دوستانی که داستان خارج از کنترل رو میخونن

لطفا به لینک زیر بروید و توی نظرسنجی مربوط به این داستان شرکت کنید


واکنش شما به داستان "خارج از کنترل" چیه؟

۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿09✿

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
وویونگ که کنارشون نشسته میگه:
_ آقای سو... من اومدنی جلوی در خوابگاه دیدمشون. حالشون خوب بود.
جیساب با تعجب میگه:
_ چرا خوابگاه؟!!!!!
کمی فکر میکنه و رو به هیوری، میگه:
_ یه لحظه مراقب بچه ها باش تا من بیام.

داخلی - خوابگاه - اتاق کنترل - شب
جیساب فیلم راهروهای خوابگاه رو نگاه میکنه و میبینه جونهو و مینجون بعد از خروجِ وویونگ وارد خوابگاه شدن و به اتاق 18 رفتن. فیلم رو جلو میزنه تا خروجشون رو ببینه اما چیزی از خروجشون ثبت نشده، با کلافگی دستی توی سرش میکشه و به مانیتور دوربین راهرویی که درب اتاق 18 توش نمایانه چشم میدوزه.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
جونهو و مینجون که از شوفاژخونه برگشتن، وارد اتاق میشن. مینجون میگه:
_ فکر کنم جیساب بهمون شک کرده. هنوز از اتاق کنترل بیرون نیومده، شاید منتظر اینه که ما از اتاق بیرون بریم.
جونهو کیفش رو توی کمد میذاره و چندتا قرص برمیداره و میگه:
_ زودباش دوربین رو درست کن بریم بیرون، الان بدتر بهمون شک میکنه، فکر میکنه اینهمه مدت ما توی اتاق داریم چیکار میکنیم!
مینجون توی موبایلش کدهایی رو تایپ میکنه و بعد از کمی میگه:
_ درست شد بیا بریم.

داخلی - خوابگاه - اتاق کنترل - شب
جیساب تا میبینه جونهو و مینجون از اتاق بیرون میان. سریع از اتاق بیرون میره.

 داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - شب
جیساب جلوی درب ورودی ایستاده، مینجون و جونهو به پایین پله ها میرسن. جیساب با غضب میگه:
_ چرا اومدید خوابگاه؟
مینجون با شرمندگی میگه:
_ ببخشید آقای سو که بهتون نگفتیم و اومدیم اینجا... جونهو قرص دلپیچه رو یادش رفته بود بیاره. اگه نخورش حالش بدتر میشه.
جیساب: یه قرص برداشتن اینقدر طول میکشه؟
جونهو: نمیدونستم کجا گذاشتمش، اینقدر گشتیم تا بلاخره توی توالت پیداش کردیم!
جونهو و مینجون نمیتونن خنده شون رو نگه دارن و خنده ی کوچیکی میکنن. جیساب با تأسف سرش رو تکون میده و میگه:
_ بریم.

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
جیوون از در آمفی تئاتر وارد میشه. چندتا از دانش آموزان با هم میگن:
_ سلام خانم ها جیوون.
تکیون که روی اولین صندلیِ یکی از ردیفها نشسته و خوابه با صدای دانش آموزها چشمهاش رو باز میکنه با نزدیکتر شدن جیوون، کتاب شیمی که توی دستشه رو روی زمین رها میکنه. جیوون به تکیون نگاهی میکنه و بی اعتنا از کنارش رد میشه. تکیون همینطور که با ناراحتی بهش خیره شده کتاب رو از زمین برمیداره. مینجون و جونهو کنار مارک، جکسون و جینیونگ نشستن، جکسون از توی جیبش USB رو بیرون میاره و میگه:
_ راستی داشت یادم میرفت اینو برای شما آوردم.
مینجون میگیرش و میگه:
_ چی هست؟!
جکسون آرومتر میگه:
_ از همونا که دوست دارید، البته جدید نیست. پارسال دانلودشون کرده بودم.
جونهو لبخند شیطانی میزنه و میگه:
_ اوه، تو هم اینکاره بودی و ما نمیدونستیم.
جکسون میخنده و میگه:
_ الان نه، یه مدت زیاد نگاه میکردم... هر کدوم رو بیست بار دیدم. خب الان دیگه...
حرفش رو ادامه نمیده و فقط لبهاشو برمیگردونه.

برش به یک سال قبل
داخلی - مدرسه  - ظهر
جکسون با چندتا از همکلاسیهاش و بمبم دور هم جمع شدن. یکی از توی کیفش مجله ای سکسی بیرون میاره و همه با شوق درمورد اندام دختر توی مجله ابراز احساسات میکنن ولی جکسون به پسر توی عکس خیره شده، توی فکر فرو رفته. بمبم به پهلوی جکسون ضربه ای میزنه و میگه:
_ کجایی؟!
جکسون لبخند کمرنگی میزنه.

داخلی - منزل وانگ - اتاق جکسون - شب
جکسون توی تختش نشسته و لپتاپش جلوشه، نفس عمیقی میکشه و چشمهاشو میبنده و آروم میگه:
_ من میتونم تغییرش بدم... (کمی جدی تر) من میتونم!
و ویدئوی پورنی رو پخش میکنه.

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
زنگ ورزشه و دانش آموزان درحال بازی بسکتبال هستن. در همین حین توپِ پرت شده با سرعت داره به طرف بمبم میره و بمبم هم حواسش نیست، جکسون سریع میپره جلوی توپ و بمبم رو درآغوشش پنهان میکنه تا توپ بهش برخورد نکنه. وقتی به صورت بمبم که خیلی بهش نزدیکه نگاه میکنه، نگاهش روی لبهای بمبم متوقف میشه. با افسوس توی فکرش میگه: "چرا بعد از دیدن اون همه پورن هنوزم به بمبم این حسو دارم؟ چرا مثل بقیه ی دوستام نیستم؟!"  

برش به حال
 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
هر دانش آموزی مشغول یه کاریه، بعضی ها کتاب میخونن، بعضی ها سرشون با موبایلهاشون گرمه و بعضی ها هم خوابن. یهو روی پرده فیلمی شروع به پخش میشه. همه با تعجب بهش نگاه میکنن و خیلی ها از خوشحالی هورا میکشن. معلمها با کلافگی به دانش آموزها نگاه میکنن، جیساب میگه:
_ اگه دستم به این جادوگر برسه... (آهی میکشه) الان میرم اتاق فرمان و قطعش میکنم، نگران نباشید.
بیشتر دانش آموزها با نارضایتی آهی میکشن، چانسونگ میگه:
_ ایش خب حوصله مون سر رفته، حداقل بذارید فیلم نگاه کنیم.
و چند دانش آموز هم تأییدش میکنن. هیوری معلمها رو دور هم جمع میکنه و میگه:
_ اتفاقا شاید ایده ی بدی هم نباشه، سرگرم میشن و دردسر درست نمیکنن. 
معلما هم قبول میکنن و هیوری رو به دانش آموزها میگه:
_ به یه شرط میذاریم فیلم رو نگاه کنید، نباید شلوغ کنید.
همین لحظه همه ی دانش آموزها که به پرده خیره شدن با دیدن صحنه ی ترسناکی جیغ میکشن. هیوری نیم متر هوا میپره و به بقیه معلما میگه:
_ فکر نمیکنید دیدن این فیلم براشون خوب نباشه؟!
کوانگسو: مشکلی نیست، بچه کوچولو که نیستن.
هیوری لباشو برمیگردونه. به موبایل کوانگسو پیامی میاد و کوانگسو میگه:
_ تعمیرکارها رسیدن باید برم پیششون.
کوانگسو میره و بقیه به دیدن فیلم ادامه میدن و سر صحنه های ترسناکش مارک هی جیغ میکشه و بازوی جکسون رو میگیره، جکسون هم کاری جز تحمل کردن نمیتونه بکنه. جونهو و مینجون با هر بار ترسیدنِ دانش آموزها با هم شیطانی میخندن. یهو نگاه مینجون می افته به جونگیون که خمیازه میکشه و سرش رو به صندلی تکیه میده و چشمهاشو میبنده. جونهو، مینجون رو صدا میکنه و میگه:
_ هی هی به سکانس بوسه ش رسید.
مینجون بدون توجه، توی موبایلش کدهایی رو تایپ میکنه و فیلم قطع میشه. همه ی دانش آموزها با ناراحتی آه میکشن. جونهو آروم مینجون رو نیشگونش میگیره و میگه:
_ هی... چرا قطعش کردی؟!
مینجون: آخه بعضی از دانش آموزا خسته ن و میخوان بخوابن.
جونهو چشمهاشو جمع میکنه و مشکوکانه بهش نگاه میکنه. همه دانش آموزها دارن غر میزنن که جیوون از جاش بلند میشه و میگه:
_ خب دیگه، ساعت یازده رو گذشته... بخوابید فردا صبح کلاس دارید.
بعد از یک ساعت دانش آموزها خوابن و هاجیوون همینطور که از راه بین صندلی ها عبور میکنه بچه ها رو نظارت میکنه. وقتی به تکیون میرسه متوجه میشه پتو از روش کنار رفته، آروم پتو رو روش میکشه و میخواد بره که تکیون یهو دستش رو میگیره. جیوون سعی میکنه دستش رو از توی دست تکیون بیرون بکشه اما تکیون خیلی محکم نگهش داشته. جینیونگ که یواشکی نگاهشون میکنه موبایلش رو بیرون میاره و ازشون عکس میگیره. جیوون پاشنه ی کفشش رو روی پای تکیون میذاره محکم فشار میده اما تکیون همچنان دستش رو محکم گرفته، جیوون آهی میکشه، کنارش میشینه و آروم میگه:
_ میخوای اخراج بشی؟!
تکیون درحالی که با محبت توی چشمهاش نگاه میکنه، دستش رو کمی شل میکنه و جیوون آروم دستش رو بیرون میکشه.

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - صبح 
هنوز تعدادی از دانش آموزها خوابن و بعضی ها هم از سالن بیرون رفتن. مینجون چشمهاشو باز میکنه و میبینه جونگیون در حال بستن موهاشه. سریع بهش پیام میده: "بعد از کلاسِ ظهر بیا کارگاه... باید روی بٌرد اصلی کار کنیم [شکلک لبخند]" منتظره که جوابش رو بده ولی جونگیون کیفش رو برمیداره و از سالن خارج میشه. مینجون با خودش میگه "باید رو در رو باهاش صحبت کنم" و میخنده. جونهو که چند لحظه پیش بیدار شده بهش نگاه میکنه و با تاسف سرش رو تکون میده. 

داخلی - مدرسه - راهرو - صبح    
نیکون همینطور که توی راهرو راه میره با موبایلش صحبت میکنه:
_ فکر میکنی بچه ام؟! نمیتونم برات پیداش کنم؟! گفتم بگو اسمش چیه؟ جونگ هیوجین؟!
همین لحظه داره توی راهرو میپیچه  که یهو به جونگیون برخورد میکنه. جونگیون که سرش پایینه میگه:
_ ببخشید.
Nichkhun - Jeongyeon - نیکون - جونگیون
تا سرش رو بالا میاره و نیکون رو میبینه لبخندش محو میشه و به راهش ادامه میده و نگاه نیکون هم همینطور دنبالش میره.

داخلی - خوابگاه - ورودی - صبح
جونهو و مینجون دارن به طرف در میرن، یرین که از کنارشون رد میشه میگه:
_ فیلم دیشب انتخاب کی بود؟! ایکاش بجای ترسناک، رمانتیک بود.
جونهو: اونوقت خدا میدونه وضع بچه ها چی میشد!
یرین: گفتم رمانتیک، نگفتم پورن که!!!
جونهو: این بچه ها برای یه سکانس بوسه شلوغش میکنن اونوقت میگی یه فیلم سرتاسر صحنه های رمانتیک رو نگاه میکردن و چیزی نمیشد؟!
یرین میخنده و میگه:
_ اوکی... تو درست میگی.
همین رو میگه و وارد خوابگاه دختران میشه. جونهو با کنجکاوی نگاهش میکنه و رو به مینجون میگه:
_ این یه چیزیش بودا!!!
مینجون: مثلا چی؟
جونهو: انگار داشت با منظور حرف میزد... انگار که چیزی میدونه!!
مینجون: ای زیادی حساس شدی، اون که چیزی نگفت... (میخنده) شاید ناراحتی چون از سلیقه ات خوشش نیومده.
جونهو: ولی بجاش بچه های دیگه خوب ترسیدن.

 داخلی - مدرسه - کارگاه - بعد از ظهر
جونگیون و مینجون روی برد کوچکی تمرکز کردن و بخاطر همین سرهاشون بهم خیلی نزدیکه. مینجون که داره شیوه ی کار رو توضیح میده، جونگیون هی به دهنش نگاه میکنه و حواسش جای دیگه ایه، با خنده ی مینجون به خودش میاد. مینجون میگه:
_ چیه؟! خیلی سخته؟!
جونگیون آهی میکشه و میگه:
_ یه بار دیگه توضیح میدی؟
مینجون دوباره توضیح میده ولی جونگیون که بازم گیج شده و نمیتونه روی صحبتهای مینجون تمرکز کنه، با کلافگی میگه:
_ چه خمیردندونی زدی؟
مینجون سرش رو بالا میاره و با تعجب بهش نگاه میکنه و با خودش میگه "یعنی چی؟! چرا یهو اینو میپرسه؟ اگه میخواد اغوام کنه پس چرا لحنش اینطوریه؟!!" لبخندی میزنه و صورتش رو به صورت جونگیون نزدیک میکنه و میگه:
_ چطور مگه؟ خوش بوئه؟ یا دندونام خیلی سفیده؟!
مینجون دندونهاشو نشون میده، لبخند کوچیکی روی لب جونگیون میشینه ولی پنهانش میکنه و میگه: 
_ مگه داریم تبلیغ خمیر دندون بازی میکنیم؟!
مینجون: منم همینو میگم!
جونگیون که باز با رایحه ی دلنشین مینجون هوش از سرش پریده، همینطور به لبهای مینجون خیره میشه، با نگاه جونگیون قلب مینجون میلرزه؛ با دوتا انگشتش چونه ی جونگیون رو میگیره و لبهاشو به لبهای جونگیون نزدیک و نزدیکتر میبره. کم مونده لبهاشون همدیگه رو لمس کنه که یهو جونگیون صورتش رو به طرف دیگه ای برمیگردونه و میگه:
_ هی... برو اونور!
مینجون عقب میره و با ناراحتی میگه:
_ حالا چرا عصبانی میشی؟! خوبه خودت بودی که شروعش کردی!
جونگیون چیزی نمیگه. مینجون همینطور که به کارش روی برد ادامه میده میگه:
_ یه بار میگی دوست باشیم! یه بار اغوام میکنی! 
اخمهای جونگیون توی هم میره. مینجون بهش نگاه میکنه و میگه:
_ خودتم میدونی! برای خودم به اندازه ی کافی سخت هست که فقط به عنوان دوست بهت فکر کنم پس خواهشا تو برام سختترش نکن.
جونگیون سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ نمیخواستم ناراحتت کنم ولی خواهش میکنم تو هم سعی نکن به من از این نزدیکتر بشی... اونطوری تو برای من سختش میکنی.
یهو تکیون در رو باز میکنه و میگه:
_ هی شما اینجا بودید؟!...(دوتا برگه بهشون میده) اینا رو پر کنید، جون جیهیون داده.
مینجون برگه رو نگاه میکنه و میبینه در مورد بازدید از یک موزه س. جونگیون میگه:
_ میخواد ببرتمون موزه؟!
 تکیون: ایش میخواد یه چندتا مجسمه ت[...]ی نشونمون بده و یه سری خوضعولات به خوردمون بده.
تکیون همینطور که از در بیرون میره میگه:
_ دیگه به منم خبر نمیدید که کارگاه داریم، نه؟!
تکیون میره و جونگیون به مینجون نگاه معنا داری میکنه.

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
جینیونگ، جکسون و مارک دارن بسکتبال بازی میکنن. جینیونگ هی کلک میزنه و نمیزاره اون دوتا توپ رو پرت کنن. جکسون به سختی توپ رو ازش میگیره و به طرف مارک که از سبد آویزون شده پرتاب میکنه و مارک هم توپ رو گل میکنه بعد از همون بالا با خوشحالی خودشو پرت میکنه توی بغل جکسون، جکسون هم که نمیتونه وزن مارک رو تحمل کنه روی زمین ولو میشه و مارک هم روش میوفته. جکسون بدون اختیار با محبت توی چشمهای مارک نگاه میکنه. با دیدن نگاه جکسون حس عجیبی به مارک دست میده، همین لحظه جینیونگ خودشو روی اونا میندازه و میگه:
_ حالا منو دور میزنید؟!
جکسون ادای خفه شدن در میاره و میگه:
_ دارم له میشم... لعنتی.
مارک که هنوز اون حس عجیب رو از جکسون دریافت میکنه، با لحن جدی میگه:
_ جینیونگ بلند شو دیگه!
جکسون که متوجه این تغییر رفتار مارک شده؛ برای لحظه ای قلبش مچاله میشه و با خودش میگه "باید بیشتر مراقب باشم" جینیونگ بلند میشه و میگه: 
 _ دیگه به من دستور ندیا!   
 جینیونگ یدونه پس گردنی به مارک میزنه و بخاطر همین صورت مارک به صورت جکسون برخورد میکنه. جکسون سریع مارک رو کنار میزنه، پای جینیونگ رو میگیره و جینیونگ زمین میخوره. جینیونگ با اخم نگاهش میکنه؛ جکسون میگه:
_ قیافه شو! بلد نیست عصبانی بشه!
هر سه میزنن زیر خنده ولی تا جکسون به مارک نگاه میکنه لبخند از روی لبش محو میشه و میگه:
_ مگه دماغت بود که به پیشونیم خورد؟!
مارک دستی به بالای لبش میکشه و انگشتاش خونی میشه. جینیونگ سریع دستمال بهش میده و میگه:
_ ببخشید، تقصیر منه.
 مارک: ولی وقتی جکسون داشت کنارم میزد، آرنجش خورد توی دماغم.
جکسون با تعجب میگه:
_ واقعا؟! من اینطوریت کردم؟! 
جینیونگ با ناامیدی به جکسون نگاه میکنه.

داخلی - مدرسه - اتاق پزشک - صبح
مارک همراه جکسون وارد میشه. کوانگسو سریع میگه:
_ بازم شما پسرا شیطونی کردید؟!
مارک و جکسون با تعجب به هم نگاه میکنن. کوانگسو ادامه میده:
_ کی این بلا رو سرت آورده؟!
جکسون: داشتیم بسکتبال بازی میکردم آرنجم خورد به صورتش.
کوانگسو: باشه، حرفت رو قبول میکنم. بیا بشین اینجا.
همین لحظه درب به صدا درمیاد. جونگیون در حالی که دستش رو به سرش گرفته، وارد میشه و میگه:
_ حالم خوب نیست میشه برام نامه بنویسید که به بازدید نرم.
کوانگسو: چی شده؟ سرت درد میکنه؟! چرا؟
جونگیون: دیشب خوب نخوابیدم، داشتم درسهامو مرور میکردم. فکر نمیکردم سردرد بگیرم.
کوانگسو: چند بار گفتم، سلامتی از همه چیز مهمتره! حالا این قرص رو بخور اگر نیم ساعت دیگه حالت بهتر نشد، به معلمت میگم باید استراحت کنی.
جونگیون: ممنون.
جونگیون طوری وانمود میکنه که قرص رو خورد ولی یواشکی میزارش توی جیبش و روی تخت دراز میکشه. تکیون وارد میشه و رو به کوانگسو، میگه:
_ من حال ندارم برم بازدید... میخوام اینجا بخوابم.
و به طرف تخت خالی میره. کوانگسو یدونه به پشتش میزنه و میگه:
_ چرا امسال اینطوری شدی؟! کارت فقط همینه... باشه بخواب.

داخلی - اتوبوس - نزدیک ظهر
چانسونگ میخواد کنار نیکون بشینه اما مینجون که صندلی کنارشون نشسته میگه:
_ اینجا نشین، جای جونگیونه.
چانسونگ: جونگیون قرار نیست بیاد... همین چند دقیقه پیش دیدم که به خانم جون جیهیون گفت سرش درد میکنه و نمیتونه بیاد.
نیکون که حرفهای چانسونگ رو شنیده، میگه:
_ یعنی موند مدرسه؟!
چانسونگ: آره داره توی اتاق پزشک استراحت میکنه. 
جونهو که کنار مینجون نشسته، میگه:
_ تا برگردیم بعد از ظهر شده، میخوای تو هم بمون.
مینجون موبایلش رو از توی جیبش بیرون میاره و میگه:
_ مزاحم استراحتش نمیشم.
و روی تصویر دوربین اتاق پزشک میزنه و با اینکه پرده ی تخت کشیده شده ولی کمی از چهره ی جونگیون که توی تصویر پیداس رو تماشا میکنه. 

داخلی - مدرسه - استخر - بعد از ظهر
دانش آموزان در حال تمرین و آموزش شنا هستن. جکسون از زیر آب بیرون میاد همین لحظه چشمش میافته به مارک که لبه ی استخر نشسته و داره استراحت میکنه، ناخودآگاه نگاهش روی خال سینه ی مارک متوقف میشه.
Mark - Jackson - Markson - مارک - جکسون - مارکسون - جارک
مارک، جکسون رو صدا میکنه اما جکسون متوجه نمیشه، مارک با تعجب نگاه جکسون رو دنبال میکنه و میفهمه داره به سینه ش نگاه میکنه.     

داخلی - اتوبوس - بعد از ظهر
بازدید از موزه تموم شده و دانش آموزها دارن وارد اتوبوس میشن. مینجون موبایلش رو از توی جیبش بیرون میاره و دوباره دوربین اتاق پزشک رو نگاه میکنه ولی میبینه جونگیون دیگه اونجا نیست. با نگرانی بهش پیام میده "کجایی؟ حالت خیلی بده؟"

خارجی - حیاط مدرسه - بعد از ظهر
دانش آموزان کلاس دوم که از بازدید برگشتن وارد حیاط میشن. یرین روی یکی از صندلی های جلوی در خوابگاه نشسته تا جونهو رو میبینه سریع براش دست تکون میده. جونهو جلو میره و میگه:
_ چرا اینجا نشستی توی این سرما؟!
یرین: منتظرتون بودم. مینجون کو؟!
جونهو: مینجون زودتر اومد، ندیدیدش؟!
یرین سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ خودش پیامک داد که اینجا منتظرتون باشم!

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - بعد از ظهر 
جونگیون روی تختش دراز کشیده که صدای ضربه زدن به شیشه ی پنجره رو میشنوه. با تعجب به طرف پنجره ی روی سقف نگاه میکنه و با دیدن چهره ی مینجون دهنش باز میمونه. مینجون با علامت میگه "پنجره رو باز کن، بیام تو" جونگیون سریع پنجره رو باز میکنه و میگه:
_ تو اینجا چیکار میکنی؟!
مینجون میپره توی اتاق، بدون درنگ جونگیون رو در آغوش میگیره. 
   
✿پایان قسمت نهم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
مینجون: نگو که با کاری که کردم دوستیمون خراب شد؟!
 
 مارک: به روی خودت نیار که الان چی دیدی. اوکی؟!

هیچ نظری موجود نیست: