دوستانی که داستان خارج از کنترل رو میخونن

لطفا به لینک زیر بروید و توی نظرسنجی مربوط به این داستان شرکت کنید


واکنش شما به داستان "خارج از کنترل" چیه؟

۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿17✿

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - عصر
 یرین داره یه لباس مناسب برای رفتن به تئاتر انتخاب میکنه که یهو یه پیام از طرف جادوگر به موبایلش میرسه [قبل از رفتن، پنجره ی اتاقت رو نیمه باز بذار (شکلک چشمک) از طرف جادوگر] یرین با تعجب میگه:
_ چرا میخوان بیان توی خوابگاه دخترا؟! 

داخلی - خوابگاه پسران - حمام - عصر
مارک و جکسون درحالی که هردو سعی میکنن به هم نگاه نکنن یهو همزمان باهم زیر دوش میرن. به هم برخورد میکنن و با تماس بدنهاشون به هم، هر دو گُر میگیرن و با اشتیاق به همدیگه که زیر شُرشُر آبِ دوش جذابتر شدن، خیره میشن. همین لحظه کف شُره میکنه و توی چشم مارک میره، چشمش میسوزه و میبندش. همینطور که بالا و پایین میپره میگه:
_ آی چشمم...آی چشمم.
در حین اینکه مارک چشمش رو میشوره. جکسون در گوشش میگه:
_ داشتی منو دید میزدی؟! چشمت سوخت!
مارک نیشگونش میگیره و میگه:
_ پس چرا چشم تو نسوخت؟!  
 همین لحظه جینیونگ که میبینه این دو از دست رفتند میگه:
_ هی سر دوش دعوا نکنید زود باشید میخوایم بریم.
جکسون میره زیر دوش. مارک با شیطنت کفهای روی بدن جکسون رو میشوره. جکسون با تعجب نگاهش میکنه و دستش رو کنار میزنه. مارک آروم میگه:
_ خیلی از دوستا اینطوری بهم کمک میکنن، کسی نمیفهمه.
جکسون به اطراف نگاه میکنه و میبینه کسی بهشون توجه نمیکنه، با لبخند به مارک نگاه میکنه.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - عصر
جونگیون تا وارد میشه، چشمهاش از حدقه بیرون میزنه و سریع در رو میبینده، آهی میکشه و میگه:
_ مینجون تو اینجا چیکار میکنی؟!
مینجون: گفتم که یه راهی برای قرارامون پیدا میکنم.
جونگیون: یرین الان میاد، میبینت!
مینجون: اون با تیمش رفته بیرون؛ دیرتر میاد.
جونگیون: خب توی یه اتاق چجور قراری میشه؟!
مینجون: امروز سینماش میکنیم!
برقها رو خاموش میکنه و به وسیله ی پروژکتور متصل به لپتاپ فیلمی رو پخش میکنه. جونگیون کنارش میشینه و یه فیلم کمدی میبینن.  

داخلی - سالن انتظار نمایش - عصر
جینیونگ، مارک و جکسون که زودتر از بقیه رسیدن کنار هم نشستن، مارک تا کمی از نوشیدنیش رو مینوشه، قیافه ش برمیگرده و با تعجب به لیوان نگاه میکنه و میگه:
_ این چیه؟!
جکسون لیوان رو میگیره و میگه:
_ اِ... این مال منه.
مارک: واقعا این طعمو دوست داری؟!
جکسون میخنده و میگه:
_ اینقدر بده؟!
مارک: من اصلا دوستش ندارم!
جکسون: خودم هم تاحالا نخوردم... میخواستم برای اولین بار امتحانش کنم.
جکسون کمی ازش مینوشه و میگه:
_ حق با توئه... بذار بدیمش به جینیونگ.
میخندن و یواشکی لیوان رو با نوشیدنی جینیونگ عوض میکنن. جینیونگ سرش رو از توی موبایلش بیرون میاره و تا ازش مینوشه، برمیگردونش توی لیوان، به لیوان اون دوتا نگاه میکنه و رو به جکسون میگه:
_ بهت که گفتم این خوشمزه نیست، حالا پشیمون شدی؟!
جکسون سریع لیوان رو سر میکشه و میگه:
_ دیگه تمومش کردم... مجبوری همونو بنوشی!
مارک میزنه روی پای جکسون و میخنده. جینیونگ لیوان مارک رو میقاپه و میگه:
_ منم اینو مینوشم!
مارک خودشو لوس میکنه، لبهاشو برمیگردونه و با مظلومیت به جکسون نگاه میکنه. جکسون میگه:
_ الان برات یدونه دیگه میگیرم. 
جکسون به طرف فروشنده میره و همینطور که ایستاده تا سفارشش آماده بشه، مارک براش پیام میفرسته [بیا صبح خیلی زود که خیابون خلوته بریم پارک].  

داخلی - سالن نمایش - عصر
یرین کنار جونهو میشینه و میگه:
_ میخواید توی خوابگاه دخترا چیکار کنید؟!
جونهو با تعجب میگه:
_ منظورت چیه؟
یرین: چرا بهم گفتید پنجره ی اتاق رو باز بذارم؟!
جونهو که نمیدونست با ناراحتی آهی میکشه و میگه:
_ مینجون بهت گفت؟!
یرین: پیام از طرف جادوگر بود!
جونهو دستی به سرش میکشه، یرین میگه:
_ مینجون بود؟! یعنی بدون من و تو میخواد جادوگری کنه؟!!
جونهو چیزی نمیگه، بلند میشه و با جینیونگ جاش رو عوض میکنه. جینیونگ به یرین میگه:
_ چی بهش گفتی که ناراحت شد؟!
یرین: بین خودمونه!

 داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - شب
بعد از دیدن فیلم مینجون میخواد بره پس توی موبایلش دوربینهای راهرو و پشت بام رو چک میکنه و میبینه چند تا کارگر روی پشت بام در حال کار کردن هستن. با کلافگی با خودش میگه "حالا چطور برم بیرون؟!" رو به جونگیون میگه:
_ از بیرون صدا میاد! فکر کنم کسی توی پشت بامه. چطوری برم بیرون؟!
جونگیون پنجره رو باز میکنه و کارگرها رو میبنه، کمی فکر میکنه و میگه:
_ مثل نیکون لباس دخترونه بپوش!
مینجون با بی میلی تایید میکنه، جونگیون میگه:
_ فقط من اول میرم ببینم اوضاع چطوره. 

 داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - شب
جونگیون میخواد از در خروجی بیرون بره که میبینه در بسته س. به طرف اتاقک مسئول میره و میگه:
_ چرا در بسته س؟!
هیوری: امشب دارن پشت بامها رو درست میکنن. چون شلوغه، مدیر اجازه نداده  بیرون برید. 

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - شب
مینجون به جونگیون میگه:
_ یعنی میخوان همینطور کل شب رو کار کنن؟!
جونگیون: حتی به هیوری گفتم که سروصدا نمیزاره بخوابیم ولی گفت دست اون نیست... نمیدونه تا کی طول بکشه.
مینجون با بیحالی روی مبل میشینه. جونگیون میگه:
_ اصلا چرا اومدی اینجا که اینطوری بشه؟! حالا چیکار کنیم؟! الان یرین بیاد بهش چی بگم؟ 

خارجی - خیابان - شب
بعد از دیدن نمایش گروه تئاتر دارن برمیگردن خوابگاه که از طرف مینجون به جونهو پیام میرسه [گیر افتادم؟! بیا یه کاری بکن... نمیتونم از اتاق جونگیون بیرون بیام!] جونهو پوزخندی میزنه و در جواب مینویسه [توی اتاق جونگیون چیکار میکنی؟... خودت یه فکری به حال خودت بکن] همین لحظه پیامی برای یرین میرسه، جونهو که متوجه شده یواشکی نگاه میکنه و میبینه مینجون از اون کمک خواسته! جونهو با شیطنت با خودش میگه "نباید بذارم بهش کمک کنه" دست یرین رو میگیره و میگه:
_ وایستا... باهات کار دارم.
چانسونگ به طرف جونهو برمیگرده و میگه:
_ چی شده؟!
جونهو رو به بقیه ی گروه میگه:
_ شما برید، من و یرین بعدا میایم.
بقیه میرن. یرین میگه:
_ برای کمک به مینجون نقشه ای داری؟!
جونهو میخنده و میگه:
_ کمک؟! خودش تنهایی شروعش کرده، خودش هم تمومش میکنه!
یرین: چی میگی؟!
جونهو: ما امشب برنمیگردیم خوابگاه!
یرین: پس کجا بریم؟!
جونهو: برو خونه تون.
یرین: ولی من هیچکس رو توی سئول ندارم. کجا برم؟!
جونهو آهی میکشه و میگه:
_ همون که گفتم امشب برنمیگردیم. خودم میدونم کجا باید بریم.
همینطور که دست یرین رو نگه داشته، با چانسونگ تماس میگیره و میگه:
_ میتونی توی هتلِ بابات برام اتاق جور کنی؟
  
داخلی - ورودی خوابگاه - شب
گروه تئاتر کمی دیرتر از ساعت بسته شدن ورودی خوابگاه رسیدن، هیوری در رو براشون باز میکنه، به طرف چانسونگ میره و میگه:
_ پس جونهو و یرین کجائن؟ 
چانسونگ: گفتن یکمی دیرتر میان.
هیوری: از این دیرتر؟! 
چانسونگ پوزخندی میزنه و میره. هیوری با  تعجب با خودش میگه "کجا رفتن؟! اونا که توی سئول آشنا ندارن!"  
   
داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - شب
مینجون وارد حساب کاربری جیساب میشه و با تعجب به اطلاعات ورود دانش آموزان به خوابگاه نگاه میکنه و با خودش میگه "جونهو و یرین نیومدن!!! دارن چیکار میکنن؟!" بعد از کمی جونگیون از توالت بیرون میاد و میگه:
_ یرین بهم پیام داد که امشب نمیاد! 
مینجون روی تختِ جونگیون دراز کشیده، پتو رو هم کاملا روی خودش کشیده طوری که فقط دستهاش معلومه، میگه:
_ خب پس نگرانی نداریم. هرموقع کارگرها رفتن من هم میرم.
 جونگیون نزدیکتر میره و وقتی متوجه میشه مینجون چطور خودشو زیر پتو قایم کرده با تعجب به دستهاش و شونه هاش که لخته نگاه میکنه. مینجون با شیطنت میگه:
_ داری به چی فکر میکنی؟!
جونگیون با هول میگه:
_ هیچی!
مینجون: نکنه داری منو لخت تصور میکنی؟!
جونگیون لبه ی تخت میشینه و میگه:
_ بس کن، میدونم لباس تنته! 
مینجون با عشق بهش نگاه میکنه.
Minjun - Jeongyeon - مینجون - جونگیون
در حالی که دست به سرش میکشه و موهاشو بهم میریزه، میگه:
_ پس اینطوری نمیشه سرکارت گذاشت! 
جونگیون سرش رو از زیر دست مینجون کنار میکشه و میگه:
_ پاشو بلوزت رو بپوش، اینجا مثل اتاق خودت گرم نیست؛ اگه با زیرپوش بخوابی، سرما میخوری. 
مینجون خودشو لوس میکنه و سرش رو به طرفین تکون میده. جونگیون دستش رو روی پیشونی مینجون میذاره و میگه:
 _ تب که نداری چرا اینطوری میکنی؟!
 دستش رو به بالا میبره و چتریهای مینجون بالا کشیده میشه و پیشونیش معلوم میشه، جونگیون خنده های ریز میکنه، مینجون میگه:
_ چرا میخندی؟!
جونگیون: وقتی موهاتو بالایی میدی، سنت بیشتر بنظر میاد.   
مینجون میخواد چیزی بگه ولی تأمل میکنه. جونگیون داره بلند بشه که مینجون دستش رو میگیره و میگه:
_ کجا میری؟
جونگیون: من روی تخت یرین میخوابم.
مینجون به طرف خودش میکشش و میگه:
_ چطور دلت میاد وقتی من اینجائم، روی یه تخت دیگه بخوابی؟!

داخلی - اتاق هتل - شب
جونهو روی صندلی نشسته.  یرین با ناراحتی روی تخت میشینه و میگه:
_ مینجون گفت توی خوابگاه دخترا گیر کرده، الان کجاس؟! نگرانشم!
جونهو: تو حتی نمیدونی داشته چیکار میکرده، چطور نگرانشی؟
یرین: بهرحال من در رو براش باز گذاشتم. باید خودمم کمک میکردم از اونجا بیاد بیرون.
جونهو: نگران نباش، الان توی اتاقتون پیش دوست دخترشه!
یرین با تعجب میگه:
_ اتاق ما؟ جونگیون دوست دخترشه؟!
جونهو: حواست باشه پیش جونگیون هیچی نگی. اون نمیدونه ما چیکار میکنیم.
یرین پوزخندی میزنه و میگه:
_ مثلا با مینجون لج کردی؟! اون که الان با دوست دخترش تنهاس و داره بهش خوش میگذره!
جونهو درحالیکه بلند میشه و به طرف تخت میاد میگه:
_ فکر کردی با بهترین دوستم لج میکنم؟!
جونهو میخواد روی تخت دراز بکشه، یرین سریعتر دراز میکشه و تمام تخت رو میگیره و میگه:
_ هی... اینجا جای منه! برو روی مبل بخواب.
جونهو، یرین رو کنار میزنه و دراز میکشه. یرین با عصبانیت میگه: 
_ اگه یهو بوسم کنی چی؟!
جونهو از یرین رو برمیگردونه و میگه:
_ الان عقلم سر جاشه. عمرا بهت نگاه هم نمیکنم. تازه فقط لپت رو بوس کردم، چرا اینقدر بزرگش میکنی؟!
یرین: اصلا برام مهم نبود حتی اگه لبم رو بوس کرده بودی!
جونهو به طرفش برمیگرده و میگه:
_ واقعا؟!
یرین با نگاه جونهو گُر میگیره. جونهو میگه:
_ واقعا از این دخترا هستی که هرکسی رو بوس میکنن؟!
یرین با قدرت زیاد هلش میده و جونهو از روی تخت میافته پایین.

داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - شب
تکیون با بی حالی در حالی که ظرف رامنی دستشه به طرف اتاق 14 میره. همین لحظه موبایلش زنگ میخوره، تا اسم جیوون رو میبینه ظرف رامن از دستش می افته و آب جوش روی پاش میریزه اما با ناباوری فقط به اسم جیوون خیره میشه، آب گلوش رو بسختی قورت میده و با صدای بغض آلودی جواب تماس رو میده:
_ سلام!
جیوون با صدای آرومی از پشت موبایل میگه:
_ حالت خوبه؟
تکیون : خودت بهتر میدونی! حتی بهم نگفتی کجا رفتی!
جیوون: با اینکه الان دیگه معلمت نیستم ولی بازم رابطه مون غیر قانونیه... ما نمیتونیم باهم باشیم. 
تکیون: پس چرا الان زنگ زدی؟
جیوون: میخوام بهت بگم که برات یک سال صبر میکنم، اونموقع دیگه چیزی نیست که بتونه جلومون رو بگیره.
لبخندی روی لب تکیون میاد و چیزی نمیگه، جیوون میگه:
_ نمیخوای یه چیز دلگرم کننده بهم بگی که راحتتر این یک سال رو بگذرونم؟!
تکیون لبخندی میزنه و میگه:
_ سخت تلاشم رو میکنم تا زودتر مدرسه ام تموم بشه.  

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - نیمه شب
مینجون و جونگیون کنار هم روی یه تخت خوابیدن. ولی مینجون هنوز بیداره و هر دقیقه ای که میگذره تپش قلبش تندتر میشه، نفس عمیقی میکشه و با خودش میگه "اگه همینطوری پیش بره... یه کاری دست خودم میدم" بعد از یک ساعت مینجون هنوز نتونسته بخوابه، دستش رو به طرف جونگیون دراز میکنه و میخواد بغلش کنه اما تأمل میکنه و با خودش میگه "میتونم تحمل کنم... میتونم. همونطور که توی فیلمها پسرای باحال میتونن خودشون رو کنترل کنن، منم میتونم" چشمهاشو میبنده و سعی میکنه به چیز دیگه ای فکر کنه.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق مسئول - نیمه شب
هیوری به ساعت نگاه میکنه و میگه:
_ چرا هنوز نیومدن؟! 
یهو به یاد کاندومی که توی اردو پیدا کرده بود میوفته و زیر لب میگه:
_ نکنه... (با دست به پیشونیش ضربه ای میزنه) منِ احمق اونا رو توی اتوبوس تنها گذاشته بودم!! نکنه از اون موقع...
با ناامیدی آهی میکشه.  

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - سحر
جونگیون از خواب بیدار میشه و تاچشم توی چشم مینجون میشه با محبت میگه:
_ صبح بخیر... خوب خوابیدی؟
مینجون سرش رو به علامت منفی تکون میده و همینطور که به چهره ی جذاب جونگیون خیره شده با خودش میگه "همه ی اون فیلمها دروغه! کدوم مَردی میتونه کنار عشقش فقط مثل مُرده ها بخوابه؟!" مینجون که تا الان فقط تحمل کرده بود دیگه طاقتش تموم میشه و بوسه ی طولانی از جونگیون میگیره، در حین بوسه دستش رو آروم از دور صورت جونگیون برمیداره و به طرف سینه ی جونگیون میبره، جونگیون که متوجه شده سریع دستش رو توی دست مینجون میذاره، طوری که مینجون نفهمه داره جلوش رو میگیره و بهم قفلشون میکنه. مینجون دست جونگیون رو محکم میفشاره و با پاش، ساق پای جونگیون رو لمس میکنه. جونگیون با خودش میگه "داره چیکار میکنه؟! اگه من رابطه م رو باهاش جدیتر کنم... یه جرم دیگه هم به جرمهام اضافه میشه! لعنتی باید جلوش رو بگیرم" با شوخی مینجون رو کنار میزنه و میگه:
_ کدوم بچه دبیرستانی ای اینطوری پرحرارت میبوسه؟! (دست به سینه میشینه با چهره ی بانمکی ادامه میده) مگه تو نبودی میگفتی باید تا 20 سالگی صبر کنی؟!
مینجون با خودش میگه "باید غرورم رو بذارم کنار و بهش بگم!!!! اما اگه بهش بگم 20 سالمه چه فرقی به حالمون میکنه؟! اونوقت باید بهش بگم اول دبستان رو افتادم!!! فقط آبروی خودمو میبرم" لبخندی میزنه و میگه:
_ نگران نباش... همونقدر که دلم میخوادش، به همون اندازه میدونم که نباید انجامش بدم.
جونگیون دستش رو دور گردن مینجون میندازه و میگه:
_ حالا که اینقدر قانونمندی بهتره قبل از اینکه بازم کسی بیاد روی پشت بام، از اینجا بری.
مینجون با تردید نگاهش میکنه و بوس کوچولویی ازش میگیره، وسایلش رو برمیداره و همینطور که از پنجره بیرون میره با لبخند میگه:
_ ولی من همه ی قانون ها رو دوست ندارم. 

داخلی - اتاق هتل - سحر
یرین از خواب بیدار میشه و جونهو که مظلومانه روی مبل خوابیده رو نگاه میکنه. یهو حس میکنه جونهو داریه گریه میکنه. جلو میره، صدای آب بینی بالا کشیدن جونهو رو که میشنوه، میگه:
_ داری گریه میکنی؟! بخاطر اینکه نذاشتم روی تخت بخوابی؟! (بالش رو از روی زمین برمیداره) حتی بالشی که بهت دادم رو هم استفاده نکردی!
جونهو روشو برمیگردونه، یرین تا چشمای نمناک و بینی قرمز جونهو رو میبینه، شوکه میشه و میگه:
_ توقع نداشتم اینقدر ناراحت بشی!
جونهو با بیحالی میشینه و میگه:
_ ساعت چنده؟!
یرین: چهار.
جونهو: قرص زد حساسیتم همراهم نبود، این اطراف هم داروخانه شبانه روزی نیست.
یرین با تعجب میگه:
_ حساسیت؟!
جونهو: بله، فکر کردی بخاطر تو نیومدم روی تخت بخوابم؟! به پَر توی بالش حساسیت دارم. فقط یه لحظه گذاشتم زیر سرم و این آبریزش بینی داره داغونم میکنه. زود باش حاضر شو بریم.

خارجی - پارک - سحر
مارک و جکسون دست هم رو گرفتن و کنار هم اسکیت بورد سواری میکنن. جکسون جلوتر میره و یهو غیبش میزنه. مارک دنبالش میگرده و همینطور که داره توی یه کوچه میپیچه یهو جکسون از جلوش درمیاد. مارک با خنده میگه:
_ کجا رفته بودی؟! 
جکسون: هیچ جا... 
مارک از اسکیت بورد پیاده میشه، ابروهاشو بالا میبره و میگه:
_ چی رو داری مخفی میکنی؟!
به طرفش میره و میخواد دستهای جکسون که پشتش قایم کرده رو بگیره. جکسون مشتهاشو جلوی مارک میگیره و میگه:
_ یکی رو انتخاب کن.
مارک دستش رو روی مشت چپ جکسون میذاره، جکسون مشتش رو توی دست مارک باز میکنه و گل رز قرمز کوچیکی که توشه رو توی دست مارک میذاره. مارک با تعجب میگه:
_ این چیه؟
جکسون: امروز روز سفیده! اینم جواب چیزیه که شب قبل از ولنتاین بهم دادی!
مارک: ولنتاین؟!!! من بهت چیزی دادم؟!!
جکسون: به خیال خودت داشتی نجاتم میدادی ولی بدتر داشتی میکشتیم.
لحظه ای که توی چشمه ی آب گرم مارک به جکسون تنفس میداد جلوی چشمهای مارک میاد. همینطور که گل رو بو میکنه، میگه:
_ یادم میاد اونشب اینقدر قلبم تند میزد که نتونستم کنارت بخوابم.
جکسون: من فکر میکردم که متوجه احساسات من شده بودی و ازم دوری میکردی.
مارک: من اینقدر حواسم به احساسات خودم بود که مال تو رو متوجه نشده بودم! (بعد از کمی مکث) حالا توی اون یکی دستت چی بود؟!
جکسون مشتش رو باز میکنه، کف دستش یه کفشدوزک کوچیکه. مارک ضربه ی نسبتا محکمی بهش میزنه و میگه:
_ تو هم قصد کشتن منو داشتی؟! اگه اینو انتخاب کرده بودم واقعا میخواستی توی دستم بذاریش؟!
جکسون میخنده. مارک با شیطنت میگه:
_ ولی من چیزیم نمیشد چون فقط از عنکبوت میترسم!
جکسون: کفشدوزک نماد خوش شانسیه. فقط میخواستم بدونی، خیلی خوش شانسم که تو رو دارم.
مارک با لبخند دستش رو کنار دست جکسون میگیره و کفشدوزک روی دستش میاد. 

داخلی -  مدرسه - زیرزمین - صبح
مینجون به جونهو میگه:
_ حالا دیگه وقتی ازت کمک میخوام نادیده ام میگیری؟!
جونهو میخنده و میگه:
_ خودت بدون اینکه به من بگی رفتی خوابگاه دخترا! 
مینجون پوزخندی میزنه و میگه:
 _ مگه تو به من گفتی که یرین رو بوس کردی؟!
جونهو با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ فیلمهای دوربین پشت بام که خودت کارگذاشتی رو دیدی؟! تو که فیلمها رو چک نمیکردی!
مینجون: خب ایندفعه چک کردم... تازه اینم باید از یرین بشنوم که دیشب با هم رفتید هتل؟!
Minjun - Junho - JunBros - مینجون - جونهو - جون برادرز
جونهو: اونطور که فکر میکنی نیست! اون دفعه همینطوری بوسش کردم.
مینجون با ناامیدی میگه:
_ دختر مَردم رو همینطوری الکی الکی بوس میکنی؟!
  جونهو با پشت دست به سینه ی مینجون میزنه و میگه:
_ الان من باید شاکی باشم! تقصیر توئه مثل احمقا بوسش کردم... حالا هم هی بخاطرش توسری میخورم. 
مینجون، جونهو رو بغل میکنه و برای دلداری چند ضربه با دست به پشتش میزنه.

داخلی - مدرسه - راهرو - صبح
جونهو و مینجون دارن به طرف کلاسشون میرن که هیوری، جونهو رو صدا میکنه و میگه:
_ چند لحظه میخوام تنها باهات صحبت کنم.
 جونهو و هیوری گوشه ای خلوت میایستن. هیوری میگه:
_ چرا دیشب برنگشتی خوابگاه؟!
جونهو: نمیتونستم برگردم.
هیوری: یعنی چی؟ کجا بودی؟!
جونهو: هتل.
هیوری با ناراحتی آهی میکشه و میگه:
_ میشه توضیح بدی؟!
جونهو: با هم اتاقیم دعوام شده بود و دوست نداشتم قیافه ش رو ببینم.
هیوری: شما بچه ها چرا دوست دارید همه چیز رو پیچیده کنید؟! به من میگفتی، برات یه اتاق دیگه جور میکردم. اگه بازم از این مشکلات داشتی لطفا اول بیا سراغ خودم، باشه؟
جونهو با سر تأیید میکنه. همین لحظه موبایلش زنگ میخوره، هیوری با علامت سر میگه "جواب بده" وقتی جونهو داره تماس رو جواب میده، هیوری اسم تماس گیرنده "یرین" رو میبینه. جونهو با موبایل صحبت میکنه:
 _ باشه، هر کاری میکنی بکن. دیگه آخرین روز تحقیقه... خوشحالم که داره تموم میشه. 
هیوری با کنجکاوی به حرفهاشون گوش میده و بعد از اینکه جونهو تماس رو قطع میکنه، هیوری میگه:
_ خب، مجبورم یه امتیاز منفی برات رد کنم.
همین لحظه کوانگسو به سرعت خودشو به هیوری میرسونه و در گوشش میگه:
_ یکی از بچه ها بارداره!!!

✿پایان قسمت هفدهم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:  
مارک: اینطوری باعث میشی فکر کنم عجیب غریبم. 
نیکون: عشقت ازم یه چیزی کش رفت، برو ببین چه حالی داره. 

هیچ نظری موجود نیست: