دوستانی که داستان خارج از کنترل رو میخونن

لطفا به لینک زیر بروید و توی نظرسنجی مربوط به این داستان شرکت کنید


واکنش شما به داستان "خارج از کنترل" چیه؟

۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿11✿

داخلی - زیرزمین ساختمان قدیمی - شب
نیکون با تردید یک قدم به جلو میذاره، یهو میشنوه یکی از مردها میگه:
_ اون عجب هرزه ای بوده که تونسته هیونگ رو گول بزنه. اگه گیرش بیارم یه کاری میکنم دیگه نتونه زندگی کنه.
مرد دوم: اصلا نمیفهمم چطور تونست فرار کنه؟!
مرد اول: هی به هیونگ گفتم یه ذره بیشتر بهش پول بده اگه داده بود الان با اون همه پول فرار نکرده بود. 
مرد دوم: اون دختر فقط منتظر یه فرصت بود تا ازمون پول بدزده.
مرد اول: ولی خب با اینکه با اون همه پول فرار کرد، هیونگ اینقدر ازش کار کشیده بود که جاش رو پر کنه.
مرد دوم: بچه های پول نیاز همینشون خوبه، خوب ازشون پول درمیاد.
هر دو مرد بلند میخندن. نیکون که با شنیدن این حرف بغض گلوش رو گرفته از زیر زمین بیرون میره.         

داخلی - کلوب - شب
چانسونگ داره میرقصه یهو به دختری که پشتشه میخوره، برمیگرده تا دختر رو ببینه ولی دختر همچنان داره میرقصه و موهاش جلوی صورتش رو گرفته. چانسونگ که جذب اندام دختر شده از پشت بهش نزدیکتر میشه و شروع میکنه باهاش رقصیدن و در حین رقص در گوش دختر میگه:
_ خیلی قشنگ میرقصی! اسمت چیه؟!
دختر صورتش رو برمیگردونه و چانسونگ با دیدن چهره هیوری متعجب میشه و میخواد فرار کنه که هیوری دستش رو میگیره و میگه:
_ تو چطوری وارد کلوب شدی؟!
چانسونگ میخنده و میگه:
_ خب مزیت این چهره اینه که میتونم باهاش راحت وارد کلوب بشم.
هیوری: یعنی ازت کارت شناسایی نخواستن؟!
چانسونگ: فقط معلمائن که با ما مثل بچه ها رفتار میکنن.
هیوری دستش رو میکشه و میگه:
_ بیا بریم بیرون.

خارجی - خیابان - شب
هیوری رو به چانسونگ، با جدیت میگه:
_ چرا داری کارای بزرگترا رو میکنی؟! اینقدر دوست داری زود بزرگ بشی؟
چانسونگ: از بزرگ شدن خوشم نمیاد، از زنها خوشم میاد.
هیوری آهی میکشه و میگه:
_ درکت میکنم. این خاصیت سنته ولی بدون که از دردسر خوشت میاد.
چانسونگ دستشو روی شونه ی هیوری میندازه و میگه:
_ فعلا لذت میبرم، هرموقع به دردسر رسید هم فرار میکنم... خیلی نیاز به فکر کردن نیست.
هیوری با تاسف سرشو تکون میده و میگه:
_ تو بلد نیستی از سنت درست لذت ببری. بیا بریم خودم بهت یاد میدم.
هیوری و چانسونگ توی خیابانها قدم میزنن، دوچرخه کرایه میکنن و باهم مسابقه میدن. توی بازیهای متفاوت شرکت میکنن و در آخر آتشبازی رو با هم تماشا میکنن.

داخلی - خوابگاه - صبح
بخاطر برگشت دانش آموزان به خوابگاه، راهروها شلوغه جونگیون از فرصت استفاده میکنه و جوری که کسی صورتش رو نبینه خودش رو به ورودی میرسونه، کارتش رو میزنه و جوری وانمود میکنه که تازه به خوابگاه اومده. یهو نیکون جلوش ظاهر میشه و میگه:
_ تعطیلات خوش گذشت؟!
جونگیون با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ از کی تاحالا اینقدر با هم صمیمی شدیم که درمورد تعطیلاتم بهت بگم؟!
نیکون لبخند کجی میزنه و میگه:
_ شاید چون رازمو میدونی باهات احساس صمیمیت میکنم!
و از جونگیون دور میشه. جونگیون با کنجکاوی بهش چشم دوخته، با خودش میگه "هرجور بهش نگاه میکنم این پسره بدجور عجیب غریبه... نکنه جادوگر اینه؟! شبا با لباس دخترونه میاد توی اتاق دخترا چیکار میکنه؟!!" 

داخلی - مدرسه - کلاس 2 - صبح
تا مینجون وارد کلاس میشه به طرف جونگیون میره و میگه:
_ سلام... دلت برام تنگ شده بود بهم پیام دادی؟
جونگیون: نخیر... اینقدر سرم شلوغ بود که وقت نداشتم دلم برای کسی تنگ بشه.
جونهو پوزخندی میزنه و میگه:
_ داره برات خالی میبنده، از چهره ش معلومه.
جونگیون با اخم بهش نگاه میکنه و میگه:
_ چیه؟ میخوای ادای آدم شناسا رو در بیاری؟!
همین لحظه هیوری وارد کلاس میشه و میگه:
_ میخوام یه خبر خیلی خوب بهتون بدم، خودم همین چند دقیقه پیش تأییدیه ش رو گرفتم. بعد از امتحانات میخوام یه گردش حسابی ببرمتون.
همه ی دانش آموزها شروع میکنن به خوشحالی و همهمه. هیوری ادامه میده:
_ اینو بهتون گفتم که با انرژی زیاد برای امتحاناتون آماده بشید.
جونهو و مینجون هردو با خوشحالی مشتهاشون رو به هم میکوبن. جونگیون با ناامیدی سرش رو روی میز میذاره. همین لحظه نیکون بلند میشه و میگه:
_ همه ی دانش آموزها باید به اون گردش بیان؟!
هیوری: گردش علمی نیست، ولی خب من اجباریش کردم چون همه تون باید با روحیه ی شاد ادامه ی سال رو درس بخونید.

داخلی - مدرسه - کتابخانه - شب
جکسون همینطور که داشته کتاب میخونده، سرش رو روی میز گذاشته و خوابش برده. مارک کنارش نشسته و داره مطالعه میکنه، وقتی میبینه جکسون خوابش برده، ناخودآگاه با نگاهی مهربون بهش خیره میشه و با خودش میگه "شاید اشتباه میکنم! شاید اونطور که من فکر میکنم نیست!"
mark - Jackson - Markson - Jark - مارک - جکسون - مارکسون - جارک
همین لحظه جکسون از خواب بیدار میشه و تا چشمهاشو باز میکنه میبینه مارک داره نگاهش میکنه. مارک هول میشه، سریع نگاهش رو میدزده و به کتابش چشم میدوزه و میگه:
_ اگه خوابت میاد تو برو خوابگاه... من یکم دیگه میمونم.
جکسون بدنش رو کش و قوسی میده و میگه:
_ تنها بمونی خطرناکه! یه موقع اون دزدا دوباره سرو کله شون پیدا میشه.
مارک همینطور که داره کتاب میخونه با لبخند کمرنگی میگه:
_ اینجا دوربین داره! مثل حموم نیست... چیزیم نمیشه. 
جکسون با محبت به نیم رخ صورتش نگاه میکنه، کتابش رو برمیداره و میگه:
_ پس منم یکم دیگه میخونم.
به صندلیش تکیه میده و به بهانه ی کتاب خوندن به مارک نگاه میکنه.       

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
جونهو با کلافگی به مینجون که مسئله ی فیزیک رو توضیح میده گوش میکنه. وویونگ که تازه وارد اتاق شده با شنیدن توضیحات مینجون متعجب میشه و نا خودآگاه به سمتشون میره. جونهو سرش رو بالا میاره و با وویونگ مواجه میشه، میگه:
_ چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟! میخوای بری لومون بدی؟!
وویونگ: تو راه حل این مسئله رو بلدی؟!
مینجون: آره.
وویونگ: مطمئنی درسته؟!
جونهو: شک داری برو جای دیگه.
وویونگ سریع کنارشون میشینه و میگه:
_ میشه از اول توضیحش بدی؟!
مینجون لبخندی میزنه و شروع میکنه به توضیح دادن. همین لحظه پیامی از طرف یرین به موبایل جونهو میاد که نوشته: "نمیخوای سر کلاس انگلیسی بیای؟!" جونهو سریع در جواب میفرسته: "الان وقت امتحاناس، دارم درس میخونم... تو هم برو درست رو بخون" با پوزخندی به موبایلش نگاه میکنه و روی تخت پرتش میکنه.

داخلی - مدرسه - راهرو - ظهر 
بیشتر دانش آموزان سرشون توی کتابه و درمورد امتحانات صحبت میکنن. جینیونگ، مارک و جکسون گوشه ای ایستادن و منتظر شروع امتحان زیست هستن. جینیونگ ورقی لوله شده که توی خودکارشه رو نشون میده و میگه:
_ از اینا میخواین؟!
مارک آروم از توی آستینش ورقی رو بیرون میکشه و میگه:
_ من با این راحتترم.
جکسون بهشون میخنده و میگه:
_ من توی هر درسی به اینجور چیزا نیاز داشته باشم، توی زیست ندارم... همه رو از بَرَم.
هاجیوون با ورقه های امتحانی جلوی در کلاس می ایسته و میگه:
_ امروز من مسئول امتحان زیست کلاس یکم... همه برن توی کلاس.
مارک با ناامیدی میگه:
_ ایش... گند بزنه به این شانس.
مارک برگه ی تقلب رو از توی آستینش بیرون میاره و پاره میکنه. جینیونگ میگه:
_ اَه... خمیازه هم بکشیم میخواد بگه داریم تقلب میکنیم! چرا باید آخرین امتحانمون اینطوری باشه؟!

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - شب 
یرین و جونگیون همینطور که چمدونهاشون رو آماده میکنن. جونگیون میگه:
_ چه چیزایی نیاز میشه؟! 
یرین: تاحالا گردش مدرسه ای نرفتی؟!
جونگیون با سر تایید میکنه. یرین میگه:
_ چون دو شب و سه روزه، باید لباس زیاد برداریم، خودت هم که میدونی هوا سرده... لوازم بهداشتی هم نیاز میشه... دیگه... ایم... (روی صندلی لم میده) راستش منم تاحالا نرفتم. (موبایلش رو برمیداره) الان از یکی میپرسم.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
جونهو یه سری قرص رو توی جیب مخفی چمدونش میذاره، همین لحظه موبایلش زنگ میخوره و تا اسم یرین رو میبینه، با بیحالی جواب میده. یرین میگه:
_ میخواستم ازت یه سوال بپرسم.
جونهو: خب، چیه؟!
یرین: برای مسافرت چه چیزهایی نیازه که بیاریم؟!
جونهو: اینم پرسیدن داره؟! لباس گرم، کارت شناسایی، یه چیزی که بتونه اونجا سرگرمت کنه و مسواک... بازم نیازه بگم؟!
یرین: یعنی چیز دیگه ای نیاز نیست؟ آخه با مسافرتهای دیگه فرق داره.
جونهو: آره فرق داره، چون میخوایم بریم کوهستان اونجا مغازه در دسترس نیست.(آرومتر) sanitary napkin (ترجمه/ نوار بهداشتی) یادت نره.
یرین: منظورت چیه؟ 
جونهو: خب مگه زمانش نیست؟!
یرین با تعجب میگه:
_ اینقدر ماهری که اینا رو هم مفهمی؟!
جونهو: داری ازم تعریف میکنی یا تیکه میندازی؟!
یرین: بیخیال، بهم بگو ببینم من که این کلمه رو بهت یاد ندادم. کی یاد گرفتی؟!
جونهو خنده ی شیطانی میکنه و میگه:
_ من دانش آموز خوبی ام... برای یادگیری خودمم دنبال یه چیزایی میرم. اگه کاری نداری باید وسایلم رو جمع کنم.
یرین: باشه، شب خوش.
جونهو تماس رو قطع میکنه و همینطور که به حرفهای یرین فکر میکنه، زیر لب میگه:
_ این دختره بعضی موقعها یه تیکه هایی میندازه ها!... ایش روی اعصابه.
نفس عمیقی میکشه و دوباره به جمع کردن چمدونش ادامه میده.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - صبح 
یرین خوابه، جونگیون همینطور که توی جاش دراز کشیده با خودش فکر میکنه "به چه بهانه ای میتونم نرم؟!... بازم بگم حالم بده؟... اینطوری ممکنه لو برم که الکی گفتم مریضم... ایش چیکار کنم؟!" همین لحظه صدای ضربه زدن به در اتاق افکارش رو پاره میکنه. در رو باز میکنه و تا نیکون رو پشت در میبینه با دهن باز بهش خیره میشه. نیکون میگه:
_ لباست رو بپوش بیا باهات کار دارم.
جونگیون: چیکار داری؟!
نیکون: کارت دارم که به خودم زحمت دادم تا اینجا اومدم... پشت در منتظرتم.
جونگیون در رو میبنده و در حالی که لباس مدرسه ش رو میپوشه زیر لب میگه:
_ ایش حتما درمورد رازشه... چه غلطی کردم فهمیدم این با لباس دخترونه میاد قاطی دخترا!

داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - صبح
جونگیون دنبال نیکون راه میره یاد حرف مینجون میوفته که گفته بود "اون مشکلات خودش رو داره... نباید بهش نزدیک بشی" میگه:
_ کجا داریم میریم؟!
نیکون: برسیم میفهمی.
جونگیون: هنوزم نمیخوای بگی چیکارم داری؟!
نیکون دستش رو میگیره و میگه:
_ فقط بیا اینقدر سوال نپرس.
جونگیون آهی میکشه و با خودش میگه "باید برای هر چیزی کاملا آماده باشم".

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
نیکون کنار موتورش میایسته و کلاه کاسکتی رو سر جونگیون میذاره. جونگیون میگه:
_ این کارا برای چیه؟! تا بهم نگی از جام تکون نمیخورم.
نیکون با لبخند میگه:
_ فکر نمیکنی مدل موهات دِمُده شده؟
جونگیون: مدل موهای من به تو چه ربطی داره؟
نیکون: خسته کننده س... تو هم که همش جلوی چشمهامی. خودت از خودت زده نشدی؟ قبل از مسافرت یه چهره ی متفاوت برای خودت درست کنی خودت هم حست بهتر میشه.
جونگیون توی فکرش میگه "چرا اینطوری رفتار میکنه؟! نکنه از من خوشش اومده؟؟!! بخاطر همین همش بهم خیره میشه!!!! آه... ولی بد هم نمیگه... شاید با یه کمی تغییر کسی نشناسم"

داخلی - اتوبوس - ظهر
تا جونگیون با موهای کوتاه و کمی روشنتر وارد اتوبوس میشه مینجون مات و مبهوت بهش خیره میشه، جونهو با تعجب میگه:
_ اون دختره جونگیونه؟! چرا یهو اینقدر عوض شد؟!
جونگیون به طرفشون میاد، هنوز به صندلیشون نرسیده که جونهو از جاش بلند میشه و میگه:
_ اینجا بشین.
جونگیون: مگه جای تو نبود؟! بشین... من یه جای دیگه میشینم.
مینجون با لبخند دخترکشی میگه:
_ مگه میشه بذارم با این ظاهر جذاب کنار کس دیگه ای بشینی؟!
نیکون که پشت سر جونگیونه آروم میگه:
_ دیدی گفتم موهای کوتاه بهت بیشتر میاد!
 جونگیون کنار مینجون میشینه. جونهو به صندلی پشت سر اونا نگاه میندازه و میبینه یرین نشسته. با خودش میگه "اگه پیشش بشینم میخواد با انگلیسی داغونم کنه" و میره چند صندلی عقبتر کنار جکسون میشینه. هیوری میگه:
_ خب همه اومدن دیگه میخوایم راه بیوفتیم، درست سر جاهاتون بشینید.
چانسونگ از آخرین صندلی بلند میشه و میگه:
_ خانم لی شما بیاین اینجا مراقب بچه های ته اتوبوس باشید.
هیوری: ساکت، خودم میدونم کی باید چیکار بکنه.
هیوری رو به جیوون میگه:
_ میشه تو مراقب بچه های عقب اتوبوس باشی؟!
جیوون با سر تأیید میکنه و میره به ته اتوبوس، چانسونگ تا جیوون رو میبینه پاهاش رو میندازه روی صندلی کناریش و جا رو پر میکنه. جیوون به صندلی ردیف مقابلش نگاه میکنه تا تکیون رو میبینه میخواد نادیده ش بگیره اما تکیون کوله پشتیش رو از روی صندلی کناریش برمیداره و با چشمانی منتظر نگاهش میکنه، جیوون با غضب رو به چانسونگ میگه:
_ درست بشین. 
چانسونگ: پاهام درد میکنه، نمیتونم مدت زیاد آویزون بزارمش. 
جیوون آهی میکشه و وقتی چاره ای نداره کنار تکیون میشینه. در همین حین جینیونگ با ناراحتی بهشون نگاه میکنه و طوری که کسی متوجه نشه ازشون عکس میندازه.

خارجی - اقامتگاه کوهستانی - عصر
روی زمین پره برفه و همینطور برف میباره، اتوبوس جلوی در اقامتگاه می ایسته و دانش آموزان دونه دونه از اتوبوس پیاده میشن. جونگیون تا برف رو میبینه با خوشحالی میگه:
_ من عاشق برفم، اصلا بخاطر همین نتونستم بیخیال این مسافرت بشم.
جونهو لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ مگه نمیخواستی بیای؟!
جونگیون درحالی که برفی گوله میکنه میگه:
_ نه بابا همینطوری گفتم.
و گوله برف رو به طرف مینجون پرت میکنه. مینجون دنبالش میدوئه و همینطور که برف بازی میکنن جونگیون، مینجون رو هل میده و مینجون میوفته روی زمین شیبدار و غلت میخوره. جونهو هم با شیطنت جونگیون رو به طرفش هل میده؛ جونگیون همینطور که چشمهاشو بسته، میخنده و غلت میخوره تا اینکه به مینجون برخورد میکنه تا چشمهاشو باز میکنه، با نگاه جذاب مینجون مواجه میشه، قلبش شروع میکنه به تند تپیدن، همینطور توی چشمهاش خیره میمونه.
Minjun - Jeongyeon - مینجون - جونگیون
مینجون که متوجه نگاه خاص جونگیون شده، با صدای گرمی میگه:
_ الان هرچی برف اینجاس آب میشه، چرا اینطوری نگاه میکنی؟
جونگیون چندتا پلک میزنه، سریع بلند میشه و دستش رو به طرف مینجون میگیره تا بلندش کنه. مینجون با خوشحالی دستش رو توی دست جونگیون میذاره.
یه سری از دانش آموزان دیگه هم شروع میکنن به برف بازی کردن. جینیونگ میخواد به طرف مارک برف پرتاب کنه اما مارک هی پشت جکسون قایم میشه، جکسون با حس خوشآیندی از مارک حفاظت میکنه. مارک هم نامردی نمیکنه و گوله برفی رو توی لباس جکسون میندازه. جیغ جکسون هوا میره، برای تلافی دستهای سردش رو دور صورت و گردن مارک میذاره. مارک چشمهاشو میبنده و با التماس میگه:
_ ببخشید... غلط کردم.
جکسون به چهره ی بانمک مارک که توی دستهاشه نگاه میکنه و برای لحظه ای حس میکنه مارک میتونه متعلق بهش باشه. آب گلوش رو به سختی قورت میده و آروم دستهاشو برمیداره. مارک درحالیکه میخنده میگه:
_ خیلی بدی!
جکسون با خودش میگه "چطور میتونی همچین حسی داشته باشی؟! لعنتی اون فقط دوستته! دوستت!"   

داخلی - اقامتگاه کوهستانی - اتاق نشیمن - شب
بعد از غذا دانش آموزان هر کدوم در قسمتی از اقامتگاه به نحوی سرگرم هستن. هیوری به طرف وویونگ که داره کتاب میخونه میره و میگه:
_ چرا با بچه ها بازی نمیکنی؟
 وویونگ: از بازی خوشم نمیاد. کتاب خوندن لذت بخشتره.
هیوری: باشه، هر جور راحتی.
هیوری به سمت گروهی از بچه ها که دور هم گرد نشستن و بازی میکنن میره و میگه:
_ منم یه بازی خوب بلدم. با هم بازی کنیم؟
همه تایید میکنن. هیوری میگه:
_ خب اول هر کسی برای خودش یه شریک انتخاب کنه. دست هم رو بگیرید و بالا بیارید.
مارک که کنار جکسون نشسته سریع دستش رو میگیره و بالا میبره. جکسون با تعجب بهش نگاه میکنه. مارک با لبخند میگه:
_ با هم شریک خوبی میشیم.
با شنیدن این جمله، جکسون با محبت بهش خیره میشه و حس میکنه این محبت داره قلبش رو خرد میکنه. جونگیون به مینجون نگاه میکنه و مینجون بهش لبخند میزنه. جونگیون میگه:
_ میخوای با جونهو شریک بشی؟
مینجون به جونگیون چشمکی میزنه، دستش رو میگیره و بالا میبره. جونهو به دست اونا نگاهی میکنه و با خودش میگه "میدونستم اینطوری میشه، انگار باید یه حالی به مینجون بدم" یرین رو به جونهو میگه:
_ من با بچه های دیگه راحت نیستم، میشه با تو شریک بشم؟
جونهو با سر تایید میکنه. وقتی همه شریکشون رو انتخاب کردن هر کسی یه ماموریت توی ورق مینویسه و توی یه کاسه میریزن. از بین هر زوجی، یکی ورق رو شانسی از توی کاسه برمیداره و هر کاری که توش نوشته شده رو باید انجام بده. کاسه رو جلوی زوج نیکون و نایون میگیرن، نیکون میگه:
_ خودت بردار.
نایون ورقی برمیداره و توش رو میخونه:
_ یه رازی که درمورد شریکت میدونی بگو.
وقتی نیکون تردید نایون رو میبینه بهش اخم میکنه. نایون میگه:
_ من اصلا نیکون رو نمیشناسم، چطور رازش رو بدونم؟!
هیوری: خب اگه نمیتونید انجامش بدید باید مجازات بشید. پس برگشتنی توی اتوبوس باید کنار هم بشینید، شاید باهم بیشتر آشنا بشید.
چانسونگ: مگه آژانس همسریابیه؟!
هیوری: نه، دوستیابیه... زوج بعدی بردارن.
مارک و جکسون به هم نگاهی میکنن، مارک با چشم اشاره میکنه "تو بردار" جکسون کاغذ رو برمیداره و میخونه:
_ خال شریکت رو ببوس.
همین لحظه جونهو زیر لب میگه:
_ اه... لعنتی اینو که برای تو ننوشته بودم.
مینجون بهش نگاه معنا داری میکنه. جونهو آروم میگه:
_ درسته برای تو بود، مگه توی کف یه بوس از جونگیون نموندی؟
مینجون با آرنج آروم ضربه ای بهش میزنه. مارک و جکسون مات و مبهوت به هم نگاه میکنن. جیمین میگه:
_ اه این چیه دیگه؟! همه که خال ندارن.
یوگیام: اتفاقا مارک بالای لبش یه خال داره.
همه با هم بلند میگن:
_ وااااااااااااااااااو... ببوسش، ببوسش، ببوسش...
جکسون به خال بالای لب مارک چشم دوخته، مارک احساس میکنه با نگاه جکسون داره ذوب میشه. همینطور همه دارن تشویق میکنن که جینیونگ دستش رو به علامت سکوت روی لبش میذاره و میگه:
_ هیـــــس...
همه ساکت میشن، جینیونگ درحالی که میخنده ادامه میده:
_ یه چیزی بگم؟!... مارک روی سینه ش هم یه خال داره.
همه جیغ میکشن و میخندن. برای لحظه ای تصویر خال روی سینه ی مارک جلوی چشمهای جکسون میاد، آب گلوش رو به سختی قورت میده. مارک دستش رو روی سینه ش میذاره و رو به جینیونگ میگه:
_ هی چی داری میگی؟!
هیوری با شیطنت میگه:
_ فکر میکنم نمیتونید مأموریت رو انجام بدید! پس مجازاتتون...
جکسون نفس عمیقی میکشه، حرف هیوری رو قطع میکنه و میگه:
_ انجامش میدم.   

✿پایان قسمت یازدهم✿


آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
جونهو: مطمئنید شما معلمید؟! هیچ معلمی با دانش آموزش این کارو نمیکنه.  
جکسون: مارک چرا باهام اینطوری میکنی؟!  
یرین: ای کاش به مینجون میگفتی بیاد نجاتمون بده.

هیچ نظری موجود نیست: