونی و درموردش دوستانه باهام حرف بزنی.
چانسونگ: ولی حتی گونیونگ هم از این موضوع خبر نداره.
 مینجون: منم نمیخوام اذیتت کنم، پس بریم سراغ بقیه ی مصاحبه.

 خارجی - حیاط پشتی کافی شاپ خوشی - عصر
جیمین روی تاپ نشسته و در حال درس خوندنه. همین لحظه صدای وویونگ رو میشنوه که میگه:
_ الان وقت درس خوندنه؟
جیمین با تعجب اطراف رو نگاه میکنه ولی وویونگ رو نمیبینه. وویونگ میگه:
_ برای دیدن آدمای بزرگتر از خودت باید بالا رو نگاه کنی.
جیمین سرش رو بالا میبره و متوجه میشه وویونگ از پنجره ی طبقه ی دوم که خونه شه حرف میزنه. جیمین میگه:
_ الان کافی شاپ خیلی خلوته... از کار درنرفتم.
وویونگ میخنده، سری تکون میده و میخواد بره که جیمین صداش میکنه و میگه:
_ میتونم بعضی وقتها از آشپزخونه ی کافی شاپ استفاده کنم؟
وویونگ با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ یه لحظه صبر کن بیام پایین.
بعد از چند دقیقه وویونگ وارد حیاط میشه و کنار جیمین میشینه، میگه:
_ میخوای غذاهای جدیدی که یاد میگیری رو درست کنی؟
جیمین: آره... توی خونه وسایلش رو ندارم، اجازه میدید؟
وویونگ کمی فکر میکنه و میگه:
_ اما... مشکل اینجاس که از صبح تا وقتی که کافی شاپ بسته بشه آشپزخونه مشغوله.
جیمین: اگه نمیشه اشکالی نداره... (با شیطنت به وویونگ نگاه میکنه) ولی میتونم شبها یه ساعت بعد از تعطیل شدن کافی شاپ بیشتر...
جیمین وسط حرفش متوجه نگاه متعجب وویونگ میشه و دیگه ادامه نمیده. وویونگ میگه:
_ اونموقع خیلی دیروقت میشه، خانواده ت نگرانت نمیشن؟
جیمین با لبخند میگه:
_ اگه بگم پیش شما میمونم، بهم اجازه میدن... آخه بابام خیلی ازتون خوشش اومد... میگفت رئیس با شخصیتی دارم.
وویونگ چندتا سرفه میکنه و میگه:
_ هی، میخوای مسئولیتت رو بندازی گردن من؟... بعد از ساعت کاری دیگه کارمند من نیستی من هیچ مسئولیتی رو قبول نمیکنم.
جیمین میخنده و میگه:
_ منظورم این نبود... فقط اونطوری مامان و بابام میدونن که جای امنی هستم.
وویونگ دستش رو روی شونه ی جیمین میذاره و میگه:
_ پس... هرموقع با خانواده ت حرف زدی بهم اطلاع بده.

داخلی - ماشین جونهو - عصر
جونهو در حالی که با موبایلش حرف میزنه جلوی کافی شاپ خوشی پارک میکنه و میگه:
_ اینجا قرار مصاحبه داشتی؟!... چرا به من نگفتی بیام؟
چانسونگ از پشت موبایل میگه:
_ یعنی چی؟ چرا چرت و پرت میگی؟... تو چرا باید میومدی؟
جونهو با خنده ی شیرینی میگه:
_ شینهی اونجا کار میکنه.
چانسونگ میزنه زیر خنده و میگه:
_ واقعا از دست رفتی... صبر کن الان میام.
جونهو تماس رو قطع میکنه و منتظر چانسونگه که از طرف شینهی SMS بهش میرسه:
" در مورد شامی که گفته بودی با سیونگکی صحبت کردم. فردا شب چطوره؟" جونهو با خوشحالی موبایلش رو میبوسه. از خودش با لبخند عکس میندازه و برای شینهی میفرسته و مینوسه: "خوشحال خوشحالم، بیصبرانه منتظر فردائم تا دوباره ببینمت."

داخلی - منزل تکیون - شب
جونگوک و کیلکانگ برای کارگرها شام گرفتن و همگی دور هم درحال خوردن هستن ولی سئون گوشه ای با لپتاپش مشغوله. تکیون با شوخی هاش همه رو میخندونه و بعضی موقعها با صدای بلند خنده ی جمع، سئون با حسرت بهشون نگاه میکنه. جونگوک رو به سئون میگه:
_ خانم کیم غذا داره سرد میشه، اگه ازش خوشت نمیاد چیز دیگه ای سفارش بدیم؟
سئون: ممنون، اول باید کارم رو تموم کنم.
تکیون به طرف سئون میره و با لبخند میگه:
_ اگه کار خونه یه چند ساعت هم دیرتر تموم بشه برام مهم نیست. از غذات نزن.
سئون با تردید به تکیون نگاه میکنه، بلند میشه و کنار جمع میشینه و شروع به خوردن میکنه. تکیون ناخواسته چشمش به صفحه ی لپتاپ سئون میافته که صفحه ی تو♥ییتر بازه، با کنجکاوی اسم توییتر سئون رو میخونه، همینطور که کنار بقیه میشینه موبایلش رو از توی جیبش درمیاره و توییتر سئون رو جستوجو میکنه. کیلگانگ میگه:
_ چی شد تکیون؟ چرا اینقدر ساکت شدی؟
تکیون سرش رو از موبایلش بیرون میاره و یواشکی به سئون نگاه میکنه، میگه:
_ هیچی، شما شامتون رو بخورید.
تکیون دوباره سرش رو توی موبایلش میکنه. عکس پروفایل سئون رو که میبینه با خودش میگه: "انگار خودش نیست." وقتی عکس رو باز میکنه میبینه سوزیه، با تعجب با خودش میگه: "ب سوزی؟!" وقتی میبینه تو♥ییتهای سئون همش درمورد سوزیه با تعجب بیشتری بهش نگاه میکنه و با خودش میگه: "طرفدار ب سوزیه؟!"

داخلی - رستوران سنتی - شب   
چانسونگ، جونهو، گونیونگ و سوزی سر میز نشستن و در حال شام خوردن هستن. گونیونگ آروم به پای سوزی میزنه، سوزی میگه:
_ لی جونهو، ممنون که عذر خواهیم رو قبول کردی و اومدی.
جونهو: مشکلی نیست. بیا از این به بعد سختتر کار کنیم.
همه با سکوت درحال شام خوردن که موبایل سوزی زنگ میزنه. سوزی جواب میده و رو به بقیه میگه:
_ ببخشید من باید برم بیرون.
گونیونگ دست سوزی رو میگیره و آروم میگه:
_ کیم سوهیونه؟ گفتم که اینکارو نکن، اگه میخوای با قرار گذاشتن معروف بشی، برنامه های تلویزیونی زیادی هست که میشه اینطوری معروف شد. برای خودت حاشیه نساز.
سوزی با سرتأیید میکنه و از اتاق بیرون میره. جونهو رو به گونیونگ میگه:
_ چرا بخاطر سوزی خودت رو اینقدر توی درد سر میندازی؟
گونیونگ: خب مدیرشم باید حواسم به کارهاش باشه.
جونهو: مدیرش بودن واقعا صبر زیادی میخواد، درسته که دوستته نباید بخاطرش خودتو اینقدر فدا کنی.
گونیونگ: سوزی دوست خوبیه، میخوام بهش کمک کنم.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - اتاق خواب - شب
نیکون که تازه از خونه ی خانواده ش برگشته، کمی م♥سته. همینطور که خنده های کوچولویی میکنه لباسهاشو عوض میکنه. خمیازه ای میکشه و کنار جیئون که غرق خوابه دراز میکشه. موهای جیئون رو نوازش میکنه و میگه:
_ چرا زمانهامون با هم جور درنمیاد؟... چرا نمیتونیم بیشتر همدیگه رو ببینیم؟ 
به جیئون نزدیکتر میشه و میخواد از پشت بغلش کنه ولی تا میخواد دستش رو دورش حلقه کنه، جیئون همینطور که خوابه ناخودآگاه دست نیکون رو کنار میزنه. نیکون چند لحظه حس میکنه قلبش یخ کرده، برمیگرده و توی جاش دراز میکشه و توی فکر فرو میره.

برش به هفت ماه پیش:
داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
جیئون و نیکون در حال بازی گو-استاپ هستن، جیئون میبازه و نیکون میگه:
_ حالا باید چیزی که بدت میاد رو بخوری.
نیکون از یخچال یه کیوی میاره و همینطور که به جیئون نزدیک میشه، جیئون جیغ میزنه:
_ نــــــــــه.
و از دست نیکون فرار میکنه. نیکون هم همینطور دور تا دور اتاق دنبال جیئون میدوئه. 

داخلی - منزل نیکون و جیئون - حمام - شب
جیئون وارد میشه و میخواد سریع در رو ببنده که نیکون بزور در رو هول میده و میاد تو، میخواد جیئون رو بگیره که جیئون جا خالی میده و دست نیکون میخوره به شیر دوش و آب باز میشه. هر دو همینطور بدون توجه به آب با هم کل کل میکنن و کاملا خیس میشن، نیکون بلآخره جیئون رو گیر میندازه تا میخواد کیوی رو توی دهن جیئون بذاره متوجه میشه کیوی توی دستش نیست. هر دو به کیوی که یه گوشه روی زمین افتاده نگاه میکنن و میزنن زیر خنده. جیئون که برق شادی رو توی چشمهای نیکون میبینه با محبت بغلش میکنه. نیکون هم بغلش میکنه و میگه:
_ خیلی خوشحالم.
نیکون با لطافت لبهاشو روی گردن جیئون میذاره و میبو♥سش، آروم از بغل جیئون بیرون میاد، دستهاش رو با محبت میگیره و با صدای گرمی میگه:
_ میخوام از امشب من مال تو شم و تو مال من.
جیئون با تردید بهش نگاه میکنه، نیکون که توی چشمهای جیئون تردید رو حس میکنه میگه:
_ خیلی یهوییه؟!... من خیلی وقته که دارم بهش فکر میکنم. 
 نیکون سرش رو پایین میندازه. جیئون دستهاش رو دور صورت نیکون میذاره و میگه:
_ لطفا بهم نگاه کن، وقتی توی چشمات نگاه میکنم شادیت رو بهم منتقل میکنی.
نیکون با لبخند دلربایی بهش نگاه میکنه و میگه:
_ اما اینطوری احساس میکنم قلبم داره بال بال میزنه.
 جیئون میخنده دست نیکون رو روی قلب خودش میذاره و میگه:
_ ببین، مال منم دست کمی از تو نداره. 
نیکون با ذوق توی چشمهای جیئون خیره شده، جیئون با اشتیاق لبهای نیکون رو میبو♥سه.     

برش به حال:
داخلی - منزل نیکون و جیئون - اتاق خواب - شب
همینطور که نیکون به یادآوری اونشب ادامه میده قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری میشه.
    
داخلی - منزل خانواده مینجون - شب
اینهوا رو به روی مینجون میشینه و میگه:
_ موضوع مهمی که میخواستی درموردش بگی چیه؟
مینجون: میخوام درمورد مشکل یه کسی که میشناسم راهنماییم کنی. یه کسی هست که شوهرش بهش اهمیت نمیده... وقتی میبینم که اینطوری تنهاس و هیچکس رو نداره اعصابم بهم میریزه... 
اینهوا با دقتتر گوش میده، مینجون ادامه میده:
_ وقتی چشم باز کرده دیده توی پرورشگاهه و خانواده ای رو نداره که از بودن باهاشون لذت ببره. حالا هم که ازدواج کرده از همیشه تنهاتر شده... وقتی سه روز خونه نبود شوهرش حتی یه سراغ هم ازش نگرفت... چطور یه آدم میتونه اینقدر بی ملاحظه باشه. از وقتی این چیزا رو میدونم دارم کلافه میشم.
اینهوا با مهربونی دستش رو میذاره روی دست مینجون و میگه:
_ میخوای کمکش کنی؟
مینجون با سر تأیید میکنه، اینهوا میگه:
_ فکر کنم بتونی اون دختر رو خوب درک کنی، تو خودت قبلا دوبار خیانت رو تجربه کردی... الان کاری که اون شوهره در حق این دختر میکنه چیزی کمتر از خیانت نداره... تو چطور تونستی بعد از خیانت دیدن دوباره بخندی و شاد باشی؟! 
مینجون: من شما رو داشتم، شما قلب شکسته م رو ترمیم کردید. نذاشتید بیشتر آسیب ببینم.
اینهوا: خب تو هم برای اون همینکار رو بکن... براش یه دوست خوب بشو و از تنهایی درش بیار ولی یادت باشه تو فقط به عنوان یه دوست میتونی بهش کمک کنی.
مینجون سرش رو پایین میندازه و با خودش میگه: "اما...".   

خارجی - خیابان - شب
چانسونگ از ماشین پیاده میشه و در رو برای گونیونگ باز میکنه، گونیونگ میگه:
_ ممنون که رسوندیم... همیشه برات دردسر درست میکنم، چه درمورد سوزی... چه درمورد خودم.
چانسونگ با لبخند میگه:
_ این حرف رو نزن... تو خیلی بهم کمک کردی.
گونیونگ سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ میشه چند لحظه صبر کنی؟ میخوام یه چیزی بهت بدم.
چانسونگ با لبخند دلنشینی تأیید میکنه. گونیونگ به داخل خونه میره و بعد از کمی با دسته گلی که چانسونگ بهش داده بود برمیگرده. چانسونگ با تعجب بهش نگاه میکنه. گونیونگ دسته گل رو توی دست چانسونگ میزاره و میگه:
_ اشکالی داره اگه اینو پس بگیری؟    
پایان قسمت شانزدهم

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

★(15)★ ...I Need Somebody To

داخلی - منزل وویونگ - شب
مینا با صدای آرومی میگه:
_ من توی انبار گیر افتادم زود.........
یهو تماس قطع میشه. وویونگ با نگرانی رو به مینجون میگه:
_ تماس یهو قطع شد، داشت میگفت توی انبار گیر افتاده.
مینجون با هول از جاش بلند میشه و میگه:
_ چی؟!
وویونگ: میترسم براش اتفاقی افتاده باشه، هنوز حرفش تموم نشده بود.
مینجون با دستپاچگی میگه:
_ باید بریم کمکش.
وویونگ دوباره با مینا تماس میگیره ولی ایندفعه موبایلش خاموشه.

داخلی - منزل تکیون - شب
آخرین کارگر از خونه بیرون میره و سئون هم همینطور که به کارهای انجام شده نگاه میکنه عقب عقب راه میره که یهو میافته توی لگن گچ. تکیون با شنیدن صدا از اتاقش بیرون میاد و سئون رو بلند میکنه، سئون به لباسهاش که کاملا گچی و خیس شده نگاه میکنه و با عصبانیت میگه:
_ کارگرهای نادون.
تکیون: برو توی حموم خودتو بشور، الان از همسایه برات لباس میگیرم.
تکیون سریع بیرون میره. سئون پوزخندی میزنه و میگه:
_ فکر کرده بچه گیرآورده.
سئون میخواد بیرون بره که تکیون وارد میشه، جلوش میایسته و میگه:
_ خونه نبودن... الان از لباسهای خودم بهت میدم.
 سئون از سر راه کنار میزنش و میگه:
_ نیازی نیست.
سئون داره میره که تکیون دستش رو میگیره و میگه:
_ اینطوری هیچکس سوارت نمیکنه.
سئون با عصبانیت میگه:
_ گفتم که نمیخوام، چرا اینقدر اصرار میکنی!
تکیون: پس بذار تا خونه همراهت بیام.  

خارجی - خیابان - روبروی پرورشگاه یویانگ - شب
وویونگ و مینجون یه وانت پر از جعبه به نگهبان نشون میدن. نگهبان با تعجب میگه:
_ به من نگفتن که قراره امشب اینا رو بیارید.
وویونگ: یه عده خیرخواه برای کمک به کودکان اینا رو جمع کرده بودن، منم اینجا رو بهشون پیشنهاد دادم... برای نگه داشتنشون جا نداشتم.
نگهبان: خیلی زیاده. تنهایی تا صبح طول میکشه، کمکم کنید.
مینجون و وویونگ شروع میکنن و جعبه ها رو دونه دونه به داخل پرورشگاه میبرن.

داخلی - پرورشگاه یویانگ - انبار - شب
مینا که رنگ و روش پریده پشت جعبه ها قایم شده و چشمهاشو بسته، وقتی صدای مینجون رو از بیرون انبار میشنوه لبخند پرامیدی روی لبهاش میشینه. نگهبان و مینجون و وویونگ واردن میشن و جعبه ها رو یه گوشه میچینن. تا نگهبان و وویونگ میرن که بقیه ی جعبه ها رو بیارن، مینجون آروم میگه:
_ مینا اینجایی؟
مینا از جاش بلند میشه. مینجون سریع به طرفش میره و میگه:
_ دفعه ی بعد که نگهبان رفت جعبه بیاره، یواشکی از پرورشگاه برو بیرون.
مینا موبایلش رو به مینجون میده و میگه:
_ از اسناد قدیمی عکس انداختم، اینو بگیر اگه من گیر افتادم مدارک همراهم نباشه.
از بیرون صدای وویونگ رو میشنون که با نگهبان صحبت میکنه، مینجون میگه:
_ قایم شو، منم باید برم.
مینجون میره. مینا که اضطراب داره توی جاش خشکش زده اما تا سایه ی وویونگ رو میبینه سریع پشت جعبه ها قایم میشه. وقتی وویونگ و نگهبان بیرون میرن، مینا یواشکی از انبار خارج میشه.

خارجی - خیابان - شب
تکیون و سئون کنار خیابان ایستادن ولی همه تاکسی ها فقط از کنارشون رد میشن. تکیون میگه:
_ گفتم که هیچکس نمیخواد ماشینش کثیف بشه. اگه لباسهای منو نمیخوای، اگه توی خونه ی من لباسهاتو عوض نمیکنی (مغازه ی لباس فروشی نشون میده) پس حداقل لباس بخر و اونجا عوضش کن. 

خارجی - خیابان - روبروی پرورشگاه یویانگ - شب
وویونگ و مینجون آخرین جعبه رو دست نگهبان میدن و خداحافظی میکنن. نگهبان که میره وویونگ آروم به مینجون میگه:
_ پس کجاس؟
مینجون به اطراف نگاه میکنه که مینا با بیحالی و آروم از پشت ماشینی که اونطرف خیابان پارک شده بیرون میاد و همونجا روی زمین میشینه، وویونگ و مینجون سریع به طرفش میدوئن.

داخلی - مغازه ی لباس فروشی - شب
 سئون از اتاق پرو بیرون میاد و توی آیینه خودش رو برانداز میکنه، رو به مغازه دار میگه:
_ این ساده ترین لباسیه که دارید؟
مغازه دار تأیید میکنه. تکیون روی صندلی نشسته و دستش رو زیر چونه ش گذاشته و با لبخند به سئون که لباس زرق و برق دار کوتاهی پوشیده نگاه میکنه.

خارجی - خیابان - شب
تکیون و سئون همینطور منتظر تاکسی ایستادن و تکیون مشغول صحبت کردنه، سئون میگه:
_ دیگه برگرد خونه ت، خودم میرم.
تکیون: نمیتونم تنهات بذارم، با این لباس خیلی توی چشم میای این موقع شب خطرناکه.
سئون یه لحظه به حرف تکیون که فکر میکنه، میترسه و دیگه چیزی نمیگه. همین لحظه تکیون یهو متوجه اتیکت لباس سئون که هنوز ازش آویزونه میشه و به قصد کندش دستش رو روی ران سئون میذاره، سئون شوکه میشه و محکم روی دست تکیون میزنه، تکیون که دردش گرفته دستش رو عقب میکشه و میگه:
_ اتیکت لباست روشه.
سئون تا اتیکت رو میبینه با شرمندگی به دست تکیون که قرمز شده نگاه میکنه و فقط سرش رو پایین میندازه و دیگه چیزی نمیگه. سوار ماشین میشن و جلوی ساختمان خونه ی سئون پیاده میشن. سئون میگه:
_ تو دیگه چرا پیاده شدی؟
تکیون: وقتی رفتی داخل، منم میرم.
سئون بدون هیچ حرفی میره، تکیون با تأسف سری تکون میده و زیر لب میگه:
_ کلا دختر عجیبه.     

داخلی - درمانگاه - نیمه شب
به مینا سرم وصله و مینجون و وویونگ بالای سرش نشستن. وویونگ میگه:
_ ببخشید همش بخاطر ما توی این دردسر افتادی، لطفا دیگه نرو پرورشگاه.
مینا: یه سری مدارک خیلی خوب گیر آوردم، دیگه نیازی نیست برم.
وویونگ: وقتی تماست قطع شد، خیلی ترسیدم.
مینا: شارژ موبایلم تموم شد. 
 مینجون: وقتی میخواستی همچین کار خطرناکی بکنی باید قبلش به ما میگفتی.
مینا: اونشب یهو موقعیتش جور شد که برم انبار اما شماره وویونگ رو نداشتم وقتی هم که رفتم کافی شاپ هیچکس نبود، وقتی هم اومدم پیش تو، بهم محل نذاشتی.
وویونگ با تعجب به مینجون نگاه میکنه و میگه:
_ چرا؟
مینجون میخواد چیزی بگه که مینا میگه:
_ از دست من ناراحته.
وویونگ: که اینطور، این چیزا بین دوستا پیش میاد... مینجون کینه ای نیست، نگران نباش... (رو به مینجون) ولی حتی جواب تماسهاشم نمیدادی؟
مینا: حتی کلی اس ام اس براش فرستادم.
 مینجون سرش رو پایین میندازه و هیچی نمیگه. وویونگ با تردید میگه:
_ توی این سه روز شوهرت... 
ولی چون نمیخواد دخالت کنه به حرفش ادامه نمیده. مینا با ناراحتی ملافه ی تخت رو توی دستش مچاله میکنه. مینجون که عکس العمل مینا رو میبینه سعی میکنه نگاهش رو ازش برداره و بهش توجه نکنه. وویونگ درحالی که از جاش بلند میشه میگه:
_ من میرم یه چیزی بگیرم تا بخوری.
بعد از اینکه وویونگ میره مینا با محبت به مینجون نگاهی میکنه و همینطور که داره یواش یواش اشک توی چشمهاش جمع میشه میگه:
_ فکر میکردم دیگه برات اهمیت ندارم... فکر میکردم بدون اینکه کسی بفهمه همونجا میمیرم، انقدر استرس داشتم حتی یه لحظه هم پلک روی هم نذاشتم. 
مینجون: چقدر حرف میزنی اگه خسته ای بگیر بخواب دیگه.
مینجون موبایلش رو برمیداره و اس ام اس هایی که توی این سه روز مینا بهش داده رو میخونه. وقتی میبینه همش درمورد موضوع پرورشگاه بوده با ناراحتی با خودش میگه: "لعنتی".  

داخلی - استدیو - بعد از ظهر
سوزی توی اتاق ضبط در حال آواز خوندنه و جونهو نظارت میکنه. جونهو با عصبانیت آهنگ رو قطع میکنه و میگه:
_ چند دفعه بهت بگم،  نتها رو زیر و رو میخونی. (قسمتی از آهنگ رو میخونه) باید اینطوری بخونی.
سوزی: داشتم همینطوری میخوندم دیگه.
جونهو آهی میکشه و میگه:
_ یکمی استراحت کنیم.
جونهو روی صندلی لم میده و چشمهاشو میبنده، همین لحظه تصویر شینهی با لباس کارش جلوی چشمهاش میاد، همینطور که لبخندی به لب داره توی فکره که یهو سوزی به شونه ش میزنه و از فکر بیرون میارش. جونهو با ناراحتی بهش نگاه میکنه. سوزی میگه:
_ من وقت ندارم بیا ضبط رو شروع کنیم. 
جونهو: فقط یه بار دیگه ضبط میکنیم اگه بازم اشتباه بخونی، من دیگه کاری ندارم برو هرموقع تونستی درست بخونیش برای ضبط بیا.
سوزی: تو مثلا آهنگسازی، میخوای از زیر کارت در بری؟
جونهو با غضب نگاهش میکنه و میگه:
_ من آهنگسازم. قرار نیست به تو خوانندگی یاد بدم.
سوزی با عصبانیت میگه:
_ کی خواست از تو خوانندگی یاد بگیره، همه التماس میکنن با صدای افسانه ایم آهنگهاشون رو بخونم.
جونهو: برای من فقط صدای خوب کافی نیست... الان برای ضبط حاضری؟
سوزی پوزخندی میزنه و روش رو برمیگردونه. جونهو با عصبانیت لبش رو میگزه، کتش رو برمیداره و از اتاق بیرون میره.

داخلی - منزل خانواده ی نیکون - عصر
نیکون و اونگیونگ در حال شطرنج بازی هستن، نیکون میگه:
_ مامان، وقتی با بابا عروسی کردی چقدر دوستش داشتی؟
اونگیونگ: اونموقع دوست داشتم تمام روزمو باهاش بگذرونم و فکرمیکردم اگه باهاش زندگی کنم خوشبخت میشم.
نیکون، اونگیونگ رو کیش میکنه و میگه: 
_ تا حالا شده از بعضی رفتارهای بابا خسته شده باشی؟
اونگیونگ کمی فکر میکنه و همینطور که به بازی ادامه میده میگه:
_ معلومه که شدم اما تا اونجا که تونستم سعی کردم درکش کنم و باهاش کنار اومدم، خیلی وقتها هم بابات با خواسته های من کنار اومد.
نیکون مهره ای رو حرکت میده و با لبخند شیطانی میگه:
_ کیش و مات.
اونگیونگ که تازه فهمیده چه بلایی سرش اومده، آروم روی پای نیکون میزنه و میگه:
_ حواس منو پرت میکنی؟... اگه راست میگی بیا یه بار دیگه بازی کنیم.
 نیکون که قصدش از اون حرفها، پرت کردن حواس اونگیونگ نبود لبخند الکی میزنه و دستش رو روی شونه ی اونگیونگ میذاره و میگه:
_ باختی دیگه، بگو امشب دوست داری چی بخوری، خودم برات درست کنم.

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
 مینجون و چانسونگ رو به روی هم نشستن، مینجون میگه:
_ به قول گونیونگ حرفه ی تو دیگه تموم شده ولی حقیقتش مجبورم که باهات مصاحبه کنم چون رئیسم این مصاحبه رو آخرین شانسم برای موندن سر کار شرط گذاشته.
چانسونگ لبخند ملیحی میزنه و میگه:
_ پس خوب شد که قبول کردم.
مینجون میخنده و میگه:
_ قول بده ایندفعه جا نمیزنی.
چانسونگ: تا اونجا که بتونم جواب میدم.
مینجون: چرا دفعه ی قبل بهم گفتی قرار نمیزاری؟ در صورتی که با گونیونگ قرار میزاری.
چانسونگ: چون خیلی از رابطه مون نمیگذره برای آشکار قرار گذاشتنمون خیلی زود بود.
مینجون: هر دوست دختر دیگه ای بود با خیانتی که تو به ملت کردی پشتت رو خالی میکرد ولی گونیونگ تنهات نذاشت. حالا فکر میکنی رابطه تون ارزش آشکار شدن رو داره یا نه؟
چانسونگ: حمایت گونیونگ برام خیلی با ارزش بود، توی اون زمانهای سخت خیلی دلگرمم کرد. اونموقع بود که احساس کردم هنوز کسایی هستن که با وجود بدی که بهشون کردم میخوان باورم داشته باشن.
مینجون: مطمئنم که حس خیلی خوبی بوده... توی حرفهای گونیونگ میتونستم صداقت رو حس کنم، بخاطر همین تو رو بهتر درک میکنم.
چانسونگ: ازت ممنونم. با کاری که کردم همه رو ناامید کردم، انتظار ندارم مردم منو ببخشن ولی از تمام کسایی که به خاطر من آسب دیدن عذر خواهی میکنم.
مینجون: با اینکه با ویدئویی که از دوپینگ کردنت پخش شده ثابت شده که توی دوتا مسابقه ی اخیر دوپینگ کردی ولی مردم فکر میکنن که توی مسابقات قبلی هم دوپینگ میکردی، لطفا خودت حقیقت رو بهمون بگو.
چانسونگ: من فقط برای دوتا مسابقه ی آخر دوپینگ کردم.
مینجون با تعجب میگه:
_ چرا؟!... تو که همیشه توی مسابقات موفق میشدی چرا برای همچین رقیبهای ضعیفی این خطر رو کردی؟
چانسونگ هیچی نمیگه، مینجون میگه:
_ دلیل پنهانی وجود داره؟... یا ... مشکل جسمی داری؟   

پایان قسمت پانزدهم