۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿11✿

داخلی - زیرزمین ساختمان قدیمی - شب
نیکون با تردید یک قدم به جلو میذاره، یهو میشنوه یکی از مردها میگه:
_ اون عجب هرزه ای بوده که تونسته هیونگ رو گول بزنه. اگه گیرش بیارم یه کاری میکنم دیگه نتونه زندگی کنه.
مرد دوم: اصلا نمیفهمم چطور تونست فرار کنه؟!
مرد اول: هی به هیونگ گفتم یه ذره بیشتر بهش پول بده اگه داده بود الان با اون همه پول فرار نکرده بود. 
مرد دوم: اون دختر فقط منتظر یه فرصت بود تا ازمون پول بدزده.
مرد اول: ولی خب با اینکه با اون همه پول فرار کرد، هیونگ اینقدر ازش کار کشیده بود که جاش رو پر کنه.
مرد دوم: بچه های پول نیاز همینشون خوبه، خوب ازشون پول درمیاد.
هر دو مرد بلند میخندن. نیکون که با شنیدن این حرف بغض گلوش رو گرفته از زیر زمین بیرون میره.         

داخلی - کلوب - شب
چانسونگ داره میرقصه یهو به دختری که پشتشه میخوره، برمیگرده تا دختر رو ببینه ولی دختر همچنان داره میرقصه و موهاش جلوی صورتش رو گرفته. چانسونگ که جذب اندام دختر شده از پشت بهش نزدیکتر میشه و شروع میکنه باهاش رقصیدن و در حین رقص در گوش دختر میگه:
_ خیلی قشنگ میرقصی! اسمت چیه؟!
دختر صورتش رو برمیگردونه و چانسونگ با دیدن چهره هیوری متعجب میشه و میخواد فرار کنه که هیوری دستش رو میگیره و میگه:
_ تو چطوری وارد کلوب شدی؟!
چانسونگ میخنده و میگه:
_ خب مزیت این چهره اینه که میتونم باهاش راحت وارد کلوب بشم.
هیوری: یعنی ازت کارت شناسایی نخواستن؟!
چانسونگ: فقط معلمائن که با ما مثل بچه ها رفتار میکنن.
هیوری دستش رو میکشه و میگه:
_ بیا بریم بیرون.

خارجی - خیابان - شب
هیوری رو به چانسونگ، با جدیت میگه:
_ چرا داری کارای بزرگترا رو میکنی؟! اینقدر دوست داری زود بزرگ بشی؟
چانسونگ: از بزرگ شدن خوشم نمیاد، از زنها خوشم میاد.
هیوری آهی میکشه و میگه:
_ درکت میکنم. این خاصیت سنته ولی بدون که از دردسر خوشت میاد.
چانسونگ دستشو روی شونه ی هیوری میندازه و میگه:
_ فعلا لذت میبرم، هرموقع به دردسر رسید هم فرار میکنم... خیلی نیاز به فکر کردن نیست.
هیوری با تاسف سرشو تکون میده و میگه:
_ تو بلد نیستی از سنت درست لذت ببری. بیا بریم خودم بهت یاد میدم.
هیوری و چانسونگ توی خیابانها قدم میزنن، دوچرخه کرایه میکنن و باهم مسابقه میدن. توی بازیهای متفاوت شرکت میکنن و در آخر آتشبازی رو با هم تماشا میکنن.

داخلی - خوابگاه - صبح
بخاطر برگشت دانش آموزان به خوابگاه، راهروها شلوغه جونگیون از فرصت استفاده میکنه و جوری که کسی صورتش رو نبینه خودش رو به ورودی میرسونه، کارتش رو میزنه و جوری وانمود میکنه که تازه به خوابگاه اومده. یهو نیکون جلوش ظاهر میشه و میگه:
_ تعطیلات خوش گذشت؟!
جونگیون با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ از کی تاحالا اینقدر با هم صمیمی شدیم که درمورد تعطیلاتم بهت بگم؟!
نیکون لبخند کجی میزنه و میگه:
_ شاید چون رازمو میدونی باهات احساس صمیمیت میکنم!
و از جونگیون دور میشه. جونگیون با کنجکاوی بهش چشم دوخته، با خودش میگه "هرجور بهش نگاه میکنم این پسره بدجور عجیب غریبه... نکنه جادوگر اینه؟! شبا با لباس دخترونه میاد توی اتاق دخترا چیکار میکنه؟!!" 

داخلی - مدرسه - کلاس 2 - صبح
تا مینجون وارد کلاس میشه به طرف جونگیون میره و میگه:
_ سلام... دلت برام تنگ شده بود بهم پیام دادی؟
جونگیون: نخیر... اینقدر سرم شلوغ بود که وقت نداشتم دلم برای کسی تنگ بشه.
جونهو پوزخندی میزنه و میگه:
_ داره برات خالی میبنده، از چهره ش معلومه.
جونگیون با اخم بهش نگاه میکنه و میگه:
_ چیه؟ میخوای ادای آدم شناسا رو در بیاری؟!
همین لحظه هیوری وارد کلاس میشه و میگه:
_ میخوام یه خبر خیلی خوب بهتون بدم، خودم همین چند دقیقه پیش تأییدیه ش رو گرفتم. بعد از امتحانات میخوام یه گردش حسابی ببرمتون.
همه ی دانش آموزها شروع میکنن به خوشحالی و همهمه. هیوری ادامه میده:
_ اینو بهتون گفتم که با انرژی زیاد برای امتحاناتون آماده بشید.
جونهو و مینجون هردو با خوشحالی مشتهاشون رو به هم میکوبن. جونگیون با ناامیدی سرش رو روی میز میذاره. همین لحظه نیکون بلند میشه و میگه:
_ همه ی دانش آموزها باید به اون گردش بیان؟!
هیوری: گردش علمی نیست، ولی خب من اجباریش کردم چون همه تون باید با روحیه ی شاد ادامه ی سال رو درس بخونید.

داخلی - مدرسه - کتابخانه - شب
جکسون همینطور که داشته کتاب میخونده، سرش رو روی میز گذاشته و خوابش برده. مارک کنارش نشسته و داره مطالعه میکنه، وقتی میبینه جکسون خوابش برده، ناخودآگاه با نگاهی مهربون بهش خیره میشه و با خودش میگه "شاید اشتباه میکنم! شاید اونطور که من فکر میکنم نیست!"
mark - Jackson - Markson - Jark - مارک - جکسون - مارکسون - جارک
همین لحظه جکسون از خواب بیدار میشه و تا چشمهاشو باز میکنه میبینه مارک داره نگاهش میکنه. مارک هول میشه، سریع نگاهش رو میدزده و به کتابش چشم میدوزه و میگه:
_ اگه خوابت میاد تو برو خوابگاه... من یکم دیگه میمونم.
جکسون بدنش رو کش و قوسی میده و میگه:
_ تنها بمونی خطرناکه! یه موقع اون دزدا دوباره سرو کله شون پیدا میشه.
مارک همینطور که داره کتاب میخونه با لبخند کمرنگی میگه:
_ اینجا دوربین داره! مثل حموم نیست... چیزیم نمیشه. 
جکسون با محبت به نیم رخ صورتش نگاه میکنه، کتابش رو برمیداره و میگه:
_ پس منم یکم دیگه میخونم.
به صندلیش تکیه میده و به بهانه ی کتاب خوندن به مارک نگاه میکنه.       

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
جونهو با کلافگی به مینجون که مسئله ی فیزیک رو توضیح میده گوش میکنه. وویونگ که تازه وارد اتاق شده با شنیدن توضیحات مینجون متعجب میشه و نا خودآگاه به سمتشون میره. جونهو سرش رو بالا میاره و با وویونگ مواجه میشه، میگه:
_ چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟! میخوای بری لومون بدی؟!
وویونگ: تو راه حل این مسئله رو بلدی؟!
مینجون: آره.
وویونگ: مطمئنی درسته؟!
جونهو: شک داری برو جای دیگه.
وویونگ سریع کنارشون میشینه و میگه:
_ میشه از اول توضیحش بدی؟!
مینجون لبخندی میزنه و شروع میکنه به توضیح دادن. همین لحظه پیامی از طرف یرین به موبایل جونهو میاد که نوشته: "نمیخوای سر کلاس انگلیسی بیای؟!" جونهو سریع در جواب میفرسته: "الان وقت امتحاناس، دارم درس میخونم... تو هم برو درست رو بخون" با پوزخندی به موبایلش نگاه میکنه و روی تخت پرتش میکنه.

داخلی - مدرسه - راهرو - ظهر 
بیشتر دانش آموزان سرشون توی کتابه و درمورد امتحانات صحبت میکنن. جینیونگ، مارک و جکسون گوشه ای ایستادن و منتظر شروع امتحان زیست هستن. جینیونگ ورقی لوله شده که توی خودکارشه رو نشون میده و میگه:
_ از اینا میخواین؟!
مارک آروم از توی آستینش ورقی رو بیرون میکشه و میگه:
_ من با این راحتترم.
جکسون بهشون میخنده و میگه:
_ من توی هر درسی به اینجور چیزا نیاز داشته باشم، توی زیست ندارم... همه رو از بَرَم.
هاجیوون با ورقه های امتحانی جلوی در کلاس می ایسته و میگه:
_ امروز من مسئول امتحان زیست کلاس یکم... همه برن توی کلاس.
مارک با ناامیدی میگه:
_ ایش... گند بزنه به این شانس.
مارک برگه ی تقلب رو از توی آستینش بیرون میاره و پاره میکنه. جینیونگ میگه:
_ اَه... خمیازه هم بکشیم میخواد بگه داریم تقلب میکنیم! چرا باید آخرین امتحانمون اینطوری باشه؟!

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - شب 
یرین و جونگیون همینطور که چمدونهاشون رو آماده میکنن. جونگیون میگه:
_ چه چیزایی نیاز میشه؟! 
یرین: تاحالا گردش مدرسه ای نرفتی؟!
جونگیون با سر تایید میکنه. یرین میگه:
_ چون دو شب و سه روزه، باید لباس زیاد برداریم، خودت هم که میدونی هوا سرده... لوازم بهداشتی هم نیاز میشه... دیگه... ایم... (روی صندلی لم میده) راستش منم تاحالا نرفتم. (موبایلش رو برمیداره) الان از یکی میپرسم.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
جونهو یه سری قرص رو توی جیب مخفی چمدونش میذاره، همین لحظه موبایلش زنگ میخوره و تا اسم یرین رو میبینه، با بیحالی جواب میده. یرین میگه:
_ میخواستم ازت یه سوال بپرسم.
جونهو: خب، چیه؟!
یرین: برای مسافرت چه چیزهایی نیازه که بیاریم؟!
جونهو: اینم پرسیدن داره؟! لباس گرم، کارت شناسایی، یه چیزی که بتونه اونجا سرگرمت کنه و مسواک... بازم نیازه بگم؟!
یرین: یعنی چیز دیگه ای نیاز نیست؟ آخه با مسافرتهای دیگه فرق داره.
جونهو: آره فرق داره، چون میخوایم بریم کوهستان اونجا مغازه در دسترس نیست.(آرومتر) sanitary napkin (ترجمه/ نوار بهداشتی) یادت نره.
یرین: منظورت چیه؟ 
جونهو: خب مگه زمانش نیست؟!
یرین با تعجب میگه:
_ اینقدر ماهری که اینا رو هم مفهمی؟!
جونهو: داری ازم تعریف میکنی یا تیکه میندازی؟!
یرین: بیخیال، بهم بگو ببینم من که این کلمه رو بهت یاد ندادم. کی یاد گرفتی؟!
جونهو خنده ی شیطانی میکنه و میگه:
_ من دانش آموز خوبی ام... برای یادگیری خودمم دنبال یه چیزایی میرم. اگه کاری نداری باید وسایلم رو جمع کنم.
یرین: باشه، شب خوش.
جونهو تماس رو قطع میکنه و همینطور که به حرفهای یرین فکر میکنه، زیر لب میگه:
_ این دختره بعضی موقعها یه تیکه هایی میندازه ها!... ایش روی اعصابه.
نفس عمیقی میکشه و دوباره به جمع کردن چمدونش ادامه میده.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - صبح 
یرین خوابه، جونگیون همینطور که توی جاش دراز کشیده با خودش فکر میکنه "به چه بهانه ای میتونم نرم؟!... بازم بگم حالم بده؟... اینطوری ممکنه لو برم که الکی گفتم مریضم... ایش چیکار کنم؟!" همین لحظه صدای ضربه زدن به در اتاق افکارش رو پاره میکنه. در رو باز میکنه و تا نیکون رو پشت در میبینه با دهن باز بهش خیره میشه. نیکون میگه:
_ لباست رو بپوش بیا باهات کار دارم.
جونگیون: چیکار داری؟!
نیکون: کارت دارم که به خودم زحمت دادم تا اینجا اومدم... پشت در منتظرتم.
جونگیون در رو میبنده و در حالی که لباس مدرسه ش رو میپوشه زیر لب میگه:
_ ایش حتما درمورد رازشه... چه غلطی کردم فهمیدم این با لباس دخترونه میاد قاطی دخترا!

داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - صبح
جونگیون دنبال نیکون راه میره یاد حرف مینجون میوفته که گفته بود "اون مشکلات خودش رو داره... نباید بهش نزدیک بشی" میگه:
_ کجا داریم میریم؟!
نیکون: برسیم میفهمی.
جونگیون: هنوزم نمیخوای بگی چیکارم داری؟!
نیکون دستش رو میگیره و میگه:
_ فقط بیا اینقدر سوال نپرس.
جونگیون آهی میکشه و با خودش میگه "باید برای هر چیزی کاملا آماده باشم".

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
نیکون کنار موتورش میایسته و کلاه کاسکتی رو سر جونگیون میذاره. جونگیون میگه:
_ این کارا برای چیه؟! تا بهم نگی از جام تکون نمیخورم.
نیکون با لبخند میگه:
_ فکر نمیکنی مدل موهات دِمُده شده؟
جونگیون: مدل موهای من به تو چه ربطی داره؟
نیکون: خسته کننده س... تو هم که همش جلوی چشمهامی. خودت از خودت زده نشدی؟ قبل از مسافرت یه چهره ی متفاوت برای خودت درست کنی خودت هم حست بهتر میشه.
جونگیون توی فکرش میگه "چرا اینطوری رفتار میکنه؟! نکنه از من خوشش اومده؟؟!! بخاطر همین همش بهم خیره میشه!!!! آه... ولی بد هم نمیگه... شاید با یه کمی تغییر کسی نشناسم"

داخلی - اتوبوس - ظهر
تا جونگیون با موهای کوتاه و کمی روشنتر وارد اتوبوس میشه مینجون مات و مبهوت بهش خیره میشه، جونهو با تعجب میگه:
_ اون دختره جونگیونه؟! چرا یهو اینقدر عوض شد؟!
جونگیون به طرفشون میاد، هنوز به صندلیشون نرسیده که جونهو از جاش بلند میشه و میگه:
_ اینجا بشین.
جونگیون: مگه جای تو نبود؟! بشین... من یه جای دیگه میشینم.
مینجون با لبخند دخترکشی میگه:
_ مگه میشه بذارم با این ظاهر جذاب کنار کس دیگه ای بشینی؟!
نیکون که پشت سر جونگیونه آروم میگه:
_ دیدی گفتم موهای کوتاه بهت بیشتر میاد!
 جونگیون کنار مینجون میشینه. جونهو به صندلی پشت سر اونا نگاه میندازه و میبینه یرین نشسته. با خودش میگه "اگه پیشش بشینم میخواد با انگلیسی داغونم کنه" و میره چند صندلی عقبتر کنار جکسون میشینه. هیوری میگه:
_ خب همه اومدن دیگه میخوایم راه بیوفتیم، درست سر جاهاتون بشینید.
چانسونگ از آخرین صندلی بلند میشه و میگه:
_ خانم لی شما بیاین اینجا مراقب بچه های ته اتوبوس باشید.
هیوری: ساکت، خودم میدونم کی باید چیکار بکنه.
هیوری رو به جیوون میگه:
_ میشه تو مراقب بچه های عقب اتوبوس باشی؟!
جیوون با سر تأیید میکنه و میره به ته اتوبوس، چانسونگ تا جیوون رو میبینه پاهاش رو میندازه روی صندلی کناریش و جا رو پر میکنه. جیوون به صندلی ردیف مقابلش نگاه میکنه تا تکیون رو میبینه میخواد نادیده ش بگیره اما تکیون کوله پشتیش رو از روی صندلی کناریش برمیداره و با چشمانی منتظر نگاهش میکنه، جیوون با غضب رو به چانسونگ میگه:
_ درست بشین. 
چانسونگ: پاهام درد میکنه، نمیتونم مدت زیاد آویزون بزارمش. 
جیوون آهی میکشه و وقتی چاره ای نداره کنار تکیون میشینه. در همین حین جینیونگ با ناراحتی بهشون نگاه میکنه و طوری که کسی متوجه نشه ازشون عکس میندازه.

خارجی - اقامتگاه کوهستانی - عصر
روی زمین پره برفه و همینطور برف میباره، اتوبوس جلوی در اقامتگاه می ایسته و دانش آموزان دونه دونه از اتوبوس پیاده میشن. جونگیون تا برف رو میبینه با خوشحالی میگه:
_ من عاشق برفم، اصلا بخاطر همین نتونستم بیخیال این مسافرت بشم.
جونهو لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ مگه نمیخواستی بیای؟!
جونگیون درحالی که برفی گوله میکنه میگه:
_ نه بابا همینطوری گفتم.
و گوله برف رو به طرف مینجون پرت میکنه. مینجون دنبالش میدوئه و همینطور که برف بازی میکنن جونگیون، مینجون رو هل میده و مینجون میوفته روی زمین شیبدار و غلت میخوره. جونهو هم با شیطنت جونگیون رو به طرفش هل میده؛ جونگیون همینطور که چشمهاشو بسته، میخنده و غلت میخوره تا اینکه به مینجون برخورد میکنه تا چشمهاشو باز میکنه، با نگاه جذاب مینجون مواجه میشه، قلبش شروع میکنه به تند تپیدن، همینطور توی چشمهاش خیره میمونه.
Minjun - Jeongyeon - مینجون - جونگیون
مینجون که متوجه نگاه خاص جونگیون شده، با صدای گرمی میگه:
_ الان هرچی برف اینجاس آب میشه، چرا اینطوری نگاه میکنی؟
جونگیون چندتا پلک میزنه، سریع بلند میشه و دستش رو به طرف مینجون میگیره تا بلندش کنه. مینجون با خوشحالی دستش رو توی دست جونگیون میذاره.
یه سری از دانش آموزان دیگه هم شروع میکنن به برف بازی کردن. جینیونگ میخواد به طرف مارک برف پرتاب کنه اما مارک هی پشت جکسون قایم میشه، جکسون با حس خوشآیندی از مارک حفاظت میکنه. مارک هم نامردی نمیکنه و گوله برفی رو توی لباس جکسون میندازه. جیغ جکسون هوا میره، برای تلافی دستهای سردش رو دور صورت و گردن مارک میذاره. مارک چشمهاشو میبنده و با التماس میگه:
_ ببخشید... غلط کردم.
جکسون به چهره ی بانمک مارک که توی دستهاشه نگاه میکنه و برای لحظه ای حس میکنه مارک میتونه متعلق بهش باشه. آب گلوش رو به سختی قورت میده و آروم دستهاشو برمیداره. مارک درحالیکه میخنده میگه:
_ خیلی بدی!
جکسون با خودش میگه "چطور میتونی همچین حسی داشته باشی؟! لعنتی اون فقط دوستته! دوستت!"   

داخلی - اقامتگاه کوهستانی - اتاق نشیمن - شب
بعد از غذا دانش آموزان هر کدوم در قسمتی از اقامتگاه به نحوی سرگرم هستن. هیوری به طرف وویونگ که داره کتاب میخونه میره و میگه:
_ چرا با بچه ها بازی نمیکنی؟
 وویونگ: از بازی خوشم نمیاد. کتاب خوندن لذت بخشتره.
هیوری: باشه، هر جور راحتی.
هیوری به سمت گروهی از بچه ها که دور هم گرد نشستن و بازی میکنن میره و میگه:
_ منم یه بازی خوب بلدم. با هم بازی کنیم؟
همه تایید میکنن. هیوری میگه:
_ خب اول هر کسی برای خودش یه شریک انتخاب کنه. دست هم رو بگیرید و بالا بیارید.
مارک که کنار جکسون نشسته سریع دستش رو میگیره و بالا میبره. جکسون با تعجب بهش نگاه میکنه. مارک با لبخند میگه:
_ با هم شریک خوبی میشیم.
با شنیدن این جمله، جکسون با محبت بهش خیره میشه و حس میکنه این محبت داره قلبش رو خرد میکنه. جونگیون به مینجون نگاه میکنه و مینجون بهش لبخند میزنه. جونگیون میگه:
_ میخوای با جونهو شریک بشی؟
مینجون به جونگیون چشمکی میزنه، دستش رو میگیره و بالا میبره. جونهو به دست اونا نگاهی میکنه و با خودش میگه "میدونستم اینطوری میشه، انگار باید یه حالی به مینجون بدم" یرین رو به جونهو میگه:
_ من با بچه های دیگه راحت نیستم، میشه با تو شریک بشم؟
جونهو با سر تایید میکنه. وقتی همه شریکشون رو انتخاب کردن هر کسی یه ماموریت توی ورق مینویسه و توی یه کاسه میریزن. از بین هر زوجی، یکی ورق رو شانسی از توی کاسه برمیداره و هر کاری که توش نوشته شده رو باید انجام بده. کاسه رو جلوی زوج نیکون و نایون میگیرن، نیکون میگه:
_ خودت بردار.
نایون ورقی برمیداره و توش رو میخونه:
_ یه رازی که درمورد شریکت میدونی بگو.
وقتی نیکون تردید نایون رو میبینه بهش اخم میکنه. نایون میگه:
_ من اصلا نیکون رو نمیشناسم، چطور رازش رو بدونم؟!
هیوری: خب اگه نمیتونید انجامش بدید باید مجازات بشید. پس برگشتنی توی اتوبوس باید کنار هم بشینید، شاید باهم بیشتر آشنا بشید.
چانسونگ: مگه آژانس همسریابیه؟!
هیوری: نه، دوستیابیه... زوج بعدی بردارن.
مارک و جکسون به هم نگاهی میکنن، مارک با چشم اشاره میکنه "تو بردار" جکسون کاغذ رو برمیداره و میخونه:
_ خال شریکت رو ببوس.
همین لحظه جونهو زیر لب میگه:
_ اه... لعنتی اینو که برای تو ننوشته بودم.
مینجون بهش نگاه معنا داری میکنه. جونهو آروم میگه:
_ درسته برای تو بود، مگه توی کف یه بوس از جونگیون نموندی؟
مینجون با آرنج آروم ضربه ای بهش میزنه. مارک و جکسون مات و مبهوت به هم نگاه میکنن. جیمین میگه:
_ اه این چیه دیگه؟! همه که خال ندارن.
یوگیام: اتفاقا مارک بالای لبش یه خال داره.
همه با هم بلند میگن:
_ وااااااااااااااااااو... ببوسش، ببوسش، ببوسش...
جکسون به خال بالای لب مارک چشم دوخته، مارک احساس میکنه با نگاه جکسون داره ذوب میشه. همینطور همه دارن تشویق میکنن که جینیونگ دستش رو به علامت سکوت روی لبش میذاره و میگه:
_ هیـــــس...
همه ساکت میشن، جینیونگ درحالی که میخنده ادامه میده:
_ یه چیزی بگم؟!... مارک روی سینه ش هم یه خال داره.
همه جیغ میکشن و میخندن. برای لحظه ای تصویر خال روی سینه ی مارک جلوی چشمهای جکسون میاد، آب گلوش رو به سختی قورت میده. مارک دستش رو روی سینه ش میذاره و رو به جینیونگ میگه:
_ هی چی داری میگی؟!
هیوری با شیطنت میگه:
_ فکر میکنم نمیتونید مأموریت رو انجام بدید! پس مجازاتتون...
جکسون نفس عمیقی میکشه، حرف هیوری رو قطع میکنه و میگه:
_ انجامش میدم.   

✿پایان قسمت یازدهم✿


آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
جونهو: مطمئنید شما معلمید؟! هیچ معلمی با دانش آموزش این کارو نمیکنه.  
جکسون: مارک چرا باهام اینطوری میکنی؟!  
یرین: ای کاش به مینجون میگفتی بیاد نجاتمون بده.

۱۳۹۵ آذر ۱۲, جمعه

موزیک ویدئوی آهنگ 『NO SHADOW』 از (Jun. K (From 2PM - (جون. کی از گروه 2PM)

ورژن کره ای:


ورژن ژاپنی:

Out Of Control - خارج از کنترل ✿10✿

داخلی - مدرسه - استخر - بعد از ظهر
دانش آموزان در حال تمرین و آموزش شنا هستن. جکسون از زیر آب بیرون میاد همین لحظه چشمش میافته به مارک که لبه ی استخر نشسته و داره استراحت میکنه، ناخودآگاه نگاهش روی خال سینه ی مارک متوقف میشه. مارک، جکسون رو صدا میکنه اما جکسون متوجه نمیشه، مارک با تعجب نگاه جکسون رو دنبال میکنه و میفهمه داره به سینه ش نگاه میکنه. حس عجیبی بهش دست میده، چند لحظه به نگاه جکسون خیره میشه و بعد با خودش میگه "اون فقط داره به خالم نگاه میکنه! این چه حسیه که دارم؟! دیوونه شدم؟!" نفس عمیقی میکشه، میپره توی استخر و از زیر آب به طرف جکسون میره و پاش رو میگیره و به پایین میکشه. جکسون زیر آب چشمهاشو باز میکنه و با چهره ی خندون مارک مواجه میشه، برای لحظه ای مات و مبهوت خشکش میزنه. صدای خفیف سوت شنیده میشه و مارک سریع دست جکسون رو میگیره و به بالای آب میارش. لی هیوری با عصبانیت میگه:
_ گفتم از این شوخی های خرکی نکنید! هر دوتون یه نمره ی منفی میگیرید.
جکسون که اصلا متوجه اطرافش نیست با صدای قطره های آب که از صورت مارک به توی استخر میچکه احساس میکنه قلبش داره از جا کنده میشه، به خودش میاد و با بی حالی خودش رو به لبه ی استخر میرسونه ، مارک با نگرانی دستش رو روی شونه ی جکسون میذاره و میگه:
_ حالت خوبه؟!
جکسون در حالی که از آب بیرون میره میگه:
_ خوبم، میرم توالت.
مارک: مطمئنی خوبی؟!... میخوای منم باهات بیام؟
جکسون: الان برمیگردم.      

خارجی - حیاط مدرسه - بعد از ظهر
جونهو مقابل یرین ایستاده و میگه:
_ مینجون زودتر اومد، ندیدیدش؟!
یرین سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ خودش پیامک داد که اینجا منتظرتون باشم!
جونهو: مینجون؟!
یرین: آره، تو خبر نداری؟!
جونهو الکی میخنده و میگه:
_ مگه میشه خبر نداشته باشم. ولی مگه نباید الان سر کلاس باشی؟!
یرین: شنا داشتیم... خیلی مهم نیست. منم حالم خوب نبود، نرفتم.
جونهو: ببینم حالت خوبه؟! جاییت درد میکنه؟!
لپهای یرین سرخ میشه و میگه:
_ نمیخواد نگران باشی، حالم اونقدر هم بد نیست.
جونهو به چهره ی شرمگین یرین نگاهی میکنه و با خودش میگه "آهان پس مشکلش زنونه س!! نباید ازش میپرسیدم!" جونهو که میخواد جو رو عوض کنه میگه: 
_ خب بیا ما بریم، مینجون هم میاد.
دستش رو دور شونه ی یرین میندازه و همینطور که با هم میرن جونهو توی فکرش میگه "این پسره ی دیوونه بدون من داره چیکار میکنه؟! چرا به من چیزی نگفته؟! کجاس؟!"  

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - بعد از ظهر 
جونگیون سریع پنجره رو باز میکنه و میگه:
_ تو اینجا چیکار میکنی؟!
مینجون میپره توی اتاق، بدون درنگ جونگیون رو در آغوش میگیره و میگه:
_ حالت اینقدر بده که نتونستی بیای؟! چرا بهم خبر نداده بودی؟!
جونگیون که از کار مینجون شکه شده هیچی نمیگه. مینجون ادامه میده:
_ اینقدر نگرانت بودم که اصلا از بازدید هیچی نفهمیدم.
جونگیون با خودش میگه "الکی نگرانش کردم... ایش... عذاب وجدان دارم، خب مجبور بودم دروغ بگم. کار دیگه ای نمیتونستم بکنم" میخواد از بغل مینجون بیرون بیاد ولی مینجون محکم گرفته ش، جونگیون میگه: 
_ چیزیم نیست فقط سردرد دارم.
مینجون موهای جونگیون رو نوازش میکنه و بوسه ای بر سرش میزاره. جونگیون میگه:
_الان چیکار کردی؟!
مینجون توی چشمهای جونگیون نگاه میکنه و میگه:
_ لبهام التیام بخشه... اگه باورت نمیشه، بهت ثابت میکنم.
جونگیون با دست ضربه نسبتا محکمی به لبهای مینجون میزنه و میگه:
_ درسته حالم بده ولی هنوز میفهمم داری چه غلطی میکنی، فکر کردی میتونی از بدحالی من سوءاستفاده کنی؟ (با دست محکم میزنه به پشت مینجون) گمشو برو بیرون.
مینجون: نگو که با کاری که کردم دوستیمون خراب شد؟! 
جونگیون: حالم خوب نیست فقط برو بیرون.
مینجون از صندلی بالا میره تا از پنجره بیرون بره و میگه:
_ خب هنوز نا داری منو بزنی، پس حالت اونقدرها هم بد نیست... دوستیمون هم که سر جاشه، من دیگه میرم.

داخلی - استخر مدرسه - توالت - بعد از ظهر
جکسون نشسته و سرش رو توی دستهاش گرفته، با خودش میگه "خیلی خرم، چرا بجای اینکه کنترلش کنم هی احساساتم بهش بیشتر میشه؟! دیگه دارم دیوونه میشم. اگه مارک بفهمه چی؟! اگه مثل بمبم ترکم کنه چی؟" حلقه های اشک توی چشمش پر میشه.

داخلی - کافی شاپ - بعد از ظهر
یرین و جونهو سر میزی نشستن. یرین میگه:
_ واقعا با من چیکار داشتید؟!
جونهو با خودش میگه "مینجون لعنتی با این کاراش! چی بگم؟! آهان یرین توی آمریکا زندگی میکرده!" و با لبخند بزرگی رو به یرین، میگه:
_ ازت میخوایم به من و مینجون انگلیسی یاد بدی.
یرین با تعجب میگه:
_ مینجون که انگلیسیش خوبه!
جونهو حالش گرفته میشه و با عصبانیت میگه:
_ اه... همه دوست دارن منو ضایع کنن، باشه فقط به من احمق یاد بده.
یرین میخنده و میگه:
_ باشه. فقط همینو میخواستی بگی؟!
جونهو با سر تایید میکنه. همین لحظه موبایلش زنگ میخوره وقتی اسم مینجون رو میبینه سریع جواب میده:
_ الو... الو... (رو به یرین) اینجا آنتن نمیده، یه لحظه.
جونهو با فاصله از یرین می ایسته و درحالی که با موبایل صحبت میکنه میگه:
_ کدوم گوری هستی؟!
صدای مینجون از پشت خط میاد که میگه:
_ تو کجایی؟!
جونهو: دارم سوتی جنابعالی رو جمع و جور میکنم.
مینجون: سوتی من؟!
جونهو: بله! برای چی این یرین رو سرکار گذاشتی؟! چه نقشه ای داشتی؟!
مینجون میخنده. جونهو با شنیدن صدای خنده ش عصبانی تر میشه و میگه:
_ حالا میخندی؟! بخاطر تو باید بشینم انگلیسی یاد بگیرم! میفهمی چه بدبختی شدم؟!

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - بعد از ظهر 
جونگیون کتاب کمیکی رو برمیداره و میخواد بخونه ش اما صدای مینجون که میگفت "لبهام التیام بخشه... اگه باورت نمیشه، بهت ثابت میکنم." توی گوشش تکرار میشه. کتاب رو میبنده و باهاش ضربه ای به پیشونیش میزنه و زیر لب میگه:
_ ایش دیوونه شدم! من که بچه نیستم با یه حرف مسخره تحت تأثیر قرار بگیرم!

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - عصر
جونهو و مینجون توی اتاق تنها هستن. جونهو میگه:
_ واقعا بدون اینکه به من چیزی بگی رفتی اتاق جونگیون؟!
مینجون: باور کن! وقتی دیدم توی اتاق پزشک نیست و نمیتونستم بدونم حالش چطوره اینقدر نگران شدم که خودمم نفهمیدم کی رفتم توی اتاقش.
جونهو پیشونیش رو به پیشونی مینجون میچسبونه و میگه:
_ ای عاشق شدیا!
مینجون با لبخندی میگه:
_ حالا با این عشق چیکار کنم؟!
در حین حرفهای جونهو و مینجون، مارک که همراه جکسونه در اتاق رو باز میکنه اما با دیدن این صحنه آروم در رو میبنده.

 داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - عصر
مارک تمام سعش رو میکنه که صدای بسته شدن در بلند نشه. درحالی که از در دور میشن، مارک رو به جکسون، میگه:
_ به روی خودت نیار که الان چی دیدی. (با دست علامت اوکی رو نشون میده) اوکی؟!
جکسون با تعجب بهش نگاه میکنه، مارک ادامه میده:
_ با اینکه از رابطه شون خبر دار شدم ولی نمیخوام تا قبل از اینکه خودشون چیزی بگن به روشون بیارم که میدونم.
Mark - Jackson - Markson - Jark - مارک - جکسون - مارکسون - جارک
جکسون با سر تأیید میکنه. مارک میگه:
_ شاید دوست نداشته باشن کسی بدونه.
جکسون لبخندی میزنه و میگه:
_ درسته... منم قبلا یه بوایی برده بودم ولی حس کردم رابطه شون رو پنهان میکنن چون خیلی ها با اینجور رابطه ها مشکل دارن.
مارک: برای من که فرقی نمیکنه با هم دوست باشن یا عاشق، نظر تو چیه؟!
جکسون: راستش منم.... (بعد از کمی سکوت) منم مثل تو برام فرقی نداره.

داخلی - راهروی خوابگاه - ظهر
 جونگیون جلوی تابلوی اعلانات مشغول خوندن اطلاعیه ای در مورد تعطیلات کریسمسه که نوشته: 
"توجه! توجه!
به موجب مصادف شدن روز کریسمس با تعطیلات آخر هفته اعلام میشود که خوابگاه به مدت سه روز تعطیل میباشد. دانش آموزان گرامیِ مقیم خوابگاه لطفا تا قبل از ساعت 8 شب پنجشنبه خوابگاه رو ترک کنید."
جونگیون با خوندن این متن آهی میکشه و با ناراحتی میخواد به سمت در ورودی بره که یهو میبینه نیکون بهش خیره شده، به روی خودش نمیاره و همینطور که به راهش ادامه میده با خودش میگه "وویییی چه ترسناکه! یعنی توی کتابخونه هم همین بود زیر نظرم داشت؟!"

داخلی - مدرسه - کلاس 2 - ظهر
جونگیون رو به روی مینجون میشینه و میگه:
_ ازت یه سوال دارم... نیکون چه جور پسریه؟!
مینجون با تعجب بهش نگاه میکنه و با ناراحتی میگه:
_ از نیکون خوشت اومده؟! بخاطر همین میخوای با من فقط دوست بمونی؟!
جونگیون آه عمیقی میکشه و میگه:
_ ایش... نه،  فقط یکم درموردش کنجکاوم، آخه خیلی مشکوک میزنه!
مینجون: بهت که گفتم ازش دور بمون، اون مشکلات خودش رو داره... نباید بهش نزدیک بشی.
جونگیون: خب یعنی چی؟!
مینجون: ایم... بیشتر از این نمیتونم بهت بگم.
جونگیون با نارحتی بلند میشه و میگه:
_ اه... تو که بیشتر کنجکاوم کردی!
جونهو وارد کلاس میشه، جونگیون سریع میپره جلوش و میگه:
_ تو بهم بگو نیکون چه مشکلی داره که مینجون نمیتونه بهم بگه؟!
جونهو یکی از ابروهاشو بالا میبره و لبهاشو برمیگردونه و با لهجه ی بانمکی میگه:
_ It's none of your business. (ترجمه/به تو هیچ ربطی نداره)
و از کنار جونگیون عبور میکنه. مینجون داره به لهجه جونهو میخنده که جونهو به ساق پای مینجون ضربه ای میزنه و میگه:
_ فقط بخاطر تو مجبورم این مذخرفات رو یاد بگیرم! معلم از این سختگیرتر پیدا نمیشه... داغونم کرد.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - بعد از ظهر
مارک داره وسایلش رو توی کوله پشتی جمع میکنه، جکسون میگه:
_ من دیگه دارم میرم... تو کی میری خونه؟
مارک: وایسا منم کارم تموم شد، باهم بریم.
جکسون با سر تأیید میکنه. مارک به توالت میره. جکسون کنار میز مارک ایستاده که یهو نگاهش به عکس خودش که توی کشوی میز هست میوفته. ناخودآگاه لبخندی روی لبش میاد و عکس رو برمیداره و داره نگاهش میکنه که متوجه میشه یه عکس دیگه هم که پشتش معلومه زیرش هست، عکس رو برمیگردونه و تا میبینه عکس جینیونگه، لبخندش محو میشه و تا صدای باز شدن در توالت رو میشنوه سریع عکسها رو سرجاش میذاره. 

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - بعد از ظهر
تکیون و جینیونگ رو به روی هم ایستادن، جینیونگ با ناراحتی میگه:
_ آخر سر میخوای بیای خونه یا نه؟!
تکیون: هر گوری برم بهتر از اون خراب شده س.
جینیونگ: ولی مامان و بابا منتظرتن.
همین لحظه چانسونگ وارد اتاق میشه و دستش رو میندازه دورگردن تکیون و میگه:
_ میای امشب با هم بریم کلوب؟!
تکیون با خونسردی به جینیونگ نگاه میکنه و میگه:
_ شنیدی که کجا میخوام برم، حالا برو گمشو بیرون.
جینیونگ آهی میکشه و همینطور که بیرون میره میگه:
_ ما فردا میایم سئول خونه ی مامان بزرگ، تونستی بیا.
 چانسونگ با خوشحالی رو به تکیون، میگه:
_ ایول واقعا میای؟!
تکیون توی جاش دراز میکشه و میگه:
_ نه.
چانسونگ: اه... نقشه ریخته بودم اول بریم کلوب و بعد دو تا دختر بگیریم و بریم هتل.
تکیون بهش نگاهی میکنه و میگه:
_ میخوای این سه شب رو اینطوری بگذرونی؟!
چانسونگ: بهترین فرصته، فقط بهش فکر کن (دستش رو روی قلبش میذاره) اوه... قلبم داره از جا میزنه بیرون.
تکیون: منم میام ولی همه ی خرجش با تو.
چانسونگ بشکنی میزنه و میگه:
_ قبول.

داخلی - ورودی خوابگاه - بعد از ظهر
هیوری بسته ی بزرگی رو از مأمورِ تحویل میگیره و میگه:
_ منتظر باشید تا خود دانش آموز بیاد.
جونگیون به طرفشون میاد و هزینه ی بسته رو پرداخت میکنه و مأمورِ تحویل میره. هیوری میگه:
_ بیا اتاقک مسئول.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاقک مسئول - بعد از ظهر
هیوری جعبه رو روی میز میذاره و میگه:
_ باید چک کنم توش چیه، عزیزم... پس با اجازه ت بازش میکنم.
جونگیون با سر تأیید میکنه. هیوری جعبه رو باز میکنه و میبینه توش یه عالمه کنسرو و غذای فوریه. با تعجب میگه:
_ این همه رو میخوای چیکار کنی؟!
جونگیون: خرید چند ماه رو یهو یه جا کردم آخه همه ی محصولات رو 50 درصد تخفیف گذاشته بودن.
هیوری لبخندی میزنه و میگه:
_ خوبه از الان اقتصادی فکر میکنی.  

خارجی - خیابان - شب
نیکون جلوی در مدرسه منتظره و توی فکره.

برش به شش ساعت قبل
داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - بعد از ظهر
نیکون که لباس دخترونه پوشیده، میخواد از خوابگاه دختران بیرون بره که میبینه جونگیون و هیوری داخل اتاقک مسئول در مورد بسته ی غذا صحبت میکنن.

برش به حال   
خارجی - خیابان - شب
نیکون با خودش میگه "یعنی اون همه غذا رو میخواست چیکار کنه؟!" نگهبان مدرسه در حال بستن در ورودی مدرسه س، نیکون جلو میره و میگه:
_ کسی توی مدرسه نمونده؟!
نگهبان: نه.
نیکون توی فکرش میگه "هر کسی که از مدرسه بیرون اومد رو دیدم... مطمئنم کسی رو جا ننداختم. پس چرا این دختر نیومد؟!... نکنه واقعا جونگ هیوجینه و داره خودشو مخفی میکنه!!!!"

داخلی - کلوب - شب
تکیون یه گوشه سر میزی نشسته و چانسونگ که داره میرقصه بهش نگاه میکنه، میاد کنارش و میگه:
_ پس چرا اینقدر ساکتی؟! کسی رو انتخاب کردی؟ (با دست به دختری که کنار بار نشسته اشاره میکنه) من اونو میخوام. 
تکیون: من کسی رو نمیخوام. اگه کارت تموم شده بریم.
چانسونگ با ناراحتی میگه:
_ هی... اصلا پایه نیستی! یعنی الکی برات اتاق هتل رو جور کردم؟! چرا خجالت میکشی زود باش یکی رو انتخاب کن.
تکیون به دخترها حتی نگاه هم نمیکنه، از جاش بلند میشه و میگه:
_ اونی که میخوام اینجا نیست.    

داخلی - منزل توآن - عصر
مارک روی کاناپه لم داده، مینهو از اتاقش بیرون میاد و داره به طرف در خروجی میره، جونگهوا از توی آشپزخونه با صدای بلند میگه:
_ مینهو صبر کن... کیک داره آماده میشه، بخور بعد برو.
مینهو به ساعتش نگاه میکنه و میگه:
_ سوزی نیم ساعته منتظرمه. نمیشه بیشتر بمونم، باید برم.
مارک سریع میپره بغلِ مینهو و آروم میگه:
_ خوشتیپ کردی! دیگه امروز باید قلبشو مال خودت بکنی.
مینهو در حالی که با دست موهای مارک رو بهم میریزه، میگه:
_ ای شیطون، دیگه اینقدر بزرگ شدی که به داداش بزرگترت از این جور حرفا بزنی؟! ببینم خودت امشب با کسی قرار نداری؟!
مارک با لبخند بزرگی میگه:
_ چرا، با دوستام قرار گذاشتیم که امشب خوش بگذرونیم.
مینهو با دست ضربه ی آرومی به سر مارک میزنه و میگه:
_ حتما همه شون هم پسرن!
مارک: نگران نباش. ما هنوز برای اونکارا وقت زیاد داریم.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - شب
جونگیون که توی اتاقشون مخفی شده، پرده های اتاق رو کشیده و توی تاریکی نشسته، درحالی که غذای کنسرو شده ای رو میخوره با لپتابش داره برنامه ی تلویزیونی مخصوص شب کریسمس رو نگاه میکنه ولی از تنهایی کسل شده و به مینجون پیام میده "کجایی؟!" بعد از چند ثانیه بهش پیام میرسه "خونه مون... پیش مامان و بابام" جونگیون در جواب مینویسه "یعنی الان ججو هستی؟! خیلی تنهام ای کاش میشد با هم بریم بیرون." بعد زیر لب میگه:
_ چی دارم براش مینویسم؟! من که نمیتونم بیرون برم!
هر چی تایپ کرده بود رو پاک میکنه و بجاش براش میفرسته "خوش بگذره"

ججو
خارجی - حیاط منزل کیم - شب
 جونهو و مینجون با وجود برف سنگینی که در حال بارشه زیر آلاچیق نشسته اند. جونهو یه بطری از توی کاپشنش بیرون میاره و میگه:
_ اینو بنوشیم گرممون میشه.
مینجون ابروهاشو بالا میبره و میگه:
_ مگه میشه؟! مامان اینا میفهمن.
جونهو: دیروقت که همه خوابن میریم تو که  کسی نفهمه.
هر دو شروع میکنن به نوشیدن و جوک گفتن و خندیدن.
Junho - Minjun - Junbros - جونهو - مینجون
دختر بچه ی همسایه با مادرش وارد حیاط میشن، دختر بچه با دیدن لپهای مینجون و جونهو که از مستی سرخ شده، به مادرش میگه:
_ مامان چرا اون دوتا آرایش کردن؟
مادر با دیدن اون دو لبش رو میگزه و سریع داخل خونه میره. جونهو میزنه به پهلوی مینجون و میگه:
_ بدو در بریم... لو رفتیم.
دارن میدوئن که پای مینجون توی برفها لیز میخوره و با باسن به زمین میخوره. جونهو با دیدن پدرهاشون که از خونه بیرون میان، یدونه محکم به پشت مینجون میزنه و میگه:
_ حالا تعطیلات کوفتمون میشه.

سئول
داخلی - کافی نت - شب
مارک، جکسون و جینیونگ مشغول بازی مینی هاکی هستن. جکسون اول با جینیونگ بازی میکنه و ازش میبره ولی وقتی با مارک بازی میکنه در حین بازی هی حواسش به خنده ی مارک پرت میشه و بهش میبازه. آهی میکشه و رو به مارک میگه:
_ ایش... چرا باهام اینکارو میکنی؟! هی دارم بهت میبازم.
مارک با انگشت جکسون رو نشون میده و درحالی که مسخره ش میکنه میخنده. جکسون با لبخند کمرنگی به مارک چشم میدوزه، جینیونگ از حس و حال نگاه جکسون به مارک، متعجب میشه و با خوش میگه "اینقدر از مارک خوشش میاد؟! به من اینطوری نگاه نمیکنه!" همینطور که نگاهش از جکسون به مارک که میخنده میرسه، با خودش میگه "خب همه از خنده ی مارک خوششون میاد".  

داخلی - زیرزمین ساختمان قدیمی - شب
نیکون درحالی که پاکت پولی در دست داره میخواد از در بیرون بره که با خودش میگه: "بهشون بگم؟!... اگه جونگیون، جونگ هیوجین نباشه که اهمیتی نداره، ولی اگه اون باشه پول خوبی نسیبم میشه!" برمیگرده و میخواد به اتاقکی بره که دو مرد قوی هیکل توش نشستن و عکسی جلوشونه از جونگیون که آرایش غلیظی داره و کنار مردی نشسته، نیکون با تردید یک قدم به جلو میذاره...

✿پایان قسمت دهم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند: 
نیکون: شاید چون رازمو میدونی باهات احساس صمیمیت میکنم! 
مارک: شاید اشتباه میکنم! شاید اونطور که من فکر میکنم نیست! 
مینجون: الان هرچی برف اینجاس آب میشه، چرا اینطوری نگاه میکنی؟

۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿09✿

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
وویونگ که کنارشون نشسته میگه:
_ آقای سو... من اومدنی جلوی در خوابگاه دیدمشون. حالشون خوب بود.
جیساب با تعجب میگه:
_ چرا خوابگاه؟!!!!!
کمی فکر میکنه و رو به هیوری، میگه:
_ یه لحظه مراقب بچه ها باش تا من بیام.

داخلی - خوابگاه - اتاق کنترل - شب
جیساب فیلم راهروهای خوابگاه رو نگاه میکنه و میبینه جونهو و مینجون بعد از خروجِ وویونگ وارد خوابگاه شدن و به اتاق 18 رفتن. فیلم رو جلو میزنه تا خروجشون رو ببینه اما چیزی از خروجشون ثبت نشده، با کلافگی دستی توی سرش میکشه و به مانیتور دوربین راهرویی که درب اتاق 18 توش نمایانه چشم میدوزه.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
جونهو و مینجون که از شوفاژخونه برگشتن، وارد اتاق میشن. مینجون میگه:
_ فکر کنم جیساب بهمون شک کرده. هنوز از اتاق کنترل بیرون نیومده، شاید منتظر اینه که ما از اتاق بیرون بریم.
جونهو کیفش رو توی کمد میذاره و چندتا قرص برمیداره و میگه:
_ زودباش دوربین رو درست کن بریم بیرون، الان بدتر بهمون شک میکنه، فکر میکنه اینهمه مدت ما توی اتاق داریم چیکار میکنیم!
مینجون توی موبایلش کدهایی رو تایپ میکنه و بعد از کمی میگه:
_ درست شد بیا بریم.

داخلی - خوابگاه - اتاق کنترل - شب
جیساب تا میبینه جونهو و مینجون از اتاق بیرون میان. سریع از اتاق بیرون میره.

 داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - شب
جیساب جلوی درب ورودی ایستاده، مینجون و جونهو به پایین پله ها میرسن. جیساب با غضب میگه:
_ چرا اومدید خوابگاه؟
مینجون با شرمندگی میگه:
_ ببخشید آقای سو که بهتون نگفتیم و اومدیم اینجا... جونهو قرص دلپیچه رو یادش رفته بود بیاره. اگه نخورش حالش بدتر میشه.
جیساب: یه قرص برداشتن اینقدر طول میکشه؟
جونهو: نمیدونستم کجا گذاشتمش، اینقدر گشتیم تا بلاخره توی توالت پیداش کردیم!
جونهو و مینجون نمیتونن خنده شون رو نگه دارن و خنده ی کوچیکی میکنن. جیساب با تأسف سرش رو تکون میده و میگه:
_ بریم.

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
جیوون از در آمفی تئاتر وارد میشه. چندتا از دانش آموزان با هم میگن:
_ سلام خانم ها جیوون.
تکیون که روی اولین صندلیِ یکی از ردیفها نشسته و خوابه با صدای دانش آموزها چشمهاش رو باز میکنه با نزدیکتر شدن جیوون، کتاب شیمی که توی دستشه رو روی زمین رها میکنه. جیوون به تکیون نگاهی میکنه و بی اعتنا از کنارش رد میشه. تکیون همینطور که با ناراحتی بهش خیره شده کتاب رو از زمین برمیداره. مینجون و جونهو کنار مارک، جکسون و جینیونگ نشستن، جکسون از توی جیبش USB رو بیرون میاره و میگه:
_ راستی داشت یادم میرفت اینو برای شما آوردم.
مینجون میگیرش و میگه:
_ چی هست؟!
جکسون آرومتر میگه:
_ از همونا که دوست دارید، البته جدید نیست. پارسال دانلودشون کرده بودم.
جونهو لبخند شیطانی میزنه و میگه:
_ اوه، تو هم اینکاره بودی و ما نمیدونستیم.
جکسون میخنده و میگه:
_ الان نه، یه مدت زیاد نگاه میکردم... هر کدوم رو بیست بار دیدم. خب الان دیگه...
حرفش رو ادامه نمیده و فقط لبهاشو برمیگردونه.

برش به یک سال قبل
داخلی - مدرسه  - ظهر
جکسون با چندتا از همکلاسیهاش و بمبم دور هم جمع شدن. یکی از توی کیفش مجله ای سکسی بیرون میاره و همه با شوق درمورد اندام دختر توی مجله ابراز احساسات میکنن ولی جکسون به پسر توی عکس خیره شده، توی فکر فرو رفته. بمبم به پهلوی جکسون ضربه ای میزنه و میگه:
_ کجایی؟!
جکسون لبخند کمرنگی میزنه.

داخلی - منزل وانگ - اتاق جکسون - شب
جکسون توی تختش نشسته و لپتاپش جلوشه، نفس عمیقی میکشه و چشمهاشو میبنده و آروم میگه:
_ من میتونم تغییرش بدم... (کمی جدی تر) من میتونم!
و ویدئوی پورنی رو پخش میکنه.

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
زنگ ورزشه و دانش آموزان درحال بازی بسکتبال هستن. در همین حین توپِ پرت شده با سرعت داره به طرف بمبم میره و بمبم هم حواسش نیست، جکسون سریع میپره جلوی توپ و بمبم رو درآغوشش پنهان میکنه تا توپ بهش برخورد نکنه. وقتی به صورت بمبم که خیلی بهش نزدیکه نگاه میکنه، نگاهش روی لبهای بمبم متوقف میشه. با افسوس توی فکرش میگه: "چرا بعد از دیدن اون همه پورن هنوزم به بمبم این حسو دارم؟ چرا مثل بقیه ی دوستام نیستم؟!"  

برش به حال
 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
هر دانش آموزی مشغول یه کاریه، بعضی ها کتاب میخونن، بعضی ها سرشون با موبایلهاشون گرمه و بعضی ها هم خوابن. یهو روی پرده فیلمی شروع به پخش میشه. همه با تعجب بهش نگاه میکنن و خیلی ها از خوشحالی هورا میکشن. معلمها با کلافگی به دانش آموزها نگاه میکنن، جیساب میگه:
_ اگه دستم به این جادوگر برسه... (آهی میکشه) الان میرم اتاق فرمان و قطعش میکنم، نگران نباشید.
بیشتر دانش آموزها با نارضایتی آهی میکشن، چانسونگ میگه:
_ ایش خب حوصله مون سر رفته، حداقل بذارید فیلم نگاه کنیم.
و چند دانش آموز هم تأییدش میکنن. هیوری معلمها رو دور هم جمع میکنه و میگه:
_ اتفاقا شاید ایده ی بدی هم نباشه، سرگرم میشن و دردسر درست نمیکنن. 
معلما هم قبول میکنن و هیوری رو به دانش آموزها میگه:
_ به یه شرط میذاریم فیلم رو نگاه کنید، نباید شلوغ کنید.
همین لحظه همه ی دانش آموزها که به پرده خیره شدن با دیدن صحنه ی ترسناکی جیغ میکشن. هیوری نیم متر هوا میپره و به بقیه معلما میگه:
_ فکر نمیکنید دیدن این فیلم براشون خوب نباشه؟!
کوانگسو: مشکلی نیست، بچه کوچولو که نیستن.
هیوری لباشو برمیگردونه. به موبایل کوانگسو پیامی میاد و کوانگسو میگه:
_ تعمیرکارها رسیدن باید برم پیششون.
کوانگسو میره و بقیه به دیدن فیلم ادامه میدن و سر صحنه های ترسناکش مارک هی جیغ میکشه و بازوی جکسون رو میگیره، جکسون هم کاری جز تحمل کردن نمیتونه بکنه. جونهو و مینجون با هر بار ترسیدنِ دانش آموزها با هم شیطانی میخندن. یهو نگاه مینجون می افته به جونگیون که خمیازه میکشه و سرش رو به صندلی تکیه میده و چشمهاشو میبنده. جونهو، مینجون رو صدا میکنه و میگه:
_ هی هی به سکانس بوسه ش رسید.
مینجون بدون توجه، توی موبایلش کدهایی رو تایپ میکنه و فیلم قطع میشه. همه ی دانش آموزها با ناراحتی آه میکشن. جونهو آروم مینجون رو نیشگونش میگیره و میگه:
_ هی... چرا قطعش کردی؟!
مینجون: آخه بعضی از دانش آموزا خسته ن و میخوان بخوابن.
جونهو چشمهاشو جمع میکنه و مشکوکانه بهش نگاه میکنه. همه دانش آموزها دارن غر میزنن که جیوون از جاش بلند میشه و میگه:
_ خب دیگه، ساعت یازده رو گذشته... بخوابید فردا صبح کلاس دارید.
بعد از یک ساعت دانش آموزها خوابن و هاجیوون همینطور که از راه بین صندلی ها عبور میکنه بچه ها رو نظارت میکنه. وقتی به تکیون میرسه متوجه میشه پتو از روش کنار رفته، آروم پتو رو روش میکشه و میخواد بره که تکیون یهو دستش رو میگیره. جیوون سعی میکنه دستش رو از توی دست تکیون بیرون بکشه اما تکیون خیلی محکم نگهش داشته. جینیونگ که یواشکی نگاهشون میکنه موبایلش رو بیرون میاره و ازشون عکس میگیره. جیوون پاشنه ی کفشش رو روی پای تکیون میذاره محکم فشار میده اما تکیون همچنان دستش رو محکم گرفته، جیوون آهی میکشه، کنارش میشینه و آروم میگه:
_ میخوای اخراج بشی؟!
تکیون درحالی که با محبت توی چشمهاش نگاه میکنه، دستش رو کمی شل میکنه و جیوون آروم دستش رو بیرون میکشه.

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - صبح 
هنوز تعدادی از دانش آموزها خوابن و بعضی ها هم از سالن بیرون رفتن. مینجون چشمهاشو باز میکنه و میبینه جونگیون در حال بستن موهاشه. سریع بهش پیام میده: "بعد از کلاسِ ظهر بیا کارگاه... باید روی بٌرد اصلی کار کنیم [شکلک لبخند]" منتظره که جوابش رو بده ولی جونگیون کیفش رو برمیداره و از سالن خارج میشه. مینجون با خودش میگه "باید رو در رو باهاش صحبت کنم" و میخنده. جونهو که چند لحظه پیش بیدار شده بهش نگاه میکنه و با تاسف سرش رو تکون میده. 

داخلی - مدرسه - راهرو - صبح    
نیکون همینطور که توی راهرو راه میره با موبایلش صحبت میکنه:
_ فکر میکنی بچه ام؟! نمیتونم برات پیداش کنم؟! گفتم بگو اسمش چیه؟ جونگ هیوجین؟!
همین لحظه داره توی راهرو میپیچه  که یهو به جونگیون برخورد میکنه. جونگیون که سرش پایینه میگه:
_ ببخشید.
Nichkhun - Jeongyeon - نیکون - جونگیون
تا سرش رو بالا میاره و نیکون رو میبینه لبخندش محو میشه و به راهش ادامه میده و نگاه نیکون هم همینطور دنبالش میره.

داخلی - خوابگاه - ورودی - صبح
جونهو و مینجون دارن به طرف در میرن، یرین که از کنارشون رد میشه میگه:
_ فیلم دیشب انتخاب کی بود؟! ایکاش بجای ترسناک، رمانتیک بود.
جونهو: اونوقت خدا میدونه وضع بچه ها چی میشد!
یرین: گفتم رمانتیک، نگفتم پورن که!!!
جونهو: این بچه ها برای یه سکانس بوسه شلوغش میکنن اونوقت میگی یه فیلم سرتاسر صحنه های رمانتیک رو نگاه میکردن و چیزی نمیشد؟!
یرین میخنده و میگه:
_ اوکی... تو درست میگی.
همین رو میگه و وارد خوابگاه دختران میشه. جونهو با کنجکاوی نگاهش میکنه و رو به مینجون میگه:
_ این یه چیزیش بودا!!!
مینجون: مثلا چی؟
جونهو: انگار داشت با منظور حرف میزد... انگار که چیزی میدونه!!
مینجون: ای زیادی حساس شدی، اون که چیزی نگفت... (میخنده) شاید ناراحتی چون از سلیقه ات خوشش نیومده.
جونهو: ولی بجاش بچه های دیگه خوب ترسیدن.

 داخلی - مدرسه - کارگاه - بعد از ظهر
جونگیون و مینجون روی برد کوچکی تمرکز کردن و بخاطر همین سرهاشون بهم خیلی نزدیکه. مینجون که داره شیوه ی کار رو توضیح میده، جونگیون هی به دهنش نگاه میکنه و حواسش جای دیگه ایه، با خنده ی مینجون به خودش میاد. مینجون میگه:
_ چیه؟! خیلی سخته؟!
جونگیون آهی میکشه و میگه:
_ یه بار دیگه توضیح میدی؟
مینجون دوباره توضیح میده ولی جونگیون که بازم گیج شده و نمیتونه روی صحبتهای مینجون تمرکز کنه، با کلافگی میگه:
_ چه خمیردندونی زدی؟
مینجون سرش رو بالا میاره و با تعجب بهش نگاه میکنه و با خودش میگه "یعنی چی؟! چرا یهو اینو میپرسه؟ اگه میخواد اغوام کنه پس چرا لحنش اینطوریه؟!!" لبخندی میزنه و صورتش رو به صورت جونگیون نزدیک میکنه و میگه:
_ چطور مگه؟ خوش بوئه؟ یا دندونام خیلی سفیده؟!
مینجون دندونهاشو نشون میده، لبخند کوچیکی روی لب جونگیون میشینه ولی پنهانش میکنه و میگه: 
_ مگه داریم تبلیغ خمیر دندون بازی میکنیم؟!
مینجون: منم همینو میگم!
جونگیون که باز با رایحه ی دلنشین مینجون هوش از سرش پریده، همینطور به لبهای مینجون خیره میشه، با نگاه جونگیون قلب مینجون میلرزه؛ با دوتا انگشتش چونه ی جونگیون رو میگیره و لبهاشو به لبهای جونگیون نزدیک و نزدیکتر میبره. کم مونده لبهاشون همدیگه رو لمس کنه که یهو جونگیون صورتش رو به طرف دیگه ای برمیگردونه و میگه:
_ هی... برو اونور!
مینجون عقب میره و با ناراحتی میگه:
_ حالا چرا عصبانی میشی؟! خوبه خودت بودی که شروعش کردی!
جونگیون چیزی نمیگه. مینجون همینطور که به کارش روی برد ادامه میده میگه:
_ یه بار میگی دوست باشیم! یه بار اغوام میکنی! 
اخمهای جونگیون توی هم میره. مینجون بهش نگاه میکنه و میگه:
_ خودتم میدونی! برای خودم به اندازه ی کافی سخت هست که فقط به عنوان دوست بهت فکر کنم پس خواهشا تو برام سختترش نکن.
جونگیون سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ نمیخواستم ناراحتت کنم ولی خواهش میکنم تو هم سعی نکن به من از این نزدیکتر بشی... اونطوری تو برای من سختش میکنی.
یهو تکیون در رو باز میکنه و میگه:
_ هی شما اینجا بودید؟!...(دوتا برگه بهشون میده) اینا رو پر کنید، جون جیهیون داده.
مینجون برگه رو نگاه میکنه و میبینه در مورد بازدید از یک موزه س. جونگیون میگه:
_ میخواد ببرتمون موزه؟!
 تکیون: ایش میخواد یه چندتا مجسمه ت[...]ی نشونمون بده و یه سری خوضعولات به خوردمون بده.
تکیون همینطور که از در بیرون میره میگه:
_ دیگه به منم خبر نمیدید که کارگاه داریم، نه؟!
تکیون میره و جونگیون به مینجون نگاه معنا داری میکنه.

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
جینیونگ، جکسون و مارک دارن بسکتبال بازی میکنن. جینیونگ هی کلک میزنه و نمیزاره اون دوتا توپ رو پرت کنن. جکسون به سختی توپ رو ازش میگیره و به طرف مارک که از سبد آویزون شده پرتاب میکنه و مارک هم توپ رو گل میکنه بعد از همون بالا با خوشحالی خودشو پرت میکنه توی بغل جکسون، جکسون هم که نمیتونه وزن مارک رو تحمل کنه روی زمین ولو میشه و مارک هم روش میوفته. جکسون بدون اختیار با محبت توی چشمهای مارک نگاه میکنه. با دیدن نگاه جکسون حس عجیبی به مارک دست میده، همین لحظه جینیونگ خودشو روی اونا میندازه و میگه:
_ حالا منو دور میزنید؟!
جکسون ادای خفه شدن در میاره و میگه:
_ دارم له میشم... لعنتی.
مارک که هنوز اون حس عجیب رو از جکسون دریافت میکنه، با لحن جدی میگه:
_ جینیونگ بلند شو دیگه!
جکسون که متوجه این تغییر رفتار مارک شده؛ برای لحظه ای قلبش مچاله میشه و با خودش میگه "باید بیشتر مراقب باشم" جینیونگ بلند میشه و میگه: 
 _ دیگه به من دستور ندیا!   
 جینیونگ یدونه پس گردنی به مارک میزنه و بخاطر همین صورت مارک به صورت جکسون برخورد میکنه. جکسون سریع مارک رو کنار میزنه، پای جینیونگ رو میگیره و جینیونگ زمین میخوره. جینیونگ با اخم نگاهش میکنه؛ جکسون میگه:
_ قیافه شو! بلد نیست عصبانی بشه!
هر سه میزنن زیر خنده ولی تا جکسون به مارک نگاه میکنه لبخند از روی لبش محو میشه و میگه:
_ مگه دماغت بود که به پیشونیم خورد؟!
مارک دستی به بالای لبش میکشه و انگشتاش خونی میشه. جینیونگ سریع دستمال بهش میده و میگه:
_ ببخشید، تقصیر منه.
 مارک: ولی وقتی جکسون داشت کنارم میزد، آرنجش خورد توی دماغم.
جکسون با تعجب میگه:
_ واقعا؟! من اینطوریت کردم؟! 
جینیونگ با ناامیدی به جکسون نگاه میکنه.

داخلی - مدرسه - اتاق پزشک - صبح
مارک همراه جکسون وارد میشه. کوانگسو سریع میگه:
_ بازم شما پسرا شیطونی کردید؟!
مارک و جکسون با تعجب به هم نگاه میکنن. کوانگسو ادامه میده:
_ کی این بلا رو سرت آورده؟!
جکسون: داشتیم بسکتبال بازی میکردم آرنجم خورد به صورتش.
کوانگسو: باشه، حرفت رو قبول میکنم. بیا بشین اینجا.
همین لحظه درب به صدا درمیاد. جونگیون در حالی که دستش رو به سرش گرفته، وارد میشه و میگه:
_ حالم خوب نیست میشه برام نامه بنویسید که به بازدید نرم.
کوانگسو: چی شده؟ سرت درد میکنه؟! چرا؟
جونگیون: دیشب خوب نخوابیدم، داشتم درسهامو مرور میکردم. فکر نمیکردم سردرد بگیرم.
کوانگسو: چند بار گفتم، سلامتی از همه چیز مهمتره! حالا این قرص رو بخور اگر نیم ساعت دیگه حالت بهتر نشد، به معلمت میگم باید استراحت کنی.
جونگیون: ممنون.
جونگیون طوری وانمود میکنه که قرص رو خورد ولی یواشکی میزارش توی جیبش و روی تخت دراز میکشه. تکیون وارد میشه و رو به کوانگسو، میگه:
_ من حال ندارم برم بازدید... میخوام اینجا بخوابم.
و به طرف تخت خالی میره. کوانگسو یدونه به پشتش میزنه و میگه:
_ چرا امسال اینطوری شدی؟! کارت فقط همینه... باشه بخواب.

داخلی - اتوبوس - نزدیک ظهر
چانسونگ میخواد کنار نیکون بشینه اما مینجون که صندلی کنارشون نشسته میگه:
_ اینجا نشین، جای جونگیونه.
چانسونگ: جونگیون قرار نیست بیاد... همین چند دقیقه پیش دیدم که به خانم جون جیهیون گفت سرش درد میکنه و نمیتونه بیاد.
نیکون که حرفهای چانسونگ رو شنیده، میگه:
_ یعنی موند مدرسه؟!
چانسونگ: آره داره توی اتاق پزشک استراحت میکنه. 
جونهو که کنار مینجون نشسته، میگه:
_ تا برگردیم بعد از ظهر شده، میخوای تو هم بمون.
مینجون موبایلش رو از توی جیبش بیرون میاره و میگه:
_ مزاحم استراحتش نمیشم.
و روی تصویر دوربین اتاق پزشک میزنه و با اینکه پرده ی تخت کشیده شده ولی کمی از چهره ی جونگیون که توی تصویر پیداس رو تماشا میکنه. 

داخلی - مدرسه - استخر - بعد از ظهر
دانش آموزان در حال تمرین و آموزش شنا هستن. جکسون از زیر آب بیرون میاد همین لحظه چشمش میافته به مارک که لبه ی استخر نشسته و داره استراحت میکنه، ناخودآگاه نگاهش روی خال سینه ی مارک متوقف میشه.
Mark - Jackson - Markson - مارک - جکسون - مارکسون - جارک
مارک، جکسون رو صدا میکنه اما جکسون متوجه نمیشه، مارک با تعجب نگاه جکسون رو دنبال میکنه و میفهمه داره به سینه ش نگاه میکنه.     

داخلی - اتوبوس - بعد از ظهر
بازدید از موزه تموم شده و دانش آموزها دارن وارد اتوبوس میشن. مینجون موبایلش رو از توی جیبش بیرون میاره و دوباره دوربین اتاق پزشک رو نگاه میکنه ولی میبینه جونگیون دیگه اونجا نیست. با نگرانی بهش پیام میده "کجایی؟ حالت خیلی بده؟"

خارجی - حیاط مدرسه - بعد از ظهر
دانش آموزان کلاس دوم که از بازدید برگشتن وارد حیاط میشن. یرین روی یکی از صندلی های جلوی در خوابگاه نشسته تا جونهو رو میبینه سریع براش دست تکون میده. جونهو جلو میره و میگه:
_ چرا اینجا نشستی توی این سرما؟!
یرین: منتظرتون بودم. مینجون کو؟!
جونهو: مینجون زودتر اومد، ندیدیدش؟!
یرین سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ خودش پیامک داد که اینجا منتظرتون باشم!

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - بعد از ظهر 
جونگیون روی تختش دراز کشیده که صدای ضربه زدن به شیشه ی پنجره رو میشنوه. با تعجب به طرف پنجره ی روی سقف نگاه میکنه و با دیدن چهره ی مینجون دهنش باز میمونه. مینجون با علامت میگه "پنجره رو باز کن، بیام تو" جونگیون سریع پنجره رو باز میکنه و میگه:
_ تو اینجا چیکار میکنی؟!
مینجون میپره توی اتاق، بدون درنگ جونگیون رو در آغوش میگیره. 
   
✿پایان قسمت نهم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
مینجون: نگو که با کاری که کردم دوستیمون خراب شد؟!
 
 مارک: به روی خودت نیار که الان چی دیدی. اوکی؟!