دوستانی که داستان خارج از کنترل رو میخونن

لطفا به لینک زیر بروید و توی نظرسنجی مربوط به این داستان شرکت کنید


واکنش شما به داستان "خارج از کنترل" چیه؟

۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿03✿

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - شب
جونگیون در حالی که ماسک تقویتی پوست روی صورتشه، روی تخت به طوری که پاهاش رو به بالا به دیوار تکیه داده و سرش رو از کنار تخت به طرف پایین آویزون کرده دراز کشیده. همین لحظه یرین وارد اتاق میشه و با دیدن صورت سفید و موهای آویزون جونگیون وحشت زده میشه و جیغ میزنه. جونگیون سریع میشینه و میگه:
_ چیه؟... چرا ترسیدی؟!
یرین درحالی که دستش رو روی قلبش گرفته میگه:
_ تو توی اتاق من چیکار میکنی؟
جونگیون: هم اتاقیتم.
یرین ابروهاشو بالا میبره و میگه:
_ قرار بود هم اتاقی نداشته باشم.
جونگیون: میدونم. خانم لی هیوری بهم گفته دوست نداری با کسی هم اتاقی باشی، اما منم نمیتونستم هزینه ی اتاقهای دیگه رو بدم پس بهم گفتن میتونم اینجا بمونم... (لبخند میزنه) نگران نباش اذیتت نمیکنم.
یرین در حالی که روی تختش دراز میکشه میگه:
_ مشکلی نیست.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - شب
جکسون وارد اتاق میشه؛ وقتی میبینه هیچکس توی اتاق نیست، گوشه ای از تختش میشینه و زانوهاشو توی بغلش میگیره، سرش رو به زانوهاش تکیه میده. توی سکوت خودش غرقه که پیامی به موبایلش میرسه. سریع موبایلش رو برمیداره و میبینه پیام تبلیغاتیه، آهی میکشه و به لیست پیامهاش میره و آخرین مکالماتش با "بهترینم" رو نگاه میکنه.
[جکسون: "دلم خیلی برات تنگ شده، هشت ماه گذشته... کجایی؟!" (یک ماه پیش - خوانده شده)
جکسون: "چرا جوابمو نمیدی؟!" (یک هفته پیش - خوانده نشده)
جکسون: "کجایی؟" (یک روز پیش - خوانده نشده)]
همینطور که قطره ی اشکی از چشمش جاری میشه چت رومش با "بهترینم" رو پاک میکنه. زیر لب میگه:
_ ای کاش میشد این تجربه رو از توی زندگیم پاک کنم.
به لیست مخاطبین میره و شماره تماس "بهترینم" رو حذف میکنه.  چشمهاشو میبنده  و دوباره سرش رو به زانوهاش تکیه میده. یهو نیکون از زیر پتوی تخت روبرو بیرون میاد و میگه:
_ مگه چه تجربه ی گهی داشتی؟!
جکسون با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ تو اینجا بودی؟!
نیکون: چیه؟! میخواستی توی خلوت خودت زارزار گریه کنی؟... اشتباه اومدی، پاشو برو خونه تون بچه ننه.
جکسون دندونهاشو روی هم میفشاره و میگه:
_ ببخشید از خواب بیدارت کردم.
توی جاش دراز میکشه و پتو رو روی سرش میکشه. نیکون با تحقیر بهش نگاه میکنه.

داخلی - مدرسه - کلاس درس 2 - بعد ازظهر
همه ی دانش آموزها در حال صحبت کردنن که تا جیهیون وارد میشه ساکت میشن، جیهیون بلافاصله پنجره رو باز میکنه و میگه:
_ از این به بعد قبل از اینکه من بیام پنجره رو باز کنید، هوای کلاس خیلی گرفته س.
جیهیون در مورد تاریخ جهان صحبت میکنه. جونگیون با چهره ای کسل همینطور که سرش رو به دستش تکیه داده چشمهاش بسته میشه. با صدای دانش آموزها که اه و ایش میکنن، به خودش میاد و چشمهاشو باز میکنه. نایون که کنار جونگیون نشسته میگه:
_ جلوش آدما رو تکه تکه میکردن و اونوقت اون راحت غذاشو میخورده؟! چه حال بهم زن.
جیهیون: بله، بخاطر همین به دراکولا معروف بوده. به هیچ کدوم از اعضای بدن رحم نمیکرده... گوش، بینی، لب، حتی آلت....
همین لحظه یهو اعضای بدن تکه تکه شده ی خونی از پنجره به داخل پرت میشه و روی جیهیون میریزه. همه ی دانش آموزها وحشت زده جیغ میزنن، جیهیون هم در حالی که جیغ میزنه از کلاس بیرون میره. جونهو بلند میشه و سَرَکی میکشه و میگه:
_ اه... چه چندشه.
نیکون از ته کلاس جلو میاد و در حالی که با پاش تکه ها رو اینطرف و اونطرف میده میگه:
_ همه ش مصنوعیه (لبخند کجی میزنه) فکر کنم جادوگر دوباره کارشو شروع کرده.
همه ی دانش آموزا شروع میکنن به پچ پچ کردن. جونگیون رو به نایون میگه:
_ جادوگر دیگه چیه؟!
نایون: نمیدونی؟ آهان، تو تازه واردی!... توی این مدرسه اتفاقای عجیب و غریبی می افته.
جونگیون با پوزخند میگه:
_ شبیه دیالوگ کلیشه ای فیلمهای ترسناکه.
جونگیون بلند میشه و داره به طرف در ته کلاس میره؛ وقتی داره از کنار مینجون رد میشه، مینجون دستش رو میگیره و میگه:
_ یاد سریال Z Nation افتادم، لای موهات یه انگشته.
جونهو پوزخندی میزنه و میگه:
_ انگشت نیست.
مینجون همینطور که دستش رو به طرف موهای جونگیون میبره میگه:
_ چی میگی؟
جونهو روی دست مینجون میزنه و میگه:
_ اٌه... به چیز مَردُم دست نزن.
چشمهای جونگیون از حدقه در میاد و میگه:
_ داره شوخی میکنه؟!
مینجون با ناچاری لبخندی میزنه. جونگیون عضو بدن رو از لای موهاش برمیداره و نگاهی بهش میندازه و میگه:
_ کار جادوگرتون خیلی درسته.
و روی زمین پرتش میکنه. تکیون که تا الان روی میز کناری خواب بود بلند میشه و میگه:
_ آره کارش درسته، حداقل این کلاس تـخـ{...} تموم شد.

داخلی - مدرسه - سالن غذا خوری - ظهر
جونهو و مینجون سر میزی نشستن درحال نهار خوردن هستن. یهو جونهو، مارک رو میبینه که دنبال میز خالی میگرده، براش دست تکون میده و به میز خودشون دعوتش میکنه. مارک به همراه جکسون و جینیونگ سر میز میشینه و به هم معرفیشون میکنه. جونهو میگه:
_ دوستات هم مثل خودتن یا نه مثل وویونگ...؟!
مارک با لبخند میگه:
_ نه بابا اینا از منم اوکی ترن.
مینجون: پس انگار امسال کلی کلاس اولیه باحال داریم، بجز اونیکی.
جکسون: مگه چطوریه؟ 
جونهو: هم اتاقی ما اومده مدرسه که فقط درس بخونه.
جینیونگ بلند میخنده و میگه:
_ مگه شما توی مدرسه چیکار میکنید؟!
جونهو: عشق و حال.
جکسون دستش رو بالا میبره و جونهو میزنه قدش. جکسون میگه:
_ اگه آدم سرش رو فقط توی کتاب بکنه که زندگی نکرده، لذت زندگی به اینه که چیزای مختلف رو تجربه کنی.
نیکون درحالیکه ظرف غذا توی دستشه داره از کنارشون رد میشه که با طعنه میگه:
_ به شرط اینکه نخوای پاکشون کنی.
جکسون با تعجب نگاهش میکنه. جینیونگ میگه:
_ اون چی میگه؟!
جکسون: ولش کن، غذاتون رو بخورید. فقط هم اتاقیم بود.
مینجون: تو کره ای نیستی، مگه نه؟
جونهو محکم به شونه ی مینجون میزنه و میگه:
_ شاهکار کردی، تابلوئه دیگه هنگ کنگیه. 
جکسون با تعجب میگه:
_ از کجا فهمیدی هنگ کنگی ام؟!
جونهو: بخاطر لهجه ت... (چشمکی میزنه) بعضی چیزا رو زود میگیرم.
جینیونگ رو به مارک میگه:
_ خوش به حالت چه هم اتاقی های باحالی داری.
مینجون: تازه اگه توی درسها مشکلی چیزی داشتید بهمون بگید، میتونیم کمکتون کنیم.
جینیونگ: مگه شما درس هم میخونید؟!
جونهو: ای بابا درموردمون چی فکر کردی؟
مینجون: درس خوندن هم بعضی موقعها عشق و حال حساب میشه.
جونگیون که سر میز کناری پشت مینجون نشسته، یهو با انگشت میزنه به شونه ی مینجون و میگه:
_ واقعا؟!... فکر میکردم خوندن بلد نیستی!
جونهو با کلافگی اخمهاشو توی هم میکنه و رو به جونگیون میگه:
_ ایش از این تازه واردهایی که هیچی نمیدونن و قضاوت میکنن بدم میاد... این آقایی که اینجا نشسته (با دست به مینجون اشاره میکنه) یکی از بهترین دانش آموزای مدرسه س.
سوهیون از چند میز اونطرفتر با طعنه میگه:
_ البته قبل از اینکه سال دوم رو برای دومین بار بخونه... چطور تونستی اونهمه تجدید بیاری؟!
جونگیون پوزخند میزنه. مینجون رو به سوهیون با خونسردی میگه:
_ من موندم تو چطور تونستی بری سال سوم.
مینجون صورتش رو به طرف میز خودشون برمیگردونه و میبینه مارک، جکسون و جینیونگ بهش خیره شدن. آهی میکشه و میگه:
_ اینطوری بهم ذل نزنید، خجالت میکشم.
جونهو دستهاشو دور صورت مینجون میگیره و به طرف خودش برمیگردونش. توی چشمهاش نگاه میکنه و میگه:
_ چه خجالتی؟! تو فقط بخاطر من پارسال افتادی... بخاطر اینکه آرزومون رو برآورده کنیم و با هم همکلاس بشیم.
جکسون با دیدن اونا توی فکر فرو میره. 

برش به 10 ماه پیش
خارجی - حیاط مدرسه - صبح
جکسون روبروی بَمبَم ایستاده، بمبم میگه:
_ مجبورم مدرسه م رو عوض کنم.
جکسون با ناراحتی میگه:
_ پس رویامون چی؟
بمبم: رویا؟... آهان مدرسه ی گلکسی رو میگی؟! (مکث میکنه) با هم میریم.

برش به حال
داخلی - مدرسه - سالن غذا خوری - ظهر
جکسون همینطور داره به بمبم فکر میکنه که مارک جلوی صورتش چندتا بشکن میزنه و میگه:
_ کجایی؟!
جکسون به مارک نگاه میکنه و میگه:
_ توی مدرسه دارم غذا میخورم. 
مارک لبخند زیبایی میزنه و میگه:
_ از غذاش خوشت نمیاد؟!... آخه قیافه ت یه جوریه.
جونگیون از سر میزش بلند میشه و میگه:
_ اه... شما چقدر حرف میزنید. 
جونهو دست جونگیون رو میگیره و میگه:
_ حس بویایی خوبی داری، گوشات هم تیزه، نکنه... خون آشامی؟!
Junho - Jeongyeon - جونهو - جونگیون
جونگیون ساق دستش رو روی شونه ی جونهو تکیه میده و صورتش رو نزدیک میبره و همینطور که به شاهرگ گردنش خیره شده میگه:
_ پس خیلی مواظب خودت باش.

داخلی - مدرسه - کارگاه کامپیوتر - صبح
دانش آموزان کلاس 1 وارد میشن و هر کسی سر یه کامپیوتر میشینه. آیون میخواد بشینه اما تا میبینه جکسون کنارشه منصرف میشه و به طرف دیگه ای میره. همه در حال انجام دادن تکلیفشون هستن. جیساب کارهاشون رو نظارت میکنه و کسایی که مشکل دارن رو راهنمایی میکنه. همین لحظه یهو همه ی مانیتورها صحنه ای سکسی از یه انیمه ی 19+ رو نشون میدن. دانش آموزان متعجب میشن و بعضی هاشون چشمهاشون رو میگیرن و بعضی ها هم با خوشحالی به صفحه نمایش چشم میدوزن. مارک و جکسون که روبروی هم نشستن با تعجب به هم نگاه میکنن، مارک میگه:
_ این دیگه چیه؟ اینجا چه خبره؟!!
یکی از دانش آموزها: بچه ها پس جادوگر مدرسه که میگن واقعا وجود داره... حتما کار خودشه.
وویونگ: جادوگر؟ مگه چی درموردش شنیدی؟
دانش آموز: سر کلاس تاریخِ دومی ها هم دست و پای قطع شده ی مصنوعی ریخته بوده و همه ترسیدن.
وویونگ: عجب مزاحمهایی پیدا میشن... 
جیساب که تا الان گیج و منگ به مانیتورها نگاه میکرد سریع مانیتورهای نزدیکش رو خاموش میکنه و میگه:
_ حرف اضافه نزنید، زود باشید از کلاس برید بیرون.
دانش آموزها دونه دونه میرن بیرون. جینیونگ میگه:
_ ولی انیمه ی خوبی رو انتخاب کرده، اندام دختره رو وااااااااااااااو.
یرین که کنارش ایستاده میگه:
_ عاشق نقاشی شدی؟... توی کره عمراً همچین هیکلی پیدا کنی.
جکسون یدونه محکم میزنه پشت جینیونگ و میگه:
_ آخه سینه به اون بزرگی رو میخوای چیکارش کنی؟
مارک میزنه زیر خنده. جکسون یه ضربه هم به مارک میزنه و میگه:
_ انگار تو هم خوشت اومده ها... بیاید بریم.

داخلی - مدرسه - کلاس درس 2 - صبح
دانش آموزها در حال حل کردن تمرین ریاضی هستن، در کلاس به صدا درمیاد و جیساب وارد میشه و میگه:
_ ببخشید مزاحم کلاستون شدم، میشه کیم مینجون رو چند دقیقه قرض بگیرم؟
جونهو آروم به مینجون میگه:
_ چیکارت داره؟ خرابکاری کردی؟!
مینجون درحالی که شونه هاشو بالا میندازه میگه:
_ نه.
معلم به مینجون اشاره میکنه که همراه جیساب بره.

داخلی - مدرسه - راهرو - صبح
مینجون همینطور که کنار جیساب راه میره، میگه:
_ اتفاقی افتاده؟
جیساب: درمورد هک کردن چقدر میدونی؟
مینجون: ای... بگی نگی. 
جیساب: فکر میکنی بتونی کامپیوتری که هک شده باشه رو درست کنی؟
مینجون با تردید میگه:
_ مطمئن نیستم، تاحالا همچین کاری نکردم.
جیساب: من فرصتش رو بهت میدم. بیا ببینم چقدر بلدی. 
مینجون یهو توی جاش می ایسته، جیساب دستش رو میگیره و میگه:
_ نترس خودمم کنارتم، کمکت میکنم.

داخلی - مدرسه - کارگاه کامپیوتر - صبح
مینجون و جیساب سر کامپیوتر نشستن و بررسیش میکنن. جیساب با ناامیدی میگه:
_ یعنی میگی تو هم نمیتونی کاریش کنی؟
مینجون: من تا این حد بلد نیستم، شرمنده.
جیساب: اونی که شرمنده س منم... حتی.... 
وسط حرفش یهو مینجون میگه:
_ این کد...؟ فکر میکنم این کد رو توی یه کتاب خوندم؟
جیساب: کدوم کتاب؟ کجا؟
مینجون: یه لحظه صبر کنید الان میرم از کتابخونه میارمش.

داخلی - مدرسه - خوابگاه پسران - رختکن حمام - شب
جکسون درحالی که دور کمرش حوله بسته وارد میشه، حس میکنه کسی داره یواشکی نگاهش میکنه. همینکه میخواد برگرده یهو یکی میگیرش و به کمد میچسبونش. چند تا پسر که ماسک به صورتشون زدن کیف و لباسهای جکسون رو زیر و رو میکنن. جکسون با تعجب میگه:
_ دنبال چی میگردید؟
پسر ماسکدار با چوب بیسبالی که توی دستشه ضربه ای به پای جکسون میزنه و میگه:
_ خفه شو.
یکی از پسرها میگه: لباسهاش هم گرونه، میشه پولشون کرد. 
یکی از پسرها داره موبایل جکسون رو هم برمیداره که پسری دیگر میگه:
_ اونو نمیتونیم آب کنیم، بیخیال.
 پسرها دارن میرن که جکسون گوشه ای از لباس یکی از پسرها رو میگیره و میگه:
_ حداقل لباسمو بذارید، هیچی ندارم بپوشم. 
ولی پسرِ محکم هلش میده و جکسون روی زمین میوفته. پسرا سریع فرار میکنن و جکسون آهی میکشه. بزور روی پاش بلند میشه و موبایلش رو از ته کمدش برمیداره، با جینیونگ تماس میگیره ولی در دسترس نیست پس با مارک تماس میگیره و ازش کمک میخواد. بعد از چند دقیقه مارک میاد و درحالیکه سریع به طرف جکسون میره، میگه:
_ هی بذار ببینم چی شده.
جکسون: نگران نباش چیزی نیست فقط لباسها رو بده بپوشم.
مارک لباسها رو روی صندلی میذاره. جکسون میخواد خم بشه و شلوارش رو بپوشه اما بخاطر درد کمرش نمیتونه. مارک سریع جلوش میشینه و شلوار رو براش نگه میداره و میگه: 
_ دستت رو به من تکیه بده و پاتو بلند کن.
جکسون برای چند لحظه بهش خیره میشه، با دست ضربه ای به شونه ش میزنه و میگه:
_ بلند شو، بلند شو خودم میپوشم.
Mark - Jackson - مارک - جکسون - مارکسون
مارک: از چی میترسی؟! دوست برای همین موقعهاس دیگه.
جکسون به کمک مارک شلوارش رو میپوشه و وقتی داره بلوزش رو تنش میکنه مارک دستی به کمر جکسون میکشه و میگه:
_ کمرت...
همین لحظه جکسون خودش رو کنار میکشه و مارک میگه: 
_ خیلی درد میکنه؟!! قرمز شده... بریم دکتر.
جکسون: نیاز نیست، حالم خوبه.
مارک: مطمئنی؟ (یهو چشمش به کتف جکسون که قرمز شده میافته) شاید یه موقع آسیب جدی دیده باشی، عمرا بذارم بیخیالش بشی.
جکسون: یه ربع دیگه درهای خوابگاه بسته میشه، اگه بریم پیش سو جیساب هم که باید هزارتا سوال و جواب پس بدم که این کبودی ها چیه... بیخیال بابا.
مارک دستی به سرش میکشه و میگه:
_ از جونهو و مینجون کمک میخوایم... میتونن بجامون کارت ورود به خوابگاه رو بزنن.

داخلی - خوابگاه - شب
مینجون و جونهو همینطور کارتها رو میزنن و از در ورودی رد میشن، جونگیون که پشت سرشون وارد میشه، دست مینجون رو میگیره و میگه:
_ جای چند نفر کارت میزنی؟!
مینجون یک لحظه قلبش میریزه ولی وقتی میبینه جونگیونه نفس راحتی میکشه، انگشتش رو روی لب جونگیون میذاره و میگه:
_شـــشششششش. 
جونگیون به اطرافش که کسی نیست نگاه میکنه. جونهو دست به سینه میشه و با لحن تهدید آمیزی میگه:
_ مینجون ساکت کردن دخترا رو خیلی دوست داره؛ اگه نمیدونستی، بدون.
جونگیون با ترحم بهشون نگاه طعنه آمیزی میکنه. جونهو سریع میگه: 
_ به چی داری فکر میکنی؟! دخترا هم همچین بدشون نمیاد مینجون ساکتشون کنه! 
مینجون با آرنجش به پهلوی جونهو میزنه و میگه:
_ ایـــی چی داری میگی!
جونگیون به لبهای مینجون نگاه میکنه و توی فکرش میگه "ای... فکر نمیکنم اونقدرها هم بد باشه" جونهو متوجه نگاه هیز جونگیون میشه و میگه:
_ چیه؟! میخوای امتحانش کنی؟
مینجون میخنده و رو به جونهو، آروم میگه:
_ چرا از من مایه میذاری؟!!!
جونگیون: جلوی دوربین مداربسته، اونم توی مدرسه که نمیشه از این کارا کرد. انگار اونقدرها هم که میگید کار بلد نیستید. 
جونهو با نگاه خشمگینی میگه:
_ خیلی هم خوب بلدیم. ولی تو حواست باشه به کسی نگی امشب چی دیدی.
جونگیون با لبخند چندتا ضربه ی آروم و دوستانه به شونه ی مینجون میزنه و مینجون هم لبخندی تحویلش میده و همراه جونهو به سمت خوابگاه پسران میره. 

داخلی - اورژانس بیمارستان - شب
جکسون روی تخت دراز کشیده، مارک هم کنارش نشسته. جکسون میگه: 
_ تو برو، منم وقتی جواب اسکنها حاضر شد؛ میام.
مارک لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ یعنی فکر میکنی رفیق نیمه راهم؟!
جکسون با لبخند میگه:
_ نه بابا، آخه بخاطر من حتی نتونستی بخوابی.
مارک: اگه یه شب نخوابم هیچیم نمیشه... چیزی میخوری برم بگیرم؟
جکسون: دلم میخواد یه چیزی بخورم اما توی بیمارستان بهم نمیچسبه.
مارک: خب، قبل از اینکه برگردیم خوابگاه یه چیزی میخوریم.... راستی چطوری بدون کارت بریم توی خوابگاه؟!
جکسون: شاهکار! وقتی این ایده رو دادی به اینجاش فکر نکرده بودی؟
مارک موهاش رو توی مشتهاش چنگ میزنه و با نگرانی میگه:
_ حالا چیکار کنیم؟!!!
جکسون با خونسردی میگه:
_ برنمیگردیم.
مارک: باشه، خب میتونیم بریم هتل.
جکسون با تعجب به مارک نگاه میکنه و میگه:
_ اوه... میدونی الان بری هتل چقدر باید پول بدی!... بریم سونا بهتره.
مارک همینطور که به جکسون نگاه میکنه توی فکرش میگه "دیوونه میخواد با این وضعش بره روی زمین بخوابه!!" با چهره ی بانمکی اخم میکنه و میگه:
_ اونجا که نمیشه خوابید خیلی شلوغه، بریم هتل.
جکسون با تردید بهش نگاه میکنه و میگه:
_ ولی...
مارک به جکسون نزدیک میشه، با آرنج آروم به دستش میزنه و میگه:
_ من حساب میکنم.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - شب
جونگیون که دل درد شدیدی داره بزور از جاش بلند میشه و میخواد به طرف یرین بره که متوجه میشه خوابه. 

داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - شب
جونگیون همینطور دلش رو گرفته داره به طرف پله ها میره و نیکون با ظاهری دخترونه داره از کنارش رد میشه که یهو بهش میگه:
_ چیزی نیاز داری؟!
جونگیون با شنیدن صداش متعجب میشه ولی محلش نمیذاره و میخواد بره که نیکون دستش رو میگیره و میگه:
_ مسکن میخوای؟
جونگیون با تردید بهش نگاه میکنه و سرش رو به علامت منفی تکون میده و میخواد از پله ها پایین بره که نیکون جلوش می ایسته و میگه:
_ چرا میخوای اینهمه پله رو الکی پایین بری؟! (قرصی رو از توی جیبش بیرون میاره و جلوی جونگیون میگیره) بیا اینو بگیر.
جونگیون: از کجا معلوم واقعا مسکن باشه؟
نیکون آهی میکشه و میگه:
_ حق داری بد بین باشی. (جونگیون رو میندازه روی کولش) حداقل بذار تا پایین پله ها ببرمت.
جونگیون: هی بذارم پایین.
نیکون بدون توجه بهش تا پایین پله ها میبرش و روی آخرین پله، زمین میذارش. میخواد از پله ها بالا بره که جونگیون دستش رو میگیره و با اخم بهش نگاه میکنه و میگه:
_ تو...پـــ!!!
نیکون با ناامیدی میگه:
_ چند دقیقه هم نگذشته که کمکت کردم اونوقت تو... 
نیکون همینطور که سرش رو با تأسف تکون میده انگار که متوجه چیزی شده باشه با دقتتر به جونگیون نگاه میکنه و میگه:
_ ما قبلا جایی همدیگه رو ندیدیم؟!

پایان قسمت سوم

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
جونهو: خیلی بده اگه کسی به معلم چشم داشته باشه؟! 
جونگیون: چرا با تو بیام؟ مگه فلجم؟! خودم نمیتونم تنهایی لباسمو عوض کنم؟

هیچ نظری موجود نیست: