۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

★(31)★ ...I Need Somebody To

داخلی - ماشین سئون - نیمه شب
تکیون همینطور با تعجب به سئون نگاه میکنه که یهو به ماشین جلویی برخورد میکنه. همین لحظه صحنه هایی از یه تصادف جلوی چشمهای تکیون میاد. درحالی که دستهاش میلرزه با نگاهی گیج به اطرافش نگاه میکنه، با اینکه احساس میکنه پاهاش سسته سریع از ماشین بیرون میره.

خارجی - جاده - نیمه شب
راننده ی ماشینی که تکیون باهاش تصادف کرده بعد از بررسی کردن ماشینش میگه:
_ چیزی نشده، فقط یه کوچولو به هم خوردیم.
تکیون با نگرانی میگه:
_ شما خودتون چیزیتون نشده؟
راننده: نه، چیزیم نشده چون سرعتمون کم بود. فقط یکم سپر ماشین شما له شده. 
تکیون و راننده به توافق میرسن. تکیون به سمت سئون میره و میگه:
_ ببخشید ماشینت رو خراب کردم. 
سئون با لبخند میگه:
_ نگران نباش چیز خاصی نشده.
تکیون: میتونی خودت بقیه راه رو رانندگی کنی؟
سئون قبول میکنه و هردو سوار ماشین میشن.

داخلی - منزل وویونگ - صبح
وویونگ از خواب بیدار میشه، تا ساعت رو میبینه با نگرانی میگه:
_ آه... دیر شد.
تا به تخت نگاه میکنه میبینه جیمین نیست. با ناراحتی زیر لب میگه:
_ لعنتی خواب موندم... (با عصبانیت) اگه دیشب دستش رو نگرفته بودم، میتونستم راحت بخوابم.
بلند میشه و همینطور توی فکر اینه که جیمین صبحونه خورده یا نه که تا چشمش به میز غذاخوری میافته دهنش باز میمونه و میگه:
_ واو... با اون میز صبحونه ایی که دیروز براش آماده کرده بودم فکر میکردم چقدر باحال شدم... ایش چرا به این فکر نکردم که برای یه آشپز خیلی ساده س.

ججو
داخلی - هتل - اتاق جونهو و شینهی - صبح
شینهی بالا سر جونهو که خوابه ایستاده، هرچقدر بیدارش میکنه جونهو بیدار نمیشه. شینهی با عصبانیت بالش رو محکم به کپل جونهو میزنه و میگه: 
_ همیشه اینقدر زیاد میخوابی؟
جونهو با آشفتگی بلند میشه و میگه:
_ ایش، هنوز هوا تاریکه خب خوابم میاد.
یهو شینهی میزنه زیر خنده و میگه:
_ اینقدر از رفتنم میترسی که الانم دست به چشمبند نمیزنی؟
جونهو: معلومه، نمیخوام با دستهای خودم فراریت کنم.
شینهی جلو میره و چشمبند رو از روی چشمهای جونهو برمیداره. جونهو با نگاه شیطانی به شینهی خیره میشه و میگه:
_ پس بخاطر اینکه چهره ی از خواب بیدار شده ت رو نبینم بهم چشمبند دادی!
شینهی پوزخندی میزنه و میگه:
_ اشتباه میکنی آقا، اصلا اینجور چیزا برای من مهم نیست.
جونهو: مطمئنی؟! اینطوری داری کاری میکنی کنترلم رو از دست بدم!
شینهی با گیجی نگاهش میکنه، جونهو دست شینهی رو میگیره و میگه:
_ اگه میدونستم با برداشتن اون چشمبند قلبمو اینطوری میخوای بلرزونی هیچوقت نمیذاشتم برداریش.
شینهی با تاسف نگاهش میکنه و میگه:
_ یعنی داری میگی ترجیح میدی منو نبینی؟
جونهو: نه از این میترسم که با لزرش قلبم ناراحتت کنم. 
جونهو دستهای شینهی رو محکمتر میگیره و میگه:
_ اینکه دستت رو گرفتم ناراحتت نمیکنه؟
شینهی: اگه میخوای بیست و پنج درصد بشه؛ نه ناراحتم نمیکنه.
جونهو دستهای شینهی رو رها میکنه و میگه:
_ چرا همش کمکم میکنی تا درصد رو کمتر کنم؟ تو هم باید بهم کمک کنی تا بتونم به صد درصد برسونمش نه اینکه هی کمترش کنم!
شینهی: اینقدر خنگی؟! نفهمیدی همین الان بهت کمک کردم.
جونهو با ذوق میگه:
_ یعنی بهم گفتی دستت رو ول کنم چون نمیخواستی درصدها کمتر بشه؟!
شینهی طلبکارانه میگه:
_ پس چی، نمیخوام دوباره بری زیر پنجاه درصد.
 جونهو چند لحظه با تعجب نگاهش میکنه و بعد با خوشحالی بلند میشه، دستهاش رو باز میکنه و میخواد شینهی رو بغل کنه اما همونطوری متوقف میشه. با شیطنت توی چشمهای شینهی نگاه میکنه و سریع یه کوچولو بغلش میکنه و میگه:
_ امیدوارم کمتر نشده باشه! 
شینهی میخنده و میگه:
_ دیوونه.

داخلی - خانه ی فالگیر - ظهر
مینا و مینجون رو به روی فالگیر نشستن. فالگیر میگه:
_ منظورت چیه؟ چطور نتونستی اون طلسم رو اجرا کنی؟ اون راحتترین طلسمیه که دارم. 
مینا: من اون طلسمها رو سوزوندم و توی قهوه ریختم اما چون روی پای مینجون نشسته بودم، موقع برداشتن فنجون از دستش افتاد.
همین لحظه فالگیر میگه:
_ آه... اون فنجون اتفاقی نیوفتاده. شما قبل از خوردن اون قهوه شروع کرده بودید، روح با دیدن اینکه تو با اون صمیمی شدی عصبانی شده و زده قهوه رو ریخته.
مینجون آهی میکشه. مینا رو به فالگیر میگه:
_ راه دیگه ای نیست؟! لطفا کمکمون کن.
فالگیر: طلسم اتاق خواب رو که خودت میدونی چند سال طول کشیده بود تا به این مرحله برسونیمش. دیشب بدون خوردن قهوه، کاری نکردید که، حتی اگه کنارهم خوابیده باشید دیگه کاری نمیشه کرد؟
مینا سریع میگه: 
_ نه دیشب مینجون رفت خونه ی خودشون.
فالگیر: پس هنوز یه راه هست ولی خیلی سخته میخوای انجامش بدی؟
مینا: آره.
مینجون با تعجب به مینا که حرفهای فالگیر رو خیلی زود میپذیره نگاه میکنه. فالگیر میگه:
_ باید توی یه خونه ی روستایی که بلندترین درخت هلوی روستا رو داره، خیانت به روح رو کامل کنید. یادتون باشه که بعد از ساعت 2 بامداد باشه.

خارجی - بازار - ظهر
چانسونگ داره راه میره یهو نگاهش به تکه روزنامه ای می افته که درمورد دوپینگش نوشته و کنارش با ماژیک روی دیوار بد و بیراه بهش نوشتن. با ناراحتی بهش خیره شده که یهو بارون شدیدی شروع به بارش میکنه. همینطور داره زیر بارون خیس میشه که یهو چتری مانع بیشتر خیس شدنش میشه. وقتی روش رو برمیگردونه با گونیونگ رو به رو میشه، گونیونگ میگه:
_ اگه اینطوری خیس بشی، سرما میخوری.
اما چانسونگ اصلا صدای گونیونگ رو نمیشنوه و فقط بهش خیره شده، اشک توی چشمهاش جمع میشه و با قطره های بارون که از روی صورتش لیز میخوره همراه میشه. گونیونگ با نگرانی میگه:
_ چیزی شده؟!
چانسونگ لبخندی میزنه و میگه:
_ اینا اشک خوشحالیه! خوشحالی اینکه تو همیشه همراهمی.
چانسونگ همینطور که اشک از چشمهاش میریزه لبخند شیرینی میزنه. گونیونگ با بغض میگه:
_ دوباره چت شده؟ 
چانسونگ نزدیکتر میره و میخواد گونیونگ رو بغل کنه اما عقب میره و میگه:
_ ایش... لباسام خیسه!
گونیونگ چتر رو دست چانسونگ میده و میگه:
_ اینو همینطور نگه دار نمیخوام بیشتر خیس بشم.
و چانسونگ رو بغل میکنه. چانسونگ طلبکارانه میگه:
_ ایش... من میخواستم بغلت کنم... الان چتر رو ول میکنما.
گونیونگ، چانسونگ رو رها میکنه و میگه:
_ این تلافی دیشب بود.
چانسونگ اخم شیرینی میکنه. گونیونگ دستش رو میندازه دور بازوی چانسونگ و میگه:
_ بیا باهم خرید کنیم!             

دِجون   
خارجی - شهر بازی - ظهر
تکیون و سئون با سکوت کنار هم راه میرن. سئون با خوشحالی اتاق بازیهای کامپیوتری رو نشون میده و میخواد بگه برن اونجا ولی تا چهره ی تکیون که توی فکر غرقه رو میبینه، تعجب میکنه و جلوی تکیون میاسته، تکیون یهو سرش رو بالا میاره و تا سئون رو میبینه لبخند خشکی میزنه. سئون میگه:
_ چرا امروز اینطوری شدی؟... اصلا شبیه خودت نیستی.
تکیون: حالم خوب نیست.
سئون: جاییت درد میکنه؟ بیا بریم دکتر.
تکیون با بیحالی میگه:
_ جاییم درد نمیکنه، فقط یه چیزی اذیتم میکنه. حس خوبی ندارم.
سئون: میخوای برگردیم خونه؟
تکیون سرش رو به علامت منفی تکون میده، سئون دستش رو میگیره و روی صندلی میشونش و میگه:
_ باهام حرف بزن، خودت گفتی هرموقع حالم بد بود باهات حرف بزنم، حالا نوبت توئه.
تکیون چیزی نمیگه، سئون میگه:
_ به تصادف دیشب مربوطه؟ از اونموقع یه جور دیگه شدی.
تکیون با چشمانی که حلقه های اشک توش جمع شده به سئون نگاه میکنه.

سئول
داخلی - راهروی ساختمان - ظهر
سیونگکی روبه روی در آپارتمان تکیون ایستاده، چندبار زنگ میزنه اما وقتی کسی در رو باز نمیکنه میخواد وارد آسانسور بشه که میبینه نیکون از واحد رو به رو بیرون میاد. سریع به طرفش برمیگرده و میگه:
_ شما همسایه ی آقای اوک تکیون هستید؟
نیکون: بله چطور مگه؟
سیونگکی: باهاشون کار مهمی داشتم ولی نتونستم پیداشون کنم، میشه وقتی دیدینشون کارت من رو بهش بدید؟
نیکون کارت رو میگیره و میگه:
_ حتما.

دِجون
 خارجی - شهر بازی - ظهر
سئون که حلقه های اشک رو توی چشمهای تکیون میبینه، قلبش یهو خالی میشه. تکیون میگه:
_ من یه سال پیش باعث یه تصادف شدم. خیلیها توی اون تصادف آسیب دیدن و خیلیها هم مردن. فقط بخاطر اشتباه من....
اشکهای تکیون جاری میشه، سئون با بغض میگه:
_ خودت هم داری میگی تصادف، تو که از قصد بهشون آسیب نرسوندی.
 تکیون: دوست ندارم دیگه به کسی آسیب برسونم. فکر میکنم نباید دیگه پشت فرمون بشینم، با اینکه رانندگی رو خیلی دوست دارم.
سئون اشکهای تکیون رو پاک میکنه، تکیون با لبخند میگه:
_ حس میکنم دیگه واقعا صمیمی شدیم.
سئون با دست آروم ضربه ای به لپ تکیون میزنه و میگه:
_ نه پس تو داری با یه غریبه درد و دل میکنی!
تکیون: خب اینا رو حتی نیکون هم نمیدونه.
سئون: اوه... پس یعنی الان من از نیکونم بهت نزدیکترم؟
تکیون: نمیدونم!
سئون: آه... اگه از نیکون بهت نزدیکتر بودم میخواستم بهت بگم که چرا مامانم اینقدر از مردا بد میگه.
تکیون: خودم میدونم.
سئون با تعجب میگه:
_ تو میدونی؟ از کجا؟
تکیون: خودت گفتی... حتما بخاطر اینکه بابا...(مکث میکنه) اون مرد مامانت رو دوست نداشته.
سئون: خب تا اینجاش رو میدونی، بقیه ش رو وقتی از نیکون بهت نزدیکتر شدم میگم.
تکیون: اما من با نیکون خیلی صمیمی هستما... حتی با هم میخوابیم.
همین لحظه سئون که توی چشمهای تکیون نگاه میکنه احساس میکنه قلبش تندتر میتپه. تکیون سریع میگه:
_ هی بازم فکر بد نکنی!
سئون اخمهاشو توی هم میکنه و تکیون رو هل میده و میگه:
_ پاشو بریم بازی کنیم دیگه، حق نداری دیگه ناراحت باشیا.

سئول
داخلی - آموزشگاه آشپزی - بعد از ظهر
نیکون در حال درست کردن خمیر نانه، با بیحالی خمیر رو ورز میده. یکی از شاگردها در گوش شاگرد دیگه ای میگه:
_ نگاه کن خودش چقدر آروم ورز میده، اونوقت اونروز اینقدر بهم گیر داده بود که از دست درد داشتم میمردم.
شاگرد دیگه میگه:
_ آره حتی استاد هم اینقدر گیر نمیده، حالا خوبه این فقط دستیار استاده.
 نیکون که توی فکر خودش غرقه آروم آروم دستهاش بیحالتر میشن و فقط همینطور به خمیر خیره میشه، همین لحظه قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر میشه و روی خمیر میافته. آروم مشتی روی خمیر میکوبونه و روی صندلیش میشینه. برای گونیونگ SMS  مینویسه: [ممکنه تمام احساساتی که این همه مدت به یه نفر داشتی یهو از بین بره؟!] میخواد دکمه ی ارسال رو بزنه که یهو تماس از طرف جیمین براش میاد. SMS رو بیخیال میشه و تماس رو جواب میده. جیمین از پشت موبایل میگه:
_ امشب هم نمیای؟
نیکون: اتفاقا امشب میخوام بهت یه غذای سخت یاد بدم.
جیمین: آخجون، من عاشق غذاهای سختم.
نیکون: پس میبینمت.
جیمین: ببخشید من همش مزاحمت میشم، بخاطر من از کارای خودت میزنی.
نیکون: نه اینطور نیست، فقط این دو شب رو با جیئون قرار داشتم.

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر 
جیمین بعد از قطع کردن تماس، دستش رو میذاره روی قلبش و میگه:
_ ایش... چم شده؟! پس چرا اینقدر ناراحت شدم؟ اون دو♥ست دخترشه!
همین لحظه وویونگ دستش رو میذاره روی شونه ی جیمین و با صدای آرومی میگه:
_ یه لحظه بیا حیاط.
جیمین با تعجب دستی به سرش میکشه و دنبال وویونگ راه می افته.

خارجی - کافی شاپ - حیاط پشتی - بعد از ظهر
وویونگ روی تاپ میشینه و به جیمین اشاره میکنه که کنارش بشینه. جیمین هم میشینه و میگه:
_ چیزی شده؟
وویونگ با چشمانی محبت آمیز بهش نگاه میکنه، صداش رو صاف میکنه و میگه:
_ فکر میکنم احساساتم داره بهت عوض میشه. (مکث کوتاهی میکنه و سعی میکنه تپش قلبش رو آروم کنه)... میای با هم قرار بذاریم؟
جیمین با تعجب میگه:
_ رئیس...!
وویونگ سریع میگه:
_ اوه، الان رئیسم! پس الان جوابمو نده. 
پایان قسمت سی و یکم

۱۳۹۲ دی ۶, جمعه

Fake 2PM - Happy Birthday 옥택연

تولد تکیون عزیز مبارک
این ویدئو رو مخصوص این روز درست کردیم


ویدئوی زیر رو هم با کمک Hottest های 9 تا کشور درست کردیم تا تولد تکیون رو با هم جشن بگیریم


امیدواریم از ویدئوها خوشتون بیاد 

★(30)★ ...I Need Somebody To

داخلی - منزل نیکون و جیئون - آشپزخونه - شب
 گونیونگ با محبت به چشمهای چانسونگ نگاه میکنه و میگه:
_ میتونم برای چند لحظه بغلت کنم؟
چانسونگ با ناچاری نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ نه.
نیکون که تازه از راه رسیده و حرفهاشون رو شنیده، رو به گونیونگ میگه:
_ فقط به احساسات خودت فکر نکن، به احساسات اونم فکر کن وگرنه حس میکنه ازش سوءاستفاده شده.
همینطور که نیکون به طرف اتاق خواب میره، گونیونگ و چانسونگ با تعجب بهش نگاه میکنن. گونیونگ با ناراحتی میگه:
_ نیکون چرا اینطوری بود؟!
چانسونگ: حس کردم کسی با احساساتش بازی کرده.
گونیونگ با بغض میگه:
_ جیئون؟!... بعد از این همه مدت تازه همدیگه رو دیده بودن، نکنه دعواشون شده.
چانسونگ دستش رو میذاره روی شونه ی گونیونگ و درحالی که تقریبا درآغوش گرفتتش، میگه:
_ ناراحت نباش، اگه مشکلی باشه خودشون میتونن حلش کنن.
گونیونگ سریع از بغل چانسونگ بیرون میاد و میگه:
_ مگه نگفتی نمیخوای؟
چانسونگ: خب دستهات کفیه ولی الان ضروری بود.
گونیونگ چشمهاشو جمع میکنه و میگه:
_ فقط موقعهای ضروری بغلم میکنی؟
چانسونگ با تعجب نگاهش میکنه و با خودش میگه: "بازم دارم بهش امیدواری میدم که!!" سریع میگه:
_ آره.

داخلی - منزل مینا - شب
مینا با پاش به پای مینجون میزنه و میگه:
_ هنوز زوده.
مینجون دست مینا رو میگیره و توی بغلش میشونش، مینا با خجالت نگاهش میکنه، مینجون میگه:
_ بوی سوختنی میاد، چی رو سوزوندی؟
مینا با دستپاچگی میگه:
_ هیچی.
مینا که معذب شده سعی میکنه از توی بغل مینجون بلند بشه، مینجون میگه:
_ ما که الان میخوایم بیشتر از اینا رو با هم انجام بدیم. فقط همینقدرش ناراحتت میکنه؟
مینا درحالی که سعی میکنه به مینجون نگاه نکنه میگه:   
_ اول قهوه ت رو بخور.
 مینجون همینطور که مینا رو توی بغلش نگه داشته میخواد قهوه رو برداره یهو فنجون برمیگرده و میریزه روی شلوارش. مینا با ناراحتی میگه:
_ ایش... همه چیزو خراب کردی.
مینجون درحالی که با دست پاش رو باد میزنه لحظه ای به حرف مینا فکر میکنه یهو یاد اولین بار که مینا رو دیده بود میافته، با تعجب میگه:
_ چرا؟! مگه این قهوه چی بود؟
مینا با ناراحتی فنجون رو برمیداره و نگاهش میکنه و میگه:
_ حتی یه قطره هم توش نمونده، خالی شده. دیگه نمیتونیم کاری کنیم.
مینجون: چیزی توش ریخته بودی؟... نکنه میخواستی مریضم کنی؟!
مینا: چیزی نبود، فقط یکم خاکستر ورق ریخته بودم.
مینجون با ناراحتی میگه:
_ چی؟ دیوونه شدی دختر؟!
مینا آهی میکشه و میگه:
_ بدون اون قهوه امشب دیگه نمیتونیم ادامه بدیم، باید دوباره برم پیش فالگیر، امیدوارم هنوز راهی مونده باشه.
مینجون درحالی که خوشحالیش رو پنهان میکنه میگه:
_ ایندفعه منم میخوام باهات بیام.

داخلی - منزل وویونگ - شب
جیمین روی تخت خوابیده و وویونگ طرف دیگه ی اتاق رخت خواب پهن کرده و دراز کشیده، با خودش میگه: "احساستم هر روز براش بیشتر میشه، باید چیکار کنم؟!...اگه بهش بگم، قبولم میکنه؟!... اون خیلی پرشور و هیجانه، شاید بنظر اونم قرار گذاشتن با من هیچ هیجانی نداشته باشه!..." توی همین فکره که یهو جیمین با ترس از خواب میپره و میشینه. وویونگ سریع به طرفش میره و میگه:
_ خواب بد دیدی؟
جیمین اشکهاش جاری میشه و میگه:
_ خواب دیدم مامان و بابام تصادف کردن.
وویونگ دست جیمین رو به گرمی میفشاره و میگه:
_ نگران نباش، همین الان بهشون زنگ بزن و باهاشون حرف بزن اینطوری حالت بهتر میشه.
جیمین با مادر و پدرش تماس میگیره و وویونگ هم براش آب میاره. بعد از کمی که جیمین احساس بهتری داره توی جاش دراز میکشه و تا چشمهاشو میبنده وویونگ میخواد بره که جیمین سریع چشمهاشو باز میکنه و میگه:
_ میشه بهم نزدیکتر بخوابی؟
وویونگ با سر تأیید میکنه و رخت خوابش رو نزدیکتر به تخت جیمین پهن میکنه، توی جاش دراز میکشه، اما میبینه جیمین هنوز چشمهاشو نبسته، میشینه و میگه:
_ هنوز نمیتونی بخوابی؟
جیمین: چشمهامو که میبندم اون صحنه ای که توی خوابم دیدم جلوی چشمام میاد.
وویونگ ایندفعه رختخوابش رو کامل به تخت نزدیک میکنه، دست جیمین رو میگیره و میگه:
_ چشمهاتو ببند.
جیمین چشمهاشو میبنده، وویونگ با صدای گرمی میگه:
_ اون فقط یه خواب بود. حالا راحت بخواب.
بعد از چند لحظه وویونگ میخواد دست جیمین رو رها کنه اما جیمین دستش رو محکم میگیره و میگه:
_ لطفا دستم رو ول نکن.
وویونگ همینطور که دست جیمین رو گرفته توی جاش دراز میکشه، هرچی میگذره وویونگ احساس میکنه تپش قلبش تندتر میشه، باتردید یکم دست جیمین رو شلتر نگه میداره اما نفس عمیقی میکشه و دوباره محکم نگهش میداره.

ججو
داخلی - هتل - اتاق جونهو و شینهی - شب
جونهو و شینهی کنار هم دراز کشیدن، جونهو به طرف شینهی برمیگرده و میگه:
_ مطمئنی اونموقع بهش خوب فکر کردی و یه درصد کم کردی؟!
شینهی با غضب نگاهش میکنه، جونهو میگه:
_ من قول میدم امشب بهت بد نگذره.
 شینهی توی جاش میشینه و میگه:
_ منم نگفتم میخوای امشب رو زهرمارم کنی ولی بگیر بخواب چون واقعا داری با این حرفهات عصبانیم میکنی.
جونهو دست شینهی رو میگیره و توی جاش میخوابونه و با لبخند میگه:
_ باشه بخواب دیگه حرف نمیزنم.
شینهی میخواد چشمهاشو ببنده که متوجه میشه جونهو بهش خیره شده، نگاه معناداری بهش میکنه ولی جونهو همینطور که بهش خیره س لبخند جذابی میزنه. شینهی آروم با مشت به بازوی جونهو میزنه و میگه:
_ چرا اینطوری به من زل زدی؟
جونهو: تو بخواب، من باهات کاری ندارم!
شینهی: اگه یه نفر اینطوری بهت خیره بشه خودت خوابت میبره؟!
جونهو لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ اگه اون یه نفر تو باشی، نه... خوابم نمیبره.
شینهی میخواد چیزی بگه که جونهو انگشت اشاره ش روی لبهای شینهی میذاره و میگه:
_ میدونی چرا؟!... چون میخوام تا وقتی تو بهم نگاه میکنی منم بهت نگاه کنم... حتی اگه تو بهم نگاه نکنی هم من بهت نگاه میکنم... 
شینهی توی فکر میره و همینطور توی چشمهای جونهو خیره میشه، با این نگاه شینهی، درخششی توی چشمهای جونهو تلألو میزنه و میگه:
_ اینقدر بهت نگاه میکنم تا متوجهم بشی و تو هم بهم نگاه کنی.
یهو شینهی به خودش میاد و پوزخندی میزنه، چشمبند رو روی چشمهای جونهو میذاره و میگه:
_ اگه اینو برداری یه لحظه هم توی این اتاق نمیمونم.
جونهو کنار چشمبند رو بالامیزنه و میخواد یواشکی نگاهش کنه که شینهی میزنه روی دستش و میگه:
_ خودمم نمیخوام برم، کاری نکن که مجبور بشم.
جونهو خنده ی شیطانی میکنه و میگه:
_ اوووووه، پس دوست نداری از پیشم بری!
شینهی: نخیر، فقط این وقت شب جایی رو ندارم برم.

سئول
داخلی - منزل نیکون و جیئون - اتاق خواب - نیمه شب
نیکون روی تخت نشسته و درحالی که دستهاشو پشت سرش گره کرده  به دیوار تکیه داده. چشمهاشو میبنده و لحظه ای که جیئون میبو♥سیدش رو بیاد میاره، قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش جاری میشه. آه عمیقی میکشه و زیر لب میگه:
_ چرا اینطوری شدم؟!
همینطور که به رابطه ی خودش و جیئون فکر میکنه، سنگینی رو روی قلبش احساس میکنه. گوشیش رو برمیداره میخواد با جیئون تماس بگیره اما پشیمون میشه، SMS هاش به جیئون رو نگاه میکنه، آخرین پیامی که از جیئون دریافت کرده یه پیام صوتیه، پخشش میکنه. صدای جیئون پخش میشه که میگه: "هی یادت نره دوستت دارم" همین لحظه صدای جیئون که چند ساعت پیش، بعد از بو♥سیدنش بهش میگفت "عاشقتم" توی گوشش تکرار میشه. حلقه های اشک توی چشمهاش بیشتر میشه و نمیتونه کنترلشون کنه.         

داخلی - منزل تکیون - نیمه شب
تکیون درحال طراحی کردن انیمیشن OkCat هستش. سئون با بیحالی میاد کنارش و همینطور که به نقاشی تکیون خیره شده میگه:
_ خوش بحالت داری کار میکنی؟... من بعد از تموم کردن خونه ی تو حتی هنوز یه سفارش هم نگرفتم.
تکیون یهو با ذوق به طرف سئون برمیگرده و میگه:
_ کار خونه که تموم شده، تو هم که کار نداری... پس بیا بریم مسافرت.
سئون با تعجب میگه:
_ چی؟! مسافرت؟!
تکیون: آره یه مسافرت کوتاه.
سئون با تردید نگاهش میکنه، تکیون درحالی که لبخندی بر لب داره با اشاره ی چشم و ابرو میگه: "قبول کن"

داخلی - ماشین سئون - نیمه شب
تکیون درحال رانندگیه، سئون که کنارش نشسته میگه:
_ تو چرا تنها زندگی میکنی؟ با بابات مشکلی داری؟... آخه از اونموقع که باهات زندگی میکنم دیدم که چند دفعه مامانت اومده دیدنت اما بابات نیومده.
تکیون: نه، من با بابام خیلی خوبم، مگه ندیدی اوندفعه برامون غذا آورده بود؟
سئون: پس چرا با هم زندگی نمیکنید؟
تکیون: تنها دلیل جدا زندگی کردن این نیست که با هم اختلاف داشته باشیم... من دیگه بزرگ شدم... تو اصلا بابات رو ندیدی؟
سئون: من بابا ندارم.
تکیون: مگه میشه؟! 
سئون: اینکه فقط اون مرد باعث بوجود اومدنم شده باشه دلیل نمیشه که بابا صداش کنم.
تکیون همینطور با تعجب به سئون نگاه میکنه که یهو به ماشین جلویی برخورد میکنه.  
         
پایان قسمت سی ام

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

★(29)★ ...I Need Somebody To

داخلی - آموزشگاه آشپزی - نزدیک ظهر
جیئون: امشب وقت آزاد داری؟
نیکون: معلومه که وقت دارم، دوباره میخوای سورپیرایزم کنی؟
جیئون میخنده و میگه:
_ نمیشه گفت سورپیرایز، یه مهمونی دعوت شدیم.
نیکون: مهمونی همکارهاته؟
جیئون: آره.
نیکون: پس امشب میبینمت.
نیکون بعد از اینکه تماس رو قطع میکنه با خوشحالی سریع از پله ها پایین میره.

داخلی - منزل تکیون - ظهر
تکیون و سئون درحالی که میز ناهار رو میچینن، تکیون میگه:
_ امروز دیگه کارهای خونه تموم میشه، تو هم میری؟!
سئون: دوست داری برم؟
تکیون: خودت که میدونی، نه. اما فکر میکنم تو دوست نداری اینجا بمونی.
سئون: مگه خودت نگفتی که باهات دوستی صمیمی رو تجربه کنم؟!
تکیون یهو با خوشحالی میگه:
_ پس هنوز دوستیم؟
سئون: چرا باید دوست نباشیم؟
تکیون: آخه گفتی ازم خوشت نمیاد، کدوم آدم از دوست صمیمیش بدش میاد؟!
سئون با گیجی نگاهش میکنه و میگه:
_ اه... چرا اینقدر گیجم میکنی؟!
تکیون با تعجب میگه:
_ ناراحتت کردم؟ ببخشید... میرم کارگرها رو صدا کنم.
تکیون میره و سئون با کلافگی روی صندلی میشینه، سرش رو میگیره و با خودش میگه: "چرا اینطوری شدم؟"

داخلی - شرکت خودروسازی - اتاق رئیس - بعد از ظهر
جونهو ورقی رو به سیونگکی میده و میگه:
_ برو کافی شاپ خوشی، خانم پارک شینهی رو برسون به این آدرس.
سیونگکی با کنجکاوی میگه:
_ شینهی خودش گفته؟
جونهو با اخم نگاهش میکنه و میگه:
_ فوضولی نکن. 
سیونگکی با لبخندی میگه:
_ آخیش بلآخره حس میکنم خیلی از کارم راضیم.
جونهو با عصبانیت نگاهش میکنه و میگه:
_ سوء استفاده نکن، فقط کاری که گفتم رو انجام بده.

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
 شینهی رو به روی سیونگکی ایستاده، میگه:
_ اون رئیس توئه، تو باید از دستوراتش پیروی کنی. رئیس من نیست که هرچی گفت انجام بدم... بهش بگو الان سر کارمم و نمیام.
سیونگکی میخنده و میگه:
_ همینارو دقیق بهش بگم؟
 شینهی شونه هاشو بالا میندازه و میگه:
_ فقط حواست باشه یه جوری بگی که اخراجت نکنه.
سیونگکی به جونهو زنگ میزنه و میگه:
_ خانم پارک شینهی گفتن، الان سرکارن و نمیتونن بیان.

داخلی - شرکت خودروسازی - اتاق رئیس - بعد از ظهر
جونهو با ناراحتی گوشی رو سر جاش میذاره، میگه:
_ پس این جانگ وویونگ داره چیکار میکنه؟
با وویونگ تماس میگیره، تا وویونگ تماس رو پاسخ میده، جونهو میگه:
_ مگه به شینهی اجازه ندادی؟
وویونگ: سلام.
جونهو صداش رو صاف میکنه و میگه:
_ ببخشید، سلام.
وویونگ: همونطور که ازم خواسته بودی، من بهش گفتم که هرموقع دوست داره میتونه بره.
جونهو: پس چرا الان نمیاد؟!
وویونگ میخنده و میگه:
_ من بهش اجازه دادم، اما نمیتونم مجبورش کنم.
جونهو: پس تو چطور رئیسی هستی؟ حالا که نمیاد اخراجش کن. 
وویونگ: اوه، اوه، تو خیلی آتشت زیاده... اما من نمیتونم شینهی رو اخراج کنم. 
جونهو: وویونگ لطفا یه کاری بکن، من برای ادامه ی زندگی به اون یه درصد نیاز دارم.

داخلی - منزل خانواده ی چانسونگ - بعد از ظهر
چانسونگ مشغول نوشتنه، با کلافگی آهی میکشه و میگه:
_ اه این مینجون هم برای خودش یه چیزی میگه ها... من اصلا نمیتونم بنویسم. اصلا باید چی بنویسم؟!
همین لحظه موبایلش زنگ میخوره، تا اسم گونیونگ رو میبینه زیر لب میگه:
_ یادت نره، امید واهی نده.
تماس رو جواب میده، گونیونگ از پشت موبایل میگه:
_ برای این زنگ زدم که امشب خونه ی نیکون دعوتت کنم.
چانسونگ با تعجب میگه:
_ من؟! نیکون دعوتم کرده؟ برای چی؟!
گونیونگ: راستش... اینی که بهت میگم و به نیکون نگو، باشه؟
چانسونگ: باشه.
گونیونگ: با نیکون شرط بستم که اگه دعوتت کنم میای.
چانسونگ: چی؟ (خنده ی کوتاهی میکنه) درمورد من شرط بستید؟ چرا؟
گونیونگ: همینطوری، لطفا اگه میتونی بیا.
چانسونگ کمی فکر میکنه و با خودش میگه: "یعنی اگه برم، امید واهی میشه؟!... بابا گفت که هرکاری که دلت میخواد بکن... پس میرم." میگه:
_ اگه شرط رو ببازی حتما مجازاتت چیز خیلی سختیه که بهم گفتی، نه؟!
گونیونگ: فکرش رو بکن باید خونه ی نیکون رو کامل تمیز کنم.
چانسونگ: پس نمیام، ولی بعدا باهات میام خونه ش رو تمیز کنیم.
گونیونگ: شوخی میکنی!
چانسونگ بلند میخنده و میگه: 
_ حالا شام بهم چی میدید؟
گونیونگ: چرا مسخره م میکنی؟ بلآخره میای یا نمیای؟
چانسونگ با لحن شیرینی میگه:
_ معلومه که میام، اگه نیام توی دردسر میافتی.
    
داخلی - شرکت خودروسازی - بعد از ظهر
جونهو در حالی که وارد اتاق جلسه میشه، برای شینهی SMS می فرسته: [خوشگلترین لباسی که اونجا میبینی رو بپوش، میخوام ببرمت یه جای خاص.]

خارجی - خیابان - عصر
مینجون و مینا از ساختمان اداره بیرون میان. مینجون دست مینا رو میگیره و میگه:
_ خب بیا بریم سریع از دست این طلسم لعنتی راحت بشیم.
مینا: اگه میدونستم اینقدر زود راضی میشی زودتر از اینا بهت میگفتم. توی این مدت خیلی اذیتت کردم.
مینجون همینطور با ناراحتی به مینا نگاه میکنه، مینا میگه:
_ انگار ناراحتی، به چی فکر میکنی؟
مینجون: دارم فکر میکنم اگه الان برم خونه ی تو، بعد از اینکه از خونه ت بیرون بیام دیگه دوستی بینمون نمیمونه.
همین لحظه مینا می ایسته و میگه:
_ دیگه نمیتونیم با هم دوست بمونیم؟!
مینجون رو به روش می ایسته و میگه:
_ کدوم دوستهایی با هم میخوابن؟ ما حتی عاشق همدیگه هم نیستیم پس بعدش باید از هم جدا بشیم.
مینا با بغض میگه:
_ اما من نمیخوام دوستیمون تموم بشه.
مینجون: مطمئنی؟! این یعنی اینکه بیخیال شکستن طلسم بشیم.
مینا با تردید نگاهش میکنه، مینجون دست مینا رو محکم میگیره و میگه:
_ ولش کن، بیا بریم. 
 
داخلی - هواپیمای شخصی - عصر
شینهی و جونهو تنها رو به روی هم نشستن. جونهو با ناراحتی میگه:
_ چرا لباست رو نپوشیدی؟
شینهی چیزی نمیگه، جونهو میگه:
_ اشکال نداره، هرجور دوست داری. 
شینهی: اینکارا چیه میکنی؟ هواپیمای شخصی دیگه برای چیه؟
جونهو: میخواستم تمام این مدت برای خودمون دوتا باشیم.
شینهی: بهت که گفتم هنوز نمیخوام باهات قرار بذارم.
جونهو: ولی اگه تلاش نکنم و همینطور دست روی دست بذارم همون یه درصد هم بهش اضافه نمیشه، من میخوام برات صد درصد باشم.
شینهی آهی میکشه و میگه:
_ حالا داریم کجا میریم؟
جونهو: جزیره ی جِجو.
شینهی: فقط برای یه شام اینهمه راه رو داریم میریم؟!
جونهو با شیطنت میگه:
_ شب هم میمونیم...
شینهی با حالت تهدید آمیزی نگاهش میکنه، جونهو ادامه میده: 
_ خوش میگذرونیم و فردا عصر هم برمیگردیم.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
گونیونگ و چانسونگ رو به روی هم نشستن، گونیونگ لبخند کمرنگی میزنه و میگه:
_ آه، نمیدونم چرا اینقدر دیر کرده!... الان باهاش تماس میگیریم.
گونیونگ با نیکون تماس میگیره، نیکون تا جواب میده میگه:
_ آخ... گونیونگ کلا یادم رفته بود... ببخشید، من نمیتونم بیام، با جیئون جایی دعوتم.
گونیونگ با ناراحتی میگه:
_ اینقدر حواست به جیئون بود که ما رو یادت رفته بود؟
نیکون: از طرف من از چانسونگ معذرت خواهی کن... حالا واقعا اومده؟ از موقعیت سوءاستفاده نکنی دروغکی بگی اومده.
گونیونگ: پس چی که اومده، میخوای صداش رو بشنوی؟
موبایل رو جلوی چانسونگ میگیره و میگه:
_ یه چیزی بگو.
چانسونگ با تعجب نگاهش میکنه و با ناچاری رو به گونیونگ آروم میگه:
_ آخه چی بگم... (سرش رو به موبایل نزدیکتر میکنه و بلندتر میگه) مشکلی نیست نیکون، به کارت برس.
نیکون میخنده، گونیونگ میگه:
_ با جیئون بهت خوش بگذره.... (با شیطنت) ما دوتایی هم تنهایی بیشتر بهمون خوش میگذره.
چانسونگ تا اینو میشنوه زیرچشمی به گونیونگ نگاهی میندازه و با خودش میگه: "نکنه امید واهی بهش دادم!" گونیونگ تماس رو قطع میکنه و رو به چانسونگ میگه:
_ نیکون رو ولش کن، غذایی که پختمو خودمون دوتایی میخوریم.

خارجی - خیابان - شب
نیکون رو به روی هتل از ماشین پیاده میشه، همین لحظه هم جیئون از راه میرسه. هردو بالبخند به طرف هم میان و تا میخوان همدیگه رو بغل کنن یهو یه خانمی جیئون رو صدا میزنه و جیئون به طرفش برمیگرده. خانم میگه:
_ تو هم اومدی؟ مگه کار نداشتی؟
جیئون: استاد ازم خواست بیام.
خانم: معلومه که باید عزیز دوردونه ی استاد توی مهمونی باشه.
خانم میره. نیکون و جیئون همینطور که به طرف در ورودی هتل میرن، نیکون میگه:
_ توی مهمونی یه لحظه هم از جلوی چشمم دور نشیا. خیلی وقته ندیدمت دلم برات خیلی تنگ شده.
جیئون دستش رو میندازه توی دست نیکون و با لبخندی برلب سرش رو به علامت مثبت تکون میده.

داخلی - منزل وویونگ - شب 
وویونگ روی مبل دراز کشیده و به آهنگ مورد علاقه ش گوش میده، جیمین که تازه از حمام بیرون اومده همینطور که موهاش رو با حوله خشک میکنه روی مبل رو به روی وویونگ میشینه، وویونگ بهش نگاه میکنه و میخواد ازش چشم برداره اما نمیتونه و تا به خودش میاد متوجه میشه چند دقیقه س به جیمین خیره شده. نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ خب چرا با سشوار خشک نمیکنی؟! اونطوری خیلی راحتتره.
جیمین: آخه الان ساعت اوج مصرفه، نمیخوام از برق استفاده کنم.
وویونگ بلند میشه و سشوار رو میاره، روشنش میکنه و میخواد روی موهای جیمین بگیره که جیمین میگه:
_ گفتم که نیازی نیست.
وویونگ: اینطوری روی اعصابمی.
جیمین با تعجب نگاهش میکنه، وویونگ میگه:
_ چیه؟ از من انتظار همچین چیزی رو نداری؟ خب منم مَردم دیگه، نقطه ضعفم دختریه که با موهای خیس از حموم بیرون میاد.
جیمین لبش رو میگزه و میگه:
_ تو و نقطه ضعف؟!... فکر کردی نمیفهمم همش سرکارم میذاری؟!... اینم مثل همون درس خوندنس. 
جیمین کوسن رو برمیداره و شروع میکنه به زدن وویونگ، وویونگ دستهای جیمین رو میگیره و میگه:
_ درد داره نکن.
جیمین با تاسف نگاهش میکنه و وویونگ دستهاش رو رها میکنه. جیمین با عصبانیت روش رو برمیگردونه همین لحظه موهاش میخوره توی صورت وویونگ و چون خیسه میچسبه توی صورتش. اخمهای وویونگ توی هم میره و میگه:
_ ایش...
وویونگ موها رو از روی صورتش کنار میزنه و میگه:
_ داری تمام تلاشت رو میکنی تا عصبانیم کنی، نه؟
جیمین سریع دستمال میاره و درحالیکه صورت وویونگ رو خشک میکنه و میگه:
_ ببخشید، خیست کردم.
درهمین حین وویونگ با محبت به جیمین نگاه میکنه، جیمین تا توی چشمهای وویونگ نگاه میکنه، آب گلوش رو بسختی قورت میده و احساس میکنه تمام بدنش یخ کرده، سریع ازش چشم برمیداره و با خودش میگه: "نکنه شوخی نمیکرد؟!"

ججو
داخلی - رستوران - شب
 نمایی از اتاقی که دیوارش از شیشه س و وسط طبیعت قرار داره، جونهو سر میز شام منتظر شینهیه. بعد از کمی شینهی در حالی که لباس زیبایی به تن داره و با تعجب به اطراف نگاه میکنه به اتاق نزدیک میشه، جونهو تا شینهی رو میبینه قند توی دلش آب میشه و همینطور محو زیباییش میشه. شینهی وارد میشه و میگه:
_ اینجا چقدر قشنگه.
جونهو با لبخند دلنشینی میگه:
_ چقدر خوشگل تر شدی.
 شینهی روی میز رو نگاه میکنه و میگه:
_ اینجا که مشر♥وب هم نیست، چی خوردی اینطوری شدی؟
جونهو: یادت رفته؟ گفته بودم که وقتی میبینمت م♥ست میشم.
شینهی: پس نباید باهات میومدم، اینطوری باعث اعتیادت میشم.
جونهو: هو♥س، اعتیاد!!... تو چه چیزای عجیب و غریبی میگیا! بنظرت دوست داشتن نیست؟
شینهی: دوستداشتن زیاد، خواستن بیش از حد، اینا میشه اعتیاد.
جونهو میخنده و میگه:
_ که اینطور!... از این به بعد باید بیشتر مراقب باشم.
شینهی: حواست هم باشه برای اعتیادت زیاد ولخرجی نکنی.
جونهو: نگران نباش خودم بفکرش هستم، بخاطر اینکه ولخرجی نشه یه اتاق گرفتم.
شینهی با غضب نگاهش میکنه، پوزخندی میزنه و میگه:
_ به اتاق گرفتن که رسید یادت افتاده نباید ولخرجی کنی؟!
جونهو: نگران چی هستی؟ ما که توی یه خونه با هم زندگی میکنیم.الان فقط از اونموقع یکم بهم نزدیکتر میشیم.... (انگار که چیزی یادش اومده باشه بشکنی میزنه) راستی تخت جدا نداره، پس یکم از یکم نزدیکتر میشیم.
شینهی آهی میکشه و میگه:
_ چهل و نه درصد.
جونهو با خوشحالی میگه:
_ چهل و نه درصد بهش اضافه شد؟!
شینهی میخنده و میگه:
_ یک درصد کم شد. 

سئول
داخلی - راهروی هتل - شب
نیکون و جیئون توی راهروی خلوتی کنار هم راه میرن، جیئون بازوی نیکون رو میگیره و میگه:
_ مهمونی خیلی خوش گذشت، ممنون که اومدی.
نیکون لبخند شیرینی میزنه، جیئون با خوشحالی نیکون رو میچرخونه و به دیوار تکیه میده، کاملا بهش نزدیک میشه، با اشتیاق توی چشمهاش نگاه میکنه ولی نیکون با دیدن اشتیاق جیئون، قلبش مثل قبلا نمیلرزه. جیئون با شیطنت لبخندی میزنه و میبوسش. همین لحظه نیکون احساس میکنه قلبش خالیه خالیه و فقط دردی رو از ته قلبش حس میکنه، دستش که نرده ی راه پله رو گرفته ناخودآگاه رها میکنه. جیئون آروم ازش فاصله میگیره و با محبت میگه:
_ عاشقتم.
نیکون همینطور با نگاه گیجی بهش خیره شده، جیئون میخنده و میگه:
_ هی چرا جوابمو نمیدی؟
نیکون یهو به خودش میاد و میگه:
_ الان میخوای برگردی بیمارستان؟
جیئون: ایهیم... با اینکه شیفت ندارم اما کار مهمی هست که باید انجام بدم.
نیکون همینطور که توی فکر غرقه با سکوت، جیئون رو تا بیرون هتل همراهی میکنه.      

خارجی - خیابان - شب
تکیون و سئون کنار هم قدم میزنن، تکیون نیم نگاهی به سئون میندازه، سئون میگه:
_ چیه؟ حالا که فهمیدی هم♥جنسگرا نیستم دیدت بهم عوض شده؟
تکیون لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ نه، من فقط دوست صمیمیتم، این که تو از چه جنسیتی خوشت میاد به من ربطی نداره... خیلی خصوصی تر از چیزیه که من بخوام توش دخالت کنم.
سئون با تعجب میگه:
_ یعنی من هنوز برات همون سئون قبلیم؟
تکیون با لبخند بزرگی تأیید میکنه. همینطور که راه میرن یهو تکیون یه فروشگاه رو که برای تبلیغات، بازی نشونه گیری گذاشته رو نشون میده و میگه:
_ بیا بریم ما هم بازی کنیم.
سئون با لبخند میگه:
_ باشه.
تکیون سریع دستش رو میگیره و به طرف باجه میدوئن. بازی جوریه که باید نشونه گیری کنن و بادکنک ها رو بترکونن، به نسبت تعداد بادکنکهایی که هر کسی میترکونه جایزه ای بهش تعلق میگیره. سئون شروع میکنه و سه تا بادکنک رو میترکونه ولی هرچقدر سعی میکنه دیگه نمیتونه. بعدش تکیون شروع میکنه و میتونه ده تا بادکنک باقی مونده رو بترکونه. مغازه دار تشویقشون میکنه و میگه:
_ شما اولین زوجی هستید که تونستید همه ش رو بترکونید!
تکیون با ذوق به سئون نگاه میکنه و دستهای همدیگه رو میگیرن و با خوشحالی بالا و پایین میپرن. مغازه دار یه ساک مقوایی بزرگ به تکیون میده. تکیون با کنجکاوی توش رو نگاه میکنه و میبینه ده تا عروسک توشه. مغازه دار یه ساک کوچکتر هم به سئون میده و میگه:
_ اینم جایزه ی شما.
تکیون سرش رو دراز میکنه و توی ساک سئون رو نگاه میکنه و میگه:
_ چه جالب مال تو یه خانواده س. 
سئون سرش رو بالا میاره و از اینکه اینقدر صورت تکیون بهش نزدیکه شوکه میشه. تکیون خودشو عقب میکشه، سه تا عروسک سئون رو از توی ساک بیرون میاره و میگه:
_ این تویی... این مامانت... این...
سئون نمیذاره تکیون حرفش رو ادامه بده و سریع میگه:
_ این تویی.
تکیون با تعجب میگه:
_ چرا من؟ پس بابات چی؟
سئون: من هیچوقت بابا نداشتم. تو تنها مرد توی زندگیمی پس این عروسک فقط میتونه تو باشه.            

داخلی - منزل مینا - آشپزخونه - شب
مینا درحال سوزوندن ورقهایی که از خونه ی تکیون برداشته بود. مینجون صداش میکنه و میگه: 
_ پس کجا موندی؟!... بیام کمکت؟
مینا سریع میگه:
_ نه، نه. الان قهوه ت حاضر میشه.
مینا سریع خاکستر ورق رو توی قهوه میریزه و همش میزنه. 
  
داخلی - منزل مینا - شب
مینجون راحت روی مبل لم داره، مینا با سینی قهوه وارد میشه، تا چشمش به مینجون میافته دیگه نمیتونه ازش چشم برداره، همینطور که بهش نزدیک میشه به کاری که میخواد باهاش بکنه فکر میکنه و آب گلوش رو بسختی قورت میده. سعی میکنه فکرش رو عوض کنه و قهوه رو جلوی مینجون میگیره و میگه:
_ چرا اینطوری نشستی، درست بشین.
مینجون با شیطنت میگه:
_ چیه؟ اینطوری خیلی س♥کسی شدم؟
مینا سینی رو روی میز میذاره و میگه:
_ خودتو جمع کن، جا برای من نذاشتی که بشینم.
مینجون پای خودشو نشون میده و میگه:
_ همینجا بشین دیگه.
مینا با پاش به پای مینجون میزنه و میگه:
_ هنوز زوده.
مینجون دست مینا رو میگیره و توی بغلش میشونش.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - آشپزخونه - شب
گونیونگ در حال شستن ظرفهاس، چانسونگ هم داره از پشت ظرفها رو میذاره کنارش که یهو گونیونگ برمیگرده و میخوره توی سینه ی چانسونگ، برای لحظه ای همونجا خشکش میزنه. چانسونگ قدمی به عقب برمیداره، گونیونگ با محبت به چشمهاش نگاه میکنه و میگه:
_ میتونم برای چند لحظه بغلت کنم؟
چانسونگ با ناچاری نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ نه. 
پایان قسمت بیست و نهم