دوستانی که داستان خارج از کنترل رو میخونن

لطفا به لینک زیر بروید و توی نظرسنجی مربوط به این داستان شرکت کنید


واکنش شما به داستان "خارج از کنترل" چیه؟

۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿23✿

داخلی - اتاق هتل - شب
جونهو و یرین گرمیهاشون رو پاک کردن، جونهو به مینجون پیام میده [ما میخوایم برگردیم خوابگاه، میتونی درو برامون باز کنی؟] بعد از کمی یرین از توالت بیرون میاد و میگه :
_ من حاضرم میتونیم راه بیوفتیم.
جونهو که منتظر جواب مینجونه اصلا متوجه یرین نمیشه، یرین جلو میاد و میگه:
_ هی، نمیخوای راه بیوفتی؟
جونهو: هنوز مینجون جواب نداده.
و با مینجون تماس میگیره اما بازم مینجون جواب نمیده، با ناراحتی میگه:
_ ایش، نباید دیر میکردیم... حتما خوابیده.
یرین: آه... چطوری برگردیم خوابگاه؟!
جونهو: چاره ای نداریم باید توی هتل بمونیم و وقتی ورودی باز شد برگردیم، به مینجون میگم غیبتمون رو توی سایت درست کنه، بعد صبح زود میریم... معمولا سحر کسی نمیفهمه. اصلا شاید تا صبح مینجون پیامم رو دید! 
یرین با سر تایید میکنه. بعد از کمی جونهو که توی فکره هی به موبایلش نگاه میکنه، چیزی رو تایپ میکنه و هی پاکش میکنه، با خودش میگه "باید به مینجون زودتر بگم جونگیون چه دختریه... نه... اینطوری نمیشه، باید رو در رو بهش بگم" با خستگی خودشو روی تخت میندازه و میگه:
_ ایندفعه من روی تخت میخوابم.
یرین به طرفش میاد و در حالی که کنارش دراز میکشه میگه:
_ دوتایی میخوابیم.
جونهو با تعجب بهش نگاه میکنه و با خودش میگه "چی ازم میخواد؟!" یرین با اضطراب میگه:
_ نکنه اون آدم بدها دنبالمون اومده باشن؟! میترسم.
جونهو کمی از یرین فاصله میگیره و با خودش میگه "داره خودشو برام لوس میکنه؟!" درحالی که روش رو ازش برمیگردونه میگه:
_ اگه اومده بودن من میفهمیدم. 

 داخلی - اتاق هتل - نزدیک سحر
جونهو و یرین کنار هم خوابن. جونهو از خواب بیدار میشه و موبایلش رو چک میکنه. میچرخه و روش رو به طرف یرین برمیگردونه و یهو با چهره ی ترسناک یرین که یه چاقو توی سرشه و انگار به قتل رسیده رو به رو میشه. جیغی میکشه و ازش دور میشه، چراغ رو روشن میکنه و یواش به یرین نزدیک میشه، فقط کمی باهاش فاصله داره که یهو یرین بلند میشه و میترسونش. جونهو که زهره ترک شده با عصبانیت مشتی روی میز میکوبونه، فحشی میده و میگه:
_ لعنتی، چرا اینقدر خوب گریم میکنی؟!
یرین همینطور به چهره ی ترسیده ی جونهو میخنده و از شدت خنده روی زمین ولو میشه.  

داخلی - ورودی خوابگاه - سحر
جونهو و یرین توی اولین ساعات مجاز شدن ورود و خروج خوابگاه، وارد میشن تا میخوان از هم جدا بشن یهو هیوری میگه:
_ لی جونهو و بک یرین، تا الان کجا بودید؟!
هر دو با تعجب و ترس به هیوری نگاه میکنن تا جونهو میخواد چیزی بگه. هیوری میگه:
_ نمیخواد چیزی بگید خودم میدونم توی هتل بودید... چون اونجا دیدمتون... آخه چرا شما دوتا باید همچین کاری بکنید؟! 
یرین سریع میگه:
_ خانم لی، سوء تفاهم شده... من رفتم اونجا که دوستم که از آمریکا اومده رو ببینم.
هیوری: با جونهو؟! احیانا اونم دوستشونه؟!
جونهو: نه بابا، فقط چون یرین خوب سئول رو نمیشناسه منم همراهش رفتم.
هیوری: اونوقت تاصبح داشتید دوست ایشون رو ملاقات میکردید؟!!
یرین: خب نه، راستش وقتی میخواستیم برگردیم توی آسانسور گیر افتادیم... چون شب بود دیر اومدن نجاتمون دادن.
هیوری: خب خیلی خوبه الان زنگ میزنم هتل ببینم بعد از من کسی اونجا گیر کرده بوده یا نه!... چطوره؟!
جونهو با غضب به یرین نگاه میکنه، یهو میگه:
_ ایش خب چرا دروغ میگی؟! راستش... (من و من میکنه) برای شخصیتهای تئاترمون باید یه چیزایی رو تجربه میکردیم.
چشمهای هیوری گرد میشه، جونهو سریع میگه:
_ نه، اونی که شما فکر میکنید نیست.
یرین: تو که داری بدترش میکنی.
هیوری آهی میکشه و میگه:
_ دنبالم بیاید.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - صبح
مینجون که تازه از خواب بیدار شده، وقتی میبینه جونهو توی اتاق نیست، سریع موبایلش رو برمیداره و میخواد بهش زنگ بزنه که تماسهای از دست رفته و پیامهای جونهو رو میبینه. با نگرانی سریع باهاشون تماس میگیره ولی موبایلهای جونهو و یرین خاموشن.

داخلی - مدرسه - اتاق مشاوره - صبح
هیوری رو به روی جونهو و یرین میشینه و میگه:
_ تقصیر خودمه نباید شما رو توی اتوبوس تنها میذاشتم.
جونهو با تعجب میگه:
_ چی؟!
هیوری: همه چیز از اونشب شروع شد، درسته؟            
یرین: خانم به خدا...
هیوری حرفش رو قطع میکنه و میگه:
_ خدا رو شکر از کاندوم استفاده کردید... 
یرین سریع میگه:
_ خانم رابطه ی ما اینطوری که فکر میکنید نیست.
جونهو یادش میاد که هیوری بسته ی کاندومی رو از حیاط اردوگاه پیدا کرد بود، همینطوری توی فکره که هیوری میگه:   
_ نگران نباشید، به کسی چیزی نمیگم ولی به شرطی که قول بدید دیگه تکرارش نکنید.
جونهو: واقعا به کسی چیزی نمیگید؟! حتی خانواده هامون؟!
یرین با تعجب نگاهش میکنه. هیوری میگه:
_ تا حالا دیدی قولی بدم و زیرش بزنم؟!
جونهو سرش رو به علامت منفی تکون میده، یرین میگه:
_ هی جونهو، چیکار داری میکنی؟... بهش بگو که ما کاری نکردیم.
هیوری دستش رو میذاره روی دست یرین و میگه:
_ عزیزم میتونی بهم اعتماد کنی... منم دلم میخواد به شما اعتماد کنم.
جونهو نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ بهتون قول میدیم که دیگه تکرارش نکنیم.
یرین با عصبانیت ضربه ای به پای جونهو میزنه، هیوری میگه:
_ غیبت دیشبتون رو وارد نمیکنم. میدونید که این کار چقدر برام مسئولیت داره، پس ناامیدم نکنید.
هیوری از اتاق بیرون میره. یرین سریع میگه:
_چرا راستش رو نگفتی؟! چرا گذاشتی همچین فکری درموردمون بکنه؟!
 جونهو آروم میگه:
_ پس میخواستی بگم چیکار کردیم؟ بگم که جونگیون کیه و چیه؟!
یرین: اگه به خانواده هامون بگه چی؟!!
جونهو: نگران نباش، خانم لی همیشه حامی بچه هاس.

خارجی - خیابان - صبح
جکسون کنار در مدرسه ایستاده و منتظره مارکه، مارک از ماشین پیاده میشه و از جینهی خداحافظی میکنه. جکسون بهش نگاه میکنه و میخواد به طرفش بره که مارک یواشکی علامت میده "نیا" و مستقیم وارد مدرسه میشه. جکسون که میبینه جینهی هنوز داره نگاهشون میکنه از همون دور بهش ادای احترام میکنه و وارد مدرسه میشه.

داخلی - راهروی مدرسه - صبح
مینجون به طرف جونهو میدوئه و میگه:
_ لی هیوری چی گفت؟!
جونهو مشت و لگدی میزنه ش و میگه:
_ کثافت چرا دیشب جوابم و ندادی؟!
مینجون: موبایلم رو حالت بی صدا بود. (جونهو رو بغل میکنه) ببخشید.
یرین از هم جداشون میکنه و میگه:
_ فقط آبروی منو بردید.
مینجون با تعجب میگه:
_ مگه چی شده؟!
جونهو دستش رو روی شونه ی مینجون میندازه و درحالی که از یرین دور میشن میگه:
_ چیزی نشده، بیخیال.
یرین هم بلند میگه:
_ نامرد، باید مسئولیتم رو قبول کنی.
مینجون رو به جونهو میگه:
_ چیکار کردید؟!... میخواستم بهت بگم که لب دریا نرو خیلی رومانتیکه.
جونهو: هنوز حالت خوب بنظر نمیاد.
مینجون: چیزی نیست خوب میشم.

داخلی - مدرسه - کلاس دوم - صبح
تا جونهو و مینجون وارد کلاس میشن جونگیون به طرفشون میاد و میگه:
_ مینجون حالت خوبه؟! دیشب جواب پیامهامو ندادی؟! خیلی نگران بودم.
جونهو با تعجب به مینجون نگاه میکنه، مینجون که میخواد ضایع نشه میگه:
_ زود خوابیده بودم.
همینطور که با هم به طرف میزهاشون میرن، جونهو به جونگیون نگاهی میکنه و با خودش میگه "چطوری به مینجون بگم که با چه جور آدمی داره قرار میذاره؟!!!" مینجون هم همینطور که به جونگیون نگاه میکنه با خودش میگه "باید فکرهامو روهم بذارم... باید تصمیمم رو بگیرم"

خارجی - حیاط مدرسه - ظهر  
مارک داره از کنار بوفه رد میشه که یهو جکسون رو میبینه و بهش لبخند میزنه. جکسون چشمکی بهش میزنه. مارک همینطور که لبخند روی لبشه از بوفه دور میشه. یهو پسری که کنار یه گروه نشسته رو به جکسون با طعنه میگه:
_ شما مردونگیتون کار هم میکنه؟!
بقیه ی پسرا بلند بهش میخندن. یکی از پسرها میگه:
_ اوغ چقدر چندشن، تصور کنید!

جینیونگ که تا این لحظه با عصبانیت بهشون نگاه میکرد، بلند میشه و میگه:
_ با اون دهن کثیفت درموردش حرف نزن.
پسر: کثیف خودت و اون دوستاتید.
جینیونگ جلو میره و یقه ی پسر رو میگیره تا میخواد چیزی بگه جکسون دستش رو میگیره و میگه:
_ بیخیال بیا بریم.
 و جینیونگ رو میکشه و با خود میبره. 

داخلی - مدرسه - اتاق دبیران - بعد از ظهر
هیوری کنار میز جیساب نشسته، آروم میگه:
_ لطفا بخاطر منم که شده این یه بار رو غیبت لی جونهو رو وارد نکن.
جیساب با بی میلی میگه:
_ باشه... کجا بوده؟!
هیوری: با یکی از دخترا بوده، ولی الان قول دادن که دیگه تکرارش نکنن.
جیساب: دوباره؟!... ایش این بچه های احمق... حوصله ی باردار شدن یکی دیگه رو ندارم.
هیوری: نترس این نمیشه. جلوگیری کردن، میدونی... قضیه ی کاندوم توی اردوگاه به اینا ربط داره.
جیساب: خودشون اعتراف کردن که مال اونا بوده؟!
هیوری: خب نه، ولی انکارش هم نکردن.
جیساب با چهره ای ضایع شده میگه:
_ آخه ... اونی که پیدا کردی، مال من بود.
هیوری با تعجب میگه:
_ چی؟! مال تو بود؟! با کی...
هیوری حرفش رو نیمه رها میکنه و با نا امیدی به جیساب نگاه میکنه. جیساب میگه:
_ ای بابا، من نامزدم رو یواشکی آورده بودم.
 هیوری: پس چرا زودتر نگفتی؟! (کمی فکر میکنه) یعنی یرین و جونهو...
جیساب: شاید استفاده نکرده باشن ولی ترسیدن بهت بگن دعواشون کنی.
هیوری با چهر ه ای در هم سرش رو میگیره و به طرف میز خودش میره.

داخلی - کافی شاپ - عصر
مارک و جکسون سر میزی نشستن. جکسون میگه:
_ اینطوری خیلی کم وقت داریم (آهی میکشه) ای کاش زودتر تابستون بیاد.
مارک سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ راستش مامان و بابام ازم خواستن برم پیش مشاور، بهشون قول دادم که با تو قرار نذارم.
همین لحظه قهوه میپره توی گلوی جکسون و به سرفه می افته، مارک میگه:
_ نترس، من میخوام یواشکی با هم قرار بذاریم اما وانمود کنم که باهات نیستم.
جکسون گلوش رو صاف میکنه با محبت دست مارک رو میگیره و میگه:
_ خیلی بهت سخت میگذره؟!
مارک لبخند تلخی میزنه.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - عصر
جونهو عزمش رو جزم کرده که به مینجون درباره ی جونگیون بگه، جلو میره و کنارش میشینه اما تا میخواد بحث رو باز کنه یهو هیوری باهاش تماس میگیره و مجبور میشه بره. مینجون از فرصت استفاده میکنه و با اسم جادوگر به جونگیون پیام میده [به سوالام جواب بده، تو توی باند چیکاره بودی و چرا ازشون فرار میکنی؟!] جونگیون جواب میده [اتفاقا منم ازت سوال دارم، تو برای چی کمکم کردی؟! از کجا درمورد من میدونستی؟] مینجون مینویسه [فقط به خاطر اینکه میدونستم نیکون به آدم بدی کمک نمیکنه، حالا تو بگو.] جونگیون جواب میده [ خب... من تظاهر میکردم که با مردهای متأهلی که سر و گوششون میجنبید قرار میذارم و با تهدید اینکه همسراشون رو از رابطه هاشون باخبر میکنیم ازشون باج میگرفتیم... ولی بعد از چند وقت فهمیدم که دارن ازم سوءاستفاده میکنن و باهام  بسته های مواد جا به جا میکنن، منم سهمم رو برداشتم و فرار کردم... دیگه نمیخواستم کارای کثیفتری مثل اونو انجام بدم.] مینجون مینویسه [یعنی دیگه نمیخوای به اون کار ادامه بدی؟!] جونگیون جواب میده [همون موقع هم بزور اونکارو انجام میدادم، راستی نکنه برای نگه داشتن رازم ازم سهم میخوای؟!] مینجون چند بار پشت سر هم پیامها رو میخونه، دستی به سرش میکشه و برای چند دقیقه فقط توی فکر فرو میره. دوباره از طرف جونگیون برای جادوگر پیام میاد [تو همیشه توی مدرسه کارهای خوب میکنی، بعید میدونم بخوای لوم بدی یا اذیتم کنی... پس چرا این سوالها رو میپرسی؟!] بعد از خوندن پیام مینجون لپ تاپش رو میبنده و همینطور که میخنده روی کاناپه دراز میکشه. 

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق هیوری - عصر
  جونهو تا وارد اتاق میشه و یرین رو میبینه آروم بهش میگه: 
_ چه خرابکاری کردی دوباره؟! 
هیوری با لحن جدی میگه:
_ میخوام که بهم راستشو بگین، فهمیدم اونی که من پیدا کرده بودم مال شما نبوده، شما واقعا از وسایل جلوگیری استفاده کردید؟!
یرین آهی میکشه، جونهو میگه:
_ معلومه که استفاده کردیم.
هیوری با شک بهشون نگاه میکنه و میگه:
_ بازم نمیتونم همینطوری بیخیالش بشم، (رو به یرین) تو باید آزمایش بدی. 

خارجی  - کوچه - عصر
مارک و جکسون توی کوچه ی خلوتی راه میرن. مارک میگه:
_ دستام درد گرفته اینقدر امروز پنجره های مدرسه رو پاک کردم.
جکسون: نامردا کار سخته رو به تو دادن، ای کاش میتونستم بیام کمکت.
جکسون پشت مارک میره و شروع میکنه به ماساژ دادن شونه هاش، همین لحظه مارک توی بغلش لم میده. جکسون با تعجب میگه:
_ هی...
مارک دستهای جکسون رو دور شونه هاش حلقه میکنه، بوسه ای روش میذاره و میگه:
_ گرفتن این دستها بهترین چیز دنیاس.
جکسون محکمتر مارک رو بغل میکنه، همین لحظه لگدی به پشت کمر جکسون میخوره و با هم به روی زمین پرت میشن و چندتا پسر از مدرسه شون شروع میکنن به کتک زدنشون. 
پایان قسمت بیست و سوم


هیچ نظری موجود نیست: