۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

★(35)★ ...I Need Somebody To

روستا     
داخلی - چادر - نیمه شب
همین لحظه یهو مینا با ترس جیغ کوتاهی میزنه و در حین اینکه از جاش میپره سرش به صورت مینجون میخوره، با ترس روی زمین رو نشون میده و میگه:
_ اوناهاش، اینقدر لفتش دادی اومد.
مینجون درحالی که صورتش رو گرفته میگه:
_ چی؟!
مینا: روح، زیر پتوئه.
مینجون به برآمدگی کوچکی که زیر پتو حرکت میکنه، نگاه میکنه و میگه:
_ اون شوهر توئه؟!... بیچاره چقدر کوچیکه.
مینجون درحالی که پتو رو کنار میزنه میگه:
_ بذار ببینیم چه شکلیه.
زیر پتو مارمولک بزرگی درحال راه رفتنه. مینجون میخنده و میگه:
_ ببین کی رقیبمه!
مینا با دیدن مارمولک از ترس جیغ میزنه و از چادر بیرون میره.

داخلی - ماشین مینجون - نیمه شب
مینجون روی صندلی راننده و مینا هم روی صندلی کناریش نشستن. مینجون میخنده و میگه:
_ اینهمه منتظر بودیم بخاطر مارمولکه بیخیال شدی؟ واقعا از یه مارمولک اینقدر میترسی؟!
مینا: اون روحه بود که نذاشت کارمون رو کنیم، مثل اوندفعه که قهوه رو ریخت.
مینجون: ایندفعه که زیر درخت هلو بودیم، یعنی فالگیر سرکارمون گذاشته؟!
مینا با شرمندگی سرش رو پایین میندازه و آروم میگه:
_ حقیقتش... امشب تقصیر خودم بود. برام یکمی سخته، فکر میکنم بخاطر اینه که خیلی یهوییه.
مینجون به چهره ی درمونده ی مینا نگاه میکنه و میگه:
_ میفهمم چی میگی. خودمم همین حس رو دارم، ما تا الان دوست بودیم ولی الان داریم سعی میکنیم یهویی احساساتمون رو نسبت به هم تغییر بدیم. معلومه که سخت میشه، اگه برامون سخت نباشه پس حتما خیلی بی احساسیم. 
مینا با قدردانی بهش نگاه میکنه. مینجون دستهاشو باز میکنه و درحالی که به مینا نزدیک میشه میگه:
_ پس بیا همدیگه رو بغل کنیم تا دفعه ی بعد برامون راحت بشه.
مینا سریع دستش رو میذاره روی سینه ی مینجون و مانعش میشه. مینجون انگار که چیزی یادش اومده باشه میگه:
_ آهان... زیر درخت هلو نیستیم.
مینا با ناراحتی سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ نه، اینطوری به همدیگه عادت میکنیم. 
مینجون روی صندلیش تکیه میده و درحالی که لبخندی روی لبهاشه با خودش میگه: "همینو میخواستم ازت بشنوم" مینا همینطور که به بیرون نگاه میکنه میگه:
_ چرا زندگی من باید اینطوری باشه؟!
همین لحظه مینجون حشره ای رو  روی پشتی صندلی مینا میبینه و کف دستش رو محکم روش میکوبونه و یهو صندلی به حالت خوابیده درمیاد و مینجون هم روی مینا میافته، همینطور که صورتش کنار صورت مینائه، میخواد بلند بشه که لپش روی لپ مینا کشیده میشه، مینا باتعجب میگه:
_ واو... چقدر پوستت نرمه!
مینجون مستقیم به چشمهای مینا نگاه میکنه و میگه:
_ گفتی این موقعیت برات سخته؟ باورم نمیشه!
مینجون صورتش رو به صورت مینا نزدیک میکنه و میگه:
_ اگه میخوای میتونیم بریم توی چادر کار رو تمومش کنیم.
مینا با بغض میگه:
_ گفتی از اون مردا نیستی ولی بهش که رسیده خودتو نمیتونی کنترل کنی.... یه دختر خوشگل و تر و تازه گیر آوردی؟!
مینجون لبش رو میگزه و با عصبانیت مشتش رو روی صندلی میکوبونه، اینبار صندلی میشکنه و کامل پایین میره، مینا جیغ میزنه و میگه:
_ ولم کن... گفتم که برام سخته، میخوای کامل نادیده م بگیری؟
مینجون روی صندلیش میشینه و آهی میکشه، با ناراحتی میگه:
_ من هی سعی میکنم درکت کنم، اما تو اصلا منو درک نمیکنی.
مینا با التماس میگه:
_ باشه درکت میکنم، اما بذار برای فردا... نه، نه... فقط یه ساعت، فقط یه ساعت بهم وقت بده.
مینجون میخنده و میگه:
_  حالا میفهمم چطور تا اینجا پیش رفتی، تو همیشه اتفاقا رو اشتباه برداشت میکنی.
مینا: منظورت چیه؟
مینجون حشره رو بهش نشون میده، مینا با تعجب میگه:
_ یعنی تو الان نمیخواستی کاری کنی؟!... (با شرمندگی) ببخشید.
مینجون: من نمیخوام که معذرت خواهی کنی، فقط به این فکرکن که جاهای دیگه چقدر زود قضاوت کردی و چقدر سوءتفاهم توی زندگیت وجود داشته.    
 مینا همینطور که به میجون نگاه میکنه توی فکر غرق میشه.

سئول
داخلی - استدیوی موسیقی - نیمه شب
جونهو، شینهی رو روی صندلی پیانو میشونه، خودش هم کنارش میشینه و با محبت بهش نگاه میکنه و میگه:
_ این آهنگو وقتی به تو فکر میکردم ساختم.
جونهو شروع میکنه به نواختن پیانو و شینهی هم همینطور با لذت بهش گوش میده. بعد از تموم شدن آهنگ، شینهی خودشو لوس میکنه و میگه:
_ یعنی من اینقدر حس باحالی بهت میدم.
جونهو با چشمانی پر از شوق دستهای شینهی رو میگیره و با صدای گرمی میگه:
_ این فقط یه ذره ش بود.
جونهو از جاش بلند میشه و میگه:
_ امروز خیلی خسته ت کردم، باید از اینجا به بعد کولت کنم.
شینهی: نیازی نیست.
جونهو جلوی پاش میشینه و اصرار میکنه. شینهی با کنجکاوی نگاهش میکنه و دستهاشو ضربدری روی سینه ش میگیره و میگه:
_ چرا اینقدر اصرار میکنی؟ نکنه قصد شومی داری؟
جونهو لب پایینش رو میگزه و سرش رو به علامت منفی تکون میده، شینهی رو روی دستش بلند میکنه و میگه:
_ خیلی کم میتونیم همدیگه رو ببینیم. 
شینهی با ناراحتی میگه:
_ آره، باید وقتمون رو بیشتر با هم جور کنیم. 
جونهو: چند وقت دیگه خونه ت که درست بشه از هم جداتر هم میشیم.
شینهی صورت جونهو رو نوازش میکنه و میگه:
_ توی فکرشم که از ساعت کاریم کم کنم.
جونهو لپ شینهی رو میبو♥سه و میگه:
_ به فکر بودنت رو بیشتر از همه دوست دارم. 

داخلی - کافی شاپ خوشی - صبح 
جیمین از رختکن بیرون میاد و همینطور که به طرف آشپزخونه میره یهو وویونگ رو میبینه. با تعجب میگه:
_ رئیس، مگه قرار نبود امروز با دوستاتون باشید؟!
وویونگ: دیشب برگشتم.
جیمین: اشکال نداره، میتونم درکتون کنم. نیازی نیست بخاطرش دروغ بگید!
وویونگ: منظورت چیه؟
جیمین: میدونم دیشب بخاطرم م♥ست کردید و هی بهم زنگ زدید!
وویونگ ابروهاشو بالا میبره و میگه:
_ من و م♥ست کردن؟! درموردم چی فکر کردی؟! هان؟! 
جیمین یهو از حالت رسمی حرف زدن بیرون میاد و میگه:
_ اینو به یکی بگو که م♥ستیت رو ندیده باشه.
وویونگ اخمهاشو توی هم میبره و میگه:
_ الان باهام خودمونی حرف زدی؟ من رئیستم، یادت رفت؟
جیمین با شرمندگی نگاهش میکنه. وویونگ میگه:
_ دیشب فهمیدم رفتی خونه ی نیکون...
جیمین وسط حرفش میگه:
_ غیرتی شدی؟!
وویونگ پوزخندی میزنه و میگه: 
_ میخواستم ببینم اونجا تمرینت خوب پیش رفته یا نه؟ ولی وقتی جواب ندادی نگرانت شدم.
جیمین که حسابی ضایع شده لبش رو میگزه و میگه:
_ نمیدونستم موبایلم بی صداس اصلا نفهمیده بودم که زنگ زدی.
وویونگ: ولی چرا اینقدر اصرار داری بخاطر اینکه ردم کردی در عذاب باشم؟
جیمین: توی این وضعیت همه ناراحت و عصبانی میشن ولی تو خیلی خونسردی، راحت باهام حرف میزنی انگار نه انگار که بینمون چیزی شده!
وویونگ با لبخند میگه:
_ اینطوری میگی آدم فکر میکنه چه اتفاقی بینمون افتاده، من فقط بهت گفتم داره ازت خوشم میاد. اگه به خودم سخت بگیرم فقط احساساتم بهت بیشتر میشه، دارم سعی میکنم اینطور نشه.
جیمین: یعنی داری میگی اگه دوست داشتن کسی درست نباشه باید بیخیال رفتار کنم؟ انگار که احساسی بهش ندارم؟ اینطوری همه چیز درست میشه؟
وویونگ با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ نگو که خودت هم کسی رو دوست داری که بهت جواب رد داده!
جیمین با ناراحتی سرش رو  پایین میندازه و میگه:
_ حتی نمیتونم بهش بگم دوستش دارم چون... دو♥ست دختر داره.
 وویونگ: روش آدما با هم دیگه فرق داره، برای بعضی ها دوری کردن از طرف بهتره.
جیمین: نمیتونم اول باید آشپزی...
جیمین سریع حرفش رو قطع میکنه، وویونگ با شنیدن کلمه ی آشپزی برای لحظه ای مات و مبهوت به جیمین نگاه میکنه، جیمین با دستپاچگی میگه:
_ من باید برم سر کارم.
وویونگ همینطور که به جیمین نگاه میکنه زیر لب میگه:
_ نیکون؟!

داخلی - کافی شاپ خوشی - بعد از ظهر
جونهو و تکیون سر میزی نشستن. جونهو میگه:
_ کار مهمی با کاترینا داشتم، واقعا نمیدونی کجاس؟!
تکیون: یک ساله که ازش جدا شدم، خبری ازش ندارم.
جونهو: آخرین مکان و شماره ای که ازش داشتی رو بهم میدی؟
تکیون: توی هتل میموند... شماره ش هم فکر کنم عوض کرده چون بعد از اینکه رفت خودمم نتونستم پیداش کنم.
جونهو با نا امیدی میگه:
_ که اینطور... پس نمیتونم روی کمکت حساب کنم؟!
تکیون: ما فقط یه ماه با هم قرار میذاشتیم بعدش هم اون بیخبر منو ترک کرد، واقعا نمیدونم چطور میشه پیداش کرد!
همین لحظه موبایل جونهو زنگ میخوره و جونهو جواب میده: 
_ چی؟... به سوزی بگو اون آهنگو برای کنسرتش بیشتر تمرین کنه.
تکیون تا اسم سوزی رو میشنوه چشمهاش از ذوق برق میزنه. تا جونهو تماس رو قطع میکنه تکیون سریع میگه:
_ سوزی؟... ب سوزیِ خواننده؟! میشناسیش؟
جونهو با سر تأیید میکنه و میگه:
_ طرفدارشی؟
تکیون: من نه، یکی از دوستام خیلی دوستش داره... میشه کمک کنی یه قرار بذاریم تا بتونه از نزدیک ببینش؟ 
جونهو میخواد بگه "نه" ولی با خودش میگه: "شاید این پسره بعدا بتونه کمکمون کنه" آهی میکشه و میگه:
_ چون امروز وقتت رو برام گذاشتی نمیتونم بهت نه بگم، پس سعی خودمو میکنم و باهات تماس میگیرم.

  خارجی - کافی شاپ خوشی - حیاط خلوت - بعد از ظهر
جیمین همینطور که پشت در ایستاده، پماد سوختگی رو باز میکنه و میخواد روی پاش بزنه که یهو در باز میشه و به جیمین میخوره. وویونگ سرش رو از لای در بیرون میاره و میگه:
_ اِ... چرا پشت در وایستادی؟
جیمین از جلوی در کنار میره، وویونگ جلوش می ایسته و تا میبینه جورابش رو درآورده میگه:
_ بازم اتفاقی افتاده؟!
جیمین سریع دستش رو میذاره روی سوختگی و میگه:
 _ نه... 
از عکس العمل جیمین، وویونگ میفهمه که داره یه چیزی رو پنهان میکنه، دست جیمین رو میگیره و روی تاپ میشونش. جیمین هنوز دستش رو روی پاش نگه داشته، وویونگ جلوی پای جیمین میشینه و دستش رو از روی پاش کنار میزنه. جیمین میگه:
_ داری چیکار میکنی؟!
وویونگ تا جای سوختگی رو میبینه آهی میکشه و میگه:
_ سر کار اینطوری شدی؟!
جیمین سریع میگه:
_ نه، داشتم آشپزی میکردم آب جوش ریخت روم.
وویونگ: پس چرا نگفتی، با این پات همینطوری داری کار میکنی؟!
جیمین: چیزی نیست، فقط میخواستم الان روش پماد بزنم.
وویونگ پماد رو از دست جیمین میگیره و میگه:
_ بده من برات بزنم.
جیمین: نیازی نیست، خودم میتونم.
وویونگ: میدونم خودت میتونی ولی چون زخمت میسوزه خودت خوب پماد رو نمیزنی، اگه یکی دیگه این کارو برات بکنه بهتره.
جیمین با اخم نگاهش میکنه، وویونگ میگه:
_ نمیخوای که جای سوختگی به این بزرگی روی پات بمونه، نه؟!
جیمین با سر تایید میکنه، وویونگ لبخندی میزنه و شروع میکنه به پماد رو روی پای جیمین مالیدن. جیمین با ناراحتی به وویونگ نگاه میکنه و میگه:
_ متاسفم.
وویونگ با نگاه مهربونی میگه:
_ نیازی نیست بخاطر اینکه عاشق کس دیگه ای هستی متاسف باشی... فقط خوشحال باش.

 داخلی - استدیوم - عصر
تکیون و نیکون کنار هم توی طبقه ی دوم سالن نشستن و اجرای سوزی رو تماشا میکنن. تکیون با دوربین قسمتی که سئون ایستاده رو نگاه میکنه. نیکون میزنه بهش و میگه:
_ دوستش داری؟!
تکیون سریع میگه:
_ نه، ما فقط با هم دوستیم. 
نیکون: آخه حس کردم خیلی نگرانشی.
تکیون: سئون با بقیه ی دخترا فرق داره بخاطر همین باید بیشتر مراقبش باشم حتی مراقب رفتاری که خودم باهاش دارم.
نیکون با تعجب میگه:
_ یعنی چی فرق داره؟ آدم فضاییه؟!
تکیون میخنده و میگه:
_ منظورم اینه که... ولش کن، الان داریم حرف میزنیم به طرفدارهای سوزی برمیخوره، باید به اجراش توجه کنیم.
نیکون لبخندی میزنه و میگه:
_ فکر میکنم سوزی خیلی پیشرفت کرده، نه؟!
تکیون با سر تایید میکنه و به علامت سکوت انگشت اشاره ش رو روی لبهاش میذاره. نیکون با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ عجیب شدی، تو همیشه زیاد حرف میزدی حالا به من میگی ساکت باشم.
همین لحظه SMS از طرف چانسونگ برای نیکون میرسه: "میشه امشب همدیگه رو ببینیم؟"
   
خارجی - کافی شاپ خوشی - شب
چانسونگ سر میزی منتظر نشسته. نیکون رو به روش میشینه و بعد از کمی گفت و گو میگه:
_ یعنی میخوای از طریق تکیون دو♥ست دختر سابقش رو پیدا کنی؟ فکر میکنم خودش هم ندونه کجاس، تا اونجا که من میدونم اون دختر حتی بدون خداحافظی ترکش کرده... تکیون توی نیویورک یه تصادف کرده و بخاطر جراحیهایی که داشته یه مدت توی بیمارستان بستری بوده ولی دختره فقط هفته ی اول به ملاقاتش میره و یهو غیبش میزنه.
چانسونگ: یعنی حتی پیش دو♥ست پسر مریضش هم نمونده؟
نیکون: برای چی دنبالشی؟ مشکوک شدم! البته اون دختره همینطوری هم برام مشکوک بود بنظرم تکیون رو گول زده بوده. نکنه تو رو هم گول زده بوده؟
چانسونگ: گول خوردن؟ نه، فکر میکنم بیشتر تصمیم اشتباه خودم بود.
نیکون: فکر میکنم دختر خوشگلی بوده که اینقدر راحت دوتا مرد رو سرکار گذاشته.
چانسونگ: اینطور که تو فکر میکنی نیست (آهی میکشه) مربوط به قضیه ی دوپینگمه.
نیکون با تعجب میگه:
_ یعنی برات پاپوش درست کرده بوده؟
چانسونگ: نه.... راستش من هم توی اون تصادفی که گفتی، بودم و درست با ماشین تکیون تصادف کردم ولی بخاطر معروفیتم بروز ندادیمش. دوستم فکر میکنه قضیه ی تصادف اتفاقی نبوده.
نیکون با تعجب بیشتر میگه:
_ تو هم توی تصادف بودی؟! تکیون میگفت که خودش مقصر تصادف بوده، یعنی میگی تکیون هم با اون دختره همدسته؟
چانسونگ با درموندگی سرش رو تکون میده. نیکون میگه:
_ ولی هرجور که فکر میکنم اصلا به تکیون نمیاد! اون پسر خیلی معصومیه.
چانسونگ: خودم هم گیج شدم، فقط امیدوارم هیچکدوم این فکرهام درست نباشه.

خارجی - کافی شاپ خوشی - آشپزخانه - نیمه شب
نیکون و جیمین هر کدوم مشغول کارشون هستن ولی جو بینشون اصلا خوب نیست و هر دو از کنار هم بودن معذب هستن. جیمین میخواد از قفسه ی ظرفها لیوانی رو برداره ولی قدش بهش نمیرسه. نیکون به طرفش میاد و پشت جیمین می ایسته، لیوان رو برمیداره و جلوی جیمین میگیره. جیمین داره لیوان رو میگیره که دستش رو اشتباهی میذاره روی دست نیکون. هردو قلبشون میریزه و سریع همزمان دستشون رو کنار میکشن. جیمین سریع سعی میکنه بره سراغ کارش که نیکون نگهش میداره و میگه:
_ چرا امروز اینطوری رفتار میکنی؟
جیمین با دستپاچگی میگه:
_ حالم خوب نیست.
نیکون: چند وقته همش حالت بده، باید بیشتر مراقب سلامتیت باشی.
جیمین لبخند زورکی میزنه و به کارش ادامه میده. نیکون هم کارش رو زیرنظر گرفته اما یواش یواش حس نگاه کردنش عوض میشه، هی سعی میکنه اون حس رو از خودش دور کنه اما حس محبت و اشتیاق بهش چیره میشه. همین لحظه گره ی پشت گردن پیشبند جیمین باز میشه، جیمین با ناراحتی به دستهاش که آردیه نگاه میکنه و میگه:
_ ایش.
نیکون همینطور که بهش نزدیک میشه میگه:
_ نگران نباش من برات میبندمش.
نیکون در حال بستن پیشبنده که یهو جیمین صورتش رو کمی به طرف نیکون برمیگردونه و میگه:
_ وای انگار آردش زیاد شد.
نیکون تا نیمرخ جیمین رو میبینه احساس میکنه تمام بدنش داغ کرده و ضربان قلبش تندتر میشه. جیمین همینطور که به طرف نیکون برمیگرده میگه:
_ بستیش...
جیمین تا نگاه محبت آمیز نیکون رو میبینه خشکش میزنه. برای چند لحظه همینطور بهم خیره میشن، جیمین آب گلوش رو بسختی قورت میده و لبخندی میزنه. نیکون درحالی که به لبهای جیمین چشم دوخته، صورتش رو جلوتر میبره و میبو♥سش.    
     پایان قسمت سی و پنجم      

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

Fake 2PM - Yummy Channana Day

ویدئوی تولد کوچیکترین عضو گروه چانسونگ عزیز
امیدواریم ازش لذت ببرید


۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

★(34)★ ...I Need Somebody To

داخلی - منزل نیکون و جیئون - آشپزخونه - شب
تا چشمهای جیمین به چشمهای نیکون میافته، هر دو برای چند لحظه به هم خیره میشن. جیمین برای اینکه بتونه احساساتش رو کنترل کنه سریع ازش چشم برمیداره و مشغول کار خودش میشه. نیکون به خودش میاد و همینطور که دوباره مشغول آشپزی میشه با خودش میگه: "این احساس فقط برای اینه که اون خیلی بهم اهمیت میده، نباید بذارم براش سوء تفاهم بشه." حتی بعد از گذشت مدتی جیمین که سنگینی نگاه نیکون رو هنوز حس میکنه با خودش فکر میکنه: "شاید این خودمم که اینطوری حس میکنم... اون جیئون رو خیلی دوست داره!" توی همین فکره که کمی آب جوش روی پاش میریزه و همینطور غرغر کنان میگه:
_ ایش آشپز هم اینقدر دست و پاچلفتی میشه؟!
نیکون سریع میگه:
_ چی شد؟
جیمین جورابش رو کمی پایین میزنه و بالای زانوش که بر اثر سوختگی کمی قرمز شده رو نگاه میکنه، نیکون درحالی که پماد سوختگی رو از توی کمد برمیداره میگه:
_ یه آشپز باید اینجور چیزا رو هم پشت سربذاره، ناراحتی نداره.
 نیکون شروع میکنه پماد رو روی سوختگی میماله، جیمین سریع دست نیکون رو میگیره و میگه:
_ بذار خودم میکنم.
نیکون با تعجب نگاهش میکنه. جیمین میگه:
_ خودم دست دارم!
نیکون میخنده و میگه:
_ باشه بابا، من که چیزی نگفتم.

داخلی - ماشین - شب
چانسونگ و گونیونگ در راه برگشتن به خونه هستن. گونیونگ با ناراحتی میگه:
_ چرا مجبورم کردی که بگم تابحال با مردی نخوابیدم؟!
چانسونگ با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ این که ناراحتی نداره! خیلی خوبه، برای اولین بار باهم تجربه ش میکنیم.
گونیونگ زیرزیرکی نگاهش میکنه و میگه:
_ چی؟!
چانسونگ که اون حرف یهو از دهنش بیرون اومده بود، با شرمندگی لبخندی میزنه. گونیونگ با تعجب میگه:
_ تو تا اینجاهاش هم فکر کردی؟! 
چانسونگ از خجالت سرخ میشه و سرفه ای میکنه و با من و من میگه:
_ شام چی دوست داری بخوری؟ بهتره زودتر سفارش بدیم تا میرسیم خونه، سفارشمون هم برسه. 
گونیونگ لبش رو میگزه و میگه:
_ منو داری میبری خونه ت؟!
چانسونگ با سر تأیید میکنه. گونیونگ میگه:
_ چرا؟
چانسونگ: چرا نداره! میخوایم شام بخوریم دیگه.
گونیونگ: فکر نمیکنی هنوز زوده...
چانسونگ با تعجب نگاهش میکنه، گونیونگ میگه:
_ هنوز یه ماه هم نشده که بهم اعتراف کردیم.
چانسونگ میزنه زیر خنده و میگه:
_ نترس بابا من یه چیزی گفتم... فقط میخوایم شام بخوریم.
گونیونگ با تردید نگاهش میکنه، چانسونگ میگه:
_ حالا تو به من اعتماد نداری یا من به تو اعتماد ندارم؟
گونیونگ: حتی اگه نمیگفتی که فقط میخوای شام بخوریم هم باهات میومدم چون بهت اعتماد دارم. میدونم آدم مسئولیت پذیری هستی.
چانسونگ با محبت بهش نگاه میکنه و دستش رو روی دست گونیونگ میذاره. گونیونگ به شوخی میگه:
_ هی! گفتم باهات میام... پس یکم صبر داشته باش.
چانسونگ یهو ماشین رو میزنه کنار و کمربند ماشین رو باز میکنه، گونیونگ درحالی که خوشحالیش رو پنهان میکنه میگه:
_ نه انگار واقعا صبرت تموم شده!
چانسونگ میخنده و میگه:
_ چی؟... ماشین مشکل پیدا کرده، این چراغو نگاه کن!
گونیونگ لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ ضایع کردنو خوب بلدیا. نمیشد بو♥سم کنی، بعد بگی بخاطر ماشین وایستادی؟!
 چانسونگ ابروش رو توی هم میبره و با تأسف سری تکون میده، با انگشت به پیشونی گونیونگ میزنه و میگه:
_ چطوره بقیه ی راه رو پیاده بریم؟! 

داخلی - کافی شاپ خوشی - شب
شینهی مشغول کارشه که یهو وویونگ وارد کافی شاپ میشه. شینهی با تعجب میگه:
_ مگه قرار نبود امشب پیش دوستات بمونی؟
وویونگ نگاهی به جونهو که گوشه ی کافی شاپ نشسته مینداره و میگه:
_ به خاطراون اومدم.
شینهی: واقعا؟!
وویونگ با لبخند میگه:
_ اونجا هم همچینی بهم خوش نمیگذشت. تو دیگه میتونی بری.
شینهی به جونهو که از دور با لبخند شیطنت آمیزی نگاهش میکنه، اخمی میکنه و رو به وویونگ میگه:
_ ممنون.
وویونگ: جیمین توی آشپزخونه س؟
شینهی: نه، امشب زودتر رفت تا بتونه خونه ی نیکون تمرین کنه.
وویونگ با سر تأیید میکنه و میره. شینهی به طرف جونهو میره و میگه:
_ چقدر آدم خودخواهی هستی... وویونگ بعد از اینهمه مدت با دوستاش رفته بود بیرون.
جونهو: خودش دوست داشت برگرده. تازه خودتم جوری رفتار نکن که انگار ناراحتی، میدونم خیلی خوشحالی.
شینهی لبخندی میزنه، جونهو میگه:
_ زود آماده شو بریم.  

خارجی - اردوگاه - شب
 سوزی با ناراحتی، تنهایی گوشه ای نشسته. موبایلش رو از توی جیبش بیرون میاره و تو♥یتتر رو باز میکنه و وارد اکانت دومش میشه یه پیغام خصوصی برای سئون میذاره: "چطوری؟" سئون براش جواب مینویسه: "حالم زیاد خوب نیست، تو چطوری؟!" 
سوزی: "منم خیلی حالم خوب نیست، نه خیلی حالم بده!"
 سئون: "یکی از آهنگهای سوزی که دوست داری رو گوش بده، من همینکارو کردم و الان حالم خیلی بهتره."
سوزی: "اما ایندفعه فرق داره! فکر کنم با گوش کردن اونا حالم بدتر میشه، چون بخاطر اونا یکی که خیلی دوست داشتم رو از دست دادم" 
سئون: "هان؟! مگه به کسی علاقه داری؟... بخاطر اینکه طرفدار سوزی هستی ولت کرد؟"
سوزی: "نه، ماجراش خیلی طولانیه... یه جورایی به خاطر خودخواهی خودم باعث شدم ازم زده بشه"
سئون: "امیدوارم بتونی دوباره دلش رو بدست بیاری"
سوزی: "اما فکرکنم قهوه ای که سر شده دیگه اون مزه ای که داغ بود رو نداره."
سئون: "ولی میشه یه جوری دوباره قهوه ی جدید دم کرد؟ اینطور نیست؟!"
سوزی: "فکر کنم دونه های قهوه ام تموم شده... ولش کن تو چرا حالت خوب نیست؟"

داخلی - منزل تکیون - شب
سئون همینطور که روی کاناپه دراز کشیده، توی تو♥ییترش برای سوزی مینویسه: "جدیدا عجیب شدم. همش دارم کارهایی رو میکنم که نباید بکنم. احساس میکنم دارم با کله میرم توی چاه" همین لحظه یهو احساس میکنه تکیون بالا سرش ایستاده، سرش رو بالا میبره و تکیون رو میبینه که با کنجکاوی به لپتاپ نگاه میکنه. سئون سریع لپتابش رو میبنده و میگه:
_ چی میخوای؟!
تکیون با لبخند معصومانه ای میگه:
_ حوصله ام سر رفته.
سئون: خودتو لوس نکن، من الان دارم با دوستم حرف میزنم.
تکیون: دوست؟!
سئون: دوستم که فقط از طریق اینترنت باهاش حرف میزنم... اونم یکی از طرفدارهای سوزیه.
تکیون همینطور که رو به روی سئون میشینه، میگه: 
_ آهان... راستی کی میریم کنسرت؟!
سئون: دو روز دیگه.
سئون میخواد نگاهش رو از تکیون برداره اما نمیتونه، و همینطور به سینه ی تکیون که بخاطر باز بودن دکمه های بلوزش مثل بلور میدرخشه چشم میدوزه. تکیون تا متوجه نگاه سئون میشه یهو شبی که توی ویلا بودن رو یادش میاد. با قیافه ی مسخره ای لبهاشو برمیگردونه و و دوطرف یقه ش رو میگیره و سینه ش رو میپوشونه. سئون دستپاچه میشه اما طلبکارانه میگه:
_ فکر کردی دارم دید میزنمت؟
تکیون در حالی که دکمه هاش رو میبنده میگه:
_ میدونم تو اون شب... (مکث کوتاهی میکنه) اما من دوستتم نباید از این فکرها درموردم بکنی.
سئون از خجالت قرمز میشه و با ناراحتی لبش رو میگزه، تکیون میگه:
_ هرچند اگه ازم خوشت میاد نمیگم جلوش رو بگیر، چون بعضی موقعا دوستها عاشق هم میشن.
سئون میخنده و سریع میگه:
_ چی داری میگی؟! چه عشقی؟ چه کشکی؟
 تکیون: بیخیال.

داخلی - منزل خانواده ی چانسونگ - شب
چانسونگ و گونیونگ و ریونگ در حال خنده و گفتگو هستن، موبایل ریونگ زنگ میخوره و بعد از جواب دادن بلند میشه و میگه:
_ من کار دارم باید برم، شام رو با هم بخورید مطمئنم دوتایی بیشتر بهتون خوش میگذره.
ریونگ رو به چانسونگ چشمکی میزنه و میره، چانسونگ رو به گونیونگ میگه:
_ تو میدونی چرا بابام چشمک زد؟... من تا حالا بابام رو اینطوری ندیده بودم.
گونیونگ در حالی که خنده ش رو نگه میداره میگه:
_ حتما بخاطر اینه که من اولین دختری هستم که بهش معرفی کردی.
چانسونگ با شانه ش به شانه ی گونیونگ ضربه ای میزنه و میگه:
_ من موقعی که دبیرستان میرفتم دو♥ست دختر داشتم.
گونیونگ دستش رو روی شونه ی چانسونگ میذاره و میگه:
_ ولی خیلی وقته دو♥ست دختر نداشتی... ( همینطور که با شیطنت توی چشمهای چانسونگ خیره شده) حالا میفهمم چرا گفت تنهایی بشتر بهمون خوش میگذره!
چانسونگ با لبخند میگه:
_ انگار امشب یه چیزیت هست ها!
گونیونگ فقط با لبخند به چانسونگ نگاه میکنه. چانسونگ با صدای آرومی میگه:
_ یکم بیا نزدیکتر.
گونیونگ نزدیکتر میشه. چانسونگ میگه:
_ چشمهات رو ببند!
گونیونگ چشمهاش رو میبنده. چانسونگ سرش رو نزدیک میبره و آروم در گوشش میگه:
_ یعنی داری ثابت میکنی الان هرچی بگم انجام میدی؟!
گونیونگ: ایش، تا کی میخوای همینطوری مسخره م کنی؟!
گونیونگ میخواد بلند بشه که چانسونگ دستش رو میگیره و مانعش میشه. دستهاش رو دور صورت گونیونگ میگیره و همینطور که با محبت توی چشمهاش نگاه میکنه و میگه:
_ اونموقع توی ماشین واقعا به قصد بو♥سیدنت کنار زده بودم!
گونیونگ دستش رو روی سینه ی چانسونگ میذاره، یکم به عقب هلش میده و با تعجب میگه:
_ پس چرا...؟!!!
چانسونگ وسط حرف گونیونگ میگه:
_ خودمم نمیدونم.
گونیونگ با ناامیدی میگه: 
_ شاید هنوز از رابطه مون مطمئن نیستی!
چانسونگ با لبخندی دلگرم کننده میگه:
_ نه، میخوام تمام تلاشم رو بکنم تا تو رو برای همیشه کنارم نگه دارم.
گونیونگ: من همیشه کنارتم.
چانسونگ با محبت لبهاشو رو روی پیشونی گونیونگ میذاره. گونیونگ هم بغلش میکنه و میگه:
_ دوستت ندارم.
چانسونگ دستهاش رو دور کمر گونیونگ میبره و به خودش نزدیکتر میکنه و میگه:
_ واقعا؟!
خنده ی ابلهانه ای میکنه و لبهای گونیونگ رو میبوسه. 

روستا
 خارجی - حیاط خانه ی روستایی - شب
 مینجون کنار چادر مسافرتی که زیر درخت هلو نصب شده ایستاده. صدای مینا از داخل چادر میاد که میگه:
_ پس چرا نمیای تو؟ بیرون سرده!
مینجون آهی میکشه و همینطور که وارد چادر میشه میگه:
_ آخه کی توی این سرما بیرون از خونه میخوابه؟

داخلی - چادر - شب
مینا با شرمندگی میگه:
_ فقط همین یه شبه!... ببخشید که باهات اونطوری حرف زدم. واقعا ازت ممنونم که اینهمه سختی رو بخاطر من تحمل میکنی.
مینجون کنار مینا میشینه و میگه:
_ پس هنوزم مصممی!
مینا: میدونی که آینده م بهش بستگی داره.
مینجون: این آینده ای که داری میگی رو خودت میسازیش. به نظر من این خودت بودی که باعث شدی تا الان با کسی قرار نذاری. نه من و نه اون فالگیر هیچکاری نمیتونیم بکنیم. حتی اگه من امشب باهات بخوابم هم هیچی عوض نمیشه، تو اگه خودت نخوای نمیتونی با کسی قرار بذاری. 
مینا سرش رو پایین میندازه و چیزی نمیگه. مینجون آروم میزنه روی شونه ی مینا و میگه:
_ پس بیا تلاشمون رو بکنیم. الان ساعت چنده؟!
مینا به ساعت نگاهی میکنه و میگه:
_ هنوز 10 نشده.
مینجون: تا ساعت 2 چیکار کنیم؟! 
مینا: این صاحبخونه هه هم که رحم نداشت گفتم فقط میخوایم از نیمه شب بیرون بخوابیم ولی بازم یه اتاق بهمون نداد. اینطوری یخ میزنیم. 
مینجون میخنده و میگه:
_ تا ساعت 2 هم که نمیتونیم همدیگه رو بغل کنیم شاید اونطوری گرممون میشد.
مینا: بیا یه چیز گرم بخوریم، قهوه چطوره؟!
مینجون سریع میگه:
_ نه، من هیچی نمیخورم! معلوم نیست چی توش ریخته باشی.
مینا محکم به بازوی مینجون میزنه و میگه:
_ اینقدر ترسناکم؟!
مینجون: نه پس من ترسناکم! هردفعه دهنت رو باز میکنی میخوای یه چیزی بگی قلبم میاد توی دهنم، هر دفعه معلوم نیست چی ازم بخوای؟!
مینا: درسته خیلی زیاده خواهم ولی من که مجبورت نمیکنم.
مینجون: آره خب تو مجبورم نکردی ولی خودم هم خوشحال نیستم که میخوام اینکارو بکنم. من از اون مردهایی نیستم که... (مکث طولانی میکنه) احساسات برام خیلی مهمه. اصلا هیچوقت فکرشم نمیکردم که بخوام فقط یه شب رو با یه دختر بگذرونم. ولی الان میخوام یه جوری بهت کمک کنم. پس باید احساساتم رو نادیده بگیرم.

سئول
داخلی - منزل وویونگ - شب
 وویونگ با کلافگی همینطور که موبایلش دستشه از این طرف اتاق به اون طرف اتاق میره و منتظره تا جیمین به تماسش پاسخ بده. اما وقتی جواب نمیده، به تعداد تماسهاش نگاه میکنه و میگه:
_ این ششمین باره بهش زنگ میزنم، پس چرا جواب نمیده؟!... نکنه براش اتفاقی افتاده؟!!! (بعد از کمی فکر) به باباش زنگ بزنم؟!... نه، اونا رو هم نگران میکنم... اصلا من این وسط چیکاره ام؟!
خودشو روی مبل ولو میکنه، آه عمیقی میکشه و با نگرانی میگه:
_ اما نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم.
و دوباره باهاش تماس میگیره.  

داخلی - سینما - شب
شینهی و جونهو در قسمت ویژه ی سینما، روی صندلی زوجی نشستن. شینهی میگه:
_ از اونموقع همش داریم میگردیم. اول کلوب، بعد پارک حالا هم سینما... میخوای خستم کنی تا خوابم ببره و اونوقت کولم کنی.
جونهو با شیطنت میگه:
_ همین الان هم بخوای کولت میکنم.
شینهی میزنه به دستش و میگه:
_ اینقدر تماس فیزیکی دوست داری؟
جونهو: فقط اون نیست، میخوام بهت نشون بدم چقدر میتونی بهم تکیه کنی.
شینهی میخنده و میگه:
_ پس برگشتنی باید کولم کنی.
جونهو که به خواسته ش رسیده بشکنی میزنه و میگه:
_ صد درصد.
بعد از کمی شینهی میره توالت، وقتی برمیگرده تا میاد بشینه یهو پاش پیچ میخوره و روی جونهو می افته. جونهو سریع میگه:
_ حالت خوبه؟ 
شینهی: آره. 
چون جونهو روی صندلی لم داده بود، شینهی طوری افتاده که سینه ش نزدیک صورت جونهوئه. جونهو با اشتیاق بهش نگاه میکنه و با صدای جذابی میگه:
_ چقدر خوشبویی!
شینهی میخواد بلند بشه که جونهو مانعش میشه و گردنش رو میبو♥سه، همینطور لبهاش رو پایین میبره و بوسه ای روی سینه ی شینهی میذاره. گرمای لبهای جونهو قلب شینهی رو ذوب میکنه. شینهی آروم در گوشش میگه:
_ دیوونه، داری چیکار میکنی؟!
جونهو با نگاهی اغوا کننده ای به چشمهای شینهی نگاه میکنه و میگه:
_ هیس، فقط همینجا بمون.
جونهو دستش رو روی کمر شینهی میکشه و همینطور نوازشش میکنه، شینهی آروم ازش فاصله میگیره، جونهو میخواد مانعش بشه اما شینهی کنارش میشینه، جونهو میگه:
_ میخوای بریم یه جای دیگه.
شینهی با محبت دستهای جونهو رو توی دستش میگیره و میگه:
_ جونهو، من فکر میکنم برای اینکارا هنوز یکمی زوده.
جونهو با ناراحتی میگه:
_ تو هم که بنظرت همه چیز زوده!
شینهی: ببخشید... نمیخواستم ناراحتت کنم. گفته بودم که من آدم ریسک پذیری نیستم.
جونهو صورتش رو به طرف پرده سینما برمیگردونه و درحالی که زیرچشمی به شینهی نگاه میکنه، میگه:
_ از اونموقع که با هم قرار میزاریم حتی یه بو♥سه ی درست و حسابی نداشتیم.
شینهی لبخندی میزنه، صورت جونهو رو به طرف خودش برمیگردونه و میبو♥سش.

 داخلی - منزل نیکون و جیئون - شب
جیمین آماده شده تا برگرده خونه شون، اما هرچی دنبال کیفش میگرده پیداش نمیکنه. نیکون کیفی که دستشه رو نشون میده و میگه:
_ دنبال این میگردی؟
جیمین با خوشحالی میخواد بره کیف رو بگیرش که نیکون پشتش قایمش میکنه و میگه:
_ تلافی اوندفعه س اگه میتونی بیا بگیر.
نیکونهمینطور دور تا دور خونه میدوئه و جیمین هم دنبالش تا اینکه غافلگیرانه از پشت دستهاش رو دور کمر نیکون حلقه میکنه و میگه:
_ گرفتمت، یالا پسش بده.
همین لحظه قلب نیکون فرو میریزه، جیمین که خودش معذب شده نیکون رو رها میکنه، کیف رو از نیکون میگیره اما نیکون انگار که توی دنیای دیگه ای باشه فقط مات و مبهوت به جیمین نگاه میکنه. جیمین سریع موبایلش رو بیرون میاره و میبینه روی حالت بیصدا بوده، آروم ضربه ای به پیشونیش میزنه و وقتی تماسهای از دست رفته ش رو نگاه میکنه، با خودش میگه: "وویونگ چرا اینقدر بهم زنگ زده؟" میخواد باهاش تماس بگیره اما پشیمون میشه و با خودش میگه: "الان توی اردوگاهه، حتما با دوستهاش کلی نوشیده و بخاطر من مست کرده، حالا چیکار کنم؟!" نیکون میگه:
_ اتفاقی افتاده چرا نگرانی؟
جیمین سرش رو به علامت منفی تکون میده.

روستا     
داخلی - چادر - نیمه شب
مینا و مینجون موبایل رو روی زمین گذاشتن، بالای سرش نشستن و به ساعتش که یک و پنجاه و نه دقیقه رو نشون میده خیره شدن. مینا میگه:
_ فقط چند ثانیه مونده.
مینجون فقط نگاهش میکنه و تا ثانیه شمار از روی عدد دوازده میگذره، موبایل رو کنار میزنه. جلوتر میره، دست مینا رو میگیره و میگه:
_ وقتشه.
مینجون با دستهاش از نوک انگشت دست تا روی شونه های مینا رو به آرومی لمس میکنه، همین لحظه مینا  بدنش مورمور میشه، دستهای مینجون که روی یقه شه رو میگیره و میگه:
_ یه لحظه صبر کن.
مینجون: پشیمون شدی؟
مینا درحالی که سعی میکنه به مینجون نگاه نکنه میگه:
_ نیازی به مقدمه چینی نیست، بیا زودتر تمومش کنیم.
مینجون همینطور که دکمه های بلوز مینا رو باز میکنه میگه:
_ بازم هنوز شروع نشده کم آوردی؟ برای تموم کردنش اول باید بتونیم شروعش کنیم.
مینا با من و من کردن میگه:
_ یعنی تو الان میخوای ل♥خت منو ببینی؟! 
مینجون از باز کردن دکمه ها متوقف میشه، مینا با نگرانی نگاهش میکنه، مینجون که بزور خنده ش رو نگه داشته یهو بلند میخنده و میگه:
_ نگران اینی که میخوام ببینمت. 
مینا لبش رو میگزه و میگه:
_ بیا مست کنیم تا هیچی متوجه نشیم.
مینجون با تأسف سری تکون میده و میگه:
_ چرا میخوای هیچی نفهمی؟... ما هردومون با رضایت خودمون اینجاییم و داریم اینکار رو میکنیم.
مینا با تردید نگاهش میکنه، مینجون با خودش میگه: "ایول داره یواش یواش کم میاره". مینا که هر لحظه تحمل این وضعیت براش سختتر میشه، با هول یقیه ی مینجون رو میگیره و درحالی که دراز میکشه مینجون رو به طرف خودش میکشه و چشمهاش رو میبنده. مینجون با خنده میگه:
_ خوابیدی؟!
همین لحظه یهو مینا با ترس جیغ کوتاهی میزنه و در حین اینکه از جاش میپره سرش به صورت مینجون میخوره، با ترس روی زمین رو نشون میده و میگه:
_ اوناهاش، اینقدر لفتش دادی اومد.
 پایان قسمت سی و چهارم

۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

Fake 2PM - Sexy 준호 Day

تولد جونهوی عزیز رو تبریک میگیم
این هم ویدئوی روز مخصوص جونهو 
امیدواریم ازش لذت ببرید


۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

★(33)★ ...I Need Somebody To

دِجون
داخلی - ویلا - صبح
سئون و تکیون همونجا کنار شومینه خوابیدن. سئون که سرش روی سینه ی تکیونه، آروم چشمهاشو باز میکنه و تا خودشو توی بغل تکیون میبینه سریع میخواد ازش فاصله بگیره که چون پتوش زیر تکیون گیر کرده دستش لیز میخوره و روی تکیون میافته. همین لحظه تکیون از خواب بیدار میشه و با خواب آلودگی میگه:
_ چرا ما اینجا خوابیدیم؟
سئون: یادت نمیاد؟ 
تکیون سریع میشینه و میگه:
_ کار بدی کردم؟
سئون لبش رو میگزه و به اتفاقات دیشب فکر میکنه.

برش به دیشب:
داخلی - ویلا - شب
تکیون و سئون بعد از اینکه یکم مشر♥وب خوردن، تکیون دراز میکشه و دستهاشو زیر سرش میذاره و میگه:
_ الان حالت بهتره؟ 
سئون کنار تکیون دراز میکشه و میگه:
_ آخیش... با تو که هستم غمی برام نمیمونه.
تکیون: پس چرا گفتی مشر♥وب بیارم؟
سئون: اگه نمیخوردم تا صبح توی بغلت گریه میکردم.
تکیون درحالی که داره بلند میشه میگه:
_ دیگه بریم بخوابیم.
سئون دستش رو جلوی سینه ی تکیون میگیره و به طرف زمین هلش میده. تکیون دوباره دراز میکشه، سئون میگه:
_ خیلی زوده، من خوابم نمیاد.
همینطور هنوز دست سئون روی سینه ی تکیونه که یهو سئون با حیرت به سینه ی تکیون دست میکشه و میگه:
_ واو... چقدر سفته!... همه ی مردا همینطورین؟!
تکیون میخنده و میگه:
_ نه، فقط من اینطوریم.
سئون میشینه و همینطور که با دوتا دستهاش عضله های سینه و بازوهای تکیون رو لمس میکنه میگه:
_ چطور ممکنه!(سرش رو میذاره روی سینه ی تکیون) میشه امشب اینطوری بخوابم؟!

برش به حال:
داخلی - ویلا - صبح
سئون همینطور که زیرزیرکی به تکیون نگاه میکنه با خودش میگه: "همون بهتر که یادش نمیاد" تکیون که نگاه سئون رو میبینه میگه:
_ چرا اینطوری نگاه میکنی؟ واقعا کاری کردم؟
سئون آروم میزنه روی شونه ی تکیون و میگه:
_ نترس بابا، هیچی نشده. 

سئول
داخلی - شرکت خودرو سازی - اتاق رئیس - ظهر
جونهو و چانسونگ رو به روی هم نشستن. سیونگکی وارد میشه و میگه:
_ بله آقای رئیس؟
جونهو: گفتی رفته بودی در خونه ی اون پسره، تونستی ببینیش؟
سیونگکی: نه، خونه نبود، اما آدرسش اینه.
سیونگکی ورقی رو روی میز میذاره، چانسونگ تا آدرس رو میبینه میگه:
_ اِ... ساختمون خونه ی نیکونه.... گفتی اسم دو♥ست پسر کاترینا چیه؟
سیونگکی: اُک تکیون.
چانسونگ: خودشه همسایه ی نیکونه... قبلا دیدمش.
جونهو دستش رو میذاره روی شونه ی چانسونگ و میگه:
_ پس حالا که خودت میشناسیش راحتتر میتونیم ازش بپرسیم.
چانسونگ: اما من فقط یه ملاقات کوتاه باهاش داشتم.
همین لحظه موبایل چانسونگ زنگ میخوره و چانسونگ تا جواب میده، زنی از پشت موبایل میگه:
_ شما خانم بک گونیونگ رو میشناسید؟
چانسونگ: بله چطور مگه؟
زن: ایشون تصادف کردن لطفا بیاید به بیمارستانی که میگم.

داخلی - بیمارستان - ظهر
چانسونگ بدو بدو به طرف تخت گونیونگ میاد و میگه:
_ حالت خوبه؟
گونیونگ با لبخندی میگه:
_ خوبم، فقط یکم کمرم درد میکنه.
چانسونگ: ازت آزمایش گرفتن تا ببینن آسیب جدی ندیده باشی؟
گونیونگ: آره تا چند دقیقه ی دیگه جوابش میاد.
چانسونگ سر گونیونگ رو نوازش میکنه و میگه:
_ خیلی ترسیده بودم.
همین لحظه پرستار وارد میشه و میگه:
_ متاسفانه جنین مرده.
چانسونگ برای لحظه ای خشکش میزنه، گونیونگ میخواد چیزی بگه اما چانسونگ سریع میگه:
_ خودش چی؟ حالش خوبه؟
پرستار: باید سریع جنین رو از بدنش بیرون بیاریم... برای اتاق عمل حاضر شو.
پرستار سریع بیرون میره. گونیونگ دست چانسونگ رو میگیره و میگه:
_ هی امکان نداره، داره چرت و پرت میگه.... من نمیرم اتاق عمل. من چطور میتونم حامله باشم؟!
چانسونگ با لحنی امید دهنده میگه:
_ اشکال نداره.
گونیونگ با التماس میگه:
_ نذار الکی منو ببرن اتاق عمل.
چانسونگ: نگران نباش چیزی نمیشه، اگه جنین توی بدنت بمونه خطرناکه... بیا سریع حاضر شو.
گونیونگ دست چانسونگ رو کنار میزنه و میگه:
_ کدوم جنین؟!... حتما اشتباهی شده، برو بهشون بگو.... ایش خودم بلند بشم برم با این کمر دردم؟
چانسونگ، گونیونگ رو که داره سعی میکنه از تخت پایین بیاد، میگیره و میگه:
_ بشین کمرت هم حتما برای همون درد میکنه.
گونیونگ با غضب بهش نگاه میکنه و با عصبانیت میگه:
_ من تا حالا با هیچ مردی نخوابیدم... چطور میتونم حامله باشم؟!
چانسونگ از لحن جدی گونیونگ شوکه میشه و میگه:
_ پس حتما اشتباهی شده.
همین لحظه یه پرستار دیگه وارد میشه و میگه:
_ خانم بک گونیونگ جواب آزمایشت الان آماده شده.
چانسونگ میخواد چیزی بگه که پرستار میگه:
_ جواب آزمایشها جا به جا شده بود ببخشید، الان مشکلی ندارید بعد از اینکه سرمت تموم شد میتونی بری خونه.
پرستار که میره گونیونگ با ناراحتی میگه:
_ فقط حرف خودتو میزنی، اصلا به من اعتماد داری؟... اون از دیروز که صدای صندلی رو انداختی گردن من و اینم از الان.
چانسونگ با لبخند ابلهانه ای میگه:
_ خب فکر کردم خجالت کشیدی و داری انکارش میکنی.  

داخلی - منزل وویونگ - شب
جیمین در حال جمع کردن وسایلشه، رو به وویونگ میگه:
_ بابام گفت چند دقیقه دیگه میرسه... چون خسته س دیگه نمیاد بالا.
وویونگ فقط نگاهش میکنه، جیمین داره به طرف در میره که وویونگ از جاش بلند میشه و میگه:
_ همینطوری داری میری؟ 
جیمین همونجا می ایسته، با شرمندگی به وویونگ نگاه میکنه و میگه:
_ ببخشید... 
وویونگ با تعجب نگاهش میکنه، جیمین ادامه میده:
_ اولش فکر کردم اونقدرها هم دوستم نداری اما انگار خیلی ناراحت شدی...
وویونگ: چی؟!
جیمین: خودم دیدم دیشب به بهونه ی کتاب خوندن بیدار بودی اما من دیدم کتاب رو چپه دستت گرفته بودی.
وویونگ: هه... داشتم تمرین میکردم، حتی کتاب رو میتونم چپه هم بخونم.
جیمین با تعجب میگه:
_ واقعا؟!... به هر حال ممنون که این چند روز رو گذاشتی پیشت بمونم.
جیمین میخواد بره که وویونگ میگه:
_ هنوزم که همینطوری داری میری.
جیمین لبش رو میگزه و در حالی که حلقه های اشک توی چشمش جمع شده میگه:
_ واقعا متأسفم، قلبت رو شکوندم و حالا هم همینطوری دارم ولت میکنم برم.
وویونگ پوزخندی میزنه و کتاب جیمین رو از روی میز برمیداره و به طرفش میگیره و میگه:
_ چی داری میگی؟ کتابت رو نمیخوای ببری؟!
از شرمندگی عرق سردی روی پیشونی جیمین میشینه و با لبخند بزرگی کتاب رو میگیره و میگه:
_ آه، داشت یادم میرفت، خدانگهدار.
جیمین سریع بیرون میره. وویونگ روی مبل لم میده و آه عمیقی میکشه.   

چهار روز بعد
روستا
خارجی - حیاط خانه ی روستایی - ظهر
مینجون و مینا با نا امیدی کنار هم روی تخت میشینن. مینجون میگه:
_ به خاطر یه روح ببین چه الکی علاف شدیما.
مینا: ببخشید تا اینجا کشوندمت... آخه از کجا بفهمیم که کدوم درخت هلو بلندترینه. 
مینجون: منم همینو میگم فالگیره سرکارمون گذاشته.
همین لحظه پیرزنی جلو میاد و درحالی که سینی نوشیدنی رو روی تخت میذاره میگه:
_ بلندترین درخت هلو همینیه که زیرش نشستید.
پیرزن میره. مینجون و مینا سرشون رو بالا میبرن و به درخت بلندی که روی تخت سایه انداخته نگاه میکنن. مینا با آرنج به پهلوی مینجون میزنه و میگه:
_ دیدی سرکار نیستیم؟
مینجون لبهاشو برمیگردونه و با بی میلی سرش رو به علامت مثبت تکون میده. مینا دستش رو روی شونه ی مینجون میذاره و روی تخت هلش میده، مینجون با تعجب میگه:
_ داری چیکار میکنی؟
مینا لبش رو میگزه و میگه:
_ مردم اینقدر ترسو میشه؟! نترس، تا ساعت دو نشده هیچ غلطی نمیکنم. 
مینجون باطعنه میگه:
_ خوبه خودتم میدونی غلطه اما میخوای انجامش بدی!
مینا لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ اگه زندگیم رو نجات بده حتی اگه غلط هم باشه، انجامش میدم.
مینجون: اگه درست بهش فکر کنی میبینی که فقط بنظر میرسه که داره به هدفت میرسونت اما در حقیقت نمیرسونه.
مینا چشمهاشو جمع میکنه و میگه:
_ نکنه از اینکه با من بخوابی متنفری؟!... وگرنه چرا هی میخوای پشیمونم کنی؟
مینجون با تأسف سری تکون میده و میگه:
_ من که از خدامه، میتونم یه شب با یه دختر خوشگل لذت ببرم... اما تو میشی دختری که یه شب رو با یه مرد بدون عشق گذرونده.
مینا طلبکارانه میگه:
_ بقیه از کجا میخوان بدونن؟! 
مینجون: منم درمورد بقیه نگفتم، منظورم احساسات خودت بود... احساس پست بودن نمیکنی؟
برای چند لحظه دهن مینا از تعجب باز میمونه و با عصبانیت میگه:
_ الان به من گفتی پست؟!
مینجون: نه.
مینا با ناراحتی بلند میشه و درحالی که اشک توی چشمهاش جمع میشه میگه:
_ تو اسم خودت رو گذاشتی دوست ولی پیش خودت مسخره م میکنی.
مینا میخواد بره که مینجون بلند میشه و دستش رو میگیره، با اخم میگه:
_ تو که حتی اگه غلط بود هم میخواستی انجامش بدی، چه فرقی میکنه؟ اینطوری فکر میکنم از ته دلت اون حرف رو نزدی.

سئول
داخلی - کافی شاپ خوشی - ظهر
شینهی مشغول کارشه که یهو جونهو جلوش می ایسته و میگه:
_ سلام.
شینهی لبخندی میزنه و میگه:
_ سلام، این موقع اینجا چیکار میکنی؟!
جونهو: بیا بریم ناهار بخوریم.
شینهی با ناراحتی میگه:
_ خیلی سرمون شلوغه، وویونگ هم نیست. نمیتونم بیام.
جونهو: ایش... وویونگ کجا رفته؟!
شینهی: مگه تو وویونگ رو میشناسی؟
جونهو: آره همینجا باهاش دوست شدم که هروقتی خواستم تو رو ازش بگیرم.
شینهی با غضب بهش نگاه میکنه، جونهو با شیطنت میگه:
_ الان ازش میخوام که یه کس دیگه رو جات بذاره.
جونهو با وویونگ تماس میگیره. 

خارجی - اردوگاه - ظهر
وویونگ و سوزی که با هم به پیکنیک دوستای دوران مدرسه شون اومدن در حال قدم زدنن، همین لحظه چند نفر به طرف سوزی میان و ازش امضا و عکس میگیرن، همینطور جمعیت بیشتر میشه. سوزی آروم به وویونگ میگه:
_ ای کاش میتونستیم فرار کنیم.
تا سوزی ورق رو به طرفدار میده، وویونگ دستش رو میگیره درحالی که میدوئن از جمعیت دور میشن و یه سری هم دنبالشون میرن. در همین حین موبایل وویونگ زنگ میخوره اما چون مجبورن بدوئن، نمیتونه جواب بده. بعد از کمی دوئیدن بلآخره به کمپشون میرسن و طرفدارها دیگه نمیتونن پیداشون کنن. سوزی نفس راحتی میکشه و میگه:
_ خوب از دستشون فرار کردیما... اگه اونموقع هم این چیزا رو بلد بودی هیچ وقت ردت نمیکردم.
وویونگ سعی میکنه حرف سوزی رو نادیده بگیره درحالی که به موبالیش نگاه میکنه میگه:
_ یه تماس فوری دارم، ببخشید.
وویونگ از سوزی کمی دورتر میشه، با جونهو تماس میگیره و میگه:
_ باهام کاری داشتی؟
جونهو با خوشحالی میگه:
_ چقدر خوب شد زنگ زدی، میخوام با شینهی ناهار بخورم ولی نمیاد.
وویونگ پوزخندی میزنه و میگه:
_ خب حتما دوست نداره باهات غذا بخوره.
جونهو: نه اتفاقا دوست داره اما سرش با کافی شاپ تو مشغوله.
وویونگ: یکم طاقت بیار زود برمیگردم.
جونهو: زود؟... زود برگردیا... نکنه بهت خوش بگذره همونجا بمونیا. تا وقتی تو نیستی، من هم نمیتونم شینهی رو ببینم.  

داخلی - کافی شاپ خوشی - عصر
نیکون سر میزی نشسته، جیمین سفارشش رو روی میز میذاره. نیکون میگه:
_ بیا برای امشب بریم خرید.
جیمین: آخ... یادم نبود بهت بگم. امشب وویونگ خونه ش نیست منم بهش گفتم امشب رو نمیمونم.
نیکون: که اینطور... (کمی فکر میکنه) خب میتونیم امشب خونه ی من تمرین کنیم.
جیمین با خوشحالی میگه:
_ یه لحظه صبر کن به مامانم بگم.
جیمین با آهیون تماس میگیره و میگه:
_ مامان امشب میخوام برم خونه ی نیکون تمرین کنیم.
آهیون: باشه، فقط از رئیست اجازه بگیر زودتر تمرین و شروع کنی، تا دیروقت خونه ی مردم نمونی.
جیمین: مامان مردم کیه؟! نیکون دوستمه. ولی باشه، زود برمیگردم.
جیمین از شینهی اجازه میگیره و با نیکون میره.

داخلی - منزل نیکون و جیئون - آشپزخونه - شب
نیکون و جیمین سر میز ایستادن، نیکون میگه:
_ چرا اینطوری یه گوشه وایستادی؟ بیا کارت رو بکن،  فکر کن اینجا هم کافی شاپ وویونگه. 
جیمین تا اسم وویونگ رو میشنوه، چهره ی وویونگ موقعی که کتاب رو برعکس گرفته بود جلوی چشمهاش میاد، نیکون جلوی صورت جیمین چندتا بشکن میزنه و میگه:
_ توی هپروتی؟... اینقدر خوشحالی اومدی خونه ی من؟!
جیمین اخم میکنه و میگه:
_ چی داری میگی؟!... بیا زودی کار رو شروع کنیم.
نیکون: منم یه ربعه دارم همینو میگم.
بعد از کمی نیکون که سر گاز مشغوله قطره های عرق روی پیشونیش نشسته، جیمین تا میبینه نیکون عرق کرده، دستمالی رو از توی جیبش بیرون میاره و مشغول پاک کردن عرقهای نیکون میشه. نیکون با محبت به جیمین که با خوشحالی صورتش رو خشک میکنه نگاه میکنه، همین لحظه تا چشمهای جیمین به چشمهای نیکون میافته، هر دو برای چند لحظه به هم خیره میشن.   
   پایان قسمت سی و سوم