۱۳۹۲ آذر ۱۷, یکشنبه

Fake 2PM - The Best Xmas Ever With 2PM

Fake 2PM قسمت مخصوص کریسمس 
امیدواریم ازش لذت ببرید
پیشاپیش سال نو میلادی رو هم تبریک میگیم 


۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه

★(27)★ ...I Need Somebody To

داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
نیکون تا میخواد میز شام رو جمع کنه یهو صدای زنگ در خونه به صدا درمیاد، با خوشحالی میگه:
_ اومد.
نیکون در رو باز میکنه اما با دیدن جیمین یهو لبخند از روی لبهاش محو میشه. جیمین ظرف غذایی رو جلوی نیکون میگیره و میگه:
_ ببخشید انگار مزاحم شدم، فقط اینو آوردم با دو♥ست دخترت بخوری.
نیکون ظرف رو میگیره، جیمین سریع خداحافظی میکنه و میخواد بره که نیکون دستش رو میگیره و میگه:
_ صبر کن با هم بریم.

داخلی - منزل وویونگ - شب
سوزی و وویونگ رو به روی هم نشستن، وویونگ میگه:
_ اتفاقی افتاده؟
سوزی لبخندی میزنه و میگه: 
_ توقع نداشتی بیام؟
وویونگ: خب... بعد از این چند سال فکر میکردم دیگه دوستی بینمون نمونده.
سوزی: درسته این چند سال سراغ همدیگه رو نگرفتیم اما من هنوزم تو رو دوستم میدونم.(بطری مشر♥وبی رو روی میز میذاره) اگه تو اینطور فکر نمیکنی، پس بیا از اول دوست بشیم.
وویونگ با تردید به سوزی نگاه میکنه و میگه:
_ باشه.
سوزی دربطری رو باز میکنه و دو لیوان میریزه، یکیش رو جلوی وویونگ میگیره و میگه:
_ امیدوارم مثل قبلا دوستهای خوبی بشیم.
وویونگ لبخندی میزنه، سوزی میگه:
_ هفته ی دیگه بچه های مدرسه بازم میخوان همدیگه رو ببینن، ایندفعه توی کمپه. تو هم میای؟ آخه فکر میکنم بدون تو خیلی تنها باشم.
وویونگ کمی فکر میکنه و میگه:
_ اگه بتونم میام.     

خارجی - پارک - شب
نیکون و جیمین کنار هم نشستن. نیکون با لذت غذا رو میخوره، میگه:
_ واو اینو از کی یاد گرفتی؟
جیمین با غرور میگه:
_ خودم.
نیکون با تعجب میگه:
_ اوهو... غذا هم اختراع میکنی!
جیمین: از بچگی دوست داشتم غذاهای جدید درست کنم، اما چون خواص مواد رو نمیدونستم همیشه بد از آب درمیومد... بخاطر همین چند وقته شروع کردم درمورد خواص مواد غذایی مطلب میخونم.
نیکون با نگاهی تحسین آمیز بهش خیره شده. جیمین میگه:
_ مگه امشب کار نداشتی؟
نیکون آهی میکشه و میگه:
_ فکر میکردم امشب میتونم با جیئون شام بخورم، اما... بازم نیومد... وقتی داشتیم این خونه رو میخریدیم فکر میکردم خونه ی هردومونه، اما انگار فقط خونه ی منه.
جیمین با نگرانی به چهره ی غمگین نیکون نگاه میکنه، نیکون همینطور که به دور خیره شده میگه:
_ خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم، یعنی حتی یه ذره هم دلش برام تنگ نشده؟!
جیمین: چطور ممکنه؟!... حتما سرش خیلی شلوغه.
نیکون لبخند کمرنگی میزنه.      

داخلی - منزل مینا - اتاق خواب - شب
مینجون و مینا کنار هم روی تخت نشستن، مینا میگه:
_ تو اشتباهی وسط طلسم قرار گرفتی. 
مینجون با تعجب میگه:
_ طلسم چیه؟
مینا سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ دیدی؟ تو هم باورم نمیکنی.
مینجون آهی میکشه و میگه:
_ قبل از اینکه باورت کنم یا نکنم، تو بهم گفتی که من دوستت نیستم. این خیلی ناامیدم کرد. من همیشه مثل یه دوست باهات رفتار کردم اما تمام این مدت تو منو فقط به چشم یه طلسم نگاه میکردی.
مینا من و من کنان میگه:
_ نه، تو... تو دوستمی... همش بخاطر اون قهوه س. اگه اون روز اون قهوه رو نخورده بودی نمیتونستیم اینقدر به هم نزدیک بشیم.
مینجون: مگه اون قهوه چی بود؟!
مینا: من هر روز میرفتم به اون کافی شاپ و دوتا قهوه سفارش میدادم. یکی برای خودم و یکی هم برای شوهرم. چون فالگیر بهم گفته بود اگه یه سال اینکار رو بکنم ازدواجم با اون روح باطل میشه. اما فقط چند روز مونده بود تا یه سال بشه که تو همه چیز رو خراب کردی. اگه اون قهوه رو نمیخوردی همه چیز خوب پیش میرفت و منم الان آزاد بودم.
مینجون: یعنی میخوای بگی من زندگیت رو خراب کردم؟
مینا: نه، اتفاقا خوشحالم که اون روز اون کار رو کردی، چون اون روش فقط پنجاه درصد امکان موفقیت داشت اما تو با خوردن اون قهوه راهی رو درست کردی که صد در صد ازدواجم رو باطل میکنه.
مینجون چیزی نمیگه، مینا ادامه میده:
_ فالگیر بهم گفت اگه اون مردی که قهوه رو خورده رو ببو♥سم میتونم بوسه ی نا مستقیم با شوهرم داشته باشم. 
مینجون درحالی که خنده ش رو نگه داشته میگه:
_ چی؟!
مینا: مسخره م میکنی؟
مینجون صداش رو صاف میکنه و میگه:
_ نه، فقط من اصلا به اینجور چیزا اعتقاد ندارم. طبیعیه که برام یکم خنده دار باشه اما مطمئن باش مسخره ت نمیکنم. (کمی مکث میکنه) پس بخاطر همین بود که منو بو♥سیدی. 
مینا با آسودگی آهی میکشه و میگه:
_ درسته. اما چون تو ناراضی بودی درست که نشد بدتر هم شد... اینطوری اون بو♥سه خیانت بحساب اومد، وقتی رفتم پیش فالگیر بهم گفت بخاطر اینکارم روح خشمگین شده و زندگیم رو از این بدتر هم میکنه. اما اگه بیشتر از این بهش خیانت کنم ناامید میشه و منو ترک میکنه.
مینجون با ناچاری دستی توی سرش میکشه و میگه:
_ واقعا حرفای اون فالگیر رو باور داری؟!
مینا با سر تأیید میکنه. مینجون سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ باشه پس من کمکت میکنم فقط بخاطر اینکه... ثابت کنم دوستمی... میخوام بهت ثابت کنم که هیچ روحی وجود نداره که بخواد شوهرت باشه یا اینکه بخواد مانع دوستیت بشه.
مینا با تعجب میگه:
_ چی داری میگی؟... (با لبخند بهش نگاه میکنه) اما بازم بخاطر اینکه ترکم نمیکنی ازت ممنونم.
مینجون: خب، برات چیکار میتونم بکنم؟
مینا با خجالت میگه:
_ گفتم که باید بهش خیانت کنم... با تو.

 داخلی - منزل وویونگ - شب
وویونگ همینطور به لیوان مشر♥وب روی میز خیره شده و به سوزی فکر میکنه، زیر لب میگه:
_ ایش... چرا اینقدر ناراحتم؟! اون قضیه مال خیلی وقت پیشه.
کمی با لیوان بازی میکنه و بعد سر میکشش. همین لحظه جیمین درحالی که وارد خونه میشه میگه:
_ ببخشید دیر برگشتم، با نیکون داشتیم حرف میزدیم...
یهو تا لیوان مشر♥وب رو دست وویونگ میبینه سریع به طرفش میره، لیوان رو ازش میگیره و میگه:
_ آه... چرا داری م♥ست میکنی؟ قراره من امشب اینجا بمونم.
وویونگ با دستش آروم به لپ جیمین میزنه و میگه:
_ دیوونه، م♥ست نیستم.
وویونگ لبخند جذابی میزنه. جیمین باتردید بهش نگاه میکنه، سرش رو تکون میده و درحالی که به طرف آشپزخونه میره میگه:
_ میرم غذا رو آماده کنم.
وویونگ هم دنبالش میره و میگه:
_ هنوز غذای خودمون رو درست نکردی؟
جیمین: چند دقیقه صبر کن فقط سرخ کردنش مونده.

داخلی - منزل وویونگ - آشپزخانه - شب
جیمین مشغول سرخ کردنه، وویونگ یکی از ظرفهای ادویه رو برمیداره و همینطور که آروم میخنده یواشکی از پشت به جیمین نزدیک میشه و سعی میکنه ادویه رو توی ظرف بریزه اما جیمین سریع دستش رو کنار میزنه. وویونگ بازم تلاش میکنه ولی جیمین هر دفعه مانعش میشه و با ناراحتی میگه:
_ واقعا عجیب شدی! 
وویونگ ساکت کنارش می ایسته، بعد از کمی یهو زمین رو نشون میده و میگه:
_ اوه، اون چیه روی زمین ریختی؟
جیمین تا برمیگرده زمین رو نگاه کنه، وویونگ سریع ادویه رو توی ماهیتابه میریزه و در حالی که میخنده سریع به طرف اتاق فرار میکنه. جیمین هم با غضب به وویونگ که از خنده غش و ضعف میره نگاه میکنه و میگه:
_ اصلا به من چه، خودت میخوای بخوریش.

داخلی - منزل خانواده ی نیکون - اتاق گونیونگ - شب
گونیونگ در حالیکه موبایلش دستشه سر میز کامیوتر نشسته. پیامهای چانسونگ رو نگاه میکنه. زیر لب میگه:
_ پس چرا تا الان بهم نه پیام داده نه زنگ زده؟!اگه من دختریم که عاشقشه باید حداقل یه پیام میداد... نکنه واقعا اونروز پیامش نصفه اومده بود!!
با ناراحتی مشتی روی میز میکوبونه. برای چانسونگ مینویسه: "وقت داری همدیگه رو ببینیم؟!" میخواد دکمه ی ارسال رو بزنه که یهو یه پیام از طرف نیکون میاد: " میای اینجا؟... خیلی تنهائم دلم میخواد باهات حرف بزنم" سریع در جواب مینویسه: "باشه الان میام". 

داخلی - منزل وویونگ - شب
وویونگ سر میز غذا خوری نشسته، جیمین غذا رو روی میز میذاره و میخواد روی صندلی کنار وویونگ بشینه اما کمی تأمل میکنه و رو به روش میشینه. وویونگ با شیطنت نگاهش میکنه، بلند میشه و کنار جیمین میشینه. جیمین با تعجب میگه:
_ داری چیکار میکنی؟
وویونگ با ذوق میگه:
_ خوشمزه بنظر میرسه.
جیمین با ترس میگه:
_ هان؟!
وویونگ لپ جیمین رو میکشه و میگه:
_ اینو میگم.
و با چشمهاش غذا رو نشون میده. جیمین که تا این لحظه نفسش توی سینه ش حبس شده بود، نفس راحتی میکشه و میگه:
_ نامرد، همش منو میترسونی. چرا مشر♥وب خوردی؟
وویونگ سرش رو به دستش تکیه میده و میگه:
_ درسته یکم خوردم اما هنوز میفهمم دارم چیکار میکنم، نترس.
جیمین با ناراحتی میگه:
_ اونموقع به خاطر حرف همسایه ها نیومدی توی خونه ی ما، اما حالا که من اومدم خونه ت مشر♥وب خوردی!... (توی چشمهای وویونگ نگاه میکن) تو که اینطوری نبودی، اتفاقی افتاده؟!
وویونگ همینطور که شروع به خوردن میکنه میگه:
_ از خودم ناراحت بودم چون قضیه ی چند سال پیش هنوز مثل همونموقع برام دردناکه... از اینکه نمیتونم این احساست رو کنترل کنم عصبانیم.
جیمین: تو یکی از بهترین کسایی هستی که میشناسم، نه، بهترینشونی... همیشه عاقلانه ترین تصمیما رو میگیری و با سن کمت خیلی خوب زندگیت رو کنترل میکنی... اما خیلی از چیزا هستن که برای همیشه دردناک میمونن پس نباید از خودت ناراحت بشی.
وویونگ با لبخند به جیمین نگاه میکنه و دوباره لپش رو میکشه. جیمین میگه:
_ هنوز هم تاثیر مشر♥وبه روت هست؟
وویونگ سرش رو به علامت منفی تکون میده.

داخلی - منزل تکیون - شب
سئون روی مبل دراز کشیده، تکیون میگه:
_ تخت که آماده شده چرا اونجا نخوابیدی؟
سئون میشینه و میگه:
_ فکر کردم دوست داری اولین بار خودت روی تخت جدیدت بخوابی.
تکیون میخنده و میگه:
_ راست میگیا، حواسم نبود تخت نو خریدم.
تکیون دست سئون رو میگیره و دنبال خودش میکشه.

داخلی - منزل تکیون - اتاق خواب - شب
 سئون دستش رو از دست تکیون بیرون میکشه و میگه:
_ داری چیکار میکنی؟
تکیون میپره روی تخت و همینطور که بالا و پایین میپره میگه:
_ وقتی تخت نوئه، خیلی حال میده روش اینطوری بازی کنی.
سئون کنار تخت میشینه و میگه:
_ ولی اینطوری که داغون میشه.
تکیون دست سئون رو میگیره، بلندش میکنه و میگه:
_ بیا باهم بپریم خیلی بیشتر حال میده.
سئون با تأسف سری تکون میده و میگه:
_ خیلی بچگانه س.
  همین لحظه یهو پای تکیون لیز میخوره روی تخت ولو میشه، همینطور که به سئون نگاه میکنه میزنه زیر خنده. سئون هم لبخندی میزنه و به تکیون چشم دوخته که آروم آروم احساس میکنه قلبش داره آب میشه. از تکیون چشم برمیداره و بلند میشه و میخواد از اتاق بیرون بره که تکیون دستش رو میگیره و میگه:
_ بیا باهم بخوابیم.

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - اتاق جونهو - شب
جونهو روی تخت دراز کشیده و به حرفهای شینهی فکر میکنه، یهو چهره ش جدی میشه و میگه:
_ چی؟ هو♥س؟! فکر کرده من ازش چی میخوام؟!!!!
یهو بالشش رو بغل میکنه و میگه:
_ آه... دلم میخواد دوباره ببو♥سمش.
یهو بلند میشه و از اتاق بیرون میره.

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - شب
جونهو پشت در اتاق شینهی میایسته. میخواد در بزنه اما تردید داره، چشمهاشو میبنده و نفس عمیقی میکشه و بلآخره در میزنه. شینهی در رو باز میکنه و میگه:
_ چی شده؟
جونهو با شیطنت نگاهش میکنه، دستهاشو روی شونه ی شینهی میذاره و همینطور که آروم به عقب هلش میده وارد اتاق میشه و در رو میبنده.    

پایان قسمت بیست و هفتم
 

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

روزهای داستان تغییر کرد!

سلام به دوستای عزیزی که تا اینجا همراهمون بودن
متأسفیم که همچین خبری رو میگیم اما باید بگیم که از این به بعد فقط هفته ای یه قسمت توی وبلاگ قرار داده میشه، یعنی فقط جمعه ها... واقعا ببخشید که اینهمه منتظرتون گذاشته بودیم و حالا هم داریم دیرتر داستان رو تموم میکنیم. درسته فقط چند قسمت آخر داستان مونده ولی هنوز فرصت نکردیم بنویسیمش. اگه تونستیم و زودتر کاملش کردیم دوباره داستان رو هفته ای دو قسمت میذاریم ولی فعلا مجبوریم فقط جمعه ها بذاریمش.
از این همه لطفی که بهمون دارید و وقتتون رو گذاشتید و داستان رو خوندید خیلی خیلی ممنونیم

معرفی سریال خورشیدِ ارباب - Master's Sun

1375143717279_1_092206.jpg

نام سریال: 주군의 태양 / Master's Sun / خورشیدِ ارباب  

ژانر: ترسناک، تخیلی، کمدی، عاشقانه 
تعداد قسمت ها: 17 

از شبکه ی: SBS 

محصول سال: 2013
نویسندگان: Hong Jung Eun, Hong Mi Ran (نویسنده ی سریالهای تو زیبایی، همسر یا دردسر، دوست دختر من روباه 9 دمه و بزرگ...) 
کارگردان: Jin Hyuk (کارگردان سریالهای شکارچی شهر، شاهزاده دادستان، میراث باشکوه) 
بازیگران:

So Ji Sub در نقش Joo Joong Won / Joo-goon
(بازیگر سریالهای روح، متاسفم دوستت دارم و...)
The-Masters-Sun3.jpg

Gong Hyo Jin در نقش Tae Gong Shil / Tae-yang
(بازیگر سریالهای بزرگترین عشق، پاستا، سلام معلم من و...)
The-Masters-Sun2.jpg

Seo In Guk در نقش Kang Woo
(بازیگر سریالهای باران عشق، پاسخ به 1997)
The-Masters-Sun6.jpg

Kim Yoo Ri  در نقش Tae Yi Ryung
(بازیگر سریال آلیس چونگدمدونگ و...)
The-Masters-Sun7.jpg

داستان سریال:
گونگ-شیل دختریه که بعد از تصادفی که داشته میتونه روح ها رو ببینه و همیشه روح ها ازش کمک میخوان، بخاطر همین زندگی سختی داره و حتی نمیتونه بخوابه.  جونگ-وون هم مالک یه شرکته که به پول اهمیت زیادی میده و خیلی سرد و بی احساسه. یه شب گونگ-شیل بخاطر کمک به یه روح زیر بارون توی جاده منتظر ماشین میمونه، منشی جونگ-وون دلش میسوزه و سوارش میکنن. همون لحظه اتفاقی می افته که گونگ-شیل متوجه میشه با لمس کردن جونگ-وون میتونه روح ها رو از خودش دور کنه پس حالا گونگ-شیل که به وجود جونگ-وون نیاز داره سعی میکنه خودشو بهش نزدیک کنه...   

اینم عکسهای این سریال دیدنی:
8vb43.jpgThe-Master27s-Sun9.jpgyvaf2.jpgMasters_Sun-0001.jpgImg0402_20130807131412_6.jpgMasters_Sun-0020.jpgMasters_Sun-0041.jpgMasters_Sun-0051.jpgMasters_Sun-0056.jpgMasters_Sun-0061.jpgMasters_Sun-0062.jpgMaster_s_Sun-0067.jpgMaster_s_Sun-0068.jpgMasters_Sun-0043.jpg-The-Master-s-Sun-so-ji-sub-36001566-550-411.jpgmaster-sun-stills-072413.jpgMasterSun22.jpgMasters-Sun-embrace.jpgGong-Hyo-Jin-in-Masters-Sun.jpg

۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

★(26)★ ...I Need Somebody To

داخلی - ماشین جونهو - صبح
جونهو و چانسونگ در حال صحبتن. چانسونگ میگه:
_ چرا گفتی بیام اینجا؟ 
جونهو: نمیخواستم یه موقع بابات اتفاقی حرفامون رو بشنوه.
چانسونگ: مگه چی میخوای بگی؟!
جونهو: میدونستی که پارسال همونموقع که تو نیویورک بودی، کاترینا هم اونجا بوده؟
چانسونگ: نه، چطور مگه؟
جونهو: اونم توی تصادف بوده. توی ماشینی که باعث تصادفت شده بوده.
چانسونگ: غیر ممکنه.
جونهو لپتاپ رو میده دست چانسونگ و میگه:
_ مطمئنم وقتی این ویدئو رو ببینی به همون چیزی که توی ذهن منه فکر میکنی.
بعد از دیدن ویدئو چانسونگ با ناباوری میگه:
_ یعنی میگی کاترینا از قصد تصادف رو درست کرده بوده؟
جونهو: احتمالا بخاطر همینم بود که اینقدر اصرار داشت تو دوپینگ کنی.
چانسونگ مات و مبهوت به جونهو نگاه میکنه. جونهو میگه:
_ الان خبری از کاترینا داری؟ باید بفهمی برای چی اینکار رو کرده.
چانسونگ با ناراحتی میگه:
_ ولش کن. چرا باید بریم دنبالش؟ همه چیز دیگه تموم شده. در هر صورت خودم بودم که قبول کردم دوپینگ کنم.
جونهو: چی داری میگی؟ این قضیه مشکوکه. باید سر و ته ش رو دربیاریم.

داخلی - بیمارستان - اتاق استراحت - ظهر
جیئون خوابه، موبایلش زنگ میخوره یکی از انترنها سریع جواب میده، نیکون از پشت موبایل میگه:
_ جیئون سرش خیلی شلوغه ؟... نمیتونه حرف بزنه؟
انترن: تازه همین الان خوابش برده، امشب شیف نداره و میتونه استراحت کنه، میخوای الان بیدارش کنم؟
نیکون: نه، نه. بذار استراحت کنه.
انترن تا تماس رو قطع میکنه. یکی از پرستارها با هول وارد میشه و میگه:
_ جیئون رو بیدار کن بیمارش بدحاله.
انترن، جیئون رو بیدار میکنه و جیئون سریع از اتاق داره بیرون میره که انترن میگه:
_ نیکون زنگ زده بود.
جیئون برای لحظه ای میایسته و میگه:
_ باشه.
و از اتاق بیرون میره.

داخلی - منزل تکیون - ظهر
تکیون در حالیکه آبمیوه میخوره به سئون که توی دفترش چیزهایی رو یادداشت میکنه، نگاه میکنه. با خودش میگه: "فکر میکردم با بودن سئون حداقل یکم از تنهایی دربیام" میره و روی مبل روبه رویی سئون میشینه، سئون نگاهی بهش میکنه و میگه: 
_ میتونم با کامپیوترت کار کنم؟
تکیون با سر تایید میکنه. سئون با کامپیوتر مشغول میشه و تکیون هم با بیحالی روی مبل دراز میکشه و فقط به سئون نگاه میکنه. بعد از کمی سئون با خوشحالی از جاش بلند میشه و با شوق میگه:
_ هورااااا.
همین لحظه تکیون هم بلند میشه و درحالی که کنار سئون با خوشحالی بالا و پایین میپره میگه:
_ چی شده؟ چی شده؟
سئون با تعجب میگه:
_ تو چرا خوشحالی؟ 
تکیون: خوب وقتی یکی کنارم خوشحال باشه، منم خوشحال میشم.
سئون با لبخند میگه:
_ بلیط کنسرت سوزی رو گرفتم. اونم ردیف جلو.
تکیون: برای منم گرفتی؟ با هم میریم؟
سئون: نه، مگه تو هم میخوای بیای؟
تکیون: دوست نداری من باهات بیام؟
سئون سریع سر کامپیوتر میشینه و میگه:
_ صبر کن الان برای تو هم میگیرم.
همین لحظه صدای زنگ در خونه میاد، تکیون در رو باز میکنه و تا نیکون رو میبینه سریع میگه:
_ تو هم میای کنسرت؟
نیکون: بذار اول بیام تو.
سئون رو به تکیون میگه:
_ آه... ردیفهای جلو همش رزرو شده، میخوای برات از ردیف آخر بگیرم؟
نیکون دستش رو میندازه دور شونه ی تکیون و رو به سئون میگه:
_ دوتا کنار هم بگیر.

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
وویونگ در حال کتاب خوندنه تا جیمین وارد کافی شاپ میشه، صداش میکنه و میگه:
_ وسایلت رو نیاوردی؟
جیمین: اگه از مدرسه میرفتم خونه، دیر میرسیدم سرکار.
وویونگ: که اینطور... پس بیا قبل از اینکه لباس کارت رو بپوشی، بریم بیاریمشون.
جیمین: بریم؟! یعنی شما هم میاید؟!
وویونگ: آره، با ماشین میریم که زود بریم و برگردیم.

خارجی - خیابان - بعد از ظهر
جیمین میخواد وارد خونه شون بشه که میبینه وویونگ همینطور کنار ماشین ایستاده، جیمین میگه:
_ بیا بریم تو.
وویونگ: ساکت رو بردار بیا دیگه.
جیمین: آماده نیست. دیشب خوابم برد، نتونستم حاضرش کنم.
وویونگ: من توی ماشین منتظر میمونم.
جیمین: چرا توی ماشین؟ بیا توی خونه.
وویونگ: مادر و پدرت خونه نیستن، درست نیست بیام تو.
جیمین لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ وا... من که قراره چند روز خونه ت بمونم. چه فرقی داره؟
وویونگ دستش رو روی شونه ی جیمین میذاره و میگه:
_ ممکنه برای همسایه هاتون سوء تفاهم بشه.
جیمین: آهان... درسته.
همین لحظه شکم جیمین قار و قور میکنه، جیمین با خجالت برمیگرده و میخواد به طرف خونه بره که وویونگ دستش رو میگیره و میگه:
_ ناهار نخوردی؟
جیمین: وقت ناهار خوابیده بودم.   
وویونگ میخنده و میگه:
_ دیدی گفتم باید از ساعت کاریت کم کنم.
جیمین دستهاشو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ نه، نه، نمیخواد.
وویونگ: اگه نکنم چند روز دیگه سر کار هم میخوابی... پس سریع ساکت رو جمع کن و بیا.

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
شینهی مشغول نظارت پیشخدمتهاس که جیمین به طرفش میاد و میگه:
_ یه آقایی کارتون داره.
شینهی به طرف میزی که جونهو نشسته میره و میگه:
_ اتفاقی افتاده؟
جونهو: میشه باهم یه جای خلوت حرف بزنیم؟
شینهی: الان سرکارم، نمیتونم.
شینهی میخواد بره که جونهو دستش رو میگیره و میگه:
_ چند دقیقه بیشتر وقتت رو نمیگیرم.

خارجی - کافی شاپ خوشی - حیاط پشتی - عصر
جونهو و شینهی رو به روی هم ایستادن شینهی میگه:
_ زود باش بگو، کلی کار دارم.
جونهو با ناراحتی میگه:
_ چرا چند روزه بهم محل نمیذاری؟ انگار نه انگار که داریم با هم زندگی میکنیم، همش نادیده میگیریم.
شینهی آهی میکشه و میگه:
_ نمیدونی یا خودتو زدی به اون راه؟!
جونهو: واقعا نمیدونم، مگه چه کار اشتباهی کردم؟!
شینهی: اشتباه؟!... نمیدونم ولی دوست ندارم بیشتر از این باهات صمیمی بشم.
جونهو: بخاطر اینکه بو♥سیدمت این حرف رو میزنی؟
شینهی: شوخی بود یا هر چیز دیگه ای اصلا قشنگ نبود.
جونهو با ناامیدی میگه:
_ اما من دوستت دارم بخاطر همین بو♥سیدمت.
شینهی پوزخندی میزنه و میگه:
_ چی؟!... دوستم داری؟ چی درموردم میدونی که میگی دوستم داری؟! چند روز بیشتر نیست که منو میشناسی... اگه تو به این میگی عشق، من چیز دیگه ای بهش میگم... 
جونهو: منظورت چیه؟ داری میگی احساسات من الکیه؟! اینکه وقتی میبینمت قلبم تند میتپه و نمیتونم ازت چشم بردارم، یه لحظه هم نمیتونم بهت فکر نکنم. همش الکیه؟!
شینهی با بغض میگه:
_ نمیگم الکیه، میگم هو♥سه.
جونهو فقط مات و مبهوت نگاهش میکنه و شینهی هم بدون توجه بهش میره.   

داخلی - کافی شاپ خوشی - شب
جیمین در حالی که سینی توی دستشه داره به طرف آشپزخونه میره که یهو وویونگ مانع راهش میشه و سینی رو میگیره و میگه:
_ میتونی بری بالا استراحت کنی، چند ساعت آخر مشتریا کمترن.
جیمین با خوشحالی میگه:
_ ممنون، میتونم توی آشپزخونه ی خونه ت آشپزی کنم؟
وویونگ لبخندی میزنه و با شیطنت میگه:
_ اوه، میخوای برام شام درست کنی؟
جیمین با تعجب میگه: 
_ هان؟! 

داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
نیکون سر میز غذاخوری که به قشنگی تزئین شده نشسته، انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشه سریع با جیمین تماس میگیره. میگه:
_ وسط کارت که مزاحم نشدم؟
جیمین از پشت موبایل میگه:
_ نه. 
نیکون: امشب نمیتونم بیام... میتونی خودت تنهایی تمرین کنی؟
جیمین: پس امشب دیگه تمرین نمیکنم.
نیکون: چرا؟... نگران نباش تو تنهایی هم خوب آشپزی میکنی.
جیمین درحالی که میخنده میگه:
_ اینو که خودمم میدونم.
نیکون میخنده و میگه:
_ خوب تلاش کن... خدانگهدار.
نیکون تماس رو قطع میکنه و با لبخند میز شام رو چک میکنه.

داخلی - منزل مینا - شب
مینجون و مینا کنار هم روی مبل نشستن. مینا با ذوق میگه:
_ بیا اطراف خونه م رو بهت نشون بدم، نمیدونم چرا اما خیلی دوست دارم اینکار رو بکنم.
مینجون میخنده و میگه:
_ اول بریم اتاق خواب (با شیطنت) شاید یه چیزایی روی زمین جامونده باشه.
مینا با مشت آروم به بازوی مینجون ضربه ای میزنه و میگه:
_ ای منحرف!
مینجون صورتش رو یکم نزدیکتر میبره، چشمهاشو جمع میکنه و میگه:
_ همه ی مردا همینطورین.
مینا از جاش بلند میشه و با پوزخند میگه:
_ اگه فقط از دیدن یه تیکه لباس لذت میبری، من مشکلی ندارم. بیا بریم.

داخلی - منزل مینا - اتاق خواب - شب
مینجون اطراف اتاق رو نگاه میکنه و روی تخت میشینه و میگه:
_ آلبومت رو بیار ببینیم... دوست دارم بدونم قدیما چه شکلی بودی!
مینا: اما من آلبوم ندارم.
مینجون: حتی با دوستهاتم عکس نداری؟
مینا کنارش میشینه و میگه:
_ قبل از اینکه باهاشون صمیمی بشم منو ترک کردن.
مینجون با ناراحتی میگه:
_ آخه چرا؟ تو که شخصیت بدی نداری، نکنه بخاطر شوهرت ترکت کردن؟!
مینا با سر تأیید میکنه. مینجون میگه:
_ سنش زیاده که مسخره ت میکردن؟!
مینا درحالی که صداش میلزه با بغض میگه:
_ نمیدونم... نمیتونم ببینمش. 
مینجون با تعجب میگه:
_ منظورت چیه؟ تاحالا ندیدیش؟.... چند شب پیش خودت گفتی که پیشته!
مینا کمی تأمل میکنه، نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ بذار از اولش برات بگم... وقتی ده سالم بود توی پروشگاه بد جور مسموم شده بودم و مجبور بودم همش دستشویی برم بخاطر همین یه شب وقتی داشتم از دستشویی برمیگشتم اتفاقی دیدم که یه سری وسایل رو داشتن به انبار میبردن. بینشون یه لباس خیلی خوشگل بود، تمام اون شب رو بهش فکر میکردم. تا صبح هزار بار خودمو توی اون لباس دیدم. (حلقه های اشک توی چشمهاش جمع میشه) اما وقتی فرداش سر کلاس از معلمم پرسیدم "اون لباسهایی که دیشب آوردن رو کی بهمون میدین؟" بهم گفت "کدوم لباس؟ خواب دیدی" اما باورم نمیشد. بخاطر همین، شب یواشکی میخواستم برم توی انبار که جلوی در انبار سنجاق سینه ی اون لباس رو دیدم، برداشتمش و به همه ی بچه ها نشونش دادم و گفتم که خواب ندیدم و همش واقعیه... ولی...
مینا سکوت میکنه، با تردید به مینجون نگاه میکنه، مینجون که متوجه تردید مینا شده دستش رو به گرمی میفشاره و میگه:
_ نگران نباش، بگو. من باورت دارم.
مینا با ناراحتی میگه:
_ امیدوارم بعد از شنیدن تمام ماجرا بازم همین رو بهم بگی.
مینجون لبخند دلگرمکننده ای میزنه، مینا با بغض میگه:
_ ولی مدیرمون اومد و گفت سنجاق رو از اون دزدیدم. بهم تهمت زدن و تنبیهم کردن. هر چقدر گفتم "من بیگناهم" اونا تنبیه ها رو بیشتر کردن (اشکهاش سرازیر میشه) تا اینکه انداختنم توی انبار تاریک و بهم گفتن "حالا که دزدی و سر و صدا میکنی حالیت میکنیم باید بقیه ی عمرت رو چطوری زندگی کنی" بعدش معلممون با لباسهای عجیب و غریبی اومد، یه مشت برنج روی سرم ریخت و با صدای ترسناکی چیزای عجیبی گفت. منم نمیدونستم داره چیکار میکنه فقط گریه میکردم تا اینکه وقتی داشت از در بیرون میرفت بهم گفت "از امشب شوهر داری... الان با یه روح عروسی کردی، حالا مجبوری تمام عمرت رو با این روح باشی اون حتی نمیذاره کسی باهات دوست بشه" بعدشم خندید و منو با روح توی انبار تاریک زندانی کرد. اونشب اونقدر جیغ زدم که تا چند روز نمیتونستم حرف بزنم... خیلی وحشتناک بود.
مینجون برای دلداری دستش رو روی شونه ی مینا میذاره و میگه:
_ متأسفم... تو حتی بخاطر ما دوباره توی انبار زندانی شده بودی، حتما برات خیلی ترسناک بوده! منو ببخش. الان واقعا پشیمونم که اونموقع جوابت رو ندادم... اونموقع فکر میکردم ازم چیز دیگه ای میخوای.
مینا اشکهاشو پاک میکنه و مصمم به چشمهای مینجون نگاه میکنه و میگه:
_ اما الان همون رو ازت میخوام... بهم کمک کن، واقعا میخوام از دستش راحت بشم.
مینجون با تعجب میگه:
_ از دست کی؟ فکر کردم فقط میخواستن بترسوننت.
مینا: شوهرم دیگه، با اینکه یه روحه اما واقعا نمیذاره با کسی دوست بشم.
مینجون: چی؟ اگه نمیذاره با کسی دوست بشی، پس من چیم؟
مینا: تو اشتباهی وسط طلسم قرار گرفتی. 

داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
نیکون با ناامیدی به میز شام خیره شده، به ساعت نگاه میکنه و میگه:
_ ساعت از هشت و نیم هم گذشت... یعنی میاد خونه؟!
لبهاشو برمیگردونه و زیر لب میگه:
_ فکر نمیکنم بیاد.
بلند میشه و تا میخواد میز رو جمع کنه یهو صدای زنگ در خونه به صدا درمیاد.

پایان قسمت بیست و ششم 

۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

★(25)★ ...I Need Somebody To

خارجی - خیابان - عصر
چانسونگ: درمورد هرچیزی که تو بخوای بدونی.
گونیونگ با شرمندگی سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ جونهو بهت گفت؟... نمیخواستم فضولی کنم فقط نگران بودم.
چانسونگ با دست سر گونیونگ رو بالا میاره و میگه:
_ همیشه از اینکه با گفتن حقیقت، کسایی که نگرانمن رو نگرانتر کنم میترسیدم.
گونیونگ: ولی فکر نمیکنی با گفتن حقیقت نگرانیها کمتر میشه.
چانسونگ لبخند کمرنگی میزنه و میگه:
_ فکر نمیکنم برای بابام اینطور باشه... یه سال پیش توی نیویورک تصادف کردم. نمیخواستم اخبارش پخش بشه بخاطر همین فقط به جونهو خبر دادم و جوری موضوع رو حل کردیم که هیچ کس از تصادف خبر دار نشد، حتی بابام.
گونیونگ با تعجب میگه:
_ زخم روی پات برای اون موقعس؟
چانسونگ: پام بدجور آسیب دیده بود، دکتر بهم گفت دیگه نباید تکواندو کار کنم.
همین لحظه چشمهای گونیونگ نمناک میشه اما سعی میکنه اشکهاش رو کنترل کنه، چانسونگ با بغض ادامه میده:
 _ اما برام خیلی سخت بود که به این راحتی تسلیم بشم. چندین سال بود که داشتم کار میکردم تا بابامو خوشحال کنم اما درست توی اوج یهو سقوط کردم. جرأتشو نداشتم که بابام رو ناراحت ببینم پس خودمو پشت دوپینگ قایم کردم.

داخلی - منزل خانواده ی جونهو - اتاق جونهو - عصر
جونهو سریع نوار ویدئویی رو داخل دوربین میذاره و میخواد پخشش کنه اما دودله و با خودش میگه: "از چی میترسم؟ باید تا قبل از اینکه متوجه بشه نوار رو برداشتم زودتر ببینم توش چیه" نوار رو پخش میکنه.
 [والدین شینهی و والدین سیونگکی در حال گردش اطراف نیویورک هستن.] 
جونهو تصویر رو جلو میزنه و همینطور به مانیتور دوربین چشم دوخته تا اینکه میبینه توی ماشین رو فیلمبرداری کردن، فیلم رو پخش میکنه.
[مادر سیونگکی رو به دوربین میگه:
_ ای کاش شینهی و سیونگکی هم باهامون اینجا بودن. مطمئنم خیلی خوشحال میشدن اگه بعد از اینهمه سال همدیگه رو میدیدن.
صدای مادر شینهی از پشت دوربین میاد:
_ شاید هم هنوز مثل اونموقعها همدیگه رو دوست داشتن.
همین لحظه بابای شینهی فریاد میزنه:
_ تصادفـــ.....
ماشین رو جوری هدایت میکنه که به ماشینهایی که تصادف کردن برخورد نکنه اما چپ میکنه.] 
جونهو همینطور داره با ناراحتی نگاه میکنه زیر لب میگه:
_ پس بخاطر همین نمیخواست شینهی اینو ببینه.
یهو با تعجب به تصویر نگاه میکنه، دوربین سمتی که ماشینها تصادف کردن رو فیلمبرداری کرده. جونهو میگه:
_ اوه ماشین چانسونگ هم توی فیلم افتاده.
با دقتتر نگاه میکنه، متوجه میشه چانسونگ توی ماشین نیست. با آسودگی آهی میکشه. اما یهو تصویر رو متوقف میکنه و با دقت به چهره ی دختری که از توی ماشینی که با ماشین چانسونگ تصادف کرده بیرون میارن نگاه میکنه. با تعجب میگه:
_ کاترینا اینجا چیکار میکرده؟

خارجی - خیابان - عصر
با حرفهای چانسونگ، اشک توی چشمهای گونیونگ حلقه میزنه، درحالی که توی چشمهای چانسونگ نگاه میکنه میگه:
_ من بهت افتخار میکنم... چون تونستی تنهایی اینهمه درد رو تحمل کنی اما...
همین لحظه چانسونگ، کمر گونیونگ رو میگیره و به طرف خودش میکشونه و در آغوش میگیرش، با غمی توی صداش میگه:
_ چرا به یه احمق اینقدر امیدواری میدی؟
گونیونگ که از حرکت چانسونگ شکه شده چشمهاشو میبنده و نفس عمیقی میکشه در حالی که قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری میشه برای دلداری دادن با دست چند ضربه ی آروم به پشت چانسونگ میزنه و میگه:
_ انگار واقعا احمقی، دوباره باید بگم؟!... اگه یه جا حماقت کردی دلیل نمیشه که همیشه احمق باشی.
چانسونگ چشمهاشو میبنده و محکمتر بغلش میکنه، گونیونگ هم از اینکه باعث آرامش چانسونگ شده، حس شیرینی بهش دست میده. بعد از کمی چانسونگ که تازه به خودش اومده آروم از گونیونگ جدا میشه و با شرمندگی میگه:
_ ببخشید اگه ناراحتت کردم.
گونیونگ با مشت آروم به سینه ی چانسونگ میزنه میگه:
_ معلومه که ناراحتم کردی، حالا نمیشد یه طرفدار رو یکم بیشتر توی بغلت نگه داری؟
چانسونگ لبخند میزنه؛ گونیونگ رو بغل میکنه و درگوشش آروم میگه:
_ مطمئنی فقط یه طرفداره؟
گونیونگ دستهاشو دور کمر چانسونگ حلقه میکنه و سرش رو به سینه ش تکیه میده، درهمین حین نیکون که داره به طرف خونه میره یهو میبینشون، لبخند شیطانی میزنه و زیر لب میگه:
_ به موقع رسیدم.
موبایلش رو از جیبش بیرون میاره و با شماره ی گونیونگ تماس میگیره. گونیونگ و چانسونگ با شنیدن زنگ موبایل از هم جدا میشن اما تا گونیونگ دستش رو به طرف موبایلش میبره زنگ قطع میشه. گونیونگ تا میبینه تماس از طرف نیکون بوده با ناراحتی میگه:
_ ایش گولشو خوردم.

خارجی - بازار - عصر
مینجون و مینا جلوی دوکبوکی فروشی ایستادن و در حال خوردن دوکبوکی هستن. مینا میگه:
_ توی کار پیدا کردن ماهریا!... بعد از این همه مدت بخاطر تو تونستم دوباره کار مورد علاقه م رو پیدا کنم.
مینجون: ولی من نمیدونستم گرافیک خوندی.
مینا با ذوق میگه:
_ از این به بعد با هم میریم سرکار... تو مقاله ها رو مینویسی و من صفحه آراییش میکنم. حتی فکر کردن بهش هم برام لذت بخشه.
مینجون میخنده و با انگشتش کنار لب مینا که سسی شده رو پاک میکنه. همین لحظه قلب مینا فرو میریزه و لبخند روی لبهاش خشک میشه و به مینجون خیره میشه. مینجون که از چشمهای مینا نیازش به توجه رو حس میکنه، با ناراحتی آهی میکشه و میگه:
_ چرا طلاق نمیگیری؟!
مینا همینطور با سکوت به مینجون نگاه میکنه، توی فکرش میگه: "آخه چی بهت بگم؟! ... هر طوری که بگم حتما بنظرت عجیب میاد." مینجون که سکوت مینا رو میبینه میگه:
_ وقتی اون اینقدر ناراحتت میکنه، باید ازش جدا بشی. چرا بفکر خوشحالی خودت نیستی؟... تا خودت نخوای هیچ وقت نمیتونی شاد باشی. 
مینا سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ حاضری بهم کمک کنی تا ازش جدا بشم؟
مینجون دستش رو روی شونه ی مینا میذاره و میگه:
_ معلومه که کمکت میکنم.  

 داخلی - منزل تکیون - شب
سئون روی مبل نشسته و مشغول کارشه. تکیون هم به اوپن تکیه داده و در حال شستن ظرفهاس، همینطور که آهنگی رو زیر لب زمزمه میکنه ادا و اصول درمیاره. سئون حواسش پرت میشه و بهش نگاه میکنه. تکیون لبخند بزرگی میزنه و میگه:
_ ببخشید حواستو پرت کردم، دیگه نمیخونم.
سئون دوباره به کارش مشغول میشه و تکیون روی اوپن میشینه و درحالی که ظرفی رو کفی میکنه به سئون نگاه میکنه، وقتی میبینه سئون حواسش به کارشه سعی میکنه با مسخره بازی و تکون دادن پاهاش مثل بچه ها توجه سئون رو جلب کنه، سئون هم دوباره بهش نگاه میکنه و تا رفتار تکیون رو میبینه نمیتونه خنده ش کنترل کنه و بلند میخنده. تکیون با شیطنت به طرف سئون میره و دستهای کفیش رو به صورت سئون میزنه. سئون خودشو کنار میکشه و با ناراحتی میگه:
_ نکن.
تکیون سریع دستهاشو کنار میکشه و با نگاهی مظلوم میگه:
_ بدت اومد؟... فقط داشتم شوخی میکردم. مگه تاحالا با دوستات از این شوخی ها نکردی؟
سئون سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ من تاحالا دوست نداشتم. 
تکیون با تعجب میگه:
_ حتی یه دوست صمیمی هم نداشتی؟!
سئون: از صمیمی شدن با آدما بدم میاد.
تکیون چند لحظه سکوت میکنه و بعد میگه:
_ چطور از چیزی که تا حالا تجربه ش نکردی بدت میاد؟ میخوای از این به بعد من دوست صمیمیت بشم؟ با من امتحانش کن!
سئون با تردید بهش نگاه میکنه، تکیون دستش رو میاره بالا و میگه:
_ اگه موافقی بزن قدش.
سئون تا دستش رو به دست تکیون نزدیک میکنه تکیون یهو جاخالی میده، سئون اخمهاش میره توی هم و میگه:
_ چرا اینطوری میکنی؟
تکیون: هنوز تردید داری، اگه نمیخوای ولش کن.
تکیون میخواد بره که سئون گوشه ی آستینش رو میگیره و میگه:
_ وایستا.
تکیون دستش رو بالا میاره و سئون آروم میزنه کف دستش و با لبخند به هم نگاه میکنن. سئون میگه:
_ رختخوابها کجاس؟ تا تو ظرفها رو تموم کنی منم جاهامون رو آماده میکنم.
تکیون: من که رختخواب ندارم، تختم بود که امروز کارگرا بردنش.
سئون: پس حالا چطوری بخوابیم؟
تکیون کمی فکر میکنه و میگه:
_ خب تو روی کاناپه بخواب یه پتو هم داریم... منم شب رو میرم خونه ی مامانم اینا.
سئون: اما اینجا خونه ی توئه، من میرم جای دیگه ای.
تکیون: من همینطوری هم بعضی از شبا خونه ی مامانم اینا میمونم، نمیخواد نگران باشی.
سئون همینطور که بهش نگاه میکنه با خودش میگه: "چطور میتونه اینقدر راحت بهم اعتماد کنه؟!"

داخلی - منزل خانواده ی نیکون - اتاق گونیونگ - شب
گونیونگ روی تختش دراز کشیده و غرق فکر کردن به چانسونگه که یهو چیزی به ذهنش میرسه و سریع موبایلش رو برمیداره و به چانسونگ SMS میده: "یکی از اون گلها رو از دسته گل بکش بیرون" چانسونگ در جوابش مینویسه: "چرا؟! من که هنوز کار خوبی نکردم." گونیونگ با لبخند شیطانی بر لب مینویسه: "چند ساعت پیش یکی از طرفدارهات رو خوشحال کردی، فکر نمیکنی این کارت خوب بود؟... اونموقع احساس خوبی نداشتی؟!" گونیونگ با هول منتظر جوابه، بعد از چند دقیقه چانسونگ جواب میده: "حالا که خوب فکر میکنم میبینم باید دوتا گل کم کنم، یکی برای خوشحال کردن طرفدارم و یکی دیگه هم برای خوشحال کردن دختری که..." گونیونگ سریع بعد از خوندن تایپ میکنه: "نصفه اومده دوباره بفرست" میخواد دکمه ی ارسال رو بزنه که یهو یادش میاد.

برش به زمانی که گونیونگ و چانسونگ به دونگهه رفته بودن:
خارجی - خانه ی روستایی مادربزرگ سوزی - حیاط - شب
چانسونگ: شنیدم دخترا دوست ندارن پسرا همچین چیزی براشون بخرن.
گونیونگ با محبت به چانسونگ نگاه میکنه و میگه:
_ اما نه از پسری که...

برش به حال:
داخلی - منزل خانواده ی نیکون - اتاق گونیونگ - شب
گونیونگ با ذوق لحاف رو روی سرش میکشه و مثل دیوونه ها میخنده.  

داخلی - کافی شاپ خوشی - آشپزخونه - نیمه شب
نیکون میخواد کتش رو برداره که جیمین زودتر برمیدارش و از نیکون دور میشه و میگه:
_ مثلا اومدی اینجا کمکم کنی اما رازهای آشپزیت رو بهم نمیگی. تا بهم نگی چطوری سس رو اون مزه ای درست کردی، کتت رو بهت نمیدم.
نیکون نفس عمیقی میکشه و به طرف جیمین میره ولی جیمین هی از دستش درمیره، بعد از کمی دنبال کردن بلآخره نیکون، جیمین رو توی گوشه ی دیوار گیر میندازه و درحالی که نفس نفس میزنه میگه:
_ گرفتمت.
جیمین که خودش رو توی محاصره ی نیکون میبینه احساس میکنه تمام بدنش گر گرفته و فقط صدای نفسهای نیکون رو میشنوه. همینطور که توی چشمهای نیکون نگاه میکنه تپش قلبش تندتر میشه، بخاطر اینکه احساساتش معلوم نشه سریع میگه:
_ پیرمرد... یه ذره دوییدی به نفس نفس افتادی!
نیکون اخم شیرینی میکنه و تا میخواد چیزی بگه جیمین میگه:
_ اما خوب تونستی گیرم بندازی، انگار با دو♥ست دخترت زیاد دنبال بازی میکنی.
نیکون کتش رو میگیره و میگه:
_ بازی میکردیم.
جیمین به شوخی میگه:
_ آهان بچه بودید بازی میکردید، حالا که بزرگ شدید کار دیگه ای میکنید.
نیکون با انگشت آروم به پیشونی جیمین میزنه و میگه:
_ تا غذا سرد نشده بیا بریم پیش وویونگ باید تستش کنیم.

خارجی - خیابان - نیمه شب
جیمین و وویونگ با سکوت کنار هم راه میرن. جیمین غرق فکر کردن به لحظه ای که نیکون محاصره ش کرده بود. وویونگ بهش نگاهی میکنه و میگه:
_ امشب خیلی ساکتی، انگار خیلی خسته شدی؟!
جیمین از فکر بیرون میاد و میگه:
_ هیم؟!
وویونگ: میخوای از ساعت کاریت کم کنم؟... بعد از مدرسه اول استراحت کن و بعد بیا سرکار.
جیمین سریع میگه:
_ نه، نه، نیازی نیست... حقیقتش توی مدرسه میخوابم.
وویونگ با تعجب میگه:
_ سر کلاس میخوابی؟... اینطوری که درسهات افت میکنه. 
جیمین با چهره ی مغرورانه ای میگه:
_ من خیلی باهوشم.
وویونگ لبخندی میزنه و همینطور با سکوت به راهشون ادامه میدن تا به خونه ی خانواده ی جیمین میرسن. جیمین خداحافظی میکنه و میخواد بره که وویونگ دستش رو میگیره، جیمین به طرفش برمیگرده، وویونگ با لبخند دختر کشی میگه:
_ خوب بخوابی.
جیمین هم لبخندی میزنه و میگه:
_ تو هم همینطور.

داخلی - اداره ی مجله - اتاق کارمندان - صبح
 مینجون مشغول تایپ کردن مقاله ایه، مینا هم سر میز کناری مشغوله کارشه. همین لحظه موبایل مینا زنگ میخوره تا شماره رو میبینه سریع موبایل رو برمیداره و از اتاق بیرون میره.

 داخلی - اداره ی مجله - بالکن - صبح
مینا همینطور که با موبایل صحبت میکنه میگه:
_ ممنون که بهم زنگ زدید، میخواستم یه سوالی بپرسم... اگه اون فقط حاضر باشه کمکم کنه ولی عاشقم نباشه مشکلی پیش نمیاد؟
صدای زنی از پشت موبایل میگه:
_ عشق مهم نیست، مهم اینه که اون مرد راضی باشه تا باهات بخوابه.
مینا: اونوقت همین یه بار خیانت کردن همه چیز رو حل میکنه؟
زن: تو فقط درست انجامش بده، همه چیز حل میشه.

داخلی - اداره ی مجله - اتاق کارمندان - صبح
مینجون جمله ای رو تایپ میکنه اما سریع پاکش میکنه و با کلافگی سرش رو روی میز میذاره و زیر لب میگه:
_ ایش... چرا نمیتونم بنویسم؟!
همین لحظه مینا که تازه اومده دستش رو میذاره روی شونه ی مینجون و میگه:
_ ناراحت نباش، یکم استراحت کن و بعدش دوباره شروع کن.
مینجون: شوهرت بود زنگ زده بود؟
مینا سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ یکی از آشناهام بود.
مینجون: آشنا؟!... راستی گفته بودی دوستات ترکت کردن، نمیخوای دلیلش رو بهم بگی؟
مینا لبخند کمرنگی میزنه و میگه:
_ بعد از کار بهت میگم، چطوره امشب شام بیای خونه ی من؟ 

پایان قسمت بیست و پنجم