۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

♥ قسمت چهاردهم ♥

 داخلی - نمایشگاه اردوگاه - ظهر
جونسو همینطور که عکسها رو نگاه میکنه، چهره ی غمگین یوبین جلوی چشمهاش میاد، با خودش میگه: «چرا اینقدر غمش برام مهمه؟!.... شاید بخاطر اینه که جلوی چشمام قلبش شکست» یهو میبینه عکس یوبین خوب از آب درنیومده، به طرف یوبین میره و با عصبانیت عکس رو جلوش میگیره و میگه:
_ مگه من زاویه رو بهت نشون ندادم، بازم که بد انداختی...من ازت بیشتر از این انتظار دارم.
یوبین که توی حال و هوای خودشه و غمگین نشسته با تعجب به طرف جونسو نگاه میکنه و میگه:
_ چی گفتید استاد؟
جونسو تا چهره ی غمگین یوبین رو میبینه چند لحظه سکوت میکنه و با آرامش میگه:
_ عکست خوب نشده، من بیشتر ازت انتظار داشتم.
یوبین: از این به بعد بیشتر تلاش میکنم.
جونسو چند لحظه به یوبین نگاه میکنه و دودله که پیشش بمونه یا بره، با ناراحتی از یوبین دور میشه و میره کنار چانسونگ میشینه. چانسونگ با تعجب به جونسو که توی فکر غرقه نگاه میکنه و میگه:
_ چرا اینقدر توی فکری؟
جونسو: وقتی که دوست دخترت بهت خیانت کرد خیلی ضربه خوردی، نه؟
چانسونگ: چرا بحثش رو وسط میکشی؟ چیزی شده؟
جونسو: چیزی نشده، فقط من تا بحال تجربه ش نکردم، میخواستم بدونم چه حسیه.
چانسونگ آهی میکشه و میگه:
_ قلبت درد میگیره، احساس پوچی میکنی... هر چی هی میخوای به طرف فکر نکنی ولی بیشتر بهش فکر میکنی. احساس میکنی یه احمق بودی، احساساتت گیج میشه، نمیدونی دوستش داری یا ازش متنفری... 
وسط حرف چانسونگ، جونسو میگه:
_ همین قدر بسه.
جونسو به طرف یوبین که سرش رو روی میز گذاشته نگاه میکنه. همین لحظه سوزی به طرف چانسونگ میاد و میگه:
_ من گشنمه.
چانسونگ با تعجب میگه:
_ چقدر زود زود گرسنه ت میشه، دیشب هم خیلی زود خسته شده بودی... نکنه بچه مون...
جونسو با لبخند دلنشینی به چانسونگ و سوزی نگاه میکنه، سوزی یهو متوجه نگاه جونسو میشه و با خودش میگه: «دقیقا به چشم زن داداش داره بهم نگاه میکنه» با ناراحتی مشتی به بازوی چانسونگ میزنه و میره، چانسونگ هم دنبالش میره و میگه:
_ وایستا باهم بریم.

داخلی - منزل خانواده ی لی مین - شب
جونهو داره از مین و جینهی خداحافظی میکنه، جینهی به پشت مین میزنه و آروم میگه:
_ تا دم در بدرقه ش کن.
مین: بابا من خیلی خسته ام.
جینهی: خب اونم خسته بود، ولی تو رو تا خونه رسوند.
مین با بیحالی با سر تأیید میکنه و دنبال جونهو میره.

خارجی - خیابان - شب
جونهو و مین جلوی در خونه ایستادن، جونهو با لبخند دلنشینی میگه:
_میدونم امروز چقدر خسته شدی، نیاز نبود بیای پایین.
مین لبخند زورکی میزنه، جونهو دستش رو میذاره روی شونه ی مین و میگه:
_ خوب بخوابی، شب بخیر.
جونهو همینطور که داره میره، مین با ناراحتی به رفتنش نگاه میکنه.  

داخلی - منزل خانواده ی لی جونهو - شب
 میناه و جیهون در حال صحبتن، جونهو خسته و کوفته وارد میشه و تا اون دوتا رو با هم میبینه لبخندی روی لبش میاد و میناه میگه:
_ شام خوردی؟
جونهو: آره، مرسی. فقط الان خیلی خسته ام.
جیهون: برو استراحت کن، بعدا باهات کلی حرف دارم.
جونهو درحالی که به طرف اتاقش میره میگه:
_ خوش بگذره.
جیهون با اخم در حالی که لبخندی روی لبهاشه به جونهو نگاه میکنه. 

داخلی - منزل خانواده ی لی جونهو - اتاق جونهو - شب
جونهو روی تختش دراز میکشه و زیر لب میگه:
_ دارم کار درستی میکنم؟!
چشمهاش رو میبنده و یه لحظه چهره ی سوزی به ذهنش میاد. سریع چشمهاشو باز میکنه و با خودش میگه: «احمقانه س که الان به این چیزا فکر کنم، من قبلا تصمیمم رو گرفتم»

داخلی - منزل خانواده ی بک نیکون - شب
نیکون و یئون توی نشیمن نشستن که دونگیل میاد و خیلی جدی میپرسه:
_ این چه وضعشه؟ توضیح بدید. 
دونگیل یه عکس از نیکون و یئون که توی اردوگاه روی تختهای جداگانه خوابیدن نشون میده که از پشت پنجره ی اتاق انداخته شده. یئون و نیکون با تعجب به هم نگاه میکنن. نیکون میگه:
_ چی رو توضیح بدیم؟
دونگیل با عصبانیت میگه:
_ کدوم زن و شوهری اینطوری با هم رفتار میکنن. (با غضب به نیکون نگاه میکنه) معلوم هست داری چیکار میکنی؟
یئون: چاره ی دیگه ای نداشتیم. تختها خیلی کوچیک بود.
دونگیل عکسی که یئون به نیکون سیلی میزد رو میذاره روی میز و میگه:
_ پس این چیه؟
نیکون عکسها رو از روی میز برمیداره و در حالی که پاره شون میکنه میگه:
_ فکر نمیکنم نیازی باشه اینا رو برات توضیح بدیم، مشکل ما دوتاس.
نیکون با عصبانیت میره. یئون با ناراحتی سرش رو پایین انداخته، دونگیل بهش میگه:
_ کار اشتباهی کرده؟ چرا بهش سیلی زدی؟
یئون: نگران نباشید، سعی میکنم خودم حلش کنم.
دونگیل: پس زودباش برو پیشش.
یئون یه لحظه از حالت دستوری دونگیل شکه میشه و آروم میگه:
_ چشم. 

داخلی - راهروی دانشکده - صبح
مین همینطور که داره راه میره از پشت پسری رو میبینه و فکر میکنه جونهوئه، ولی وقتی میبینه جونهو نیست، با آسودگی آهی میکشه و با خودش میگه: «حالا همش توی دانشکده هم باید ببینمش» همین لحظه چانسونگ درحالی که با هیکیو  صحبت میکنه از کنار مین رد میشه و مین همینطور بهش خیره میشه، با خودش میگه: «قبلا، هر روز با کلی ذوق میومدم دانشکده»

داخلی - رستوران - بعد از ظهر
 سوهی و هیکیونگ کنار هم نشستن، هیکیونگ میگه:
_ عکسش رو بهم نشون بده، این چند دقیقه رو هم دیگه نمیتونم تحمل کنم، دارم دق میکنم.
سوهی یه لحظه شکه میشه و با خودش میگه: «من عکس اون عتیقه رو توی موبایلم داشته باشم؟!» میخنده و میگه:
_ مامان اگه عکسش رو ببینی ممکنه برای خودت ازش تصور بسازی، میخوام اولین بار رو در رو ببینیش.
بعد از کمی وویونگ میاد و محترمانه با هیکیونگ رفتار میکنه. بعد از کلی گفتگو، هیکیونگ میگه:
_ پس از دبیرستان با هم دوستید.
وویونگ از جاش بلند میشه و جلوی هیکیونگ تعظیم میکنه و میگه:
_ لطفا بهم اجازه بدید با سوهی ازدواج کنم.
 هیکیونگ با ذوق به وویونگ و سوهی نگاه میکنه و سوهی هم سریع جلوی هیکیونگ تعظیم میکنه و میگه: 
_ مامان لطفا بهمون اجازه بدید با هم عروسی کنیم.
 هیکیونگ میگه:
_ اول بشینید.
وویونگ و سوهی میشینن. هیکیونگ لبخندی میزنه و میگه:
_ شما شش ساله همدیگه رو میشناسید، حتما خوب به این تصمیمتون فکر کردید. (رو به سوهی) اگه از تصمیمت مطمئنی، من حرفی ندارم... میدونم که تو درست انتخاب میکنی.
 سوهی رو به هیکیونگ لبخندی میزنه و وویونگ همینطور محو رفتار اون دوتا با هم شده، احساس میکنه قلبش داره تیر میکشه و با خودش میگه: «سوهی چطور دلش میاد این اعتماد رو خدشه دار کنه؟!»
وویونگ همینطور که توی فکر غرقه، به سوهی نگاه میکنه سوهی یواشکی به پاش میزنه و زیر لب میگه:
_ چی شده؟
وویونگ سریع به خودش میاد و لبخندی میزنه. 

داخلی - منزل چانسونگ و سوزی - اتاق نشیمن - شب
چانسونگ و سونگهون ساکت جلوی تلویزیون نشستن و در حال نگاه کردن حیات وحش هستن. چانسونگ که حوصله ش سر رفته کنترل رو برمیداره و میخواد بزنه شبکه ی دیگه که سونگهون سریع میگه:
_ نزن، نزن... ببین چه تمساح با شکوهیه.
چانسونگ با تعجب به سونگهون نگاه میکنه و با ناامیدی کنترل رو روی میز میذاره.

داخلی - منزل چانسونگ و سوزی - آشپزخونه - شب
سوزی و یونهی در حال شستن ظرفها هستن که یونهی میگه:
_ این پیشبند خیلی بزرگه، توی تنم داره لق میزنه، بجز این دیگه نداری؟
سوزی: چرا دارم، توی اتاق خوابه. میرم بیارم.
یونهی: وایستا من بیام.

داخلی - منزل چانسونگ و سوزی - اتاق خواب - شب
سوزی از توی کمد لباس، پیشبند رو برمیداره. یونهی یهو لباس خوابهای سوزی رو برمیداره و میگه:
_ اینا رو چرا گذاشتی این زیر، نمیپوشیشون؟
یهو چشمهای سوزی بزرگ میشه و میگه:
_ اینا نه که تور داره، بدنمو اذیت میکنه.
یونهی با کنجکاوی میگه:
_ تو که از این عادتها نداشتی... نکنه خجالت میکشی؟!
سوزی میخنده و میگه:
_ اگه جلوی کَس دیگه ای خجالت بکشم، دیگه جلوی چانسونگ که خجالت نمیکشم.
یونهی لباس خوابها رو روی لباسهای دیگه میذاره و با تأکید میگه:
_ پس بپوشتشون، با اینا جذابتر میشی.

داخلی - کافی شاپ - بعد از ظهر
یوبین و یئون کنار هم نشستن، یوبین میگه:
_ ببخشید وقتت رو گرفتم.
یئون: من برای تو همیشه وقت دارم.
یوبین با ناراحتی میگه:
_ به کسی جز تو نمیتونم بگمش.
یئون با دقت بیشتر گوش میده، یوبین میگه:
_ قلبم خیلی درد میکنه، اصلا حس خوبی ندارم... فکر میکردم وویونگ ازم خوشش اومده ولی انگار اشتباه میکردم. 
یئون: چی شده؟! 
یوبین: توی اردوگاه حتی بهم ابراز علاقه کرد... ولی انگار اونطور که من فکر میکردم نبوده. بعد از اینکه بوسم کرد، فکر میکردم منو دوست دخترش بدونه اما انگار نه انگار که این اتفاق افتاده.
یئون با ناراحتی میگه:
_ میخوای من باهاش حرف بزنم؟

داخلی - منزل خانواده ی ان سوهی - عصر
هیکیونگ و سوهی نشستن دارن حرف میزنن، هیکیونگ میگه:
_ یعنی نمیخواین جشن بگیرین؟
سوهی الکی چهره ش رو ناراحت میکنه و میگه:
_ خب حقیقتش، دوست دارم جشن بگیریم ولی اون که کسی رو نداره. ما هم که فامیل نداریم. اینطوری جشن گرفتن فقط پول هدر دادنه.
هیکیونگ: درسته. نه که خانواده نداره ممکنه با دیدن ما توی جشن احساساتش جریحه دار بشه... برای خونه تون چیزی نمیخوای بخری؟
سوهی: اون تمام این مدت تنهایی زندگی میکرده، همه چیز توی خونه داره.
هیکیونگ: هر چی باشه، زنگ بزن ازش بپرس شاید چیزی نیاز باشه.
سوهی به وویونگ زنگ میزنه و وویونگ از پشت تلفن میگه:
_ یه خونه ی خوشگل برات گرفتم... همین الان بیا ببینش.

داخلی - کلوب - شب
نیکون تنها نشسته با موبایلش با یئون صحبت میکنه:
_ من الان توی کلوبم. وویونگ تازه خونه خریده، شب میرم پیش اون، نگران نباش... جوری رفتار کن که از دستم ناراحتی، فقط اگه دکتر ازت پرسید چیزی بهش نگو؛ بذار فکر کنه قبل از اینکه به اون بگی داری سعی میکنی خودت مشکلمون رو حل کنی.
یئون از پشت موبایل میگه:
_ حواسم به همه چیز هست.
نیکون تماس رو قطع میکنه و همینطور به سوهی فکر میکنه.

داخلی - زیرزمین یه خونه ی قدیمی - شب
نمایی از زیرمین کوچک و کثیفی که پر از حشره س، وویونگ در حالی که دست سوهی رو گرفته وارد میشن. سوهی با بی میلی به اطراف نگاه میکنه و میگه:
_ دیوونه شدی میخوای توی این کثافتا زندگی کنیم؟
وویونگ با مظلومیت میگه:
_ متأسفم من فقط در همین حد بوجه داشتم، حتی داشتم گیتارمم میفروختم ولی صاحب خونه دلش به حالم سوخت و تخفیف داد.
سوهی: برای کی داری نقش بازی میکنی؟ فکر کردی نمیدونم بچه پولداری؟ عمرا همچین جایی زندگی کنم. اصلا میذاری پای دخترایی که باهاشونی به زمین همچین جایی بخوره؟
وویونگ:اِ.. راست میگی ها... تو هم دختری... فکر کردم جونوری آوردمت پیششون.
سوهی با غضب نگاهش میکنه و میگه:
_ اگه نمیخوای خونه ای که خریدی رو نشونم بدی، کار دارم باید زودتر برم.  

داخلی - منزل خانواده ی بک نیکون - شب
یئون میخواد وارد اتاق چانهی بشه که دونگیل صداش میکنه و میگه:
_ نیکون هنوز نیومده خونه؟... میدونی ساعت چنده؟ داره یازده رو هم میگذره.
یئون با ناراحتی میگه:
_ گفت کار داره دیرتر میاد.
دونگیل: حالا خوبه سر کار نمیره، آخه چیکار داره که دیر بیاد؟!... باید توی بیمارستان یه کار براش جور کنم.
یئون: ولی اون که عکاسی داره میخونه، توی بیمارستان؟! چیکار میتونه بکنه؟
دونگیل: از اول بهش گفتم عکاسی برات نون و آب نمیشه.
یئون: چرا؟ میتونه با عکسهاش نمایشگاه راه بندازه.
دونگیل: چی؟ پولم رو برای یه همچین چیز بی ارزشی ریسک کنم؟
یئون مات و مبهوت به دونگیل نگاه میکنه و با خودش میگه: «یعنی واقعا هدف پسرش اینقدر براش بی ارزشه؟!» 

داخلی - منزل خانواده ی بک نیکون - اتاق چانهی - شب
یئون پتو رو روی چانهی میکشه و بالای سرش میشینه، چانهی میگه:
_ امشب داداش نیکون برام قصه نمیگه؟
یئون: نه، امشب خودم برات یه داستان خوشگل تعریف میکنم.
چانهی: نه، دوست ندارم. داداش نیکون بهتره.
یئون یه لحظه شکه میشه و میگه:
_ حالا امشب و تحمل کن.

روستا
داخلی - منزل مادربزرگ کیم جونسو - شب
جونسو در حالی که مادربزرگ رو بغل کرده کنار شومینه نشستن. جونسو با محبت میگه:
_ مامان بزرگ، دلم برات یه ذره شده بود.
مادربزرگ، جونسو رو نوازش میکنه. جونسو میگه:
_ اینجا تنها نیستی؟... میخوای بیای پیش من.
مادربزرگ لبخندی میزنه و میگه:
_ خودت که میدونی از صبح تا شب با دوستامم، اگه یه روز اونا رو نبینم انگار زندگی نکردم... انگار تو خیلی تنهایی؟ نه؟!
جونسو میخنده و میگه:
_ تنهایی هم خوبه. هر موقع بخوای میخوابی، هرموقع بخوای غذا میخوری، کسی نیست که مزاحم کارت بشه.  

شهر
داخلی - منزل وویونگ و سوهی - شب
 نمایی از یه خونه ی مجلل و پر زرق و برق که سوهی و وویونگ روی مبلهای سفیدش نشستن و درحال کل کل کردنن. نیکون وارد میشه و تا سوهی رو میبینه میگه:
_ ا... تو هم اینجایی؟ 
وویونگ: نمیدونستی بزرگترین مزاحم زندگی منی؟... سوهی میخواست امشب با من باشه.
یهو انگار روی نیکون آب یخ میریزن. سوهی رو به وویونگ، میگه:
_ داری ازرویاهات براش میگی؟ عمرا بذارم دستت بهم بخوره (به طرف در خروجی میره) من دارم میرم بهتون خوش بگذره.
وویونگ رو به سوهی پوزخندی میزنه و میگه:
_ الان جلوی نیکون داری اینطوری میکنی، فردا میبینیم که چطور بهم التماس میکنی تا فقط یه بار بغلت کنم.
سوهی با غضب به وویونگ نگاه میکنه. نیکون با حسرت پیش خودش میگه: «ما به خاطر مشکلمون عروسی کردیم... ولی اینا... دارن با عروسیشون برای خودشون مشکل درست میکنن.»      

داخلی - منزل خانواده ی بک نیکون - اتاق نیکون و یئون - نیمه شب
یئون روی تخت دراز میکشه و توی فکر غرق میشه، زیر لب میگه:
_ یعنی چانهی اینقدر به نیکون عادت کرده؟
یئون به جای خالی نیکون روی تخت نگاه میکنه و احساس میکنه قلبش داره مچاله میشه، آهی میکشه و میگه:
_ انگار منم بهش عادت کردم.

داخلی - منزل خانواده ان سوهی - نیمه شب
سوهی و شینهی در حال فیلم تماشا کردنن که شینهی میگه:
_ پس پسری که دوست داشتی وویونگ بود؟... همیشه وقتی نیکون باهاش بود، ناراحت میشدی، فکر میکردم از وویونگ بدت میاد که از رفتاراش انتقاد میکنی.
سوهی لبخند الکی میزنه و میگه:
_ نه، من از وویونگ خوشم میومد ولی نمیخواستم کسی بفهمه، اون بهم اعتراف کرد که دوستم داره و قول داد که از رفتاراهای زشتش دست برمیداره، منم بهش اعتماد کردم و قبولش کردم. 
شینهی: پس وویونگ هم تو رو دوست داشت که اینقدر سر به سرت میذاشت.

داخلی - منزل چانسونگ و سوزی - اتاق خواب - نیمه شب
چانسونگ و سوزی خوابن که یهو با صدای تلفن از خواب میپرن و چانسونگ خوابالود تلفن رو جواب میده:
_ چی؟... (با هول) منم الان میام.
سوزی سریع میپرسه:
_ چی شده؟
چانسونگ درحالی که لباسهاشو عوض میکنه میگه:
_ حال بابابزرگ بد شده، بردنش بیمارستان.

پایان قسمت چهاردهم

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

♥ قسمت سیزدهم ♥

خارجی - اردوگاه - عصر
 نیکون به یئون میگه:
_ پس بهم سیلی بزن.
یئون سیلی به نیکون میزنه و با ناراحتی ازش دور میشه و نیکون هم به سمت بار میره.

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق جونسو و چانسونگ - شب
چانسونگ و جونسو توی جاشون دراز میکشن و چانسونگ میگه:
_ امشب نمیری عکاسی؟
جونسو: نه، جات خالی دیشب کل منظره های اینجا رو عکس انداختم.
چانسونگ با شیطنت میگه:
_ پس تصمیمت اینه که امشبو از یه تازه عروس و داماد بگیری؟ 
جونسو: میخوای برمـ....
جونسو همینطور که داره اینو میگه خوابش میبره، چانسونگ هم یواشکی بهش میخنده.

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق وویونگ و نیکون و جونهو - شب
نیکون همینطور که نشسته از صورتش یه عکس میندازه و برای یئون اس ام اس مینویسه: [ببین جای سیلیت هنوز روی لپم مونده نمیشد یکم آرومتر بزنی؟] یئون در جواب نوشته: [داروش پیش خودمه، هر موقع دیدمت بهت میدمش] وویونگ با شیطنت به نیکون نگاه میکنه و میگه:
_ انقدر دوری سخته؟... براش عکس میفرستی... فقط چند دقیقه س که همدیگه رو ندیدید، نمیخواد اینطوری خودتو خسته کنی. میخوای یه راه بهت بگم که هم تو راحت بخوابی و هم اون؟
نیکون چشمهاشو جمع میکنه و میگه:
_ چی؟
وویونگ میپره بلوز نیکون رو از تنش درمیاره و موبایل رو میگیره و میگه:
_ حالا یه ژست سکسی بگیر.
نیکون: بیخیال.
وویونگ: از وقتی عروسی کردی خیلی مثبت شدی، نگران نباش فقط برای زنت میفرستمش. (گوشه ی لبش رو گاز میگیره و چشمهاشو خمار میکنه) اینطوری کن.
نیکون هم ادای وویونگ رو درمیاره و وویونگ عکس رو میندازه و برای یئون و سوهی میفرسته. نیکون تا میبینه برای سوهی هم فرستاده سریع میگه:
_ چرا برای سوهی فرستادی؟
وویونگ لبخند شیطانی میزنه و میگه:
_ وقتی اذیتش میکنم حال میده.
اس ام اسی از یئون میرسه: [تا حالا اینقدر جذاب ندیده بودمت] وویونگ میخنده و میگه:
_ دیدی چقدر تأثیر داشت حتی از وقتی که باهاش میخوابی هم جذابتر دیدتت.
نیکون دستی به سرش میکشه و زیر لب میگه:
_ داری همه چیزو خراب میکنی.
بعد از کمی اس ام اسی از سوهی میرسه: [وویونگ میدونم اون دور و اطرافی، نیکون اگه تنها باشه اینکارا رو نمیکنه. اینطوری نکن برای یئون سوءتفاهم میشه. اگه جرأتشو داری عکس خودتو بفرست] وویونگ بلند میخنده و میگه:
_ عمرا، بذار تا صبح منتظر عکس من باشه. (کمی فکر میکنه) سوهی راست میگه، باید یه جوری ثابت کنی یئون رو بیشتر دوست داری.
نیکون توی جاش دراز میکشه و میگه:
_ این مسخره بازیها رو بس کن.
وویونگ مثل فرفره قبل از اینکه حتی نیکون بخواد مانعش بشه شلوار نیکون رو از تنش درمیاره. نیکون با هول میگه:
_ وویونگ داری چیکار میکنی؟
وویونگ: یه ژست بیا.
نیکون: ولم میکنی؟
وویونگ: نه.
نیکون دستهاشو به کمرش میزنه صورتش رو از وویونگ برمیگردونه و میگه:
_ ایـــش.
همین لحظه وویونگ ازش عکس میندازه و میگه:
_ از این بهتر نمیشد.
نیکون سریع سعی میکنه موبایل رو از وویونگ بگیره ولی وویونگ همینطور که از دست نیکون در میره زیر عکس مینویسه: [نظرت درمورد این چیه؟] و برای یئون میفرسته.

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق سوزی و یوبین - شب
یوبین و سوزی با یئون نشستن و دارن گفتگو میکنن، همین لحظه اس ام اس به موبایل یئون میرسه، یئون تا عکس نیکون رو میبینه شکه میشه و سریع صفحه ی موبایلش رو روی پاش پنهون میکنه، سوزی در حالی که موبایل رو از یئون میگیره میگه:
_ اگه میخوای با موبایلت بازی کنی، برای چی اومدی اتاق ما؟
سوزی یهو چشمش به عکس نیکون می افته و سریع موبایل رو پرت میکنه توی بغل یئون و میگه:
_ بگیر مال خودت!
یئون میخواد عکس رو ببنده همینطور به عکس نگاه میکنه و آب گلوش رو به سختی قورت میده. سوزی میگه:
_ همچین با ذوق نگاه میکنی انگار برای اولین باره میبینیش.
یوبین: مگه اون چیه؟
سوزی: عکس شوهرشه. (رو به یئون) اینقدر دلت واسش تنگ شده بود؟
یئون: معلومه که دلم تنگ میشه، مثل تو پارتی ندارم که هر شب باهاش باشم. مجبورم عکسش رو نگاه کنم.

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق وویونگ و نیکون و جونهو - شب
نیکون توی جاش دراز کشیده و چشمهاشو بسته. جونهو تا از حموم در میاد وویونگ آروم بدون اینکه نیکون متوجه بشه، جونهو رو از اتاق بیرون میبره.

خارجی - خوابگاه اردوگاه - شب
جونهو به وویونگ میگه:
_ چی شده؟
وویونگ: فقط کاری که میگم رو بکن و هیچ سوالی هم نپرس.
جونهو: منظورت چیه؟
وویونگ: بخاطر خودت اینکار رو میکنم. باید برای جشنواره ی فردا همه شارژ باشن.
وویونگ، جونهو رو به اتاق سوهی و یئون و مین میبره.

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق مین و سوهی و یئون - شب
 مین و سوهی با تعجب به وویونگ و جونهو نگاه میکنن، وویونگ میگه:
_ پس یئون کجاس؟
سوهی: رفته پیش دوستاش.
وویونگ دست سوهی رو میگیره و رو به مین و جونهو میگه:
_ خوش بگذره.
وویونگ، سوهی رو کشون کشون بیرون میبره.

خارجی - خوابگاه اردوگاه - شب
وویونگ و سوهی دارن به طرف اتاق سوزی و یوبین میرن که چانسونگ از پشت آروم دستش رو روی شونه ی وویونگ میذاره و میگه:
_ داری چیکار میکنی؟ 
وویونگ برمیگرده و تا چانسونگ رو میبینه لبخندی میزنه و میگه:
_ یه نقشه ریختم حرف نداره، بموقع دیدمت. بیا بریم.
چانسونگ مشکوکانه نگاهش میکنه و وویونگ میگه:
_ اگه بیای به نفع همه کار کردی.
چانسونگ همراه وویونگ و سوهی به جلوی در اتاق سوزی و یوبین میرن. یوبین در رو باز میکنه، وویونگ میگه:
_ به یئون هم بگو بیاد باهاتون کار دارم.
یئون و یوبین که میان، وویونگ، چانسونگ رو میفرسته داخل اتاق و رو به یئون میگه:
_ برو اتاق ما، نیکون منتظرته.
یئون متعجب میشه ولی به روی خودش نمیاره و به طرف اتاق نیکون میره. وویونگ دست یوبین و سوهی رو میگیره و به طرف اتاق جونسو میرن.

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق جونسو و چانسونگ - شب
جونسو در رو باز میکنه و وویونگ و سوهی و یوبین میان توی اتاق. وویونگ میگه:
_ کیم جونسو، اتاقای خوابگاه رو بد تقسیم کرده بودن که من درستش کردم. ما باید امشبو اینجا بمونیم.
جونسو آهی میکشه و روی تخت میشینه. سوهی با غضب به وویونگ نگاه میکنه و میگه:
_ نقشه ی مذخرفت این بود؟ حداقل درست تقسیم میکردی که ما هم جا داشته باشیم بخوابیم. فقط به فکر زوجا بودی؟
سوهی همین لحظه به جونهو که الان با مینه فکر میکنه و دیگه چیزی نمیگه. وویونگ دستش رو میندازه دور گردن سوهی و میگه:
_ تو که جات پیش خودمه. مگه با اون اس ام اس ازم نخواستی که بیام پیشت؟
وویونگ بلوزش رو درمیاره و میگه:
_ دیدی که این کار برای من مثل آب خوردنه، حالا تو جرأتش رو داری یا نه؟
 سوهی پوزخندی میزنه، وویونگ و سوهی با هم روی یه تخت دراز میکشن.
 یوبین احساس میکنه قلبش داره تیر میکشه و با ناراحتی به وویونگ نگاه میکنه. وویونگ رو به جونسو میگه:
 _ شما دوتا هم هر جور میخواین با هم کنار بیاین.
جونسو به یوبین نگاه میکنه و متوجه ناراحتیش میشه، کنار یوبین میشینه و آروم میگه:
_ از رفتار وویونگ شکه شدی؟
یوبین با ناراحتی به جونسو نگاه میکنه، جونسو میگه:
_ اخلاقش رو نمیدونستی؟
یوبین تا چشمهاش نمناک میشه سرش رو میندازه پایین، جونسو آروم دستش رو میذاره روی شونه ی یوبین و میگه:
_ تو برو روی تخت بخواب، من روی کاناپه میخوابم.
یوبین که بغض گلوش رو گرفته بدون هیچ حرفی میره روی تخت دراز میکشه و زیر پتو بدون صدا گریه میکنه.

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق مین و سوهی و یئون - شب
جونهو و مین نشستن و سکوت کردن. مین میگه:
_ الان خوشحالی که به فرصتهای آشناییمون اضافه شده؟ 
جونهو مظلومانه نگاهش میکنه، مین میگه:
_ متاسفم، من خوابم میاد.
مین توی جاش دراز میکشه و چشماشو میبنده. جونهو همینطور روی تختش میشینه و توی فکر غرق میشه و با خودش میگه: «چرا اصلا باهام حرف نمیزنه؟ چرا برای اینکه همدیگه رو بهتر بشناسیم تلاشی نمیکنه؟!».

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق وویونگ و نیکون و جونهو - شب
نیکون در رو باز میکنه و یئون سریع میاد توی اتاق و میگه:
_ چرا صدام کردی؟ اگه جاسوس بابات متوجه بشه که اومدم اینجا نقشه مون خراب میشه.
نیکون با تعجب میگه:
_ من گفتم بیای؟... (میخنده) ای وویونگ بدجنس، میگم چرا دوتایی غیبشون زده.
یئون: امشب واقعا عجیب شدی، اون از اون عکسها، اینم از دعوت کردنم.
نیکون میخنده و میگه:
_ اونا رو وویونگ برات فرستاد، پاکشون کردی؟
 یئون: چرا باید پاکش کنم؟
نیکون: عکس لخت پسر مردم به چه دردت میخوره؟
یئون: به تو چه؟ موبایل خودمه، دوست دارم هر عکسی داشته باشم.
نیکون جا میخوره و میگه:
_ باشه. (موبایلش رو برمیداره و یهو از چهره ی یئون عکس میندازه) وای چقدر خوشگل شدی.
یئون با تعجب عکس رو نگاه میکنه و میگه:
_ خیلی بد افتادم، پاکش کن. 
نیکون: متأسفم، موبایل خودمه دوست دارم این عکس رو داشته باشم... تازه ممکنه به هرکسی هم که دوست دارم بدم.
یئون میخنده و میگه:
_ انگار دوست داری همه عکس لختتو ببینن.
نیکون با آرامش میشینه و میگه:
_ مهم نیست.
یئون کنار نیکون میشینه و میگه:
_ تو اول پاکش کن منم عکس تو رو پاک میکنم. 
نیکون عکس یئون رو پاک میکنه، یئون درحالی که عکس نیکون رو پاک میکنه میگه:
_ چه نیازی به این عکس هست، وقتی خودتو دارم.
یئون لپ نیکون رو میبوسه. نیکون با تعجب نگاهش میکنه و دستهاشو ضربدری روی سینه ش میگیره و مشکوکانه به یئون نگاه میکنه. یئون میگه:
_ نترس، گفتم که داروی اون سیلی پیش خودمه.
نیکون لبخندی میزنه و با محبت بهش نگاه میکنه، با لبخند نیکون یهو یئون احساس میکنه تمام بدنش گر گرفته و با لبخند میگه:
_ ازت واقعا ممنونم، من کسی رو بجز تو ندارم.
نیکون دستش رو روی دست یئون میذاره و میگه:
_ من کنارتم.   
  
خارجی - اردوگاه - شب
سوزی و چانسونگ همینطور که میدوئن، چانسونگ میگه:
_ با این وضعیتی که وویونگ درست کرده فکر کنم امشبم جونسو کل شبو عکاسی کنه.
سوزی با تعجب میگه:
_ چرا؟
چانسونگ: آخه سه نفری حمله کردن به اتاقش، احتمالا دووم نمیاره.
سوزی به اطراف نگاه میکنه و دنبال جونسو میگرده. همین لحظه یهو چانسونگ، سوزی رو به طرف خودش میکشه. سوزی با تعجب بهش نگاه میکنه چانسونگ شاخ و برگهایی که جلوی سوزی هست رو نشون میده و میگه:
_ اگه نگرفته بودمت، الان توی این شاخ و برگها گیر کرده بودی.
سوزی نفس راحتی میکشه و چانسونگ با لبخندی روی لب عرقهای سوزی رو پاک میکنه و دستش رو میذاره روی شکم سوزی و میگه:
_ نترسیدی که؟... حال بچه مون خوبه؟
سوزی دستش رو روی دست چانسونگ میذاره و میگه:
_ نه... فکر میکنم خسته شده. باید کولش کنی.
چانسونگ سریع دستش رو کنار میکشه و میگه:
_ نه، بچه مون تنبل میشه اگه کولش کنم، نمیخوام از همین الان تنبل بارش بیارم.   
سوزی به بازوی چانسونگ میزنه و میگه:
_ پس اینا واسه چیه؟
چانسونگ، سوزی رو دستهاش بلند میکنه و میگه:
_ برای بلند کردن مامانشه.

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق جونسو و چانسونگ - شب
وویونگ، سوهی رو محکم بغل کرده و خوابیده، سوهی از قصد هی به وویونگ لگد میزنه و صدای تختشون سکوت شبو شکسته. یوبین هنوز خوابش نبرده و به وویونگ فکر میکنه، جونسو هم که ناخواسته ذهنش با فکر یوبین مشغوله به بهانه ی آب خوردن بلند میشه، یوبین تا میبینه جونسو بلند شده سریع خودشو به خواب میزنه. جونسو همینطور که آب میخوره، یواشکی یوبین رو نگاه میکنه، وقتی میبینه خوابه با خیال راحت توی جاش دراز میکشه و میخوابه. سوهی هم دست بردار نیست و هی لگد میزنه، وویونگ با پاش محکم پای سوهی رو قفل میکنه و مانع لگد زدنش میشه.

 داخلی - اردوگاه - ظهر
 روز جشنواره س و عکسهاشون رو به نمایش گذاشتن و کسایی که گروه رقص بودن در حال حاضر شدن برای اجرا هستن. موبایل یئون زنگ میخوره، یئون تا میبینه دونگیله، با بیحالی جواب میده و دونگیل از پشت موبایل میگه:
_ چه خبر؟ خوش میگذره؟ چانهی خیلی دلش برات تنگ شده.
یئون: دیروز باهاش حرف زدم، دیگه چیزی نمونده. فردا برمیگردیم.
دونگیل: چرا صدات اینطوریه، چیزی شده؟
یئون: چیزی نشده. فقط یکم خسته ام.
دونگیل: پس منتظرتونیم.

خارجی - اردوگاه - عصر
سوهی همینطور که قدم میزنه با موبایل حرف میزنه:
_ مامان من یه پسری رو دوست دارم.
هیکیونگ از پشت موبایل میگه:
_ واقعا؟
سوهی: وقتی اومدم خونه میخوام با هم آشنا بشید.
هیکیونگ: اسمش چیه؟ چطور پسریه؟
سوهی: فردا بعد از ظهر وقتت رو خالی بذار تا همدیگه رو ببینید. وقتی خودت ببینیش میفهمی چطور پسریه.
بعد از اینکه سوهی تماس رو قطع میکنه به طرف وویونگ که روی صندلی نشسته میره و میگه:
_ فردا شیک و تر و تمیز باش، بوی الکل ندی، مامانم خیلی خوب این جور چیزا رو میفهمه. اونوقت موافقت نمیکنه.
وویونگ با لبخند شیطانی روی لبش میگه:
_ خودم میدونم چطور باید دل مامانت رو بدست بیارم.
سوهی کنار وویونگ میشینه و میگه:
_ تو نمیخوای منو به خانواده ت نشون بدی؟
لبخند وویونگ محو میشه و بعد از کمی سکوت میگه:
_ من مستقلم، نیازی نیست خانواده م بدونن. فقط یه خونه میگیرم و میریم توش زندگی میکنیم.
سوهی: یعنی جشن عروسی نمیگیرم؟
وویونگ: میخوای بخاطر دو دقیقه با هم زندگی کردنمون وقت مردم رو بگیری؟ همینم که داریم عروسی میکنیم فقط به خاطر مامان توئه.
سوهی: خوشم میاد خودتم میدونی فقط دو دقیقه س.

خارجی - نمایشگاه اردوگاه - عصر
جونسو همینطور که عکسها رو نگاه میکنه، چهره ی غمگین یوبین جلوی چشمهاش میاد، با خودش میگه: «چرا اینقدر غمش برام مهمه؟!.... شاید بخاطر اینه که جلوی چشمام قلبش شکست» 

پایان قسمت سیزدهم

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

♥ قسمت دوازدهم ♥

خارجی - رستوران اردوگاه - شب
 یئون لبخند شیطنت آمیزی میزنه و میگه:
_ مگه خودت اینو نمیخواستی؟ 
نیکون با چشمهای خوشگلش به چشمهای نانازی یئون خیره میشه و میگه:
_ منتظرم، دوست دارم بدونم وقتی یه مرد از زنش هدیه میگیره چه حسیه.
یهو قلب یئون خالی میشه و آروم از نیکون فاصله میگیره و نیکون میگه:
_ چی شد؟
یئون خیلی آروم میگه:
_ من که زنت نیستم. فقط میخواستم باهات شوخی کنم.
نیکون پوزخندی میزنه و میگه:
_ نه، پس فکر کردی من جدی ام؟ چی میخواستی بهم بگی که آوردیم اینجا؟
یئون: خیلی مسخره ای... تو حداقل نباید جلوی سوهی اون حرفا رو میزدی. حتما الان دلش شکسته.
نیکون: از کجا معلوم دلش شکسته؟
یئون: باید بهش بگیم که ازدواجمون الکیه.
نیکون دستش رو میذاره روی شونه ی یئون و میگه:
_ از اینکه به فکرمی ممنونم ولی من میدونم دارم چیکار میکنم، نمیخواد تو نگران سوهی باشی.

خارجی - رستوران اردوگاه - شب
جونهو همه رو نوشیدنی مهمون کرده و با بقیه دور هم نشستن. سوهی بخاطر اینکه ناراحتیش رو پنهون کنه با شوخیاش جو رو شاد میکنه، وویونگ در حالی که لبخند کمرنگی روی لبهاشه با حسرت به مین نگاه میکنه و چند قوطی نوشیدنی برمیداره و از جمعیت دور میشه با خودش میگه: «نباید حسرت بخورم، خودم گذاشتم که بره.» 

خارجی - اردوگاه - شب
توی جاده ی خاکیی که وسط جنگله، وویونگ با ناراحتی قدمهاشو برمیداره و با خودش میگه: «خیلی خوبه که مین مرد دلخواهشو پیدا کرده... من هیچ وقت لیاقتشو نداشتم، امیدوارم اون بتونه خوب ازش مراقبت کنه.» وویونگ آهی میکشه و تا سرش رو بالا میاره یهو یوبین رو میبینه که داره به طرف رستوران میره، یوبین رو صدا میکنه و میگه:
_ شام خوردی؟
یوبین: آره.
وویونگ دستش رو میندازه دور گردن یوبین و میگه:
_ پس بیا بریم از هوای اینجا لذت ببریم.
بعد از کمی قدم زدن وویونگ میگه:
_ بیا زیاد دور نشیم.
وویونگ روی تنه ی درخت بزرگی که روی زمین افتاده میشینه، یوبین هم کنارش میشینه. وویونگ در نوشیدنی رو باز میکنه و رو به یوبین میگیره، یوبین میگه:
_ من نمیتونم بخورم.
وویونگ قوطی رو زمین میذاره و میگه:
_ پس منم نمیخورم، تنهایی نوشیدن اصلا حال نمیده.
سکوتی بینشون ایجاد میشه، فقط صدای باد و جیرجیرکها میاد. وویونگ همینطور که به یه گوشه خیره شده میگه:
_ تا به حال کسی رو دوست داشتی؟
یوبین با محبت بهش نگاه میکنه و میگه:
_ پیدا کردن کسی که قلبت براش بتپه خیلی سخته.
وویونگ بهش نگاه میکنه و میگه:
_ یعنی تا حالا قلبت برای کسی نتپیده؟
یوبین که با شوق به وویونگ نگاه میکنه قلبش شروع میکنه به تند تپیدن، سریع سرش رو پایین میندازه. وویونگ صورت یوبین رو به طرف خودش برمیگردونه و میگه:
_ بازم که اینطوری نگاهم کردی.  
یوبین سعی میکنه به چشمهای وویونگ نگاه نکنه، وویونگ آروم صورتش رو به صورت یوبین نزدیک میکنه و لبهای یوبین رو میبوسه، یوبین که احساس میکنه قلبش آتیش گرفته تمام بدنش گر میگیره. همین لحظه صدای مین توی ذهن وویونگ تکرار میشه که بهش گفته بود:«از این به بعد احساسات دخترایی مثل من رو به بازی نگیر.» در همین حین با خودش میگه: «دارم چیکار میکنم؟!» آروم یوبین رو رها میکنه و با ناراحتی نگاهش میکنه و بدون هیچ حرفی میره. یوبین از کار وویونگ شکه شده یهو یاد حرف سوزی و یئون میافته که میگفتن: «یعنی وویونگ ازت خوشش اومده که میخواسته بوست کنه؟... فکر نمیکردم از دخترای ساده خوشش بیاد» بعدش یاد حرف نیکون توی ساحل می افته که میگفت: «احتمالا خیلی ازت خوشش اومده که آوردت اینجا» بعدش یاد حرف وویونگ که به جونسو میگفت: «مگه یادت نمیاد اونشب با من اومده بود سر قرار» همینطور که به اینا فکر میکنه احساس میکنه داره قلبش منفجر میشه.  

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق جونسو و چانسونگ - شب
جونسو در حالی که وسایل عکاسیش رو آماده میکنه به چانسونگ میگه:
_ این اطراف منظره های خیلی قشنگی داره. من میرم دیگه تا صبح برنمیگردم... خودت که میدونی باید چیکار کنی.
چانسونگ با تعجب میگه:
_ چیکار باید بکنم؟
جونسو با لبخندی روی لب میگه:
_ شما زوج تازه ازدواج کرده اید، این یه شبم ازتون نمیگیرم. اینقدر بیخیال نباش یکم هم به فکر بابابزرگت باش.
چانسونگ میخنده و میگه:
_ نمیخواد بهم لطف کنی، با این دوتا تخت جدا همچین فرقی هم به حالمون نداره.
جونسو: تو دیگه چرا؟... تو که از من واردتری دوتا تخت رو میچسبونی بهم میشه یه تخت... (میخنده) نکنه میترسی همه ی انرژیت صرف جا بجا کردن تختا بشه؟ (آروم با مشت میکوبه توی سینه ی چانسونگ) نگران نباش، من کمکت میکنم.

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق مین و سوهی و یئون - شب
مین و یئون خوابن و سوهی توی جاش دراز کشیده و پتو رو روی سرش کشیده و همینطور توی فکر با خودش میگه: «چرا اون دختر باید مین باشه؟!... چرا پسری که باباش معرفی کرده باید جونهو باشه؟!... اگه مین نبود شاید میتونستم حداقل ریسک اعترافش رو بکنم... این یعنی دیگه هیچ شانسی ندارم» اشک از چشمهاش جاری میشه، سریع به خودش میاد و اشکهاش رو پاک میکنه و با خودش میگه: «اینطوری خیلی ضایعس. فردا چشمام پف میکنه، نباید بذارم کسی بفهمه»

داخلی - خوابگاه اردوگاه - اتاق جونسو و چانسونگ - شب
سوزی وارد اتاق میشه و با تعجب به تختها که به هم چسبیده نگاه میکنه و میگه:
_ حالا فهمیدم چرا اینقدر التماس میکردی بیام اینجا (با دست تختها رو نشون میده) برای این بود.
چانسونگ: اینایی که میبینی همش کار جونسوئه... به من ربطی نداره.
سوزی یه لحظه متعجب و ناراحت میشه و میگه:
_ جونسو؟!... چطور تونستی درمورد یه همچین موضوعی باهاش حرف بزنی؟
چانسونگ: میخوای بگی تو با دوستات درموردش حرف نزدی؟... من که میدونم حتما دوستات کلی سوال پیچت کردن، فقط نمیدونم تو با این بی تجربگیت چطور جوابشون رو دادی!
سوزی طلبکارانه میگه:
_ فکر کردی به این راحتی کم میارم، اگه نمیتونستم که این پیشنهادو نمیدادم.
چانسونگ: تو که اینقدر میدونی، حالا بگو ببینم برای بچه باید چیکار کنیم؟
سوزی: هنوز زوده.
سوزی توی جاش دراز میکشه همینطور که به چانسونگ نگاه میکنه، با خودش میگه: «نباید زیاد به جونسو فکر کنم، بعدا که طلاق بگیرم شاید سخت قبولم کنه... اون دوست صمیمیه چانسونگه.»

داخلی - منزل خانواده ی کیم یوبین - شب
جانگهوا توی اتاقش خوابه و میونگمین منتظره تکیونه. تا تکیون وارد خونه میشه میونگمین میگه:
_ بیا بشین باهات حرف دارم.
تکیون کنارش میشینه و میونگمین بعد از یه سکوت کوتاه میگه:
_ میخوای برات یه خونه ی جدا جور کنم؟
تکیون با تعجب میگه:
_ چرا؟
میونگمین: نمیخوام بذارم برات سختر از این که هست بشه.
تکیون: درمورد چی حرف میزنی؟ چه سختیی؟
میونگمین: نمیخواد برای من انکارش کنی. من خیلی خوب از نگاهت احساست رو درک میکنم. 
تکیون سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ ولی من مشکلی ندارم.
  میونگمین دستش رو میذاره روی شونه ی تکیون و میگه:
_ اون خیلی وقته که خواهرته، نمیگم تقصیر توئه... میدونم توی این چند سال خیلی سختی کشیدی... خیلی منتظر شدم دختر دیگه ای توی دلت بره ولی فکر میکنم اگه بیشتر از این بگذره ضربه بدی میخوری.
تکیون درحالی که چشمهاش نمناک شده، آب گلوش رو بسختی قورت میده و میگه:
_ نگران این موضوع نباش، خودم باهاش کنار میام.
میونگمین با گرمی دست تکیون رو میگیره و میگه:
_ نذار احساساتت بیشتر از این بشه.

 خارجی - اردوگاه - صبح
همه توی جنگل درحال عکاسی کردنن. یوبین غرق زاویه بندی برای عکسشه، جونسو از دور داره بهش نگاهش میکنه نزدیکتر میره و از پشت آروم دستش رو میذاره زیر دست یوبین که دوربین رو نگه داشته و یکمی بالاتر میبرش. یوبین متعجب میشه و جونسو میگه:
_ خوب دقت کن، این زاویه بهتره.
یوبین: آخه استاد... 
همین لحظه جونسو با دوتا دست دوربین رو میگیره، جوری که یوبین رو احاطه کرده. یوبین که توی اون وضعیت معذب شده دیگه چیزی نمیگه. جونسو همینطور توی مانیتور دوربین رو نگاه میکنه و کادر مناسب رو به یوبین نشون میده، در همین حین بخاطر فاصله ی کمی که با هم دارن یه لحظه قلبهاشون فرو میریزه. جونسو سریع دستهاش رو از روی دستهای یوبین برمیداره از هم فاصله میگیرن، یوبین با خجالت سرش رو پایین میندازه و جونسو با شرمندگی نگاهش میکنه و میگه:
_ فهمیدی چه زاویه ای رو میگم؟
یوبین نفهمیده ولی با سر تأیید میکنه و جونسو همینطور که میره با خودش میگه: «چرا من اینطوری شدم، چند دقیقه پیش درست مثل احمقا شده بودم» از طرفی سوهی با کلافگی به وویونگ نگاه میکنه و با عصبانیت میگه:
_ چرا تو هی اینطوری میکنی، میای توی کادر من؟
وویونگ دور اطرافش رو نگاه میکنه و میگه:
_ من؟ به من چه ربطی داره که تو هی روی من ذوم میکنی؟
وویونگ و سوهی دارن سر این موضوع بحث میکنن، مین هم همینطور که داره نقاشی میکشه میگه:
_ اگه بذارن شما دوتا همینطور به بحثتون ادامه میدین و هیچکدومتون ول کن نیستید...
سوهی وسط حرف مین میپره و میگه:
_ من بلآخره روی اینو کم میکنم.
وویونگ پوزخندی میزنه و میگه:
_ من از جام تکون نمیخورم، هر چقدر دوست داری عکس بنداز.
مین با ناراحتی به سمت جونهو که در حال عکاسیه نگاه میکنه و رو به سوهی میگه:
_ اگه شما مجبور بودید با هم عروسی کنید، شرط میبندم در عرض چند دقیقه از هم خسته میشدید. حالا دیگه کدومتون زودتر کم میاورد نمیدونم.
سوهی: اینم دیگه فکر کردن داره؟ معلومه دیگه اون کم میاورد، عرضه ی با من دراوفتادن رو نداره.
وویونگ بلند میخنده و میگه:
_ چی داری برای خودت میبافی؟ اگه فقط باهات توی یه خونه بودم میدونستم که چیکار کنم تا دو دقیقه ای فرار کنی.
سوهی: اگه به دو دقیقه برسه نیازی به فرار من نیست چون تو توی دقیقه ی اول فرار کردی.
وویونگ: ما توی یه خونه نیستیم ولی تو الانشم کم آوردی.
سوهی: حاضرم باهات شرط ببندم، سر هرچیزی که باشه... اگه من و تو توی یه خونه باشیم، تو سریع کم میاری و فرار میکنی.
وویونگ: واقعا داری شرط میبندی؟
سوهی با غضب به وویونگ خیره شده و میگه:
_ پس چی؟
وویونگ: بعدا نزنی زیرش ها...
مین با تعجب میگه:
_ بچه ها شما واقعا جدی هستید؟ یا دارید شوخی میکنید؟
سوهی به مین توجه نمیکنه و رو به وویونگ میگه:
_ هر کسی زودتر درخواست طلاق بده بازنده س، اگه هر طرف حتی یه شب از خونه بیرون بمونه یعنی کم آورده، بازم شرطو قبول داری؟ 
وویونگ میخنده و میگه:
_ بردن این شرط اصلا سختی نداره، چطور یه همچین فرصت خوبی رو از دست بدم، پس وقتی من بردم هر کاری گفتم باید بکنی.
سوهی: تو هم قبول کردی. پس کسی که شرط رو ببره هر کاری که به طرف مقابل بگه باید اونیکی انجام بده (رو به مین) تو شاهد شرطمون هستی دیگه؟
مین با ناچاری تایید میکنه.

خارجی - اردوگاه - ظهر
جونهو به طرف مین میره و دستش رو روی شونه ش میذاره و میگه:
_ ناهار خوردی؟
مین: نه، داشتم وسایلم رو جمع میکردم برم رستوران.
جونهو لبخندی میزنه و ظرف غذایی رو جلوی مین میگیره و میگه:
_ نیازی نیست جمعشون کنی، بیا همینجا بخوریم.
 مین با تعجب به ظرف غذا نگاه میکنه و جونهو میگه:
_ دیشب آماده ش کردم.
هردو شروع میکنن به خوردن. مین از خوشمزه بودن غذا متعجب میشه و با خودش میگه: «من حتی غذا درست کردن بلد نیستم، این چطور اینقدر خوشمزه درست کرده؟!» همینطور توی سکوت غذاشون رو میخورن، جونهو متوجه میشه که یه برگ لای موهای مین افتاده با دست آروم برگ رو کنار میزنه و مین هم بدون توجه بهش غذا میخوره.

خارجی - استیج اردوگاه - بعد از ظهر
روی استیج همه در حال تمرین رقصن که نیکون و سوهی همینطور که دارن تمرین میکنن با هم صحبت میکنن. نیکون با تعجب میگه:
_ تو که از این دیوونه بازی های وویونگ بدت میومد، پس چرا خودت هم قاطی دیوونه بازی هاش شدی؟
سوهی میخنده و میگه:
_ وقتی روش رو کم کردم میفهمی این بازی چه لذتی داره.
نیکون: ولی وویونگ موذیتر از چیزیه که فکر میکنی... اگه بهش ببازی، بازم این بازی برات لذتی داره؟
سوهی با اخم میگه:
_ تو دیگه چرا اینو میگی؟ من بهش نمیبازم.
چانسونگ وقت استراحت اعلام میکنه. یوبین و وویونگ که دارن از کنار هم رد میشن، یوبین با خوشحالی به وویونگ لبخندی میزنه ولی وویونگ اصلا متوجهش نمیشه و میره. یوبین با ناراحتی به خودش میگه: «چطور میتونه منو نبینه!؟». جونهو به طرف مین و سوهی میره و کنار مین میشینه و حوله رو به مین میده، همینطور که مین داره عرقش رو پاک میکنه هیریم به طرف جونهو میاد و میگه:
_ باورم نمیشه که داری عروسی میکنی، من خیلی وقته که دوستت دارم... تا بحال به من فکر نکردی؟
جونهو معذب میشه و سوهی که دیگه صبرش تموم شده میگه:
_ خجالت نمیکشی؟ به مردی که نامزد داره میگی دوستش داری، اونم درست مقابل نامزدش. 
هیریم در حالی که سوهی رو نشون میده به جونهو میگه:
_ نامزدت اینه؟... خیلی خشنه.
سوهی با حسرت به جونهو نگاه میکنه، جونهو به هیریم میگه:
_ متأسفم واقعا از چیزایی که میگی خبر نداشتم. (با محبت دست مین رو میگیره) مین نامزدمه.
هیریم با ناراحتی به مین نگاه میکنه و میگه:
_ چی؟ این که اصلا به تو نمیاد... تو یه مدلی و اون اصلا هیچی از مد حالیش نمیشه....
همین لحظه چانسونگ با دست دهن هیریم رو میگیره و میگه:
_ دیگه نبینم درمورد کسی اینطوری حرف بزنی، برو.
چانسونگ، هیریم رو رها میکنه و هیریم با غضب بهش نگاه میکنه و میره. چانسونگ به مین میگه:
_ از حرفهای هیریم ناراحت نشو... 
مین با محبت به چانسونگ نگاه میکنه و میگه:
_ هیریم درست میگه، من حتی بخاطر لباس پوشیدنم توی مسابقه ی رقص رد شدم.
جونهو توی چشمهای مین نگاه میکنه و میگه:
_ ولی من دوست دارم هر جور که راحتی لباس بپوشی.
سوهی همینطور که به مین و جونهو نگاه میکنه با خودش میگه: «میدونستم یه پسر فوق العاده ای، مین تو با جونهو خوشبختترین دختر میشی»

خارجی - اردوگاه - عصر
یئون و نیکون دارن توی جنگل قدم میزنن که یهو نیکون متوجه میشه یکی از پشت درخت داره ازشون عکس میندازه، نیکون آروم به یئون میگه:
_ شکه نشی ولی یکی داره ازمون عکس میندازه... دکتر تا اینجا دنبالمون جاسوس فرستاده، چطوره که از همین الان نقشه مون رو شروع کنیم؟ 
یئون با سر تأیید میکنه و نیکون میگه:
_ پس بهم سیلی بزن.

پایان قسمت دوازدهم

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

♥ قسمت یازدهم ♥

داخلی - کافی شاپ - عصر
جونهو تنها سر میزی نشسته و منتظره، هی به ساعتش نگاه میکنه. به مین زنگ میزنه ولی مین جواب نمیده. بعد از کلی انتظار بلند میشه و میخواد بره که موبایلش زنگ میخوره، جواب میده. جینهی از پشت تلفن میگه:
_ قرارتون چطور پیش رفت؟ از مین خوشت اومد؟
جونهو یه لحظه از اینکه جینهی نمیدونه مین نیومده شکه میشه، بعد از کمی مکث میگه:
_ خوب بود.
جینهی همینطور به حرف زدن ادامه میده و از مین تعریف میکنه.

داخلی - ماشین وویونگ - عصر
وویونگ درحالی که سرش رو به فرمون ماشین تکیه داده توی فکر غرقه.
برش به سه سال پیش:
داخلی - منزل خانواده ی جانگ وویونگ - اتاق وویونگ - شب
وویونگ یه گوشه نشسته و درحالی که هدفن توی گوششه صدای آهنگ رو تا آخر زیاد میکنه به این امید که صدای دعوای جینیونگ و یجین رو نشنوه ولی صدای اونا اینقدر بالاس که هنوز صدای جر و بحثشون رو میشنوه. جینیونگ با عصبانیت فریاد میزنه:
_ الکی به بهونه ی وویونگ پیشم موندی و میخوای منو بدنام کنی. هی میری پیش اون عوضی...
یجین: من اون مرد رو دوست دارم، تو هیچ کاره ی منی این موضوع به تو هیچ ربطی نداره هرموقع دلم بخواد میرم پیشش. همیشه هم که اسم وویونگو وسط میکشی، اون فقط یه بیچاره س که بخاطر هوس تو بوجود اومده. منم یه بدبختم که مجبورم بخاطر اون تو رو تحمل کنم.
جینیونگ: اول اینکه هوس ما، دوم اینکه اگه اون بیچاره وجود نداشت ما هم هیچ وقت پیش هم نمیموندیم و همدیگه رو عذاب نمیدادیم.
وویونگ که از این بحث تکراری طاقتش تموم شده از اتاق بیرون میره.

داخلی - منزل خانواده ی جانگ وویونگ - شب
وویونگ بی تفاوت از کنار یجین و جینیونگ رد میشه و از خونه بیرون میره و محکم در رو میبنده.

خارجی - ساحل - شب
وویونگ در حالی که خیلی غمگینه کنار مین نشسته، مین میگه:
_ چرا اینقدر غمگینی؟ چی شده؟
وویونگ: نپرس.
همین لحظه قطره اشکی از گوشه ی چشم وویونگ سرازیر میشه، مین با محبت وویونگ رو درآغوش میگیره و اشکش رو پاک میکنه.
برش به حال:
داخلی - ماشین وویونگ - عصر
زنگ اس ام اس موبایل، وویونگ رو از فکر بیرون میاره، اس ام اس رو میخونه «میدونی چند وقته پیش من نیومدی؟ دلم برات تنگ شده. امشب تنهام، میخوام با تو باشم.» وویونگ با عصبانیت مشت محکمی به فرمون میکوبه و با لبخند مجبوری میگه:
_ من از زندگیی که دارم لذت میبرم.

داخلی - کلوب - شب
سوهی و مین کنارهم نشستن، سوهی میگه:
_ ای بابا اینقدر این آشغالها رو ننوش. بیا بریم برقصیم هم از این حال و هوا دربیای شاید هم یه پسر جدید پیدا کردی.
مین: من دوست ندارم اینطوری با کسی آشنا بشم.
سوهی بلند میشه و میگه:
_ پس من میرم.
سوهی همینطور که میرقصه پسری بهش نزدیک میشه و باهم میرقصن. پسر همینطور هی از قصد خودشو به سوهی میچسبونه و بهش دست میکشه، سوهی هم عصبانی میشه و با غضب به پسر نگاه میکنه و با خونسردی با پا به جای حساس پسره میزنه و خودشو به مظلومیت میزنه و با هول میگه:
_ ای وای آقا ببخشید.
سوهی میاد کنار مین میشینه و میگه:
_ از این جور پسرا متنفرم.
مین: بخاطر همین گفتم دوست ندارم.
سوهی با حسرت میگه:
_ پسرای نجیب کم پیدا میشن، حیف یکی رو میشناختم ولی انگار یکی رو دوست داره.
مین با ناراحتی میگه:
_ تو هم به درد من دچار شدی؟
سوهی: عمرا، اگه بدونم فقط یه ذره بهم علاقه داره بیخیالش نمیشم.
مین: یعنی میگی خیلی زود بیخیالش شدم؟
سوهی: نه، اون که نامزد کرده باید دنبال یه پسر خوب دیگه باشی.
مین: فکر میکنی فرصت پیدا کردنشو دارم؟

داخلی - راهروی دانشکده - نزدیک ظهر
یوبین درحالی که از کنار وویونگ رد میشه بهش سلام میکنه، وویونگ میگه:
_ صبر کن... قولت که یادت نرفته؟
یوبین با لبخند میگه: 
_ نه، یه رستوران خوب میشناسم.
وویونگ به طرف یوبین میره رو جلوش میایسته و میگه:
_ پس کی میریم؟
یوبین با خجالت میگه:
_ هر موقع بگی میبرمت.
وویونگ: خب، الان بریم.
یوبین با تعجب میگه:
_ الان که کلاس داریم.
وویونگ با شیطنت میگه:
_ اگه یه بار سر کلاس کیم جونسو نری، چیزی ازت کم نمیشه.

داخلی - دانشکده - کارگاه عکاسی - نزدیک ظهر
جونسو وارد کارگاه میشه، وقتی میبینه یوبین نیست ناخودآگاه به طرف جای وویونگ نگاه میکنه و وقتی میبینه وویونگ هم نیست یادش میاد که چند لحظه پیش اون دوتا رو توی راهرو با هم دیده بود. کمی توی فکر میره و با خودش میگه: «دوباره، دوباره، دوباره، چرا هی بهش فکر میکنم؟» 

خارجی - خیابان - عصر
مین همینطور که قدم میزنه اس ام اسی بهش میرسه، از طرفه جونهوئه، نوشته:
"کجایی؟ این پنجمین قرارمونه که نمیای. اگه مشکلی هست بیا باهم صحبت کنیم."
مین یکم جلوتر میره و به داخل کافی شاپی میره.

داخلی - کافی شاپ - عصر
مین به طرف میزی که جونهو سرش نشسته میره و خودشو معرفی میکنه، جونهو با تعجب به طرز لباس پوشیدن و ظاهر آشفته ش نگاه میکنه و میگه:
_ چرا سر قرارها نمیای؟ اگه مخالفی خب چرا به بابات نمیگی؟ (بعد از مکث کوتاهی) اون فکر میکنه سر قرارها میای.
مین: تو که بهم اس ام اس دادی به این ازدواج راضی نشم، مگه یکی دیگه رو دوست نداری، پس چرا میای سر قرارها؟
جونهو یاد اس ام اسی میافته که قبلا از طرف جیهون برای مین فرستاده بود: « سلام من پسر بیونگهی هستم، امیدوارم نخوای به ازدواجمون رضایت بدی. چون من از قبل کسی رو دوست دارم، لطفا درکم کن و این حرف بین خودمون بمونه»  لبخندی میزنه و میگه:
_ اون من نبودم برادرم بود. من هیچ کسی رو دوست ندارم... تو کسی رو دوست داری؟
یه لحظه چهره ی چانسونگ جلوی چشمهای مین میاد و مین با حالت غمگینی میگه:
_ اگه داشته باشم هم چه فرقی میکنه؟ ما باید بخاطر قول باباهامون با هم عروسی کنیم.
جونهو: فرق میکنه، اگه تو نخوای ازدواج نمیکنیم.
مین: اینطوری من باید توی روی بابام وایستم.
جونهو: انتخاب با خودته، من تصمیمم رو گرفتم.
مین: واقعا تصمیمت اینه که با دختری که نمیشناسی عروسی کنی؟
جونهو یه لحظه با نگاهی گیج به مین نگاه میکنه، بعد از کمی با سر تأیید میکنه. مین با بغض میگه:
_ پس فکرمیکنم دیگه نیازی به این قرارها نیست.
جونهو: یعنی میخوای به بابات بگی که مخالفی؟
مین فقط به جونهو نگاه میکنه و بدون هیچ حرفی میره.

داخلی - منزل خانواده ی کیم یوبین - اتاق یوبین - عصر
یوبین داره برای جشن عروسی سوزی و چانسونگ آماده میشه، جانگهوا گوشواره هایی که جونسو برای یوبین خریده رو برمیداره، به طرف یوبین میگیره و میگه:
_ اینو کی خریدی؟ با لباست خیلی سته، بپوششون.
یوبین چند لحظه با لبخند به گوشواره ها نگاه میکنه و میگه:
_ استادم به عنوان تشکر بهم داده.
جانگهوا با تعجب نگاهش میکنه.

داخلی - سالن پذیرایی  عروسی چانسونگ و سوزی - شب
یئون و یوبین کنار هم ایستادن، یئون میگه:
_ کی فکرشو میکرد سوزی زودتر از همه مون عروسی کنه.
یوبین با تعجب بهش نگاه میکنه.
 یهو نیکون از پشت دستش رو دور کمر یئون حلقه میکنه و میگه:
_ اینقدر زود منو فراموش کردی؟
یئون سریع میگه:
_ نه، منظورم این بود که فکر میکردم زودتر از همه مون یوبین عروسی میکنه.
یوبین میخنده و میگه:
_ فکر کردم خودتو هنوز مجرد میدونی.
هر سه تایی میخندن که یئون یهو جونسو رو میبینه و میگه:
_ سلام استاد.
جونسو سلام میکنه و یه لحظه چشمش روی یوبین قفل میشه و متوجه میشه که گوشواره هایی که براش خریده بود رو پوشیده. نیکون میگه:
_ کیم جونسو اومدی از عروس و داماد عکس بندازی؟ 
جونسو با غضب به نیکون نگاه میکنه و میگه:
_ کار من عکاسی از عروس و داماد نیست.
میونگمین تا اسم جونسو رو میشنوه رو به یوبین میگه:
_ اونشب با این استادت عکاسی داشتی؟
یوبین که هول شده نمیتونه چیزی بگه، نیکون سریع میگه:
_ اونشب که لب ساحل عکس انداختیم؟
میونگمین: شما هم بودید؟
نیکون با آرنج یواشکی به پهلوی یئون میزنه و یئون میگه: 
_ آره ما هم بودیم.
جونسو با تعجب بهشون نگاه میکنه، تکیون رو به یوبین میگه:
_ پس چرا تو اصلا از ساحل عکس نداری؟
تا میخواد یوبین چیزی بگه، جونسو سریع میگه:
_ اونشب اصلا خوب عکس ننداخت، من همه ی نگاتیواشو ریختم دور.
یوبین، یئون و نیکون با تعجب به جونسو نگاه میکنن و تکیون میگه:
_ چه خشن.
بعد از کمی یئون و نیکون در حال رقصیدن هستن، نیکون با شیطنت به یئون که بدون احساس میرقصه نگاهی میکنه و دستش رو دور کمر یئون محکم میکنه و در گوشش میگه:
_ امروز داشتی سوتی میدادی. فکر نمیکنی با این آهنگ رمانتیک عجیب باشه که یه زن و شوهر اینطوری بدون احساس با هم برقصن؟
یئون به نیکون نزدیکتر میشه و دستش رو دور گردن نیکون میذاره و میگه:
_ اینطوری خوبه؟
نیکون میخنده و میگه:
_ دقیقا همینو میگم.
یئون با لبخند ملیحی سرش رو پایین میندازه و نیکون میگه:
_ چرا خجالت میکشی؟... انگار نه انگار که یه ماه پیش توی هتل میخواستی منو گول بزنی. الان یه آدم دیگه شدی.
یئون: اونموقع بود که یه آدم دیگه شده بودم، هیچی برام مهم نبود... اگه تو نبودی...
نیکون سر یئون رو به سینه ش تکیه میده و در حالی که با محبت نوازشش میکنه میگه:
_ کافیه... ادامه نده. 
یوبین یه گوشه ایستاده، جونسو داره به طرفش میاد که یهو توی جاش می ایسته. مردی آروم دست یوبین رو میگیره و میگه:
_ بیا باهم برقصیم.
یوبین با تعجب به مرد نگاه میکنه، همین لحظه تکیون سریع دست مرد رو کنار میزنه و آروم ولی جدی میگه:
_ بدون اجازه دست کسی رو نگیر. 
مرد با تعجب به تکیون نگاه میکنه و میره، یوبین سرش رو پایین میندازه. تکیون هم آهی میکشه و به طرف دیگه ای میره. جونسو به یوبین نزدیک میشه و میگه:
_ رقص بلدی؟
یوبین: یکم.
جونسو دستش رو به طرف یوبین میگیره و با چشم اشاره میکنه که دستت رو بذار توی دستم. یوبین با تردید دستش رو توی دست جونسو میذاره و همینطور که با هم میرقصن یوبین میگه:
_ استاد متأسفم، به خاطر من مجبور شدید دروغ بگید.
جونسو: گفتم که بیرون دانشکده منو استاد صدا نکن. نیازی به تشکر نیست. فقط وقتی بدون اطلاع خانواده ت شبونه با پسری بیرون میری مراقب باش... به هر پسری اعتماد نکن... وویو.... (بعد از مکث کوتاهی) هیچی.
تکیون با یه جمعی مشغول حرف زدنه ولی حواسش به سمت یوبین و جونسوئه، وقتی میبینه جونسو با فاصله از یوبین میرقصه و حتی دستش رو هم نمایشی روی کمر یوبین گذاشته، با خیال راحت به حرف زدن ادامه میده. 

داخلی - ماشین نیکون - شب
نیکون و یئون توی راه برگشت به خونه هستن. یئون با ناراحتی میگه:
_ اصلا نمیتونم نقش بازی کنم همش یادم میره.
نیکون: خوب شد ایندفعه لو نرفت، باید بیشتر مراقب باشی، مخصوصا جلوی دکتر.
یئون: میتونم ازت یه چیزی بپرسم؟
نیکون: بپرس.
یئون: چرا باباتو دکتر صدا میکنی؟
نیکون: اون همیشه اول یه دکتر بوده... بعد همسر و پدر.
یئون: چرا بهش نمیگی که درموردت اشتباه فکر میکنه؟
نیکون آهی میکشه و میگه:
_ هیچ فرقی نداره، اگه بگم هم اون بازم نظر خودشو داره.

داخلی - منزل چانسونگ و سوزی - اتاق خواب - نیمه شب
چانسونگ روی تخت دراز کشیده سوزی کنارش میشینه، چانسونگ میگه:
_ امروز وقتی با لباس عروس دیدمت، با خودم گفتم ای کاش واقعا عروسم بودی.
سوزی با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ چی داری میگی؟
چانسونگ میخنده و میگه: 
_ شوخی کردم.
سوزی بالش رو به طرفش پرت میکنه و در حالی که میخنده میگه:
_ من نمیتونم بهت اعتماد کنم و کنارت بخوابم. برو یه جای دیگه بخواب.
چانسونگ بالش رو به طرف سوزی پرت میکنه و میگه:
_ نمیتونیم توی خونه مون دوتا تخت بذاریم (میخنده) پس مجبوری اعتماد کنی.
 سوزی بازم بالش رو به طرف چانسونگ پرت میکنه و با خنده و شوخی بالش بازی میکنن، بعد از کلی چانسونگ دراز میکشه و میگه:
_ آخیش، به حرف بابابزرگ هم عمل کردم.
سوزی: چه حرفی؟
چانسونگ: اینکه همه ی انرژیم رو صرف امشب کردم.
سوزی بلند میخنده و چانسونگ بالش رو میبره زیر بلوز سوزی و میگه:
_ ببین چه زود هم بچه دار شدیم.
سوزی بالش رو درمیاره و میکوبونه توی سینه ی چانسونگ و میگه:
_ بچه ت رو بگیر ساکتش کن، میخوام بخوابم.

داخلی - منزل خانواده ی لی مین - شب
مین و جینهی در حال شام خوردن هستن. مین میگه:
_ بابا، فکر نمیکنی من هنوز برای ازدواج جوونم؟
جینهی: چرا این حرف رو میزنی؟ مگه توی این مدت رفتار بدی از جونهو دیدی؟
مین بعد از سکوتی میگه:
_ من اونو خوب نمیشناسم.
جینهی: عزیزم، هر چقدر هم با طرف باشی هیچ وقت نمیتونی خیلی خوب بشناسیش....همین کافی نیست که من میگم اون پسر خیلی خوبیه؟ به حرف من اعتماد نداری؟
مین با ناراحتی به جینهی نگاه میکنه و میگه:
_ مگه میشه بهت اعتماد نداشته باشم... فقط از این ریسک میترسم.
جینهی: مطمئن باش من فقط به خاطر اون قول نمیگم، میدونم جونهو پسر خوبیه.
مین: اون پسر خوبیه ولی باید تفاهم داشته باشیم.
جینهی: مهم اینه که پسر خوبی باشه، مثلا با وویونگ تفاهم داشتی که بعد از شش ماه اونطوری بهت خیانت کرد... حداقل جونهو مسئولیت پذیره.
مین همینطور که با غذاش بازی میکنه با خودش میگه: «بابا ای کاش اینقدر روی این ازدواج اصرار نداشتی.»

داخلی - اتوبوس دانشکده - صبح
مین همینطور که نشسته چشمهاش رو بسته که جونهو کنارش میشینه، مین چشمهاشو باز میکنه با تعجب جونهو رو نگاه میکنه و میگه:
_ من دارم با دانشکده ام میرم جشنواره، تو اینجا چیکار میکنی؟
جونهو لبخندی میزنه و میگه:
_ اگه میومدی سرقرارها میفهمیدی... منم توی این دانشکده درس میخونم و با این گروه دارم میام جشنواره.
مین روش رو از جونهو برمیگردونه و میگه:
_ اینجا جای دوستمه، اینجا نشین.
جونهو: هر موقع دوستت اومد میرم. این سفر فرصت خوبیه که با هم آشنا بشیم.
سوهی وارد اتوبوس میشه، مین به جونهو میگه:
_ دوستم اومد بلند شو.
جونهو میره روی یه صندلی دیگه میشینه. سوهی که میبینه جونهو از کنار مین بلند شد با تعجب و کنجکاوی بهشون نگاه میکنه و سریع میره کنار مین و میگه:
_ چرا جونهو اینجا نشسته بود؟
 مین با بیحالی میگه:
_ اون کسیه که قراره باهاش عروسی کنم.
میخوره توی حال سوهی ولی به روی خودش نمیاره و میگه:
_ همون پسریه که بابات انتخاب کرده؟... (لبخند زورکی میزنه) چه خوب توی یه دانشکده اید.
مین: درسته.
سوهی از جاش بلند میشه و به طرف جونهو میره و میگه:
_ چرا بلند شدی؟ برو پیش نامزدت.
جونهو: ممنون، شما راحت باشید.
سوهی دوتا دست بلند میزنه، مین با اشاره به سوهی میگه: «داری چیکار میکنی؟ اینکارو نکن» سوهی بلند میگه:
_ همه گوش کنید... یه خبر خوش (با دست مین و جونهو رو نشون میده) توی گروهمون یه زوج تازه داریم. پس باید مهمونمون کنن، مگه نه؟
همه با هم سوت و هورا میکشن و جونهو بلند میشه و با لبخندی میگه:
_ حتما... امشب همه تون نوشیدنی مهمون منید.   

خارجی - رستوران اردوگاه - شب
قبل از شام همه ی دانشجوها دور هم نشستن یهو وویونگ کیک میاره و همه شروع میکنن به خوندن آهنگ تولد برای نیکون. یئون مات و مبهوت به نیکون نگاه میکنه، یه سری از دوستاش بهش هدیه میدن و یهو یکی از بین دانشجوها میگه:
_ هدیه ی یئون چیه؟
یئون هول میشه و نیکون سریع میگه:
_ هدیه ش رو قبلا داده. خیلی خاص بود، نمیتونم بهتون بگم.
همه با هم میگن:
_ واااااااااااااااااااااااااااو.
موقع شام میشه و هر کسی میره برای خودش غذا برداره، یئون یواشکی دست نیکون رو میگیره و از جمع دور میشن. نیکون میگه:
_ چی شده؟
یئون: میخوام هدیه ی تولدت رو بهت بدم.
نیکون مات و مبهوت بهش نگاه میکنه، یئون دستش رو دور گردن نیکون میندازه و صورت نیکون رو به خودش نزدیک میکنه، لبخند شیطنت آمیزی میزنه و میگه:
_ مگه خودت اینو نمیخواستی؟

پایان قسمت یازدهم

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

خانواده های داستان "انتخاب من"

این عکس چرخه ی احساسات یه طرفه شونه، البته اینکه میگیم یه طرفه این نیست که اونیکی طرف از اونیکی خوشش نیاد بلکه حواسش بیشتر به یکی دیگه س و اصلا متوجه رفتارها و احساسات اونیکی نمیشه و بهش فکر نمیکنه و هرکدوم بخاطر انتخابهایی که میکنن خودشون باعث میشن با اون طرفی که دوستشون داره نباشن. مثلا اگه یئون همون اول پیشنهاد دونگیل رو قبول نمیکرد و پیش نیکون نمیرفت، چانسونگ میتونست بهش بگه ازش خوشش اومده مطمئنا یئون هم از چانسونگ بدش نمیومد و بعد از اینکه با هم آشنا میشدن از هم خوششون میومد و هر دو به هدفشون میرسیدن. ولی انتخاب یئون و نیکون، روی انتخاب چانسونگ تاثیر گذاشت و داستان اینطور پیش رفت.
این عکس هم رابطه های خانوادگیشون رو نشون میده.
 عکسهایی که با خط سبز از پایین به هم وصل شده رابطه ی زن و شوهری هستش و قرمزها دوست دختر و دوست پسرن.
 عکسهایی که با خط سفید از بالا به هم وصلن رابطه ی خواهر و برادری.
خطهایی که از عکس بالایی به عکس پایینی متصل شدن والدین و فرزندان هستن.
از دوستانی که نظرشون رو راجب به داستان میگن ممنونیم، واقعا دوست داریم بدونیم چه فکری درموردش میکنید و از خوندنشون لذت میبرم.