دوستانی که داستان خارج از کنترل رو میخونن

لطفا به لینک زیر بروید و توی نظرسنجی مربوط به این داستان شرکت کنید


واکنش شما به داستان "خارج از کنترل" چیه؟

۱۳۹۶ فروردین ۱۲, شنبه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿21✿

داخلی - منزل مادر بزرگ جینیونگ - عصر
جینیونگ کنار مادربزرگش نشسته، مادر بزرگ میگه:
_ اینقدر ناراحتی که اومدی سئول درس بخونی؟!
جینیونگ: نه، اولش دوست نداشتم بیام ولی الان اینجا دوستای خوبی دارم... فقط از اینکه هی باید بین تکیون و مامان اینا خبررسونی کنم، خسته شدم.
مامان بزرگ دستی به سر جینیونگ میکشه و میگه:
_ چرا بهشون نمیگی که دوست نداری اینکارو بکنی؟!
جینیونگ: دلم نمیاد دلشون رو بشکنم.
مامان بزرگ: آخ راستی وقتی توی حموم بودی موبایلت چند بار دیلینگ دیلینگ کرد.
جینیونگ ابروهاشو بالا میندازه و موبایلش رو چک میکنه. با تعجب به اسم فرستنده ی پیام که تکیونه نگاه میکنه، پیام رو باز میکنه و میخونه ش:
 [خوب بلدی جاسوسی منو بکنی ولی هنوز خبر نداری که دوستات گند بالا آوردن](یک ربع قبل)
 [پس کجایی؟! دوستات دارن اخراج میشن واقعا برات مهم نیست؟!] (ده دقیقه قبل)
همین لحظه جینیونگ با هول از جا بلند میشه با تکیون تماس میگیره و رو به مامان بزرگ، میگه:
_ باید برگردم مدرسه.
همین رو میگه و با سرعت از خونه بیرون میره. مامان بزرگ بلند میگه:
_ هی موهاتو خشک نکردی، سرما میخوری.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیرونی - عصر
جونگیون همینطور نشسته و داره استراحت میکنه که یهو نیکون باهاش تماس میگیره:
_ زود باش یه کاری بکن، من که هر غلطی کردم نتونستم این بازرسی مذخرف رو کنسلش کنم. هنوزم میخوان بازرسی رو ادامه بدن... دارن دنبال تو میگردن دیوونه.
جونگیون با ترس میگه:
_ داری باهام شوخی میکنی؟!
نیکون: احمق تا حواسشون پَرته بیا پشت ساختمون. برات لباس پسرونه میارم.

داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - عصر
جونگیون داره سریع از پله ها پایین میره که یهو روی آخرین پله میبینه بازرسها وارد خوابگاه دختران شدن، آهی میکشه و داره فکر میکنه چیکار کنه که یهو از طرف جادوگر براش پیام میاد [کجا داری میری؟! سریع برگرد اتاقت و از پنجره ی روی سقف وارد خوابگاه پسران شو، بقیه ش هم خودم هواتو دارم، زود باش] جونگیون چند لحظه با تعجب به اسم جادوگر نگاه میکنه و با خودش میگه "این از کجا خبر داره؟!" و سریع به طرف اتاقش میدوئه.   

خارجی - حیاط خوابگاه - عصر
نیکون پشت ساختمان جایی که دوربین نداره منتظر ایستاده، یهو از طرف جادوگر پیام میاد [برو پشت بوم خوابگاه پسرا و یه لباس پسرونه هم با خودت ببر] 

داخلی - ورودی خوابگاه - عصر
جونهو کنار یرین ایستاده، یرین میگه:
_ یعنی واقعا این بازرسا به جونگیون ربط دارن؟!
جونهو: احتمالا، فقط حواست باشه پیش مینجون ضایع نکنی درموردش میدونی.
پیامی از طرف مینجون به جونهو میرسه، جونهو رو به یرین میگه:
_ میتونی برگردی اتاقت... آروم آروم برو.
و خودش سریع به طرف ساختمان مدرسه میره.

خارجی - خیابان - عصر
جینیونگ توی تاکسی که پشت ترافیک سنگینی مونده نشسته و با استرس هی به تعداد ماشینهای جلویی نگاه میکنه، طاقت نمیاره و از ماشین پیاده میشه و در حالیکه اشک میریزه همینطور که در راه مدرسه میدوئه با خودش میگه "لعنتی، نباید تنهاشون میذاشتم... اونا حتی خجالت میکشیدن به من بگن... حتما الان خیلی براشون سخته... نکنه واقعا اخراج بشن!!!!"   

داخلی - مدرسه - راهرو - عصر
جونهو با فاصله از اتاق مشاوره ایستاده و با اضطراب مشتش رو کف دستش میکوبونه. از طرف مینجون بهش پیام میرسه [چه خبر؟! مارک و جکسون چطورن؟!] جواب میده [هیچی، اجازه نمیدن حتی به اتاق مشاوره نزدیک بشیم... اصلا نمیدونم در چه حالن!] 

داخلی - مدرسه - اتاق مشاوره - عصر
مارک و جکسون هر کدوم یک طرف میز نشستن، جیساب با عصبانیت روی میز میکوبه و میگه:
_ شما عوضیا فکر کردید چون توی یه خوابگاهید میتونید هر غلطی دوست دارید بکنید؟!
مارک و جکسون فقط با سکوت به هم نگاه میکنن، اشک توی چشمهای جکسون حلقه زده، مارک در حالی که چشمهای خودشم نمناکه با سر علامت میده "گریه نکن". جیساب میگه:
_ من دیگه نمیتونم مسئولیت شما رو قبول کنم... تا کمیته انضباطی درموردتون تصمیم بگیره نمیتونید توی خوابگاه بمونید... الان هم والدینتون قراره بیان دنبالتون.
همین لحظه جکسون با صدای گرفته ای میگه:
_ بهشون گفتید؟!
جیساب پس گردنی بهش میزنه و میگه:
_ وقتی برسن میفهمن که پسراشون چه دسته گلی به آب دادن. (رو به مارک) دنبالم بیا.
و مارک همراهش از اتاق بیرون میره. جکسون با نا امیدی سرش رو روی میز میذاره.

داخلی - خوابگاه پسران - پشت بام - عصر
نیکون سریع خودشو به جونگیون میرسونه و لباس رو بهش میده و روش رو برمیگردونه تا جونگیون لباسش رو عوض کنه، نیکون با ناراحتی توی فکره، جونگیون میگه:
_ پس واقعا تصمیم گرفتی کمکم کنی! حالا چه نسبتی با جادوگر داری؟!
نیکون که از دست جادوگر عصبانیه یهو به طرف جونگیون برمیگرده و میگه:
_ این جادوگر لعنتی اگه قصد کمک داشت چرا زودتر نگفت...
همین لحظه جونگیون که هنوز دکمه هاش رو نبسته ضربه ای به پای نیکون میزنه، نیکون به زمین میافته و درحالی که پاشو میگیره میگه:
_ چیه حالا یه نظر دیدمت اینقدر برات مهمه، تو که اینکاره بودی.
جونگیون که لباس پوشیدنش تموم شده دست نیکون رو میپیچونه و در حالیه روی زمین دمر میخوابونش با عصبانیت میگه:
_ فکر میکنی اگه برام مهم نبود از اون کار دست میکشیدم؟!

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - عصر
مینجون همینطور با دهن باز به تصویر دوربین پشت بام خیره شده، دستی به سرش میکشه و با نا امیدی میگه:
_ نیکون اونو تهدید میکنه یا اون نیکونو؟!.... چی داره توی زندگیش میگذره؟!!!... هویت واقعی این دختری که وارد زندگیم شده چیه؟!!!

داخلی - مدرسه - اتاق مشاوره - شب
جکسون همینطور که سرش روی میزه صدای پدر و مادرش رو از پشت در اتاق میشنوه، قلبش فرو میریزه. نامجو و جیرو وارد میشن، جکسون از شرمندگی جرأت نمیکنه سرش رو بلند کنه. نامجو کنارش میشینه و دستش رو روی شونه ش میذاره و با صدای ملایمی میگه:
_ جکسون... جکسون خوبی؟!
وقتی جکسون سرش رو بلند نمیکنه جیرو شونه هاش رو ماساژ میده و با صدای دلگرم کننده ای میگه:
_ پسرم... 
همین لحظه بغض جکسون میترکه و میگه:
_ متأسفم.
نامجو بغلش میکنه و میگه:
_ چرا متأسفی! تو که اشتباهی نکردی!
جکسون سرش رو بالا میاره و با گریه میگه:
_ مامان من...
جیرو دستش رو کنار صورت جکسون میگیره و میگه:
_ تو هر چیزی رو دوست داشته باشی ما هم دوستش داریم.
نامجو: اتفاقا مارک پسر خیلی خوبیه!
جکسون با تعجب بهشون نگاه میکنه، جیرو دستی به پشت سر جکسون میکشه و میگه:
_ فعلا بلند شو بریم.

داخلی - مدرسه - اتاق دبیران - شب
مارک تنهاس و توی اتاق قدم میزنه و حرفهای جکسون که میگفت "اگه بقیه بفهمن نگاهشون بهمون عوض میشه، دیگه نمیتونیم راحت پیش هم باشیم، همه چیز عوض میشه" توی ذهنش تکرار میشه. با ناراحتی آهی میکشه، همین لحظه جونگهوا وارد اتاق میشه و هنوز سلام نکرده میگه:
_ بگو ببینم معلمت چی میگه؟! راسته؟!
مارک سرش رو پایین میندازه و با سر تأیید میکنه. جونگهوا شونه های مارک رو میگیره و میگه:
_ توی چشمهام نگاه کن و بگو واقعا عاشق یه پسر شدی!
مارک بهش نگاه میکنه و آروم میگه:
_ درسته، من جکسون رو دوست دارم.
جونگهوا با ناامیدی روی صندلی میشینه و میگه:
_ تو که تا حالا با هیچ دختری نبودی، از کجا اینقدر مطمئنی؟!
مارک: مامان... میدونم چه حسی داری، خودم هم خیلی سعی کردم انکارش کنم ولی فکر نمیکنم این احساسی که به جکسون دارمو بشه به هر کسی داشت.
جونگهوا: اینقدر سریع تصمیم نگیر، بیا بریم خونه تا بیشتر صحبت کنیم، باشه؟! 

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیرونی - شب
بازرسها وارد اتاق میشن. یکی از بازرس ها میگه:
_ اینجا آخرین اتاقه؟
هیوری: بله.
بازرس: زیرشیروونی برای موندن خیلی مناسب نیست.
هیوری: مناسب سازیش کردیم، فقط دوتا از دانش آموزها اینجا میمونن.
بازرس رو به یرین، میپرسه:
_ پس هم اتاقیت کجاس؟
یرین: رفته کتاب بخره، امتحان های آخر سال نزدیکه.
بازرسها اطراف اتاق رو نگاه میکنن و یهو یکی از بازرسها میگه:
_ این پنجره ی روی سقف خطرناک نیست؟!
یکی دیگه از بازرسها میخواد پنجره رو باز کنه اما هرچی سعی میکنه باز نمیشه. یرین میگه:
_ اون پنجره خرابه. 
 بازرسها وسایل جونگیون رو این طرف و اونطرف میکنن تا شاید عکس یا اثری ازش گیر بیارن، توی کشوی کمدش چندتا دونه عکس گیر میارن که به طور ماهرانه ای با صورتی که نیکون توی پروفایل جونگیون گذاشته بود، فوتوشاپ شده. بازرسها و هیوری از اتاق بیرون میرن. یرین سریع به جونهو پیام میده [بازرسها رفتن.] از طرف جونهو پیام میاد [یادت نره عکسها رو از توی کشو برداری]

خارجی - خیابان - شب
جینیونگ نفس نفس زنان نزدیک مدرسه میشه که یهو جکسون رو همراه جیرو و نامجو میبینه که دارن سوار ماشین میشن، درحالی که جکسون رو صدا میزنه به طرفشون میره. جکسون با تعجب به چهره ی بهم ریخته ی جینیونگ نگاه میکنه، جینیونگ دستش رو روی شونه ی جکسون میذاره و همینطور که سخت نفس میکشه میگه:
_ داری کجا میری؟! مارک کجاس؟!
جکسون: تو مگه خونه ی مادربزرگت نبودی؟ اینجا چیکار میکنی؟
جینیونگ: اونش مهم نیست، فقط بهم بگو قراره چه بلایی سرتون بیاد؟!
نامجو رو به جکسون میگه:
_ اگه میخوای بمون با دوستت صحبت کن و بعدا خودت بیا خونه. 
جکسون تأیید میکنه و با جینیونگ به طرف کافی شاپ رو به روی مدرسه میرن.

داخلی - کافی شاپ - شب
جکسون و جینیونگ سر میزی نشستن. جکسون میگه:
_ ببخشید، باید زودتر بهت میگفتیم... اصلا دلم نمیخواست اینطوری بفهمی.
جینیونگ: ناراحت نباش... من... از قبل یه حدسایی میزدم.
جکسون با تعجب میگه:
_ واقعا؟!
جینیونگ: اگه من حس شما دوتا رو نفهمم که اسممو نمیشه گذاشت دوست. 
جکسون: یعنی با ما مشکلی نداری؟!
جینیونگ: چه مشکلی! تازه من هی بحث رو وسط می کشیدم که قضیه رو بهم بگید... ولی نفهمیدم از کی دارید قرار میذارید؟!
جکسون لبخند کوچیکی میزنه و میگه:
_ خب من بعد از تولد جیمین بهش اعتراف کردم.
جینیونگ: منو باش فکر میکردم توی اردو هم با هم قرار میذارید. حالا بگو ببینم از مارک چه خبر؟!
جکسون آهی میکشه و میگه:
_ منم ندیدمش ولی میدونم رفته خونه شون.
جینیونگ: پس بیا بریم ببینیمش.

داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - شب
جونگیون و نیکون با سکوت کنار هم روی پله ها نشستن. از طرف جادوگر برای جونگیون پیام میاد [میتونی برگردی اتاقت] جونگیون بلند میشه و میخواد بره که نیکون دستش رو میگیره و میگه:
_ چطور تونستی سرشون کلاه بذاری و از دستشون فرار کنی؟!
جونگیون کنارش میشینه و میگه:
_ من سرشون کلاه نذاشتم، اونا سر من کلاه میذاشتن... تمام پولی که ازشون برداشتم حق خودم بود که بهم نداده بودن.
نیکون با حس همدردی بهش نگاه میکنه و میگه:
_ ای کاش منم جرأت تو رو داشتم.
جونگیون چند ضربه ی آروم به شونه ی نیکون میزنه و میگه:
_ اگه خودت بخوای میتونی همه چیز رو درست کنی، فقط باید هرجور شده با سختیهاش کنار بیای.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
مینجون که داره جونگیون و نیکون رو توی کامپیوتر نگاه میکنه تا میبینه جونگیون دوباره میشینه و شروع به صحبت میکنن، با اخم دندونهاشو روی هم میفشاره و برای جونگیون دوباره از طرف جادوگر پیام میده [اگه تا یه دقیقه ی دیگه توی اتاقت نری، هرچی پیش بیاد به من ربطی نداره] و با دقت به عکس العمل جونگیون نگاه میکنه. جونگیون سریع از جاش بلند میشه و به اتاقش میره. همین لحظه مینجون با خوشحالی خنده ی بلندی میکنه.

داخلی - منزل توآن - شب
مارک رو به روی جینهی و جونهگوا نشسته، جینهی میگه:
_ حق با مادرته، تو هیچ تجربه ای توی رابطه نداری، چطوری میخوای توی همچین چیز مهمی تصمیم گیری کنی؟!
جونگهوا: اول با چندتا دختر قرار بذار، بعد اینقدر مطمئن بگو از جکسون خوشت میاد.
مارک که نمیدونه چی باید بگه فقط با سکوت به حرفهاشون گوش میده. یهو موبایلش زنگ میخوره، تماس از طرف جینیونگه، مارک جواب میده:
_ سلام.
جینیونگ: بیا پایین من و جکسون منتظرتیم.
مارک بلند میشه و میخواد به طرف در بره که جونگهوا میگه:
_ کی بود؟! کجا میری؟!
مارک: جینیونگ و جکسون اومدن دم در باهام کار دارن.
جونگهوا به جینهی نگاهی میکنه و جینهی میگه:
_ تو توی سن حساسی هستی. کاری نکن که بعدا پشیمون بشی، خوب فکر کن.
جونگهوا: پس بهتره که فعلا جکسون رو نبینی.
مارک با ناراحتی آهی میکشه، با جینیونگ تماس میگیره و بهش میگه:
_ ببخشید نمیتونم بیام پیشتون.
صدای جکسون از پشت موبایل میاد :
_ حالت خوبه؟! چیزی که نشده؟!
مارک با شنیدن صدای جکسون لبخند روی لبش میشینه و میگه:
_ خوبم، فردا میبینمت.
تماس رو قطع میکنه و روش رو برمیگردونه و در حالی که به طرف اتاقش میره قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری میشه.

خارجی - خوابگاه پسران - پشت بام - سحر
مینجون که با افکار جونگیون نتونسته خوب بخوابه، گوشه ای نشسته و با اسم جادوگر به نیکون پیام میده [اسم واقعیه جونگیون چیه؟!] 

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - سحر
نیکون که کابوس دیده و یهو از خواب بیدار میشه، نفس راحتی میکشه و با ناراحتی به تخت خالی جکسون نگاه میکنه، همین لحظه پیام جادوگر براش میرسه، با دیدن پیام با خودش میگه "برای چی اسمش رو میخواد بدونه؟! عجیبه؟"

خارجی - خوابگاه پسران - پشت بام - سحر
مینجون جواب نیکون رو میخونه [برای چی باید بهت بگم؟!] مینجون در جواب مینویسه [میخوام بدونم به چه جور آدمی کمک کردم] نیکون مینویسه [فقط درمورد اون کنجکاوی؟ نمیخوای درمورد من بدونی؟!] مینجون مینویسه [تو رو خوب میشناسم]

داخلی - راهرو مدرسه - صبح
جونهو داره به طرف کلاسش میره که یرین رو کنار پنجره میبینه، بهش نزدیک میشه و آروم میگه:
_ یادت نره امشب هتل قرار داریم.
همین لحظه هیوری اتفاقی صداش رو میشنوه و توی جاش میخکوب میشه.      

پایان قسمت بیست و یکم

هیچ نظری موجود نیست: