۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

Fake 2PM - Meeting The Young Mr. NO LOVE

تولد مینجون عزیز رو تبریک میگیم
بیست ساله شدن رو با این ویدئو جشن میگیرم 
Birthday Party

امیدواریم ازش لذت ببرید

۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿16✿

داخلی - خوابگاه - راهرو - نیمه شب
مینجون میدوئه و میخواد از خوابگاه بیرون بره که یهو جونگیون صداش میکنه. مینجون که عجله داره با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟!
جونگیون: توی باشگاه ورزش میکردم... تو داری چیکار میکنی؟!
مینجون لبخند الکی میزنه و میگه:
_ هیچی، خوابم نمیبرد فقط قدم میزدم.
جونگیون با لبخندی دستش رو میگیره و روی صندلی میشونش و میگه:
_ منم خوابم نمیبره بیا با هم حرف بزنیم.
مینجون با دلشوره به موبایلش نگاه میکنه و با خودش فکر میکنه "بهش بگم؟! آه... اگه دیر کنم بچه ها لو میرن." همین لحظه یهو به یاد یرین میوفته و یواشکی بهش پیام میده [نگهبان داره میره طرف کتابخونه، حواسش رو  پرت کن، میتونی؟!]

داخلی - مدرسه - اتاق گریم - نیمه شب
یرین تا پیام مینجون رو میبینه با خوشحالی میپره هوا و همینطورکه با هول به اطرافش نگاه میکنه زیر لب میگه:
_ چیکار کنم؟؟!... چطوری حواسش رو پرت کنم؟!

داخلی - مدرسه - راهرو - نیمه شب
یرین درحالی که چندتا کتاب دستشه به طرف نگهبان که تازه توی راهروی کتابخونه پیچیده، میدوئه. نگهبان بطرفش برمیگرده، یرین درحالی که الکی خودشو مضطرب نشون میده میگه:
_ خوب شد دیدمتون... میشه لطفا کمکم کنید؟!
نگهبان: تو هنوز توی مدرسه چیکار میکنی؟!
یرین: داشتم توی کتابخونه تحقیقم رو انجام میدادم... وقتی میخواستم وارد خوابگاه بشم یهو دیدم کیفم همراهم نیست، کارت عبورم هم توی کیفمه. فکر کنم توی اتاق گریم جا گذاشتمش. میشه برام در اتاق گریم رو باز کنید؟
نگهبان: باشه بیا بریم.

داخلی - مدرسه - کتابخانه - نیمه شب
توی نمایش جونهو نقش آدمی که اسهال داره رو بازی میکنه و اینقدر خنده داره که وویونگ نمیتونه جلوی خنده اش رو بگیره و بلند میخنده. جونهو با صدای خنده ی وویونگ با تعجب بهش نگاه میکنه و با دیدن چهره ی خندونش، با خودش میگه "آره... موفق شدیم" بعد از تموم شدن نمایش جونهو موبایلش رو چک میکنه و میبینه مینجون پیام داده [حواست به نگهبان باشه... فعلا یرین دست به سرش کرد] جینیونگ رو به وویونگ میگه:
_ انگار جادوگر خیلی دوستت داره، اینهمه خرج ما کرده تا یه لبخند روی لب تو بیاد.
وویونگ با تعجب توی فکر فرو میره. چانسونگ میگه:
_ حواست باشه... امروز اینجا چیزی ندیدیا!  

داخلی - خوابگاه - راهرو - نیمه شب
جونگیون به مینجون که هی با موبایلش کار میکنه، نگاه میکنه و میگه:
_ چت شده؟ هی سرت توی موبایلته! 
مینجون: جونهو بیدار شده، داره دنبالم میگرده. (با ناراحتی) فکر کنم باید برگردم پیشش.
جونگیون یدونه به شونه ش میزنه و میگه:
_ اشکال نداره، منم باید برگردم اتاقم.
وقتی دارن خداحافظی میکنن، مینجون آروم میگه:
_ اگه زیر نظر دوربین نبودیم، بدون بوسه ی شب بخیر نمیتونستم برم. 
جونگیون: فعلا مجبوری.
مینجون منتظر میشه که جونگیون بره و بعدش سریع به طرف اتاقش میدوئه. 

خارجی - حیاط مدرسه - نیمه شب
گروه نمایش آروم از ساختمان مدرسه بیرون میان و دارن به طرف خوابگاه میرن، یرین که بیرون منتظرشون بوده بهشون می پیونده. چانسونگ میگه:
_ زود باشید، جادوگر پیام داده فقط تا پنج دقیقه ی دیگه میتونیم بدون کارت وارد بشیم.
جکسون: این جادوگر خیلی باحاله. از کاریی که میکنه خوشم میاد. 
همینطور که دارن راه میرن. مارک میگه:
_ ولی چرا برای وویونگ اینکارو کرد؟!
جونهو: به ما چه! ما کارمون رو کردیم... بیخیال.
چانسونگ نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ فقط بخاطر یه پسر اینهمه دردسر کشیدم، ای کاش حداقل دختر بود... داشتم دیگه سکته میزدم که نکنه یکی سر زده بیاد و هممون اخراج شیم. 
یرین: اگه جای من بودی چیکار میکردی؟! یهو جادوگر بهم پیام داد برم نگهبان رو دست به سر کنم. داشتم از هول میمردم.  
  
داخلی - خوابگاه - راهرو - نیمه شب
همه ی گروه نمایش به طرف اتاقاشون میرن. یرین دست جونهو رو میگیره و میگه:
_ دیدی! منم میتونم کاری کنم؟ خود مینجون ازم کمک خواست!
جونهو: مینجون؟! مگه نگفتی جادوگر بهت پیام داده؟! 
یرین پیام رو بهش نشون میده و میگه:
_ خود مینجون بهم پیام داده، حالا بازم انکارش میکنی؟!
جونهو با تعجب به پیام که با شماره ی مینجون فرستاده شده نگاه میکنه و با خودش میگه "چرا با شماره ی خودش فرستاده؟! اصلا چرا خودش نتونسته بیاد؟!" موبایل رو از یرین میگیره و پیام رو پاک میکنه. یرین میگه:
_ به کسی چیزی نمیگم.
جونهو بدون توجه بهش به طرف خوابگاه پسران میره. 

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - نیمه شب
جونهو با نگرانی وارد میشه و به طرف مینجون میره و میگه:
_ چی شده؟ این چه خریتی بود کردی؟
مینجون: چاره ای نداشتم! داشتم میومدم که جونگیون منو دید و نمیتونستم جلوش ضایع کنم.
جونهو: ترجیح دادی دوست دخترت نفهمه و جلوی یرین ضایع کنی؟!
مینجون: یرین که از قبل میدونست!
جونهو: خب حالا چرا با شماره ی خودت پیام رو دادی؟
مینجون: عجله داشتم، جلوی جونگیون هم نمیتونستم راحت با موبایلم کار کنم. تو که باید درک کنی... این سوالا برای چیه؟
جونهو با عصبانیت خودشو روی تخت پرت میکنه و میگه:
_ این همه آدم... چرا باید یرین بفهمه؟!
مینجون: حداقل قصد لو دادنمون رو نداره.
جونهو: ولی قصد گیر دادن رو که داره! اگه به تو هم گیر بده میفهمی چی میکشم... راستی مارک کجاس؟
مینجون: هنوز نیومده!
جونهو: اون که خیلی وقت پیش اومد بالا!
مینجون: شاید پیش دوستاشه.
  
داخلی - خوابگاه پسران - راه پله های پشت بام - نیمه شب
مارک و جکسون کنار هم روی پله ها نشستن. مارک میگه:
_ اون دفعه گفتی یکی ردت کرده بوده، اون دختر بود؟!
جکسون: نه... دوستم بود که قرار بود با هم به این مدرسه بیاییم، وقتی بهش گفتم چه حسی دارم...بهم نگفت که درموردم چه حسی داره و من فکر میکردم اونم مثل منه ولی... بعد از چند روز یهو فهمیدم انتقالی گرفته و داره میره، بعدش دیگه هیچ خبری ازش ندارم.
مارک یهو یاد روزی که توی هتل بودن و حرفهای جکسون درمورد دوستش میوفته. جکسون دستش رو روی دست مارک میذاره و با محبت میگه:
_ اما تو اون تجربه ی تلخ رو برام پاکش کردی... بعد از اینکه بهت اعتراف کردم اینقدر میترسیدم که میخواستم انتقالی بگیرم.
Mark - Jackson - Markson - مارک - جکسون - مارکسون
مارک دستش رو دور شونه ی جکسون میذاره، با محبت بهش نگاه میکنه و میگه:
_ از این به بعد من خوشحالت میکنم.
جکسون با لبخند بهش نگاه میکنه. مارک میگه:
_ یه سوال بپرسم؟!
جکسون با سر تایید میکنه، مارک میپرسه:  
_ مامان و بابات میدونن که تو...؟!
جکسون: نه! نتونستم بهشون بگم.
مارک: فکر کنم منم نتونم بهشون بگم!
و فقط بهم نگاه میکنن. مارک سکوت رو میشکنه و میگه:
_ تو از کی فهمیدی که همجنسگرا هستی؟!
جکسون: همیشه سلیقه ام با دوستام فرق داشت، وقتی درمورد دخترا صحبت میکردن فکر میکردم فقط سلیقه ام توی دخترا باهاشون متفاوته ولی وقتی برای اولین بار به بمبم احساسات پیدا کرده بودم، اونموقع فهمیدم که سلیقه ام کلا با بقیه ی پسرا فرق داره!
مارک: از کی از من خوشت اومد؟!
جکسون: چرا تو همش سوال میپرسی؟! تو اول بگو احساساتت از کی شروع شد؟!
مارک همینطور که دست جکسون رو نوازش میکنه، میگه:
_ نمیدونم دقیقا از کی شروع شد ولی یادمه وقتی دستم توی دستت بود، قلبم داشت تند میزد فکر میکردم بخاطر اینه که دوییدیم. برام سخت بود که احساساتم رو بفهمم.
جکسون دستش رو به گرمی میفشاره و میگه:
_ میفهمم چه حسیه!  

داخلی - مدرسه - کلاس 2 - ظهر
نیکون و نایون تنها توی کلاس نشستن و در حال کامل کردن تحقیقشون هستن. نایون با تردید و صدای آروم میپرسه: 
_ تو... برای همه ی بچه ها وسایل میاری؟
نیکون با غضب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ فضولیش به تو نیومده. (پوزخندی میزنه) اصلا چرا منو برای تحقیق انتخاب کردی؟... از پسرای بد خوشت میاد؟!
نایون که هول شده سریع دستهاشو به معنی منفی تکون میده و میگه:
_ نه... فقط دلم به حالت سوخت، اونموقع از قیافه ت معلوم بود که دلت نمیخواد نمره ی تحقیق رو نگیری.
نیکون: من نیازی به دلسوزی تو ندارم.
و بلند میشه و بیرون میره.

داخلی - مدرسه - کارگاه - بعد از ظهر
مینجون و جونگیون توی کارگاه رباتیک تنها هستن. مینجون خم شده درحال لحیم کردن سیمها به بُرده، جونگیون که پشتش ایستاده چشمش به کش لباس زیر مینجون که از شلوارش بیرون زده می افته، با لبخند شیطانی برلب، کش رو میگیره و کمی میکشه. مینجون با تعجب میگه:
_ هی داری چیکار میکنی؟!
همین لحظه جونگیون کش رو رها میکنه و تلنگری به کمر مینجون میزنه. جونگیون میزنه زیر خنده، مینجون لبش رو میگزه و میگه:
_ از نبودن تکیون داری سوء استفاده میکنی؟!
جونگیون: آره... خب از این به بعد میتونیم اینجا با هم تنها باشیم.
مینجون: متاسفم... بهم گفتن چون تکیون گروهش رو عوض کرده و نفرات تیم رباتیک کم شده... گروه کنسل میشه.
جونگیون با ناراحتی میگه:
_ یعنی این آخرین فرصت تنها بودنمونه؟!
مینجون ابروهاشو بالا میبره و میگه:
_ واو.... تنها!!... چرا یهو این کلمه اینقدر بنظر سکسی میاد؟!
جونگیون به مینجون نزدیک میشه و میگه:
_ خب... چون هست.
مینجون دستش رو لای موهای جونگیون میبره و درحالی که نوازش میکنه میگه:
_ نیکون اذیتت میکنه؟!
جونگیون تعجب میکنه و میگه:
_ هان؟
مینجون: چند دفعه حس کردم دور و ورت میپلکه.
جونگیون: چیزی نیست... فقط هی بهم یادآوری میکنه، به کسی چیزی نگم که با لباس دخترنه اومده بوده توی خوابگاه دخترا!
مینجون میخنده و میگه:
_ واقعا لباس دخترونه میپوشه؟!
جونگیون: آره، بهش هم میاد!
هر دو میخندن. مینجون میگه:
_ گفته بودم که بهش نزدیک نشو. 
جونگیون از اینکه به مینجون دروغ گفته حس خوبی نداره. ازش فاصله میگیره و میگه:
_ بیا کارمون رو تموم کنیم. حداقل قبل از کنسل شدن گروه بسازیمش.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
تا جونهو از توالت بیرون میاد، وویونگ بهش نگاه میکنه و زیر زیرکی میخنده. جونهو با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ چیز خنده داری دیدی؟
وویونگ: تازه میفهمم چرا جادوگر اون نقش رو به تو داده بود، چون تو هم اتاقیم هستی و هر روز میبینمت پس هر روز به خنده میوفتم.
مینجون  سعی میکنه خنده ش رو نگه داره. جونهو با طعنه میگه:
_ چقدر تو باهوشی!!!
وویونگ عینکش رو عقب میده و میگه:
_ آخ نباید جلوی مینجون میگفتم... ببخشید!
جونهو: خداتو شکر کن که مینجونه وگرنه جادوگر پوست از کلت میکند.
وویونگ: جادوگر منو دوست داره. اینکارو باهام نمیکنه.
مینجون دیگه نمیتونه خنده ش رو نگه داره و یهو میترکه. جونهو به مینجون نزدیک میشه و با عصبانیت در گوشش میگه:
_ همینو میخواستی؟! آخه به ما چه ربطی داشت که این آقا داره افسردگی میگیره؟!!!!! 
و یدونه محکم به کنار صندلی مینجون میزنه. مینجون با لبخند شونه هاشو بالا میندازه.    
خارجی - حیاط مدرسه - صبح
مارک و جینیونگ دارن با هم به طرف ساختمان مدرسه میرن، جکسون که دیرتر از اونا از خوابگاه بیرون اومده میدوئه که بهشون برسه وقتی میبینه جینیونگ دستش رو دور شونه ی مارک انداخته حسودیش میشه و سریع به طرفشون میاد و از هم جداشون میکنه و خودش دستش رو دور شونه ی مارک میندازه. مارک با خنده میگه:
_ داری چیکار میکنی؟!
جکسون: امروز امتحان تاریخ داریم؟!
جینیونگ یدونه میزنه به پهلوی جکسون و میگه:
_ امروز که اصلا زنگ تاریخ نداریم!
مارک با تعجب به جکسون نگاه میکنه، جکسون لبهاشو برمیگردونه و ابروهاش و شونه اش رو بالا میندازه.

داخلی - مدرسه - سالن تئاتر - ظهر
گروه تئاتر دور هم نشستن و درمورد نمایش نامه هایی که آوردن گفتگو میکنن. مردی وارد میشه و پاکتی رو به چانسونگ میده. چانسونگ پاکت رو باز میکنه و میگه:
_ هی بچه ها جادوگر پاداشمون رو فرستاده.
و بلیط نمایش معروفی رو نشون میده، همه خوشحال میشن و چانسونگ بلیطها رو بینشون پخش میکنه. 
مینجون و جونگیون وارد سالن میشن و مینجون رو به چانسونگ، میگه:
  _ تیم رباتیک کنسل شده و باید از بین تیمهای دیگه یکی رو انتخاب کنیم... هردومون نمیدونیم کدوم تیم مناسبمونه بخاطر همین اومدیم کارتون رو ببینیم.
مارک: یعنی ممکنه شما عضو جدید تیم ما بشید؟
یرین سریع میگه:
_ چرا گروهتون رو کنسل کردن؟ 
جونگیون: تیم دو نفری رو قبول نمیکنن.
یرین: من میام توی گروه رباتیک، نذارید کنسلش کنن.
مینجون و جونهو با تعجب نگاهش میکنه. چانسونگ با صدای بلند میگه:
_ تو گریمور تیم مایی! کجا میخوای بری؟ من اجازه نمیدم.
یرین که شوکه شده میگه:
_ باشه، خب چرا داد میزنی؟
بعد از کمی برای تمرین نمایش آماده میشن. مارک و جکسون درحالیکه بهم لبخند میزنن از دو طرف بیرون صحنه حباب درست میکنن و روی صحنه نمای رمانتیکی ایجاد شده. مینجون یواشکی دست جونگیون رو میگیره و میگه:
_ حبابها چقدر قشنگن.
جونگیون با لبخند به حبابها نگاه میکنه ولی با دیدن حبابی که میترکه، دلش میگیره و با غمی توی صداش میگه:
_ خوشگلن ولی زود ناپدید میشن.     
  
داخلی - رستوران - عصر
مارک و جکسون کنار هم نشستن و درحال خوردن هستن که یهو زوجی که چند میز دورتر نشستن توجه شون رو جلب میکنه، زن قاشق رو توی دهن مرد میذاره و مرد لپ زن رو میبوسه و هر دو میخندن.
مارک با تامل قاشق رو بالا میاره و میخواد به طرف دهن جکسون ببره اما پشیمون میشه. هر دو با ناامیدی به هم نگاه میکنن. مارک میگه:
_ ما هیچوقت نمیتونیم مثل یه زوج عادی باشیم!
جکسون: اگه بخوایم مثل زوجا رفتار کنیم، همه بهمون چپ چپ نگاه میکنن. 
مارک از زیر میز، پنهانی دست جکسون رو میگیره. جکسون میگه:
_ جهت ساعت دو رو نگاه کن.
مارک میبینه یه دختر و پسر کوچولو همینطور که غذا میخورن، یواشکی دست هم رو گرفتن. مارک میخنده و میگه:
_ این دیگه چیه؟! میخوای بگی از اونا تقلب کردم؟!
جکسون هم میخنده و میگه:
_ نخیر، خُله... میگم فقط ما نیستیم که نمیتونیم به همه بگیم با هم قرار میزاریم.  

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
بقیه خوابن و جونهو و مینجون دارن یواشکی با هم پورن نگاه میکنن. از طرف جونگیون برای مینجون پیام میاد، مینجون جوابش رو میده ولی وقتی پیامها دنباله دار میشه، ویدئو رو قطع میکنه و میگه:
_ برای امشب بسه!
جونهو با ناراحتی میگه:
_ تازه جای باحالش رسیده بود!
مینجون میره روی تختش دراز میکشه و مشغول پیام دادن میشه. جونهو هی توی جاش وول میخوره و سعی میکنه فکرش رو عوض کنه ولی هی به اون پورن فکر میکنه، به طرف مینجون نگاه میکنه اما با دیدن چهره ی شاد مینجون دلش نمیاد چیزی بگه، چشمهاشو میبنده و با لبخند الکی برلب با خودش میگه "الان خیلی خوشحالم" چشمهاشو باز میکنه و با ناراحتی آهی میکشه، از روی تخت پایین میاد و به طرف در میره. مینجون میگه:
_ کجا داری میری؟
جونهو: میرم یکم هوا بخورم.

خارجی - خوابگاه - پشت بام - شب
جونهو وارد پشت بام میشه، نفس عمیقی میکشه و یهو چشمش به دختری میوفته که کنار نرده زیر نور ماه ایستاده و اندامش از پشت شبیه یک کاراکتر انیمه ایه، این تصویر جونهو رو محسور میکنه و با دهن باز بهش خیره میشه بعد از کمی وقتی چهره ی نیمرخ دختر رو میبینه متوجه میشه یرینه.
Junho - Yerin - جونهو - یرین
قیافه ش درهم میره و میخواد برگرده که یهو یرین صداش میکنه و به طرفش میاد و میگه:
_ من از پنجره ی روی سقف اتاقمون اومدم اینجا... میبینی منم میتونم از این کارا بکنم.
جونهو فقط به یرین که موهاش با باد به پرواز دراومده نگاه میکنه و اصلا صداش رو نمیشنوه. آب گلوش رو به سختی قورت میده، دستش رو به پشت گردن یرین میبره و بوسه ی محکمی روی گونه ش میذاره. یرین که شوکه شده فقط توی جاش خشکش میزنه. جونهو که حس میکنه کار عجیب غریبی کرده با دستپاچگی سریع فرار میکنه. یرین دستش رو روی گونه ش میذاره و زیر لب میگه:
_ این چش بود؟!

داخلی - خوابگاه پسران - راه پله - شب
جونهو توی تاریکی روی پله نشسته. با ناراحتی دستش رو لای موهاش میبره و میگه:
_ کدوم احمقی با دوستش اینکارو میکنه؟! (با ناامیدی سرش رو روی پاش میذاره) ای کاش حداقل دوستم بود. (موهاشو چنگ میزنه) ایش، هورمونهای لعنتی.

داخلی - خوابگاه پسران - رختکن حمام - عصر
مارک، لباسهاشو توی کمد میذاره و رو به جکسون میگه:
_ خیلی شلوغه.
جکسون: من هیچوقت این موقع نمیومدم حموم. الانم بخاطر اینکه میخوایم بریم نمایش اومدم.
جینیونگ که متوجه میشه اونا معذب هستن. چندتا ضربه به شونه هاشون میزنه و میگه:
_ بیاید... بلاخره یه جا واسه ما هم پیدا میشه.

داخلی - خوابگاه پسران - حمام - عصر
دوشها با شیشه های مات قسمت بندی شدن و بعضی از اتاقکها درب دارن. مارک و جکسون سعی میکنن به دوشهای درب دار برن، اما همشون پره پس مجبور میشن برن قاطی پسرای دیگه. جینیونگ مشغول شستن خودش میشه. جکسون توی یکی از اتاقکها داره سرش رو کفی میکنه. مارک به دنبال دوش خالی میگرده، تا میاد بره توی یکی از اتاقکها، یه پسر دیگه زودتر داخلش میره. پسر دیگه ای میاد توی صف و میگه:
_ تو برو پیش دوستات.
و مارک رو به طرف اتاقک جکسون هل میده. مارک به پشتِ جکسون میخوره، تا همدیگه رو میبینن قلبشون از جا درمیاد. اما سریع خودشون رو به اون راه میزنن و مشغول کفی کردن بدنشون میشن. درحالی که هردو سعی میکنن به هم نگاه نکنن یهو همزمان باهم زیر دوش میرن. به هم برخورد میکنن و با تماس بدنهاشون به هم، هر دو گُر میگیرن و با اشتیاق به همدیگه که زیر شُرشُر آبِ دوش جذابتر شدن، خیره میشن. 

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - عصر
یرین داره یه لباس مناسب برای رفتن به تئاتر انتخاب میکنه که یهو یه پیام از طرف جادوگر به موبایلش میرسه...  

✿پایان قسمت شانزدهم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند: 
جونگیون: مثل نیکون لباس دخترونه بپوش! 
یرین: اگه یهو بوسم کنی چی؟!     

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿15✿

داخلی - منزل توآن - شب
مارک وارد میشه، سلام میکنه و سریع به اتاقش میره. جینهی با تعجب به جونگهوا میگه:
_ چش بود؟!
جونگهوا: جوونه دیگه... حتما با دوستاش حرفش شده!

داخلی - منزل توآن - اتاق مارک - شب
مارک بدون اینکه لباسش رو عوض کنه خودشو روی تخت پرت میکنه.

برش به چند ساعت قبل
داخلی - ایستگاه مترو - شب
جکسون آروم میگه:
_ متاسفم... 
و سریع پشتش رو میکنه، همین  لحظه مارک دستش رو به طرف دستش میبره و میخواد چیزی بگه اما جمله ی جکسون که میگفت "هر بار دستت رو میگیرم... هر بار توی چشمهات نگاه میکنم...از اینکه حس خوبی بهم میده... از خودم خجالت میکشم." توی گوشش میپیچه، پس آروم دستش رو پایین میاره و با خودش میگه "باید چیکار کنم؟!!" و قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری میشه و به رفتن جکسون نگاه میکنه. 

برش به حال
داخلی - منزل توآن - اتاق مارک - شب
مارک چشمهاشو میبینده و تمام لحظه هایی که دست جکسون رو گرفته بود جلوی چشماش میاد. دستهاش رو لای موهاش میبره و میگه:
_ فکر میکردم براش یه دوستم... یعنی رابطه مون برای اون هم از یه دوستی عادی لذتبخش تر بوده؟!
مشتش رو روی تخت میکوبونه و میگه:
_ چرا نمیتونم درست فکر کنم...
موبایلش رو از جیبش بیرون میاره و با اردوگاه سربازی تماس میگیره و میگه:
_ میتونم با توآن مینهو صحبت کنم؟!
بعد از کمی انتظار با مینهو سلام و احوال پرسی میکنه، مینهو از پشت تلفن میگه:
_ چرا صدات گرفته س؟! چیزی شده؟!
مارک: راستش یه سوال ازت داشتم...
مینهو: زود بگو وقتمون کمه.
مارک: ممکنه احساساتی که یکی دیگه بهت داره باعث بشه اشتباهی فکر کنی عاشقشی؟
مینهو بعد از کمی سکوت میگه:
_ امکانش هست... ولی باید به دل خودت نگاه کنی، بفهمی حسی که بهش داری تشکره یا عشق. 

خارجی - حیاط مدرسه - صبح  
جونهو جلوی کافی شاپ مدرسه سر میزی، تنهایی نشسته و چندتا کتاب کلفت جلوشه و با عصبانیت هی ورقشون میزنه و هی خودشو فحش میده. یرین که دوتا لیوان آمریکانو دستشه به طرفش میاد و میگه:
_ داری چیکار میکنی؟! چرا اینقدر عصبانی ای؟
جونهو با اخم نگاهش میکنه و میگه:
_ چی میخوای؟! بازم فضولیت گل کرده؟
یرین یکی از لیوانها رو جلوش میذاره و میگه:
_ بیا اینو بخور.
کتاب رو برمیداره و نگاهش میکنه، با لبخند میگه:
_ داری تحقیق مینویسی؟ من توی خلاصه کردن خیلی خوبم... میخوای کمکت کنم؟
جونهو اخماش باز میشه و میگه:
_ آره.   

خارجی - حیاط مدرسه - عصر  
جونهو و یرین تمام روز رو با هم روی تحقیق کلاس شیمی کار کردن و حالا که دارن به طرف خوابگاه میرن، یرین رو به روش میایسته و میگه:
_ قرار بود امروز انگلیسی هم تمرین کنیم... یادت رفته؟!
جونهو با عصبانیت میگه:
_ دیگه نمیخوام انگلیسی یاد بگیرم.
یرین: حالا که نمره ت یکمی بالا رفته میخوای ولش کنی؟! بخاطر اینکه اونو میدونم داری ازم فرار میکنی؟
جونهو پوزخندی میزنه و میگه:
_ از صبح دارم قیافه ی تو رو میبینم... بایدم ازت فرار کنم. 
یرین: اگه تمرین نکنی که نمره ت دوباره پایین میاد.
جونهو: واقعا فکر کردی نمره برام مهمه؟! همین که تو رو نبینم کافیه.
یرین با ناراحتی میگه:
_ منم داشتم از صبح اخلاق گند تو رو تحمل میکردم. این دستت درد نکنه اته؟ فکر نکن فقط تو میخوای در بری.
از کنار جونهو رد میشه و داره میره که جونهو دستش رو میگیره و میگه:
_ داری کجا میری؟! خوابگاه اینطرفه.
یرین که اشتباهی داشت میرفت سریع برمیگرده و راهش رو درست میکنه. جونهو میگه:
_ با این گیج بازیهات میخوای با جادوگر هم همکاری کنی؟! بیچاره دو دقیقه ای لو میره!
یرین: پس داری به اینکه باهاتون کار کنم فکر میکنی؟! خب خودت بهم جادوگری یاد بده!
جونهو دست یرین رو رها میکنه و به راهش ادامه میده. یرین سریع خودشو بهش میرسونه و همینطور که میخنده روی کولش میپره. جونهو یه تکونی به خودش میده و میگه:
_ برو پایین... من باهات صمیمی نیستم که این کارو باهام میکنی!
یرین: اما من فقط با تو صمیمی ام.
و بهش زبون درازی میکنه. جونهو هی سعی میکنه یرین رو پایین بذاره اما نمیتونه. هیوری که از پنجره ی اتاقش داره بیرون رو نگاه میکنه با دیدین اونا زیر لب میگه:
_خیلی از بچه ها با هم صمیمین، چطور میشه فهمید رابطه هاشون در چه حده؟!!!
و آهی میکشه. 

داخلی - راهروی خوابگاه پسران - شب
جینیونگ در اتاق 14 رو میزنه. جکسون در رو باز میکنه، جینیونگ میگه:
_ خبر داری چرا مارک نیومده؟! همیشه یکشنبه شبها برمیگشت خوابگاه!
جکسون که خبر نداشت مارک هنوز برنگشته، جلوی اشکهاشو میگیره و میگه:
_ نه.
جینیونگ با مارک تماس میگیره. مارک جواب میده، جینیونگ میگه:
_ حالت بده؟ مریض شدی؟.... پس الان میام بهت یه سر میزنم.
تماس رو قطع میکنه و رو به جکسون میگه:
_ گفت شاید چند روزی نیاد مدرسه.
با شنیدن این جمله قلب جکسون میشکنه. جینیونگ به شونه اش میزنه و میگه:
_ بیا بریم یه سر بهش بزنیم.
جکسون: من یکم از درسام مونده باید تا فردا تمومش کنم. خودت تنها برو.
جینیونگ با تعجب بهش نگاه میکنه و با خودش میگه "چشونه؟! با هم دعواشون شده؟!" بعد از اینکه جینیونگ میره، جکسون سرش رو به در تیکه میده با خودش میگه "دوباره همون کارو کردم! خیلی خودخواهم..." آهی میکشه.  
  
داخلی - منزل توآن - اتاق مارک - شب
مارک و جینیونگ لبه ی تخت نشستن. جینیونگ میگه:
_ اونقدرها هم حالت بد بنظر نمیاد... نکنه میخوای کلاسها رو بپیچونی؟!
مارک: نه... فقط یه مسئله ای پیش اومده باید حلش کنم. نیاز دارم تمرکز کنم.
جینیونگ: از من کمکی بر میاد؟!
مارک با لبخندی میگه:
_ نه... ( بعد از کمی سکوت) راستی جکسون چطوره؟ خوبه؟
جینیونگ: یکم درس داشت نتونست بیاد... نمیدونم چرا حالش خوب بنظر نمیومد، بیحال بود... مثل همیشه نبود.
مارک با ناراحتی توی فکر فرو میره.

داخلی - خوابگاه - اتاق رختشویی - شب
 جونگیون داره لباسهاشو توی لباسشویی میندازه که یهو یکی از پشت بغلش میکنه. وقتی برمیگرده میبینه مینجونه. جونگیون با تعجب میگه:
_ از کجا میدونستی من اینجائم؟
مینجون: خب دیگه!
جونگیون: اینجا دوربین داره، اگه مارو ببینن چی؟! 
مینجون: نترس! دوربینش خرابه.
جونگیون دکمه ی روشن لباسشویی رو میزنه. مینجون هم شروع میکنه لباسهاشو توی لباسشویی ریختن و میگه:
_ توی مدرسه سخته همدیگه رو ببینیم، بیا فردا بریم بیرون.
جونگیون با چهره ای درهم میگه:
_ مگه نگفتی یواشکی خوش میگذره؟
مینجون: خب دوست دارم هی بیشتر و بیشتر بشناسمت، ولی اینطوری وقت خیلی کمی رو با هم هستیم.
جونگیون بازم بهانه میاره و میگه:
_ بعد از کلاسها خیلی خسته میشم... دیگه حال بیرون رفتن ندارم.
مینجون با ناامیدی بهش نگاه میکنه و بعد از کمی فکر کردن میگه:
_ باشه... یه کاریش میکنم. همیشه برای همه چیز راهی پیدا میشه.
به لباسشویی تکیه میده، دست جونگیون رو میگیره و توی آغوشش میکشه. 

داخلی - مدرسه - کلاس 1 - صبح
اکثر دانش آموزها سر جاشون نشستن و با دوستهاشون صحبت میکنن. جکسون ساکت به میزش خیره شده یهو صدای مارک رو میشنوه که سلام میکنه. با ناباوری به طرف مارک نگاه میکنه. مارک با لبخند براش دست تکون میده.
Mark - Jackson - Markson - مارک - جکسون - مارکسون
اول لبخند روی لب جکسون میاد ولی وقتی چهره ی بمبم که روز بعد از اعترافش همینطور با لبخند بهش سلام میکرد جلوی چشمهاش میاد. لبخندش ناپدید میشه و با خودش میگه "قبل از اینکه اون مجبور بشه بره، من باید برم." جینیونگ به مارک میگه:
_ قرار بود نیای! چی شد؟!
مارک: چیه از اومدنم ناراحتی؟!
جینیونگ یدونه محکم به پشت مارک میزنه. مارک به جکسون نگاه میکنه و تا میخواد چیزی بگه، معلم وارد میشه و مارک مجبور میشه سر جاش بشینه.

داخلی - مدرسه - دفتر دبیران - ظهر
جکسون رو به روی جیساب ایستاده، جیساب میگه:
_ چرا انتقالی؟! کسی اذیتت کرده؟!
جکسون: نه، فقط همینطوری دارم بهش فکر میکنم. میشه راهنمایم کنید.
جیساب برگه ای درمورد انتقالی بهش میده و میگه:
_ بازم اگه چیزی شده حتما بیا بهم بگو. 
جکسون از اتاق بیرون میره بعد از کمی جیوون وارد میشه، بقیه ی معلمها میگن:
_ چی شد؟! مدیر چیکارت داشت؟!
جیوون همینطور که وسایلش رو از روی میزش جمع میکنه، میگه:
_ استعفا دادم.
جیساب: چرا؟!
جیوون با ناراحتی میگه:
_ از این مدرسه خسته شدم.

داخلی - مدرسه - کتابخانه - بعد از ظهر
مینجون و جونگیون برای تحقیق شیمی کتاب انتخاب میکنن و سر میزی میشینن. نیکون که همراه نایون تازه اومده، میزی نزدیک جونگیون اینا رو نشون میده و میگه:
_ اونجا بشینیم.
بعد از کمی مینجون رو به جونگیون، میگه:
_ این کتاب رو اشتباه برداشتیم باید جلد دومش رو برمیداشتیم.
جونگیون: من میرم میارم.
جونگیون میره و نیکون هم از فرصت استفاده میکنه و به دنبالش میره. بین قفصه های کتاب که کسی نمیبینشون، نیکون جلوی جونگیون رو میگیره، جونگیون با دیدنش شوکه میشه. نیکون آروم میگه:
_ چطوری هویتت رو عوض کردی؟!
جونگیون: یعنی چی؟
نیکون: هر کی بوده خوب کارشو بلد بوده. ایده ی خوبی بوده، به چهره ات هم میاد بچه دبیرستانی باشی.
جونگیون: خب یه دبیرستانی چهره ی دبیرستانی داره دیگه!
جونگیون میخواد از کنارش رد بشه که نیکون دستش رو روی شونه ش میذاره و میگه:
_ گفتم که من میدونم کی هستی... جونگ هیوجین... 21 ساله که توی باند گل رز کار میکردی.
جونگیون با عصبانیت دندونهاشو روی هم میفشاره به یاد گذشته میوفته.

برش به یک سال پیش
داخلی - ماشین - شب 
جونگیون کنار مردی که حدود چهل سال داره نشسته و باهم خوش و بش میکنن. مرد دستش رو روی ران پای جونگیون که دامن کوتاهی پوشیده میذاره و جونگیون بغلش میکنه، از بیرون ماشین کسی یواشکی ازشون عکس میگیره.

خارجی - خیابان - نیمه شب
جونگیون در حالیکه همراه مرد مسن دیگریه و سرش رو روی شونه ش گذاشته از ساختمان متل بیرون میاد، بازم یکی ازشون عکس میگیره.   

برش به حال
داخلی - مدرسه - کتابخانه - بعد از ظهر
جونگیون با تنفر دست نیکون رو کنار میزنه و میگه:
_ اگه بفهمم برای یه لحظه به لو دادنم فکر کردی، زندگیت رو نابود میکنم. اینقدر جرم داری که نمیدونم چندسال حبس بهت میخوره.
نیکون: آروم باش دختر... اینقدر خنگ نیستم که قبل از لو دادنت بیام بهت بگم. 
جونگیون: پس چی از جونم میخوای؟!
نیکون میخنده و میگه: 
_ میخواستم ترسیدنت رو ببینم.
مینجون که داره به طرفشون میاد جمله ی آخر نیکون رو میشنوه، توی جاش خشکش میزنه و با خودش میگه "واقعا یه چیزی بینشون هست!"    

خارجی - حیاط مدرسه - بعد از ظهر
جیوون وسایلش توی دستشه و به طرف ماشینش میره. یه سری از دانش آموزها توی حیاط دارن ورزش میکنن، یکیشون میگه:
- شنیدید خانم ها جیوون استعفا داده؟!
تکیون که روی یه صندلی دراز کشیده و چشمهاشو بسته با شنیدن این حرف از جاش بلند میشه و به طرف جیوون میدوئه، جلوش میایسته و با ناراحتی میگه:
_ بخاطر کاری که من کردم داری میری؟! (با التماس) دیگه هیچ غلطی نمیکنم... خواهش میکنم نرو.
جیوون: به خواسته ی خودم نمیرم... (اشک توی چشمهاش حلقه زده) اخراجم کردن.
انگار که آب یخ روی تکیون خالی کرده باشن، فقط بهش نگاه میکنه و قطره ی اشکی از چشمش جاری میشه.    

داخلی - راهروی خوابگاه پسران - عصر
مارک، جکسون و جینیونگ با هم جلوی در اتاق جینیونگ میایستن. جینیونگ میگه:
_ شب خوش.
و وارد اتاقش میشه. مارک و جکسون که از صبح با هم تنها نبودن. با سکوت از پله ها بالا میرن و به اتاق 14 میرسن، تا جکسون میخواد در اتاق رو باز کنه، مارک دستش رو میگیره و میگه:
_ بیا، باهات حرف دارم.
قلب جکسون فرو میریزه و از اینکه نمیدونه مارک چی میخواد بگه دلشوره میگیره.

خارجی - خوابگاه - پشت بام - عصر
مارک رو به روی جکسون میایسته. وقتی اضطراب رو توی چشمهای جکسون میبینه، هول میشه و قلبش تالاپ تالاپ میزنه، نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ وقتی اونشب... اون حرفا رو بهم زدی... فکر کردم دارم خواب میبینم. باورم نمیشد، حرفهایی که من دلم میخواست بهت بگم رو تو داشتی بهم میگفتی. 
جکسون مات و مبهوت نگاهش میکنه. مارک ادامه میده:
_ چند وقت بود حس میکردم عجیب غریب شدم، هر موقع میدیدمت دلم میخواست دستت رو بگیرم و همه ی وقتم رو با تو بگذرونم.
جکسون با تعجب میگه:
_ چی داری میگی؟!
مارک دست جکسون رو میگیره و با لبخند گرمی میگه:
_ همش مثل یه آهنربا جذبم میکردی، اصلا نمیدونستم چرا هی به طرفت کشیده میشم. تمام این مدت خودمو همش با این حرف که این احساسات بخاطر دوستیمونه گول زدم.
جکسون به دستهاشون نگاه میکنه و با صدای لرزانی میگه:
_ یعنی میگی تو هم به من احساس داری؟!
مارک با محبت بهش نگاه میکنه و میگه: 
_ خیلی بهش فکر کردم، مهم نیست چند ساعت در روز باهات باشم هر لحظه ای که باهاتم قلبم بال بال میزنه و از همیشه خوشحالترم.
اشک توی چشمهای جکسون جمع میشه و میگه:
_ مطمئنی؟! 
مارک: وقتی تنهائم اولین کسی که بهش فکر میکنم تویی، اولین نفری که بهش زنگ میزنم تویی. دست خودم نیست... همیشه برام خاصی! 
جکسون که نمیدونه از خوشحالی چی بگه با لبخند نگاهش میکنه. مارک دستهای جکسون رو به گرمی میفشاره و درحالیکه میخنده میگه:
_ دوست پسرم میشی؟!
جکسون با شنیدن این حرف یک لحظه هم تأمل نمیکنه و مارک رو در آغوش میگیره. مارک هم با محبت بغلش میکنه.

 داخلی - راهروی خوابگاه پسران - عصر
تکیون با عصبانیت در اتاق 7 رو میزنه. یوگیام در رو باز میکنه، تکیون هلش میده و وارد اتاق میشه.

 داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 7 - عصر
جینیونگ سر میز مطالعه نشسته. تکیون سریع به طرفش میره، یقه ش رو میگیره و بلندش میکنه و مشت محکمی به صورتش میزنه، میگه:
_ حرومزاده، بخاطر تو اخراج شد.
جینیونگ دستش رو روی صورتش میگیره و رو به یوگیام، میگه:
_ میشه ما رو تنها بذاری؟!
یوگیام میره. تکیون همونجا روی زمین میشینه و درحالی که گریه میکنه، میگه:
_ چرا اون عکسها رو به مامان دادی؟! اصلا میدونی با این کارت چیکار کردی؟!
جینیونگ با عصبانیت میگه:
_ اون تویی که نمیدونی داری چیکار میکنی. همش کارایی رو میکنی که برات خوب نیست. بخاطر ها جیوون بود که یکسال هم از دَرسِت عقب افتادی. چرا نمیفهمی؟!
تکیون: بخاطر جیوون نبود، بخاطر مامان بود. اون میدونه که من چقدر به شیمی علاقه دارم اما بخاطر اینکه جیوون رو نبینم پارسال کاری کرد که از گروه شیمی بیرون بیام. همون بس نبود! حتما باید جیوون رو مجبور میکرد از مدرسه بره؟!
جینیونگ: مامان خوبی تو رو میخواد.
تکیون بلند میشه و همینطور که از اتاق بیرون میره میگه:
_ به مامانت بگو ازش متنفرم.
جینیونگ با ناراحتی توی جاش میشینه و میگه:
 _ اولشه اینطوریه! بعدا حالش بهتر میشه.

داخلی - مدرسه - اتاق گریم - شب
یرین گریم اعضاء نمایش رو تموم کرده. چانسونگ میگه:
_ جادوگر پیام داده که هیچکس جز کسایی که توی کتابخونه هستن از اجرامون باخبر نمیشن. حتی معلمها! 
 یرین: من بهش اعتماد میکنم! چون بهم ثابت شده کارش رو خوب بلده.
بقیه هم تأیید میکنن. جونهو با لبخند بهش نگاه میکنه. چانسونگ میگه:
_ فقط حتما باید اجرامون کسی که توی کتابخونه هست رو بخندونه، پس همتون تمام تلاشتون رو بکنید. 

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - شب
جونگیون تنهاس و هر کاری میکنه خوابش نمیبره. هی به نیکون فکر میکنه، زیر لب میگه:
_ اون همه چیز رو درمورد من میدونه، یعنی باید از اینجا فرار کنم؟!
همین لحظه چهره ی مینجون جلوی چشمش میاد، با ناراحتی بالش رو روی تخت میکوبونه و میگه:
_ میدونستم نباید به چیزی دل ببندم. 

داخلی - مدرسه - کتابخانه - نیمه شب
گروه نمایش وارد کتابخونه میشن، فقط وویونگ اونجاس. وسایلشون رو آماده میکنن و میخوان نمایش رو شروع کنن که وویونگ با ناراحتی کتابهاش رو جمع میکنه و به طرف در میره. چانسونگ میگه:
_ در قفله، نمیتونی جایی بری. فقط یه ربع بشین و ما رو نگاه کن. 
وویونگ که چاره ای نداره میشینه. نمایش رو شروع میکنن، در طی نمایش وویونگ فقط ناراحته و میخواد زودتر تموم بشه.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - نیمه شب
مینجون سر لپتاپش نشسته و ویدئوی دوربینهای مداربسته مدرسه رو نظارت میکنه و همینطور دوربینهای کتابخونه رو هک کرده که تصویر قدیمی از وویونگ که در حال مطالعه هست رو تکرار کنه. یهو متوجه میشه نگهبان مدرسه داره به طرف کتابخونه میره.

داخلی - خوابگاه - راهرو - نیمه شب
مینجون میدوئه و میخواد از خوابگاه بیرون بره که یهو جونگیون صداش میکنه. مینجون که عجله داره با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟!
Minjun - Jeongyeon - مینجون - جونگیون
جونگیون: توی باشگاه ورزش میکردم... تو داری چیکار میکنی؟!

✿پایان قسمت پانزدهم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند: 
جونهو:  چی شده؟ این چه خریتی بود کردی؟ 
جونگیون: یعنی این آخرین فرصت تنها بودنمونه؟!     

۱۳۹۵ دی ۱۴, سه‌شنبه

موزیک ویدئوی آهنگ "결혼식" Your Wedding از JUN. K

JUN__K_Your_Wedding28gyeolhonsig29_M_V5B28003509292017-01-03-22-23-375D.JPG
JUN__K_Your_Wedding28gyeolhonsig29_M_V5B28002583292017-01-03-22-21-545D.JPG
JUN__K_Your_Wedding28gyeolhonsig29_M_V5B28002858292017-01-03-22-22-385D.JPG

عالیه؛ فقط چند ساعته داریم این موزیک ویدئو رو نگاه میکنیم و هربار گریه میکنیم
صدای عالی مینجون، آهنگ و ترانه ش خیلی تاثیر گذاره و با بازیگری نیکون دیگه عالیتر هم شده

۱۳۹۵ دی ۱۰, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿14✿

خارجی - اقامتگاه کوهستانی - صبح
جونهو وقتی بیرون میاد سریع دست مینجون رو میگیره و به گوشه ی خلوتی میبره. مینجون با تعجب میگه:
_ چی شده؟!
جونهو بسته ی باز شده ی کاندومی رو جلوش میگیره و میگه:
_ با هم خوابیدید؟!
مینجون با تعجب بیشتر به کاندوم نگاه میکنه و میگه:
_ این از کجا اومد؟! ما کاری نکردیم!!!!
جونهو: تو چشمهام نگاه کن بگو کار تو نبوده!
مینجون: تو باز دیوونه شدی؟! ما همین دیروز قرارمون رو شروع کردیم! 
جونهو با کنجکاوی میگه:
_ یعنی میگی برای یکی دیگه بوده! آخه کی اونجا رفته؟!
مینجون: خودت در رو باز کردی، جای دنج و خلوت و خوبیه! حتما یکی پیداش کرده دیگه!
جونهو آشغال رو روی زمین پرت میکنه و میگه:
_ حالا که مال تو نیست اصلا مهم نیست، بیا بریم.
همینطور که دستش رو دور گردن مینجون انداخته و راه میره میگه:
_ تو حواست باشه ها، اینطوری از شیطنتات اثر نذاری.
مینجون: میترسم! آخه جونگیون مثل شراب مستم میکنه!
جونهو یدونه میزنه در کپل مینجون و میگه:
_ ای بس کن... حالم بد شد. حتی بخاطر دوست دختر جنابعالی نتونستیم بریم اسکی!
همین لحظه یهو یرین جلوشون میپره و رو به جونهو، میگه:
_ میای باهم بریم اسکی؟!
مینجون با تعجب بهش نگاه میکنه. یرین ادامه میده:
_ بهت گفتم که من با کسی صمیمی نیستم.
مینجون با لبخند میگه:
_ خب باهاش برو.
 جونهو: نخیر، من مینجون رو تنها نمیذارم.
یرین شونه هاشو بالا میندازه و میره. مینجون میگه:
_ بنظر بیخطر میاد. 
جونهو: بنظر من کله خره!
همین لحظه متوجه میشن هیوری و وویونگ دارن به این طرف میان. سریع پشت دیواری قایم میشن. صدای هیوری رو میشنون که میگه:
_ اینطوری خوب نیست. باید یکم تفریح هم داشته باشی... اگه همیشه درس بخونی یه روزی ازش زده میشی. 
وویونگ آروم میگه: 
_ اگه الان تفریح کنم دیگه نمیتونم شغل مناسب گیر بیارم.
هیوری: اینطور نیست... اگه الان تفریح نکنی بعدا پشیمون میشی.
وویونگ سرش رو پایین انداخته و داره با نوک کفشش روی برفها میزنه. یهو چشم هیوری به بسته ی کاندوم روی زمین میوفته، سریع رو به وویونگ، میگه:
- حالا برو... بعدا باهم صحبت میکنیم.
وویونگ میره. هیوری بسته رو از روی زمین برمیداره و با عصبانیت میگه:
_ ایش... از دست این بچه های...
آه بلندی میکشه و میره. تا جونهو و مینجون از پشت دیوار بیرون میان. جونهو میگه:
_ پس اون کو؟؟؟؟!!!!
مینجون با تعجب میگه:
_ چی؟!
جونهو زمین رو نشون میده و میگه:
_ همون که اینجا انداختم!
 مینجون با هول میگه:
_ هیوری برداشت؟! تو بهش دست زده بودی!!!! 
جونهو دستهاش رو بالا میاره و میگه:
_ دستکش توی دستمه ها!
مینجون نفس راحتی میکشه.

داخلی - اقامتگاه کوهستانی - توالت - صبح
جینیونگ با موبایلش با منزل تماس میگیره و میگه:
_ مامان... دیروز با هم تنهایی حرف زدن. 
صدای زنی از پشت تلفن میاد که میگه:
_ انگار نمیخوان تمومش کنن... خودم یه کاریش میکنم.
جینیونگ: تکیون بنظر خیلی غمگین میاد، واقعا داره عذاب میکشه. زودتر یه کاری براش بکنید.
مامان: تو نمیخواد نگران این چیزا باشی، داداشت فقط نیاز به زمان داره اگه اون زنیکه ولش کنه اونم فراموشش میکنه.
جینیونگ: عکسهارو هم براتون میفرستم.
خداحافظی میکنه و تماس رو قطع میکنه. 

داخلی - اتوبوس - ظهر
همه ی دانش آموزها وسایلشون رو جمع کردن و سوار اتوبوس شدن. نایون کنار نیکون میشینه، نیکون با ناراحتی میگه:
_ عرضه ی دروغ گفتن نداری؟! واقعا نمیتونستی اونموقع یه چیزی الکی از خودت دربیاری؟ (آهی میکشه) الان مجبور نبودیم کنار هم بشینیم.
نایون: متأسفم بلد نیستم یهویی از خودم داستان بسازم. حالا هم مجبور نیستیم باهم دوست بشیم.
نیکون: اصلا دلم نمیخواد با آدمی مثل تو دوست باشم. 
نایون با ناراحتی زیر لب میگه:
_ منم دوست ندارم با آدمای خلاف دوست بشم.
نیکون با غضب بهش نگاه میکنه. نایون با ترس سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ ببخشید.
چند ردیف عقبتر، مارک همینطور که به بیرون پنجره نگاه میکنه یهو از انعکاس تصویر جکسون که روی شیشه افتاده، متوجه میشه جکسون بهش خیره شده. از توی ظرف غذاش دوتا تخم مرغ آبپز بیرون میاره و میگه:
_ میخوری؟!
جکسون ازش تخم مرغ رو میگیره و میخواد پوستش رو بکنه که یهو مارک تخم مرغ خودش رو محکم به سر جکسون میزنه و پوستش میشکنه. جکسون که دردش گرفته با دست سرش رو میماله و میگه:
_ چیکار میکنی؟!
مارک میخنده. جکسون سعی میکنه تلافی کنه اما مارک دستهاشو میگیره و مانعش میشه. اینکار باعث میشه تماس چشمی باهم برقرار کنن و جکسون ناخودآگاه تخم مرغ رو ول میکنه. مارک با تعجب به تخم مرغ که داره روی زمین اتوبوس غلت میخوره نگاه میکنه. یهو نیکون بلند میشه و درحالی که میخنده میگه:
_ کی تخم گذاشته؟!
همه ی بچه ها میخندن. جیوون تخم مرغ رو از نیکون میگیره و میگه:
_ بشین... حرف اضافه هم نزن.
مارک همینطور که یواشکی میخنده با پا به پای جکسون میزنه.
مینجون و جونگیون کنار هم نشستن. مینجون هی میخواد دست جونگیون رو بگیره ولی با وجود معلمها و دانش آموزهای دیگه نمیتونه. جونگیون با لبخند بهش نگاه میکنه و میگه:
_ کنترل کردنش سخته، مگه نه؟... برم یه جای دیگه بشینم؟
مینجون سرش رو به علامت منفی تکون میده. جونگیون نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ اگه تو میتونی.... من نمیتونم. 
میخواد از جاش بلند بشه که جونهو از صندلی پشتشون کتابی رو جلوشون میگیره و میگه:
_ بیاید این کتاب رو بخونید.
و چشمکی به مینجون میزنه. مینجون با لبخند میگه:
_ جونگیون بشین، باهم کتاب بخونیم.
جونگیون لبهاشو برمیگردونه و با تعجب بهش نگاه میکنه. همینطور که دارن کتاب میخونن، به بهانه کتاب خوندن سرهاشون رو به هم نزدیک کردن و هی تماس دستی با هم برقرار میکنن. سر قسمتی از کتاب که جو عشقی داره یهو هر دو به هم نگاه میکنن.   

برش به دیشب
داخلی - اقامتگاه کوهستانی - کارگاه - نیمه شب
مینجون پشت جونگیون میشینه و کمی بلوز جونگیون رو بالا میزنه. میخواد بند سوتین رو ببنده اما تأمل میکنه و میگه:
_ نمیتونم!
جونگیون آهی میکشه و میگه:
_ بلد نیستی یا میخوای...؟!
مینجون میون حرفش میپره و میگه:
_ قزنش افتاده!
جونگیون صورتش رو به طرف مینجون برمیگردونه و میخواد چیزی بگه اما وقتی چشم توی چشم مینجون میشه، نگاهاشون بهم گره میخوره و همینطور با سکوت توی چشمهای هم خیره میمونن. مینجون دستهاش رو آروم روی کمر جونگیون میکشه و دورش حلقه میکنه، همینطور که با اشتیاق بهش نگاه میکنه، لبهاش رو روی لبهای جونگیون میذاره.
Minjun - Jeongyeon - مینجون - جونگیون
جونگیون چشمهاشو میبنده و با اشتیاق میبوسش اما همین لحظه صحنه هایی از قدیمش جلوی چشمش میاد با خودش میگه "حتی اسم واقعیم هم بهش نگفتم" یهو چشمهاش رو باز میکنه و آروم ازش جدا میشه. مینجون با چشمهای خمار و صدای ملایمی میگه:
_ چیزی شد؟!
 جونگیون سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ اگه زود برنگردیم معلمها میفهمن با همیم.
مینجون چونه ش رو روی شونه ی جونگیون میذاره، صورتش رو به گردنش میچسبونه و میگه:
_ اینی که میخوام بگم لوس بازی نیست... واقعا وقتی باهاتم دلم نمیخواد لحظه ها تموم بشه.
جونگیون دستش رو روی دست مینجون میذاره و میگه:
_ منم همینطور.   

برش به حال
داخلی - اتوبوس - ظهر
مینجون با شیطنت بهش نگاه میکنه و با انگشت اشاره روی کتاب جمله ی "دوستت دارم" رو نشون میده. قلب جونگیون فرو میریزه و نمیدونه شاد باشه یا غمگین. که مینجون دوباره دستش رو روی جمله ی دیگه ای میذاره "بوسیدنت بهترین بود" جونگیون لبخند میزنه. یهو مینجون چشمش به انگشت جونگیون که روی جمله ی "میشه با هم بخوابیم؟!" هست، میوفته. همینطور که به نوشته خیره شده با خودش میگه "جونگیون هنوز به سن قانونی نرسیده، اگه باهم بخوابیم، میشم یه مرد بالغ که با یه بچه خوابیده؟! کارم تجاوز حساب میشه؟!" سریع با انگشتش جمله رو میپوشونه و میگه:
_ نه، هنوز براش خیلی زوده!
جونگیون از همه جا بیخبر، خودش هم نمیدونه دستش روی چه کلمه ایه. انگشت مینجون رو آروم از روش برمیداره و تا جمله رو میبینه با تعجب بهش نگاه میکنه، مینجون با صدای خیلی آرومی میگه:
_ زیر سن قانونی یعنی 20 سال به پایین نمیتونیم باهم.... خودت میدونی که!
جونگیون از سوءتفاهمی که پیش اومده خنده اش گرفته و از طرفی هم از عکس العمل مینجون به این موضوع خوشش اومده، توی فکرش میگه "نوجوون بااراده ایه! میخواد تا 20 سالش بشه صبر کنه!" برای اینکه اذیتش کنه دستش رو روی جمله ی "من میخوامش" میذاره. مینجون با چهره ای درمونده نگاهش میکنه. جونگیون میگه:
_ شوخی کردم... چرا جدی میگیری؟!
مینجون: ایش... تازه داشتم راضی میشدم!
جونگیون بهش میخنده و میگه:
_ داشتم فکر میکردم چه پسر نجیبی هستی! ولی انگار....
مینجون با چشمهای مشتاق بهش نگاه میکنه و میگه:
_ گفته بودم که به موقعش وحشی میشم.

 داخلی - مدرسه - سالن تئاتر - ظهر
گروه نمایش درحال تمرین هستن که مردی وارد میشه و میگه:
_ پیتزاهاتون رو آوردم.
چانسونگ با تعجب میگه:
_ ما که سفارش نداده بودیم!
مرد: سفارش برای گروه نمایش به سرپرستی هوانگ چانسونگه. 
چانسونگ جلو میره و میگه:
_ کی به نام من سفارش داده؟!
مرد: نمیدونم! یه نامه هم همراهش هست... از قبل هم پرداخت شده.
چانسونگ جعبه رو میگیره، همه با خوشحالی تمرین رو تعطیل میکنن و دو هم جمع میشن. چانسونگ میگه:
- صبر کنید باید بدونیم از طرف کیه!
 چانسونگ نامه رو میخونه و میگه:
_ از طرف جادوگره!!! گفته بهمون پیش پرداخت داده تا براش نمایش بازی کنیم.
همه هورااا میکشن و مشغول خوردن میشن. چانسونگ میگه:
_ باید توی کتابخونه اجرا کنیم!!!!! اصلا با عقل جور درمیاد؟!!!
همه پیتزاهاشون رو با بیحالی پایین میارن. جینیونگ میگه:
_ حالا که خوردیمشون یعنی قبول کردیم، نه؟!
چانسونگ با سر تأیید میکنه و میگه:
_ اگه انجام ندیم نمیذاره امسال رو پاس کنیم. 
همه با ناراحتی آهی میکشن. یرین درحالیکه به جونهو نگاه میکنه، میگه:
_ یعنی جادوگر اینکارم میتونه بکنه؟!!
جونهو فقط با خونسردی بهش نگاه میکنه و بعد با چهره ای ناراحت میگه:
_ من نمیخوام توی اینکار شرکت کنم.
یرین چشمهاشو ریز میکنه و مشکوکانه بهش نگاه میکنه. چانسونگ میگه:
_ بیخیال... میخوای دو سال دوم رو بخونی؟!! یادت نیست پارسال یکی با جادوگر همکاری نکرده بود، توی امنتحانهای آخر سال کاری کرد که تقلبهاش لو بره.
جونهو آهی میکشه. جینیونگ روی زمین ولو میشه و میگه:
_ بدبخت شدیم.
چانسونگ: فعلا بیاید بخوریم... یه کاریش میکنیم.
همه باز مشغول خوردن میشن. جکسون بلند میشه تا آب بیاره که مارک تیکه ی پیتزای جکسون رو برمیداره و با شوخی به دهنش نزدیک میکنه. جکسون تا میبینش با خودش میگه "چقدر قشنگه... دیگه حتی نگاه کردن بهش هم خطرناکه" آهی میکشه و میخواد فکرش رو عوض کنه، رو به مارک، میگه:
_ جادوگر میخواد ازمون کار بکشه... معلوم نیست بخاطرش از مدرسه اخراج بشیم یا نه... باشه... سهمم هم تو بخور!
مارک پیتزا رو بزور توی دهن جکسون میکنه و میگه:
_ داشتم شوخی میکردم.
جکسون در تلافی، از قصد انگشت مارک رو گاز میگیره. مارک که دردش گرفته، انگشتش رو میبوسه، اما وقتی خیسی انگشتش رو حس میکنه، با ناراحتی به دهن جکسون نگاه میکنه، با پشت دست لبش رو پاک میکنه و به بهانه ی دیگه ای از سالن بیرون میره.

داخلی - مدرسه - کلاس درس 2 - ظهر
جیوون وارد کلاس میشه و شروع میکنه به حاضر غیاب کردن تا به اسم تکیون میرسه، صداش میگیره. گلوش رو صاف میکنه و اسم تکیون رو صدا میزنه. تکیون که برخلاف همه ی کلاسها همیشه سر کلاس شیمی بیداره، از جاش بلند میشه و با لبخند تلخی میگه:
_ حاضر.
جیوون که سعی میکنه احساساتش رو بروز نده سریع اسم نفرات بعدی رو میخونه و شروع میکنه به درس دادن. نیکون که اصلا حواسش توی کلاس نیست همش توی فکر جونگیونه و با خودش میگه "اون دختر اینقدر عرضه داشته که یه هویت جدید برای خودش درست کرده و اومده جایی که اونا حتی نمیتونن فکرش رو بکنن... اگه من لوش ندم، عمرا کسی بفهمه اینجاس" جیوون چند ضربه به میز میزنه و میگه:
_ نیکون... حواست هست چی گفتم؟! چرا نمیگی کی رو انتخاب کردی؟!
نیکون مات و مبهوت نگاهش میکنه. جیوون ادامه میده:
_ برای تحقیق هفته ی بعد با کی همگروه میشی؟!
نیکون: یوو جونگیون.
جیوون با غضب میگه:
_ اون که از قبل همگروه مینجون شد... انگار واقعا اینجا نبودی!
نیکون: نمیشه سه نفری توی یه گروه باشیم؟!
جیوون: وقتی حواست سر کلاس نیست بهتره که سر کلاس نشینی. همین الان از کلاس برو بیرون، نمره ی تحقیق رو هم بهت نمیدم.
نیکون با عصبانیت دندونهاشو روی هم میفشاره و تا از جاش بلند میشه، نایون با تردید دستش رو بلند میکنه و میگه:
_ خانم، من میخواستم باهاش همگروه بشم.
نیکون با تعجب بهش نگاه میکنه. جیوون میگه:
_ واقعا! (رو به نیکون) پس ایندفعه رو میذارم تحقیق رو انجام بدی ولی الان از کلاس برو بیرون.
نیکون از کلاس بیرون میره. جیوون رو به جونهو میگه:
_ تو تنها موندی، مشکلی که نداری؟!
جونهو سرش رو به علامت منفی تکون میده و با ناامیدی رو به مینجون، آروم میگه:
_ چرا منو انتخاب نکردی؟! میدونستی که کسی انتخابم نمیکنه! مجبورم تنهایی تحقیق کنم.
مینجون: مگه ندیدی؟ اگه دیر میجنبیدم نیکون انتخابش میکرد!
جونهو شونه هاشو بالا میندازه و میگه:
_ ایهیم.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
مینجون، جونهو، مارک، جکسون و جینیونگ در حال خوردن خوراکی و تماشای فیلم هستن. قسمتی از فیلم دو شخصیت همجنسگرا رو نشون میده. همین لحظه جینیونگ میپرسه:
_ بچه ها نظر شما درمورد همجنسگراها چیه؟!
مارک ناخودآگاه به جکسون نگاه میکنه اما تا چشم تو چشم میشن سریع ازش چشم برمیداره و به جونهو و مینجون نگاه میکنه. چند لحظه سکوت ایجاد میشه، جکسون میگه: 
_ اینم سوال داره؟ مینجون و جونهو که اگه بدشون میومد، پورنش رو نگاه نمیکردن!   
جونهو پس گردنی به جکسون میزنه و میگه:
_ حالا یه بار یه چیزی نگاه کردیم، تازه مگه چیه؟ فقط تمایلشون با بقیه فرق داره! 
مینجون: شما اینطور فکر نمیکنید؟!
بقیه با سر تأیید میکنن. جینیونگ میگه:
_ فکر کن اگه خودت همچین تمایلی داشتی چیکار میکردی؟
جونهو با نگاه کنجکاوی میگه:
_ سوالات داره مشکوک میشه!
مینجون دستش رو روی قلبش میذاره و میگه:
_ نکنه یکی از ما رو دوست داری!!! از الان بگم... متاسفم من یکی دیگه رو دوست دارم.
جکسون و مارک همینطور مات و مبهوت نگاهشون میکنن. جینیونگ سریع میگه:
_ نه بابا! من خودم زنها رو دوست دارم (رو به مینجون) ولی تو کی رو دوست داری؟ هان؟
مینجون: رازه... نمیتونم بگم!
جینیونگ: وااااو.
مارک که فکر میکنه منظور مینجون، جونهوئه؛ میگه:
_ عشق هر چی که باشه قشنگه، باید افتخار کنی که همچین احساسات باارزشی رو با کسی تقسیم میکنی.
لبخند کمرنگی بر لب جکسون میشینه. جونهو میگه:
_ ای بابا بیخیال بیاین بقیه ش رو نگاه کنیم.

داخلی - مدرسه - اتاق مشاوره - صبح
هیوری و جیساب سرمیز نشستن و درمورد مسائل دانش آموزها صحبت میکنن. هیوری با کلافگی میگه:
_ راستش من روز آخر گردش توی حیاط اقامتگاه یه کاندوم پیدا کردم. ولی نمیدونم مال کی بوده!
جیساب آهی میکشه و میگه:
_ اونجا دوربین هم نداشت که چک کنیم چه کسایی یواشکی بیرون رفتن، نه؟!
هیوری: از مسئول اقامتگاه پرسیدم ولی گفت حتی توی حیاط هم دروبین ندارن... خیلی نگرانم، توی مدرسه نباید همچین اتفاقایی بیوفته، ما مسئولیم! 
جیساب: حداقل خوبه از وسایل جلوگیری استفاده میکنن.
هیوری: این از نگرانیم کم نمیکنه... اونا هنوز خیلی جوونن.
جیساب: فعلا که کاری از دستمون برنمیاد جز اینکه حواسمون بهشون باشه. 

 خارجی - ساحل - شب
یه سری از بچه ها برای تولد جیمین توی ساحل جمع شده بودن و با هم جشن گرفته بودن. حالا دیگه جشن تموم شده و کم کم همه خداحافظی میکنن و میرن. مارک و جکسون هم ازشون جدا میشن و همینطور که کنار دریا راه میرن، جکسون میگه:
_ ای کاش جینیونگ هم باهامون اومده بود.
 یهو پای مارک توی شنها گیر میکنه و داره میوفته که دست جکسون رو میگیره و خودشو نگه میداره. اما تا میبینه دستش توی دست جکسونه سریع دستش رو بیرون میکشه. با این رفتار مارک، بغض گلوی جکسون رو میگیره و با خودش میگه "حتی دیگه گرفتن دستم هم حس بدی بهش میده." با سکوت به راهشون ادامه میدن، جکسون توی فکرش میگه "اگه اینطوری پیش بره همش ازم دورتر میشه و تمام خاطرات خوبمون نابود میشه! باید حسم رو بهش بگم! (قدمهاش کمی آرومتر میشه) اگه بهش بگم شاید درکم کنه و حداقل با خاطره ی خوب از هم جدا بشیم!" و همینطور با ذهن درگیرش به قدمهای مارک نگاه میکنه که ازش دورتر و دورتر میشه. 

داخلی - ایستگاه مترو - شب
جکسون و مارک دارن به ته ایستگاه میرن که یهو جکسون توی جاش میایسته و مارک رو صدا میکنه. مارک برمیگرده و وقتی میبینه جکسون چند قدم عقبتر ایستاده، میگه:
_ چیزی شده؟!
جکسون درحالی که با هول با انگشتهای دستش بازی میکنه، سعی میکنه جملات رو توی ذهنش ترتیب بده. مارک جلوتر میاد و میگه:
_ چیزی میخوای بگی؟
جکسون: یه چیزی هست که تاحالا بهت نگفتم. بخاطر اینکه نمیخواستم دوست خوبی مثل تو رو از دست بدم... راستش... حس میکنم دارم به دوستیمون خیانت میکنم.
مارک آب گلوش رو به سختی قورت میده و با دقتتر به جکسون گوش میده. جکسون ادامه میده:
_ خیلی تلاش کردم توی لحظاتی که تو به عنوان دوست بهم نزدیک میشی فقط دوستت باشم اما... (با صدای گرفته) نتونستم احساساتم رو کنترل کنم. خیلی وقته حس فقط یه دوست رو بهت ندارم. (سعی میکنه به مارک نگاه نکنه) هر بار دستت رو میگیرم... هر بار توی چشمهات نگاه میکنم... از اینکه حس خوبی بهم میده (سرش رو پایین مینداره) از خودم خجالت میکشم. 
مارک خشکش زده و فقط با بُهت بهش خیره شده. جکسون درحالیکه چشمهاش نمناک شده، میگه:
_ نمیخوام با گفتن اینا ناراحتت کنم... فقط... فقط فکر کردم این حقته که بدونی بهت چه حسی دارم. 
درهمین حین قطار به ایستگاه میرسه و سر و صدای زیادی ایجاد میکنه.
Mark - Jackson - Markson - مارک - جکسون - مارکسون
مارک که نمیتونه چیزی بگه فقط با ناراحتی به چشمهای نمناک جکسون نگاه میکنه. جکسون که حس میکنه قلبش دیگه از تپش ایستاده آروم میگه:
_ متاسفم... 
و سریع پشتش رو میکنه و سوار مترو میشه. 

داخلی - مترو - واگن قطار - شب
جکسون تا وارد میشه هی دلش میخواد برگرده و به مارک نگاه کنه اما جرأت نمیکنه، فقط درحالی که دستش رو محکم مشت میکنه به در تکیه میده و چشمهاشو میبنده.

خارجی - منزل وانگ - اتاق جکسون - بالکن - شب
جکسون همینطور که به کیسه بوکس مشت میزنه به مارک فکر میکنه. وقتی لحظه ای که مارک دستش رو از توی دستش بیرون میکشید رو به یاد میاره با ناراحتی کیسه بوکس رو میگیره و درحالی که سرش رو بهش تکیه میده زیر لب میگه:
_ بعد از شنیدن اون حرفا چه خاطره ی خوبی باقی میمونه؟! حتما فکر میکنه تمام این مدت داشتم ازش سوءاستفاده میکردم!
همینطور که اشکهاش جاری میشه، آه عمیقی میکشه و میگه:
_ گند زدم به همه چیز. نکنه بخاطر من از این مدرسه بره!!!
هق هق گریه میکنه و با خودش میگه "من احمق دوباره چیکار کردم؟!"

✿پایان قسمت چهاردهم✿

ویدئویی که برای این قسمتِ مارک و جکسون ساختیم رو اگه ندید از لینک زیر دانلود کنید


آنچه در قسمت بعد خواهید خواند: 
جیساب: چرا انتقالی؟! کسی اذیتت کرده؟! 
تکیون: چرا اون عکسها رو به مامان دادی؟! اصلا میدونی با این کارت چیکار کردی؟!